مدینه گفتی و کردی کوبابوم
نوشته وعکسی را که ممد رضا گذاشت تو وبلاگ یاد این شعر افتادم که
مدینه گفتی و کردی کوبابوم
و برای آدم بیکار الاف دنبال سوزه بهانه خوبی جور شد تا دوری بزنم و عقب گرد کنم
راهنمای سمت چپ را بزنم و پارک کنم و برم تو آبدارخانه ودیشلمه ای گرم بریزم کف حلقم و به غضنفر هم بگم ملاقات به هیچ کس مده که سخت گرفتارم
- آقا جواب ارباب رجوع و تلفن را چی بدم ؟
چه میدونم .هر چه دلت می خواهد سر هم کن و بیذارشون سر کار .اصلا بگو جلسه دارد.
یادش به خیر وقتی خیلی کوچک بودم و هنوز دستگاه قالی و ....برقرار نبود تابستون می رفتم کنار خانه آقای شهریاری و قلع گری می کردم و اصلا شاگرد استاد قلع گری بودم اهل محمدیه با صورتی تپل و در ازای کار روزانه ده شاهی حقوق می گرفتم
هر روز دهشاهی را می دادم مادر و اون خدا بیامرز می ریخت تو یک پیلچوی جولی (پارچه ای )و به قولی بانک ما و سپرده کوتاه مدت و پس انداز ما بود .
آخر شهریور یک روز که کارم تمام شده بود و مشغول آماده شدن به مدرسه بودم آمدم سراغ مادر و سراغ پس اندازم را گرفتم .
مادر گفت پیلجو افتاد تو تنور وسوخت .
ومن بچه ساده لوح باور کردم .تا سالهای بعد که بزرگ شدم و عقلم سر جایش آمد که ای دل غافل
خوب پیلچو سوخت .دهشاهی ها که نمی سوزد و اگر این فکر بکر روز بعد از درخواست پول به ذهنم رسیده بودم حتما می رفتم و خل تنور را سرند می کردم و بانکم را پیدا می کردم .
گذشت .وگذشت .اما امروز هوس کردم که کاش اون دهشاهی هارا که ماحصل سه ماه عرق ریختنم بود و برچسب شعر
حسین به دم تندی به دم پولت میدم
را هم تو بچگی یدک نمی کشیدم را می داشتم تا عکسی از آن بگیرم و بیذارم داخل عکسهای این آقا وبهش بگم کجای کاری ؟
آره با دهشاهی شروع کردم .اما برادر عزیز من اتوبوس دو ریالی سوار شده ام
سوار ماشین اینترناش خدابیامرز حاج علی ملاحسین شده ام از بافران تا نایین به پنج ریال
گوشت کیلویی پنچ تومان رامادرم می خرید
سیب خاکی من شاهی (شش کیلو ).......ریال
و.........................................
اما امروز در سر پیری هوس دیگری دارم .کاش متجدد نشده بودیم .کاش توسعه نیافته بودیم
چه اشکال داشت دست از تلوزیون و ریموت و یخچال و جارو برقی و کولر و ......می کشیدیم
چراغ لامپا با سه پایه آهنی روشنایی اتاقمان را تامین می کرد و دیزوی آبگوشتمان روی آن در حال قل زدن .
جاروی دستی (خوری) دست دختران و آب وجاروب کردن خانه وکوچه
نخواستیم آثار تجددرا .چراغ گردان ماشین زباله عباس درو پیش کش شهرداری
می رفتیم صبح زود دم دکون خدا بیامرز جعفر و (بیست وپنج) گوشت تازه بره می خریدیم و پول هم نمی دادیم و خدا بیامرز برایمان( چوقت) می کشید .
هورونوهای طوخانه ها از دود نانوایی خبر می داد و بوی گرم نان زرده دیوانه امان می کرد
سیب و پرتقال چینی پیشکس اقتصاد مدرن .می چسبیدیم به کمزه سفته و مادر مردی و بو کرده بومی خودمان .
چایی یک کیلویی گلستان با حلب را از بازارچه نایین می خریدیم و چایی منقلی می خوردیم
آشپزخانه اوپن را نمی خواستیم و می چسبیدیم به طوخانه خودمان
و این قدروقت صرف نمی کردیم .هزینه نمی کردیم .تحول اقتصادی نداشتیم .کوپن نداشتیم
چشم انتظار نبودیم که آقای روبانیان آخر برج سهمیه بنزین برایمان اعلام کند .
و.........................
غضنفر درب می زند .آقا اجازه هست بیام داخل
بیا تو
اقا دیشلمه داغ لب سوزبرایتان آورده ام
دستت درد نکند .کاغذهای توی اون دستت چیه ؟
آقا با اجازه .قبض آب وبرق و تلفن این ماهه
نگاهی به قبضها می کنم
آه از نهادم بلند می شود
چایی را بر می دارم .به جای اینکه لبم بسوزد یک جای دیگرم ..........
کارت سپهرم را میدم دست غضنفر و میگم برو عابر بانک بغل خونه و....
و زیر لب می گویم
ای کاش متجدد نشده بودیم .ای کاش توسعه نیافته بودیم .ای کاش نفت نداشتیم
ای کاش در طفولیت خویش زندگی می کردیم
ای کاش ...........................



























را باور کن





























از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.