اولین گل آخرین گل فوتبال زندگیم بود
قالیچه ششصد تایی را با کمک مادر با هر جان کندنی بودتمام کردیم .رسم است که قالی که تمام می شود روی سرآدمی که آرزویی دارد برش می دهند
ماما این دفعه نوبت خودم هست هزار تا آرزو دارم قالی را رو سر خودم برش بدهید
باشه ماما همین کار را می کنیم
همشیره قیچی را به دست می گیرد .حسین برو زیر قالی
چه عشقی دارد راحت بشی از شر قالی بافتن تو تابستون و چند روزی آدم خودت باشی آنهم درست نه روز مانده به اول مهر که مدرسه باز شود .
صفحه گرام را روی گرامافون می گذارم چند دوری می زند تا صدایش در بیاید
آهنگی از منوچهر
غروبا که میشه روشن چراغا
میان از ...............
آهنگ را همراه خواننده مرور می کنم .حفظم .آنقدر تو این سه ماه این صفحه ها را گوش داده ام که همه را از بّرم . و مرتب زیر لب زمزمه می کنم
حتی وقتی تو کوچه می روم یا خونه همشیره .همه صدای مرا می شناسند
ماما میگه آرواره تو بچه درد نمی گیره که اینقدر آواز می خونی
.............
فردا صبح حسابی می خوابم .هیچکس مزاحم خوابم نمی شه .نه مادر غری می زند ونه بابا
ساعت ده از صدای جواد اسمال (اسماعیل )بیدار می شوم
ممد آقا پورت تا اسمه هوفته (محمد آقا پسرت تا حالا خوابیده )
سرم را از زیر لحاف بیرون می آورم
نه جواد مه بیاری ( نه جواد ،من بیدارم )
- چوکارت کرته تو انگار روناس کنی وبی یی (کار کردی تو که انگار رناس کنی بوده ای که اینقدر خسته ای )
یا سرگز وبی (یا سرگز بوده ای )
نه جواد سه ماهه قالیچوم توموم که (نه جواد سه ماهه قالیچه راتموم کردم والان وقت استراحتمه )
بابا با تعارف کردن چای بحث را عوض می کند
جواد چایی را می خورد و لنگ قرمز را تو گردن بابا راست وریست می کند .سر بابا و صورتش را ماشین می کند .
حسین ورو تا کلت ماشین کیری مه موا مشهد شی و تا اول گو مدرسه تاک ایه په نایی (پاشو تا سرت را ماشین کنم من می خواهم مشهد برم و تا اول مدرسه برنمی گردم)
با بی میلی بلند می شوم .موهایی که با اجازه اخوی تو این سه ماهه تابستان بلند گذاشته ام وتا بنا گوشم را گرفته و تمام دلخوشیم بوده را می سپارم دست دلاک چیره دست .
اول یک چهار راهی می ذاره وسط کله ام که بیا وببین و بعد خلوتش می کند .
ماما بقچه ام را آماده کرده که برم حمامجو و سرم را بشورم
از حمام که برگشتم به ماما می گم ماما گشنمه یک چیزی بده بخوریم
الان سفره را پهن می کنم بیذار بابا بیاد
سفره آبی پارچه ای ورزنه ای را مادر پهن می کند بوی دیزوی آبگوشت فضا را پر می کند .نان را تلیت می کنم و بابا گوشت کوبیده می زاره تو کاسه ام .
چقدر آبگوشت با گوشت بره بومی خوشمزه است خصوصا اگر با پیاز بخوری
بعد از نهار ماما می گه حسین این دستگاه قالیچو را ازهم بوپاشان (بازکن )و بیبر خانه حاج محمود حاج حسین حاجی ،دیگه گو کاریش نداریم
باشه ماما .الان می رم
درب خانه حاج محمود باز است ویکی از بچه هاش منا از داخل حیاط می بیند و به مادرش میگه ماما حسین خاله دستگاجو را آورده .
بیا تو خاله .مادرت چطوره
خوبه خاله سلام می رساند .خاله دست شما درد نکند دستگاجو را آوردم
ماشاا....خاله قالیچوت تومام شد
آره دیگروز (دیروز) پایین افتاد خاله
قربون دسوت بیذار کنار حصار
خاله کاری نداری .نه خاله سلام مادروت را بیرسان .باشه
ماما که می بینه پیروش می شم خوشحاله .یک چای داغ می ذاره جلوم ومیگه
- ماما یک کمی هم کمک پیروت(پدرت ) کن .
چوکار کنم ماما
فردا برو کمکوش گورآباد گندم چینی
ماما من سه ماه تابستان نه روز داشتم و نه شب حالا این چند روزم ما را ول نمی کی .
بابا می گه ولش کن .خودم می رم
و جمله معروفش که بدتر از صد تا فحشه (....روی صندلی گذاشته شد دیگه کار کن نیست )
متلک بابا را زیر سبیلی رد می کنم .اما بنده خدا دیگه ادامه نمی دهد
طرف های غروب می زنم به کوچه .تا خودم را به زمین فوتبال کین شوگه برسانم
بچه های هم سن وسالم هر روز بعد از ظهر بعد از قالی بافی می آیند تو این زمین خاکی وبا چه عشقی فوتبال بازی می کنند .
اما من هیچوقت علاقه ای به فوتبال نداشته ام ونه فرصت آنرا .
گرد وخاکی به پاست .همه به دنبال توپ
یکی میگه پاس بده
یکی میگه شوت کن
یکی میگه: ایمیر خوی شوتوت چرا پاس هنا تی ( ...با شوتت چرا پاس نمی دهی )
کنار دیرک دروازه می نشینم وسیل (تماشا) می کنم
خسرو اکبری –حسین مول – حسین کلانی (حاج یعقوب )- اصغر حسین ظهراب –حسین عمو – ممد حاج حسین –حبیب میرزاحسن – علی چموش از بچه هایی هستند که خوب فوتبال بازی می کنند و تو اینا حسین کلانی و حسین مول و علی چموش و حبیب میرزاحسن ستاره هستند
و چند تا بچه های محله بالا
حسین مول با تمام قوا دم دروازه یک شوت می زنه و دروازه بان تمام تلاشش را می کند که توپ را بگیرد اما از قضای روزگار توپ می خورد به یک جایی از دروازه بان که نمی شه نوشت ونمی شه گفت و نقش زمین می گردد.
بچه ها می ریزند رو سرش .آبی به سر وصورتش می زنند تا به حال بیاد اما دیگه نمی تواند ادامه بدهدو از بازی بیرون میاد
یکی از بچه های محله بالا که احساس خستگی می کند میاد تو دروازه و جای دروازه بان را پر می کند .
حبیب میرزاحسن به من میگه حسین بیا تو یک نفر کم داریم
من که فوتبال بلد نیستم
- بیا یک پا که به توپ می زنی
من که کفش ندارم
- پابرهنه بیا
دمپایی را کنار دروازه می ذازم و می روم داخل زمین نزدیکی های دروازه
چند تا پاس بهم می دهند که همه را خراب می کنم و یا از زیر پام در میارند اما از تکاپو
نمی ا فتم
اما از رو نمی روم . تو دلم میگم که اینکاره نبوده ونیستم
تو همین افکارم که یک پاس دم دروازه حبیب بهم می دهد. یک برگردون می زنم که با .....به زمین می خوردم اما بر حسب اتفاق گل می شود .
همه رو سرم می ریزند وبه به وچه چه
ای ول حسین تا حالا حسین مول وحسین کلانی هم همچین برگردونی نزدند که گل بشه .
یک تابستون بازی کردیم و همچون گلی نزدیم
.......
تو راه برگشت به خونه سرم را نزدیک گوش حبیب می برم و می گم حبیب به خدا شانسی بود
فکر نکنید که من فوتبال بلدم
واین اولین وآخرین گل فوتبال زندگیم بود و نرفتم سراغ فوتبال که نرفتم
هنوز هم سر پیری حبیب وقتی مرا می بیند میگه:
حسین یادته برگردونه را که زدی ؟
آره یادمه ..یادش به خیر ...............

از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.