شروع تغییرات

سلام

نماز و روزه های همگی قبول باشه

جناب آقای فروزان! اختیار دارید، این افتخار ماست که می تونیم از نوشته های زیباتون استفاده کنیم، درمورد کامنت ها هم هرطور خودتون مایلید...

خدمت همه دوستان عرض کنم که بنده در راستای اون تغییراتی که عرض کرده بودم در اولین قدم یه آهنگ روی وبلاگ قرار دادم، اگه می بینید همخوانی نداره بفرمایید تا تغییر بدم.

التماس دعا دارم از همه دوستان


برادر بزرگوارم

 

ضمن عرض سلام وچاق سلامتی وآرزوی قبولی طاعات وعبادات شما در ماه مبارک رمضان در این تابستان گرم

شاید سوالی ذهن شما را مشغول نموده که چرا من بخش نظرات را فعال نمی کنم ؟

حقیقت مطلب وراستش را بخواهید ودروغ نباشد هدفی وغرضی و مرضی در کار نبوده ونیست

آخر مطالبی که از سر دلتنگی نگاشته می شود و با کلمات و جمله هایی بسط می یابد که ممکن است برای نسل جوان وخوانندگان جوان زیاد میانه خوبی نداشته باشد و احتمالا خواننده آن افرادی همچون من که جوانی را سوزاندند و پیری را نشانه و آفتاب عمرشان بر لب تیز بام  می باشد نیازی به درج نظر نباشد

چه نظری ؟وچه پیغام وپس قامی

بقول مهدی  اخوان

جوی خشکیده ست واز بس تشنگی دیده ست

بر لب جو بوته های بار هنگ وپونه وختمی خوابشان برده ست

من بارها گفته ام که برای دل وامانده ام می نویسم واز این نوشته ها ومطالب بسیار دارم که هر از گاهی از سرتفنن مقدار کمی از آنرا در وبلاگ قرار می دهم تا حوصله ها سر نرود وخودم را مشغول  

نظرات مطالب مرا در ذهن خود داشته باشید کافی است .

این مطالب کرایه این حرفها را نمی کند

وشاید ارزش درج نظر و نقد و احیانا ......

بگذریم .رمضان در تابستان کویر .در مسجد آدینه .در زیر ساباط وشبهای قدر خوش به کامتان اما

ما را نیز فراموش نکنید که سخت محتاج دعایم و نیازمند آن   

کامنت...

با سلام ....  ازآنجا که آقای فروزان بخش نظرات مطالبشان را غیرفعال می کنند و درنتیجه در صفحه اول بلاگ امکان نظر دهی نیست، این پست را ارسال کردم تا از نقطه نظرات همشهریان عزیزمان کما فی السابق بهره مند باشیم.  در این ایام روحانی ما را فراموش نفرمایید.  التماس دعا

آرزوی ساخت خانه پدری

بیخود وبی جهت بدون تفکر ودور اندیشی عقلمان را  دست دیگران دادیم  و خانه قدیمی را با خاک یکسان کردیم ،عین یک زلزله 7ریشتری .با بیل لعنتی لودر زندوانی به جانش افتادیم .

یکی نبود به این بچه های یتیم بگوید، عاقلها ،دارید چیکار می کنید،چه  می کنید با هستیتان ، باخاطراتتان ،

ترس از خرابی دیوار که باعث نمی شود خانه را خراب کرد،آدمهای عاقل ،دیوار خراب را تعمیر می کنند،مرمت می کنند،می گفتید استاد رحیم بیاید چند تا کارگر وعمله هم می گرفتید،یک مقداری آهک وآجر وخاک رس ونمی دانم ماسه وتعمیرش می کردید .

برفرض هم که می خواستید  مشکل را حل کنید  ،بالاخانه را خراب می کردید.

دست به دوتا اتاق آلمانی اینور حیاط نمی زدید . اقلا یک جایی داشتید که الاف نباشید .

زمین بالاخانه را پس از تخریب می انداختید قاطی حیاط ،بد بود حیاط بزرگتر می شد .نور اتاقها بیشتر می شد.

حیف اون درخت کاج نبود، حیف اون انگور وانار وگلهای اطلسی وپونه نبود .

آخ که آدم که کم دارد تو همه چیزش کم دارد .

خداخوبش کند اخوی را، هی غر زد که این دیوار بالاخانه ترک داره ومی افتد رو کله این پیر زنها وپیر مردای آفتاب نشین وکار دستمان میدهد .

میگند عقل که نیست جان در عذابه ،خوب مرد حسابی  می رفتی دم در اداره بیمه وخونه را بیمه میکردی .مگه چقدر خرجش میشد ؟

پول به لودری هم نمی دادیم ،باغچه تو کوچه را هم پر نمی کردیم که حالا بلای جانمان گردد .

یکی در داخل آن باز می کند ، یکی درخت می کارد ، واگر روشون می شد حتما جوی آبی هم داخلش می کشیدند واز همه مهمتر آین آقاه .اسمش چی بود طرح هادی بیاد وبا کمال وقاحت وپررویی و دریدگی زمین موقوفی را بندازه تو کوچه، وکوچه 12متری بسازه .

یکی نبود به این آقا بگوید  مرد مومن شاهراه دروازه به لاجره هم 12متری نیست، حواست کجاست ؟

همه وهمه در غیاب ما دست به هم دادند ودر زمین 75متری دیوار کشیده از سه طرف ، هرکاری خواستند کردند، یک مدت دپوی مصالح برای بنایی همسایه راست وچپ .

آشپزخانه رایگان برای طبخ نذری  28رجب ،ساخت کلک وسوار کردن دیگها وشعله های آتش ودود و دم ، که بیا وببین ،تا آخرین دیوار گچی باقی مانده از اطاق هم سیاه شود واثری از اتاقی که همه هستی ما درآن شکل گرفت نماند.

پارکینگ مجانی ماشین وفرغون وببخشید ........

آخ که یا ما ساده ایم یا مردم پرو تشریف دارند، در سادگی ما که شکی نیست ] اما در پررویی مردم .....

راستی حیا کجا رفت ؟اینا که برای رحلت آن بزرگ مرد نذر ونیاز می کنند وزحمت طبخ غذا ، آیا می دانند در زمین مردم نمی شود این کارها را کرد.

در راضی بودن ما برای این مسایل شک نکنید .اما اجازه ای .حرمتی .احترامی

روزگار غریبی است ، شاید هم همسایه ها حق داشته باشند ما که ساده ایم تقصیر مردم چیست ؟

اگه ما ساده نبودیم نمی گذاشتیم خانه ای که هر خشتش ، هر آجرش برایمان خاطره ای هست ، به این روز بیفتد یا به این روزش بنشانند.

بی معرفتها اینگونه با خاطرات بچه های مردم بازی نکنید

دلم نمی آید دعا کنم که یتیم بشید اما با یتیمان ممد آقا اینگونه نکنید

بگذارید حداقل ما به خاطرات این خانه دلمان خوش باشد .شاید دیدید یک روز آمدیم

بلاخره یک روز می آییم .مردانه هم می آییم .تا قال این قضیه را بکنیم .

با طرح هادی به گونه ای کنار خواهیم آمد ، مشکل درب باز شده به زمین وقفی را تمام خواهیم کرد

مشکل همسایه ها را به گونه ای حل خواهیم کرد .

یک دوبلکس نقلی ،

خودم طرح معماریش را میکشم ، میدهم اخوی نظراتش را بگوید، بهار محاسبه خواهد کرد، نیسان را می برم ، مصالح می خریم و می سازیمش ، وسایل اضافی هم برای داخلش داریم ،دو تا اتاق خواب بالا .سالن وآشپزخانه اوپن پایین ، بساط چایی را علم می کنیم وشروع می کنم به نوشتن ،تنها کاری که می توانیم .

شبهای تابستان می رویم  پشت بام ،چه حالی میداد اگر اخوی هم می آمد ومثل قدیما با هم مشاعره می کردیم .تا دمدمای صبح تا خروس خوان

همراه با ستاره ها، تا عمق خواستن ،تا انتهای دوست داشتن

ای کاش هوشو هم می آمد، دست از پایتخت می کشید وبه جمعمان اضافه می گردید.

 داداش مسعود خان هم با بچه هایش از آلمان می آمدند، حدود 60ساله که رفته وبرنگشته

نمی دانم چه شکلی شده .من واخوی را می شناسد ؟

چه رویایی است داداش مسعود بیاید تو دارشکون ،از ماشین پیاده شود، من واخوی از درب خونه با حرکت اسلو موشن برویم طرفش ، عین فیلمهای هندی،.روبروی خانه حاج حسین بهم برسیم همدیگر را تو آغوش بکشیم ، اینقدر فشار به هم بدهیم که استخوانهایمان خرد شود .

امان از درد غربت ودوری .

ماچش کنم، بگویم داداش مسعود هلو  ،   خنده اخوی که مسعود که انگلیسی بلد نیست

یک لحظه به خود می آیم ، ای دل غافل یک عمری فکر نکردم آدم که برادر تو غربت دارد برای روز مبادا یک چند تا کلمه زبان باید یاد بگیرد.

اتاقهای طبقه دوم را به داداش مسعود وخانواده اش اختصاص می دهیم .من واخوی هال برایمان کافی است .

...................................................................................................................................................................

از روزی که داداش آمد ،حسابی خانه شلوغ است تمام دوستان وآشنایان میاند سراغش .تا حالی ازش بپرسند .بچه ها حسابی با بچه های داداش اخت پیدا کرده اند .با زبان بی زبانی با همدیگر حرف می زنند .

همه می آیند هرکس هم نیامده به بهانه ای میاید .یکی ماست تازه می آورد یکی سرشیر، نان گرم  سبزی باغچه ،تا به این بهانه ها دختر وزن آلمانی داداش را ببینند .  

یک دختر خانم که هیچ بهانه ای برای آمدن نداشته یک منقل کوچولو را داخلش زغال ریخته واسفند به رویش وارد می شود بوی اسپند کل هال را می گیرد .می چرخاند روی سر بچه ها وزیر زبانش هزار ماشاا....وبسم ال...می گوید، زن داداش و بچه ها تعجب می کنند .اخوی به آنها توضیح می دهد که داستان جیست .فن آشپزخانه را روشن می کنم .چشم چشم را نمی بیند

نمی دانید عمه بعد از آمدن داداش وخانواده اش چه می کند .تو پوستش جایش نیست .به این در می زند، به آن در می زند، که کم وکسری نباشد .بچه های عمه .نوه ها همه وهمه جمعند .

بعضی وقتها می روم تو فکر که ای کاش خانه بزرگتر بود.

سفره را داخل هال پهن کرده اند .عمه نمی گذارد کسی دست به چیزی بزند، می خواهد همه چیز مرتب باشد.

سفره ای رنگین، سبزی تازه باغ چیت بابایی ، کمزه سفته کشخوان .سرشیر گاو حسن حاج محمد .ماست آب رفته خیگی .سالاد فصل وپلو وخورش سبزی جاافتاده که عمه و بچه ها زحمتش را کشیده اند .

تعارف می کنیم .بفرمایید نهار .

زن داداش وبچه ها  از طبقه بالا پایین می آیند.از داداش عذر خواهی می کنیم که میز نهار خوری نداریم .شاید آنها روی  زمین نشستن ونهار خوردن را تجربه نکرده اند

بوی خورشت سبزی تمام فضا را اشغال کرده داداش دستهایش را می شوید وبا حسرت می گوید میدانید چند سال است خورشت سبزی نخورده ام ؟

وعمه می گوید بمیرم برات داداش .الهی خودم فدات شوم .

عکس رنگی بابایی ونه نه را قاب کرده وکنار اوپن گذاشته ایم یک لحظه چشمهایم به چشمهای آبی نه نه  می افتد که چگونه بچه ها ونوه هایش را نگاه می کند.

نوش جانتان .گوارای وجودتان .انگار این جملات داره از زبان نه نه جاری می شود .

چند تا لقمه می خورم بلند می شوم وخودم را داخل مبل رها می کنم .درست جلو قاب عکس بابا ومادر.

چشمهایم را درست می دوزم به چشمهای آبی ودوست داشتنی مادر .تو دلم می گویم حالا که بچه ات امد شما نیستید .چقدر دوست داشت قبل از مرگش مسعود را ببیند .چقدر برای یک مادر سخت است که شصت سال بچه اش را نبیند.....

داداش مسعود واخوی رضا هم می آیند بغلم .خودم را طبیعی جلوه می دهم .اما انگار آنها نیز دست کمی از من ندارند .

داداش بلند می شود قاب عکس را بر می دارد .لبهایش را روی لبهای مادر وبابا می گذارد .گریه امانمان نمی دهد .داداش با مادر نجوا می کند .

مادر سالها نبودم حالا که آمدم نه تو هستی ونه بابا .

............................................

عمه به بچه ها می گوید سفره را جمع کنند .

با داداش می رویم تو باغچه .به او می گویم که مادر چقدر به این خانه واین باغچه وابسته بود .

باغچه را آب می دهیم علفهای اضافی را می چینیم .شاخ وبرگ اضافی درختان را .

گلها را به یاد مادر می بوییم .

اخوی رضا مانده است که با ما دیوانه ها چه کند .مات ومبهوت وغمگین نگاهمان می کند

خودش دست کمی از ما ندارد اما عادت دارد درون خود بریزد

  صدای عمه از داخل هال می آید .داداش  چایی آماده است .می آیید داخل یا بیارم داخل حیاط

داداش می گوید اگر زحمت نیست داخل حیاط کنار باغچه کنار اطلسی ها وپونه ها

عمه صدا می زند

اخوی حسین  دمخفتی را پهن کن  متکا هم بیار     برای دادش مسعود وبچه هایش صندلی بگذار .اینها عادت ندارند روی زمین بشینند.

عصر پنجشنبه همگی می رویم سر خاک .

مسعود بی تابی می کند .قبر مادر وپدر را به او نشان می دهیم .خودش را روی قبر مادر می اندازد

نعره می زند که جگر آدم ریش ریش می شود

ومن واخوی وعمه این یادگاران پدر آخرین امانت پدر را می نگرییم که زار می زند

دمدمای غروب زیر دستاش را می گیریم بلندش می کنیم .داداش دیر وقت است باید برویم

واصرار مسعود که می خواهم بمانم .

ومن در رویاهایم حسرت آنرا دارم که ای کاش وصد ای کاش مسعود زودتر آمده بود

ای کاش مادر وپدر بودند

ای کاش خانه را خراب نکرده بودیم

ای کاش آنرا زودتر ساخته بودیم

ای کاش خانه را زودتر بسازیم

شاید ساختیم .مسعود هم می آید .آری مسعود هم می آید .بچه هایش را می اورد

دو باره جمعمان جمع می گرددآری دو باره ........................................

24/5/89بندرعباس 

............................................................................................................................... 

مسعود برادر خیالی کودکی من است که در صفولیتم اخوی نقشش را در ذهنم بست وهیچگاه نتوانستم از رم وحافظه هارد دلم دلیت کنم

وروز به روز  جوانه دوست داشتنش بر دلم  رشد کرد وبه نمو نشست و به بار نشست 

.............................................................................................................................

ای کاش دفترچه قدیمی  پیدا می شد

 

نوشتن را از سالهای دبیرستان شروع کردم .

از شما چه پنهان  تعریف خود نباشد نیمچه استعدادکی داشتم وذوقی

 وشاید دلیل آن عشق به خواندن ادبیات و شعر ومقاله ومجله وتشویقهای اخوی بود و مشاعره شبهای شنبه یا نمی دانم یکشنبه مهدی سهیلی وادامه آن در پشت بام خانه پدری

در دبیرستان هم انشا خوب می نوشتم ورقیب یکی از همکلاسیها به نام بقایی که الحق خوب می نوشت و خوب کپی اما من خودم می نوشتم و چقدر دوست داشتم ودارم که یک بار دیگر او را ببینم و عجیب که در این سالهای دور در دیار خودمان یکبار هم او را ندیدم

و دلم می خواهد با توجه به اینکه  خانه آنها نزدیک دبیرستان رادی بود در کوچه بهار آنروز و خیابان بهار امروز  برای یکبار هم شده او را ببینم و زیارت کنم که خدا کند خانه اشان عوض نشده باشد وهجرت نکرده باشند

می نوشتم حال از سر ذوق یا تفنن و یا هر چه می خواهید اسمش بگذارید

در ایام انقلاب و در بهمن انقلاب مقاله ای به نام  امام آمد نوشتم ودر فلکه بالا برای مردم عاشق خواندم که بر دل نشست

در دفتر چه ای صد برگ با قطع جیبی که مضمونی خوش داشت و از دل بر آمده بود

در همین دفترچه مطالبی دیگر نیز داشتم که ارزش خواندن را داشت خصوصا مقاله ای برای سی خرداد برای مراسم سالگرد معلم انقلاب دکتر شریعتی که به توصیه دبیران مدرسه رادی تهیه کرده بودم ودر سالن آمفی تاتر دبیرستان رادی برای همه دبیرانم خواندم که در ابتدای جلسه از همه اساتید ودبیران عذر خواهی کردم که بر من منت نهاده اند تا گوش به سخنان من بسپارند

و متنی خوش برای شهادت احمد امامی

و نمی دانم چه کسی این دفترچه را از من گرفت که بخواند و یا از روی آن بنویسد و دیگر رویش را ندیدم که ندیدم 

نوشته هایی که در حالتهای خاص نگاشته شوند مضمونهایی دارند که بر دل می نشینند .

و پیدا نشد که نشد .

به هر کس احتمال می دادم که به او داده ام با جواب منفی روبرو می شدم و این بود که از خیر آن گذشتم

بعدها نیز دوستانی آن دفترچه را خواستند که شرمندگی مرا در پی داشت

قبل از آن نیز نوشته هایی داشتم وبعد از آن داستانهایی که خود خواننده آن شدم وپاره کردم وفرستادم به بازار  بازیافت

نه اینکه ارزش خواندن را نداشت من ارزش آنها را ندانستم

وهنوز که هنوز است وحدود سی سال از آن حادثه می گذرد دلم برای آن دفترچه صد برگ  قطع جیبی تنگ می شود

دلم می خواست حداقل اگر برای دیگران بدرد بخور نیست حداقل برای یکبار دیگر هم که شده  خودم خواننده صمیمی آن باشم

ای کاش در یک خانه تکانی دوستان آن زمان و یا یک جابجایی خانه ای این دفتر چه پیدا می شد وبه صاحبش بر می گشت تا یکبار دیگر غمی را که از شهادت برادرم احمد امامی در صفحات آخر آن نگاشته بودم را همراه عکس حجله احمد که هنوز که هنوز است در آلبومم دارم بخوانم واشک بریزم وسبک شوم

می خواستم برای کتاب و زندگی نامه احمد بنا به توصیه برادرش حاج محمود رفیق دیرینه ام مطلبی بنویسم وشروع کردم و چندین صفحه را نیز نگاشتم اما آن حسی  را که دنبالش بودم ودر آن دفترچه بود را نداشت .

متن زیبایی را که با جان نوشتم اما به دلم ننشست و مجددا پاره اش کردم

تا در فرصتی دیگر در یک روز گرم خدا در ساعتی که هیچکس در آرامستان احمد حضور ندارد بروم در کنار تربت پاکش .

روبرویش .چشمهایم را در چشمهای سبزش  بیندازم وبنویسم

که به برادرش قول داده ام .

وشاید در یک شب ماه رمضان در نیمه های شب که همه اهل خانه خوابند ومن وقلمم و کاغذم بیدار حالی دست داد و به این وظیفه عمل کنم

آنگونه که دلم می خواهد و  احمد 

که سالها از آن زمان می گذرد و من به طرف سرازیری و احمد به سوی قله های اوج

من می غلطم و او بر خاسته

من فسیل می شوم واو ........

من می میرم واو زنده .

او شاهد واو شهید

او قلب تاریخ ومن .......

آری می نویسم .آنچه را در توان دارم .آنچه را قلمم یاری می کند

من این را وظیفه خود می دانم

من او را برادر خود میدانم

چشمهای قشنگ مادر او درست مشابه چشمهای  مادر من است

صورت مادر او درست شبیه  صورت مادر من است

من به این چشمها واین صورت و این مادر وام دارم

که مادر احمد مادر من است

ومادر من مادر احمد است

با این تفاوت که مادر احمد مادر شهید است و مادر من مادر یتیم

من به چشمهای سبز آ این دو مادر بدهکارم

من به احمد ومادرش ومادرم  و چشمهایشان معتادم 

و گریه هایم را هر بار که در ولایتم با دیدن چشمهای مادر احمد  بر گونه هایم رها می کنم

به یاد احمد .به یاد چشمهایش

به یاد مادری که شهیدی همچون احمد دارد

وبیاد مادرم که بچه یتیمی همچون من دارد

ای کاش دفترچه قدیمیم  پیدا می شد

ای کاش فرصتی دست میداد تا به کویر بیایم و در گلزار شهدا در آرامستان احمد ومادرم گریه ها وشیونها کنم

خدا کند  به یاد مادرم هزاران بار دیگر مادر احمد را ببینم

هر روز و  شام .هر بامداد وهر شامگاه

هر روزی از ماه  و هر فصلی از سال

چشمهای سبز احمد در آن عکس رنگی آرامستان گلزار

چشمهای سبز مادر احمد در آن خانه خالی از احمد اما همه جای جایش بوی احمد

چشمهای سبز مادرم

چشمهای سبز حاج محمود

...........

........

ای کاش دفترچه ام پیدا می شد

ای کاش فرصت آمدن داشتم

 

جمعه22/5/ 89بندر عباس

عشق حقیقی

این شعر از شاطر عباس صبوحی تقدیم به همه روزه داران شهر صیام

روزه دارم من وافطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف بیفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به خیالی که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

وین عجب نقطه خال تو که بالای لب است

یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد

نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است ومن از آن می ترسم

که لب لعل تو آلوده به ما العنب است

پسرمریم اگر نیست چه باک است زمرگ 

که دمادم لب من برلب بنت العنب است

گفتمش ای بت من بوسه بده جان بستان

گفت رو کین سخن تو نه شرط ادب است

زاهد از بهر خدا منعم از این عشق مکن

هر کسی منع من از عشق کند زن جلب است

عشق آن است که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست جمال الحطب است

 

 

 

ردیف

عنوان

متن

صوت

حجم(KB)

زمان

1

دعای روز اول

اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِى فِيهِ صِيَامَ الصَّائِمِينَ وَ قِيَامِى فِيهِ قِيَامَ الْقَائِمِينَ وَ نَبِّهْنِى فِيهِ عَنْ نَوْمَةِ الْغَافِلِينَ وَ هَبْ لِى جُرْمِى فِيهِ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ وَ اعْفُ عَنِّى يَا عَافِيا عَنِ الْمُجْرِمِينَ.

114

0:01:14

2

دعای روز دوم

اللَّهُمَّ قَرِّبْنِى فِيهِ إِلَى مَرْضَاتِكَ وَ جَنِّبْنِى فِيهِ مِنْ سَخَطِكَ وَ نَقِمَاتِكَ وَ وَفِّقْنِى فِيهِ لِقِرَاءَةِ آيَاتِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

116

0:00:57

3

دعای روز سوم

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِى فِيهِ الذِّهْنَ وَ التَّنْبِيهَ وَ بَاعِدْنِى فِيهِ مِنَ السَّفَاهَةِ وَ التَّمْوِيهِ وَ اجْعَلْ لِى نَصِيبا مِنْ كُلِّ خَيْرٍ تُنْزِلُ فِيهِ بِجُودِكَ يَا أَجْوَدَ الْأَجْوَدِينَ.

98

0:00:47

4

دعای روز چهارم

اللَّهُمَّ قَوِّنِى فِيهِ عَلَى إِقَامَةِ أَمْرِكَ وَ أَذِقْنِى فِيهِ حَلاوَةَ ذِكْرِكَ وَ أَوْزِعْنِى فِيهِ لِأَدَاءِ شُكْرِكَ بِكَرَمِكَ وَ احْفَظْنِى فِيهِ بِحِفْظِكَ وَ سِتْرِكَ يَا أَبْصَرَ النَّاظِرِينَ.

193

0:01:36

5

دعای روز پنجم

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنَ الْمُسْتَغْفِرِينَ وَ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنْ عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ الْقَانِتِينَ وَ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنْ أَوْلِيَائِكَ الْمُقَرَّبِينَ بِرَأْفَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

109

0:00:53

6

دعای روز ششم

اللَّهُمَّ لا تَخْذُلْنِى فِيهِ لِتَعَرُّضِ مَعْصِيَتِكَ وَ لا تَضْرِبْنِى بِسِيَاطِ نَقِمَتِكَ وَ زَحْزِحْنِى فِيهِ مِنْ مُوجِبَاتِ سَخَطِكَ بِمَنِّكَ وَ أَيَادِيكَ يَا مُنْتَهَى رَغْبَةِ الرَّاغِبِينَ.

91

0:00:44

7

دعای روز هفتم

اللَّهُمَّ أَعِنِّى فِيهِ عَلَى صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ وَ جَنِّبْنِى فِيهِ مِنْ هَفَوَاتِهِ وَ آثَامِهِ وَ ارْزُقْنِى فِيهِ ذِكْرَكَ بِدَوَامِهِ بِتَوْفِيقِكَ يَا هَادِىَ الْمُضِلِّينَ.

107

0:00:52

8

دعای روز هشتم

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِى فِيهِ رَحْمَةَ الْأَيْتَامِ وَ إِطْعَامَ الطَّعَامِ وَ إِفْشَاءَ السَّلامِ وَ صُحْبَةَ الْكِرَامِ بِطَوْلِكَ يَا مَلْجَأَ الْآمِلِينَ.

93

0:00:45

9

دعای روز نهم

اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِى فِيهِ نَصِيبا مِنْ رَحْمَتِكَ الْوَاسِعَةِ وَ اهْدِنِى فِيهِ لِبَرَاهِينِكَ السَّاطِعَةِ وَ خُذْ بِنَاصِيَتِى إِلَى مَرْضَاتِكَ الْجَامِعَةِ بِمَحَبَّتِكَ يَا أَمَلَ الْمُشْتَاقِينَ.

134

0:01:06

10

دعای روز دهم

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنَ الْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ وَ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنَ الْفَائِزِينَ لَدَيْكَ وَ اجْعَلْنِى فِيهِ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ إِلَيْكَ بِإِحْسَانِكَ يَا غَايَةَ الطَّالِبِينَ.

102

0:00:49

11

دعای روز یازدهم

اللَّهُمَّ حَبِّبْ إِلَىَّ فِيهِ الْإِحْسَانَ وَ كَرِّهْ إِلَىَّ فِيهِ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيَانَ وَ حَرِّمْ عَلَىَّ فِيهِ السَّخَطَ وَ النِّيرَانَ بِعَوْنِكَ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ.

147

0:01:13

12

دعای روز دوازدهم

اللَّهُمَّ زَيِّنِّى فِيهِ بِالسِّتْرِ وَ الْعَفَافِ وَ اسْتُرْنِى فِيهِ بِلِبَاسِ الْقُنُوعِ وَ الْكَفَافِ وَ احْمِلْنِى فِيهِ عَلَى الْعَدْلِ وَ الْإِنْصَافِ وَ آمِنِّى فِيهِ مِنْ كُلِّ مَا أَخَافُ بِعِصْمَتِكَ يَا عِصْمَةَ الْخَائِفِينَ.

119

0:00:58

13

دعای روز سیزدهم

اللَّهُمَّ طَهِّرْنِى فِيهِ مِنَ الدَّنَسِ وَ الْأَقْذَارِ وَ صَبِّرْنِى فِيهِ عَلَى كَائِنَاتِ الْأَقْدَارِ وَ وَفِّقْنِى فِيهِ لِلتُّقَى وَ صُحْبَةِ الْأَبْرَارِ بِعَوْنِكَ يَا قُرَّةَ عَيْنِ الْمَسَاكِينِ.

118

0:00:58

14

دعای روز چهاردهم

اللَّهُمَّ لا تُؤَاخِذْنِى فِيهِ بِالْعَثَرَاتِ وَ أَقِلْنِى فِيهِ مِنَ الْخَطَايَا وَ الْهَفَوَاتِ وَ لا تَجْعَلْنِى فِيهِ غَرَضا لِلْبَلايَا وَ الْآفَاتِ بِعِزَّتِكَ يَا عِزَّ الْمُسْلِمِينَ.

118

0:00:58

15

دعای روز پانزدهم

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِى فِيهِ طَاعَةَ الْخَاشِعِينَ وَ اشْرَحْ فِيهِ صَدْرِى بِإِنَابَةِ الْمُخْبِتِينَ بِأَمَانِكَ يَا أَمَانَ الْخَائِفِينَ.

154

0:01:16

16

دعای روز شانزدهم

اللَّهُمَّ وَفِّقْنِى فِيهِ لِمُوَافَقَةِ الْأَبْرَارِ وَ جَنِّبْنِى فِيهِ مُرَافَقَةَ الْأَشْرَارِ وَ آوِنِى فِيهِ بِرَحْمَتِكَ إِلَى [فِى‏] دَارِ الْقَرَارِ بِإِلَهِيَّتِكَ يَا إِلَهَ الْعَالَمِينَ.

108

0:00:53

17

دعای روز هفدهم

اللَّهُمَّ اهْدِنِى فِيهِ لِصَالِحِ الْأَعْمَالِ وَ اقْضِ لِى فِيهِ الْحَوَائِجَ وَ الْآمَالَ يَا مَنْ لا يَحْتَاجُ إِلَى التَّفْسِيرِ وَ السُّؤَالِ يَا عَالِما بِمَا فِى صُدُورِ الْعَالَمِينَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.

130

0:01:04

18

دعای روز هجدهم

اللَّهُمَّ نَبِّهْنِى فِيهِ لِبَرَكَاتِ أَسْحَارِهِ وَ نَوِّرْ فِيهِ قَلْبِى بِضِيَاءِ أَنْوَارِهِ وَ خُذْ بِكُلِّ أَعْضَائِى إِلَى اتِّبَاعِ آثَارِهِ بِنُورِكَ يَا مُنَوِّرَ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ.

117

0:00:57

19

دعای روز نوزدهم

اللَّهُمَّ وَفِّرْ فِيهِ حَظِّى مِنْ بَرَكَاتِهِ وَ سَهِّلْ سَبِيلِى إِلَى خَيْرَاتِهِ وَ لا تَحْرِمْنِى قَبُولَ حَسَنَاتِهِ يَا هَادِيا إِلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ.

112

0:00:55

20

دعای روز بیستم

اللَّهُمَّ افْتَحْ لِى فِيهِ أَبْوَابَ الْجِنَانِ وَ أَغْلِقْ عَنِّى فِيهِ أَبْوَابَ النِّيرَانِ وَ وَفِّقْنِى فِيهِ لِتِلاوَةِ الْقُرْآنِ يَا مُنْزِلَ السَّكِينَةِ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ.

109

0:00:53

21

دعای روز بیست و یکم

اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِى فِيهِ إِلَى مَرْضَاتِكَ دَلِيلا وَ لا تَجْعَلْ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ عَلَىَّ سَبِيلا وَ اجْعَلِ الْجَنَّةَ لِى مَنْزِلا وَ مَقِيلا يَا قَاضِىَ حَوَائِجِ الطَّالِبِينَ.

110

0:00:53

22

دعای روز بیست و دوم

اللَّهُمَّ افْتَحْ لِى فِيهِ أَبْوَابَ فَضْلِكَ وَ أَنْزِلْ عَلَىَّ فِيهِ بَرَكَاتِكَ وَ وَفِّقْنِى فِيهِ لِمُوجِبَاتِ مَرْضَاتِكَ وَ أَسْكِنِّى فِيهِ بُحْبُوحَاتِ جَنَّاتِكَ يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ.

147

0:01:13

23

دعای روز بیست و سوم

اللَّهُمَّ اغْسِلْنِى فِيهِ مِنَ الذُّنُوبِ وَ طَهِّرْنِى فِيهِ مِنَ الْعُيُوبِ وَ امْتَحِنْ قَلْبِى فِيهِ بِتَقْوَى الْقُلُوبِ يَا مُقِيلَ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِينَ.

123

0:01:00

24

دعای روز بیست و چهارم

اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ فِيهِ مَا يُرْضِيكَ وَ أَعُوذُ بِكَ مِمَّا يُؤْذِيكَ وَ أَسْأَلُكَ التَّوْفِيقَ فِيهِ لِأَنْ أُطِيعَكَ وَ لا أَعْصِيَكَ يَا جَوَادَ السَّائِلِينَ.

113

0:00:55

25

دعای روز بیست و پنجم

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِى فِيهِ مُحِبّا لِأَوْلِيَائِكَ وَ مُعَادِيا لِأَعْدَائِكَ مُسْتَنّا بِسُنَّةِ خَاتَمِ أَنْبِيَائِكَ يَا عَاصِمَ قُلُوبِ النَّبِيِّينَ.

96

0:00:46

26

دعای روز بیست و ششم

اللَّهُمَّ اجْعَلْ سَعْيِى فِيهِ مَشْكُورا وَ ذَنْبِى فِيهِ مَغْفُورا وَ عَمَلِى فِيهِ مَقْبُولا وَ عَيْبِى فِيهِ مَسْتُورا يَا أَسْمَعَ السَّامِعِينَ.

87

0:00:42

27

دعای روز بیست و هفتم

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِى فِيهِ فَضْلَ لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ صَيِّرْ أُمُورِى فِيهِ مِنَ الْعُسْرِ إِلَى الْيُسْرِ وَ اقْبَلْ مَعَاذِيرِى وَ حُطَّ عَنِّىَ الذَّنْبَ وَ الْوِزْرَ يَا رَءُوفا بِعِبَادِهِ الصَّالِحِينَ.

113

0:00:55

28

دعای روز بیست و هشتم

اللَّهُمَّ وَفِّرْ حَظِّى فِيهِ مِنَ النَّوَافِلِ وَ أَكْرِمْنِى فِيهِ بِإِحْضَارِ الْمَسَائِلِ وَ قَرِّبْ فِيهِ وَسِيلَتِى إِلَيْكَ مِنْ بَيْنِ الْوَسَائِلِ يَا مَنْ لا يَشْغَلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ.

102

0:00:50

29

دعای روز بیست و نهم

اللَّهُمَّ غَشِّنِى فِيهِ بِالرَّحْمَةِ وَ ارْزُقْنِى فِيهِ التَّوْفِيقَ وَ الْعِصْمَةَ وَ طَهِّرْ قَلْبِى مِنْ غَيَاهِبِ التُّهَمَةِ يَا رَحِيما بِعِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ.

103

0:00:50

30

دعای روز سی ام

اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِى فِيهِ بِالشُّكْرِ وَ الْقَبُولِ عَلَى مَا تَرْضَاهُ وَ يَرْضَاهُ الرَّسُولُ مُحْكَمَةً فُرُوعُهُ بِالْأُصُولِ بِحَقِّ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ

99

0:00:48

منبع صوتي: www.aviny.com                منبع متن : دانشگاه امام صادق(ع)  

شب اول ماه مبارک

 

 

تو باربند دم درب خونه چند تا بره پرواری داریم .بابا بهشون خوب می رسه وروز به روز پروار می شند .یکشیون را برای ماه مبارک انتخاب کرده تا به زمینش بزند وبشه گوشت ماه مبارک  .

چاقو وساطور وطناب  وسایر لوازم قصابی  را آماده کرده اند.

 بابا چاقو را با سوهان تیز می کند و آبی میده به گم زبونی ورو به قبله اش می کنه

طاقت دیدن خون را ندارم .می زارم بابا سر بره را ببرد وبعد می رم سراغش وکمکش می کنیم با مادر

از بغل پاچه گوسفند  سوراخی می کنه وبادش می کنه .

حیونی می شه یک گلوله باد .دلم می خواد مشت بزنم تو شکمش و بلاخره تیکه پارش می کنه و می بریم تو اطاق آلمانی

مادر با حوصله گوشتها را تقسیم می کند و می زاریم تو قسمت فریزر یخچال کلویناتوری که تازه خریده ایم .

رسم است هر کس گوسفند می کشه یک مقداری هم به همسایه ها میدهد .ومن وظیفه تحویل آنرا به عهده می گیرم .

هر سال قبل از ماه مبارک رمضان تقریبا همه خونه ها این برنامه را دارند .

مسجد آینه را دخترای جوان به توصیه روحانی مسجد آقای صالحی تر وتمیز کرده اند .

هر کدام از همدیگر سبقت می گیرند تا در این امر خیر بیشترین شراکت را داشته باشند

شستن زیلوهای مسجد کار بچه پسرهاست وآقای صالحی با اخلاقی خوش جوانها را خوب جذب کرده است .

قراره بعد از ظهرها جلسه قرآن بذاره .هم برا پسرا وهم دخترا و داوطلب فراوانی نیز دارد.

ملا جواد در بین دو نماز مغرب وعشا اعلام می کند که فردا اول ماه رمضان است .ویک سری توصیه برای ماه مبارک رمضان و فضیلتهای ماه رمضان

هوا سرد است اواخر پاییزاست و زمستان در راه است  .روزهای پاییز وزمستان  کوتاه هستند  و جان می دهند برای روزه گرفتن .

ما هم دیگه بزرگ شده ایم وروزه کله گنجشکی نمی گیریم .

مادر امروز نانوایی داشت وکلی نان گرم وتازه تدارک دید برای ماه رمضان

 گوشت ونخود وپیاز و گرمی وزردچوبه ویک سری خرت وپرت را می ریزد داخل دیزوی سفالی و دو تا دیزو می گذارد داخل تنوری که پر است از آتش نانوایی .

ومن متعجبم برای چی ماما دو تا دیزو داخل تنور می گذارد .

ماما اصرار دارد زود بخوابیم تا سحر راحت بلند بشیم .ساعت نداریم که بیدارمان کند .خواب ماما وبابا سبک است به موقع بیدار می شوند .

ماما زودتر برای سحر از خواب بیدار می شود .ترتیب سماور نفتی را که  گوشه اتاق آلمانی است را می دهد .صدای بابا با تکیه کلام معروفش می کنه که اهوی وخی .

بابا هم بلند می شود ولی من هنوز تو لحاف وول می خورم .

ماما می زنه بیرون از خونه .

تک تک همسایه ها را بیدار می کند حتی تا محله صغره تا خونه همشیره هم می رود و به قول همسایه ها اگر مادرت نبود ما (هر شو خو می افتیم)

ماما بر می گردد .سفره را پهن می کند .سفره پارچه ای ورزنه ای آبی رنگ .چهار تا کاسه آبگوشت خوری .یک کاسه مسی بزرگ برای کوبیدن گوشت ویک گوشت کوب چوبی که از خیلی وقت پیشتر داریم .

نان تازه را خرد می کنیم و می ریزیم تو کاسه هایمان .

ماما درب دیزو را ور میداره بخار آن می خواهد تو صورت ماما پخش بشه .صورتش را کنار می کشه بوی خوشبوی آبگوشت تو فضا پخش می گردد.

ماما آب روی دیزو را تو کاسه من می ریزد .خواهرم که از من بزرگتره اعتراض می کنه که ماما مگه حسینو سیده.

 و ماما با مهربانی می گه برا تو هم هست .

بابا با گوشت کوب می افتد به جان گوشت وسیب زمینی ونخود و نرمش می کند.

بابا سیر بخورید که تا شب باید طاقت بیارید .

ماما چند استکان چایی می ریزد

ماما چایی بخورید تا تشنه تان نشود

چند دقیقه مانده به اذان یک لیوان آب سرد سبو را هم می خورم که خیالم راحت باشه که تشنه ام نمی گردد.

ملا جواد طبق معمول فوت بلندگو می کند وادامه کارش اذان صبح

همگی می ریم مسجد آدینه پشت سر آقای صالحی نماز جماعت می خوانیم و بر می گردیم تا خود را برای روز اول رمضان آماده کنیم .

بعد از ظهر هم می رم مسجد تا قرائت  نمازمان را با آقای صالحی تصحیح کنیم .

دمدمای غروب تشنه وگشنه ام .به ماما می گم ماما می شه روزه کله گنجشکی بگیرم .

ماما می گه طاقت بیار چیزی نمانده به اذان

واذان مغرب وپهن شدن اولین سفره افطاری .اولین روزه کامل من .

سفره ورزنه ای و کاسه ها ودیزو......

وحالا فهمیدم که چرا ماما دو تا دیزو داخل تنور می گذارد.

چه عشقی داشت اولین افطار روزه کامل

چه صفایی داشت ............

..................................................................................................

واکنون که چهل واندی سال از آن سالها  می گذرد دیگر نه مادر هست ونه پدر

ونه خانه پدری

نه  سوز سرماست ونه تنور 

همه وهمه رفتند وبه خاطره پیوستند

و داغی شدند برای دل دردمند من که هر لحظه ودر هر ثانیه از زندگیم جاری هستند

رفتند ومن ماندم و خاطرات .

من ماندم و حسرت همه چیز

شب اول ماه رمضان است .مهدی  برای ترم تابستانی ملایر است ومن ومادر بچه هایم ودخترم  در خانه هستیم

همسرم مشغول بسته بندی گوشت می باشد وسوال که حسین برا آبگوشت هم گوشت بذارم ومن می مانم با این سن وسال و پیری .برای افطار یا سحری آبگوشت بخوریم ؟

چند لحظه ای مکث می کنم .دست از نوشتن بر میدارم .نگاهی به سینی گوشت می اندازم

مادر را تجسم می کنم که گوشتها را تقسیم می کند .بابا دارد چایی می خورد سماور نفتی قل قل می کند وسفره ورزنه ای آبی رنگ کاسه های آبگوشت خوری .کاسه مسی بزرگ .گوشتکوب چوبی .......

چشمانم را به چشمان همسرم می دوزم .اشک در چشمانم حلقه زده است .با بغض می گویم آره گوشت  آبگوشتی هم بذار

هم برای سحر وهم برای آفطار

آره گوشت  آبگوشتی هم بذار........

.....................................................................................................

چهار شنبه  شب اول ماه رمضان 20/5/89خلیج

کتب علیکم الصیام...

یا عَلِیٌ یا عَظیمُ یا غَفُورُ یا رحیمُ أنْتَ الرَّبُّ العظیمُ الَذی لیس کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ و هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ وَ هذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ و کَرَّمْتَهُ و شَرَّفْتَهُ و فَضَّلْتَهُ عَلَی الشُّهُورِ و هُوَ الشَّهْرُ الَّذی فَرَضْتَ صِیامَهُ عَلَیَّ و هُوَ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أَنْزَلْتَ فِیهِ الْقُرانَ هُدیً لِلنّاسِ و بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی و الْفُرْقانِ و جَعَلْتَ فیهِ لَیْلَةَ الْقَدْرِ و جَعَلْتَها خَیْرا من أَلْفِ شَهْرٍ فَیاذَ الْمَنِّ و لا یُمَنُّ عَلَیْکَ مُنَّ عَلَیَّ بِفَکاکِ رَقَبَتی مِنَ النّارِ فیمَنْ تَمُنُّ عَلَیْه وَ أَدْخِلْنی الْجَنَّة بِرَحْمتِکَ یا أرْحَم الرّاحِمِینَ

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. 
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است. 

به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود: 

وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت. 
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت. 
جنگ بدر در سال دوم هجرت. 
فتح مکه در سال هشتم هجرت. 
مراسم عقد اخوت و پیمان برادری میان مسلمان، و ایجاد اخوت اسلامی بین پیامبر و امام علی علیه السلام
بیعت مردم به ولایت‌عهدی امام رضا علیه السلام در سال 201 قمری. 

حلول ماه مبارک رمضان ، ماه رحمت الهی، برهمه بافرانی های عزیز سراسر ایران تبریک و تهنیت باد... 

التماس دعا

"کوکار؟!"   (متنی پر "ک" ، اندر احوالات کار و کوکار و بیکار و پرکار و سرکار)  

نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بنویسم... یک چیزی گلو را می فشارد اما هرچه اندیشه می کنم که این چیز عجیب و غریب چیست نمی فهمم... اطبا بغض نامش می نهند... ما که نمی دانیم بغض چیست... اما هرچه است بدجوری ما را رو به خفگی می سوقد...نگران

اگر برایتان مهم نیست که این بغض از کجا آمده که هیچ، وقتتان را بیهوده با خواندن ادامه این مطلب متلوف نفرمایید... اگر هم اندک اهمیتی دارد برایتان خوب همراه باشید شاید در ادامه چیزی راجع به این بغض سرنگشاده ما دستگیرتان شد...(فقط گفته باشم آخر مطلب ما را به باد فحش نگیرید که اینها چیست می نویسی و آبرو بر ما نگذاشته ای... من همینجا اعلام می کنم اینها که به رشته تحریر در می آورم نه سخنان یک دانشجو است... نه خدای نکرده یک مهندس... نه باز هم خدای نکرده یک بافرانی... نه ...نه... حالا هی نگویید آبروی این را بردی و آبروی آن را بردیfeeling beat up)

به هرحال

حالا که با ماهمراه شدید پس گوش بسپارید تا برایتان بگویم... قریب به پنج سال و اندی است که در این مسیر نایین تهران در اتوبوس های شرکت محترم پیک صبا (یا همان تعاونی 17 خودمان) جاده ها را گز می نماییم و هر بار در مسیر، افتخار معیت یکی از همشهری های ناشناسمان نصیبمان می شود... 

از بخت بد این همشهریان گرام، این حقیر کمی تا اندکی وراج می باشم و در نتیجه در اتوبوس تا یک ساعتی سر(یا همان کله ی) طرف را نخورده و هضم ننمایم دست بردار نیستم (البته اوایل شور زیادی برای این منظور داشتیم حالاکه دیگر ته کشیده است و سلامشان را هم زوری و زیرزبانی پاسخ می دهیم)

علی ای حال

ما معمولا در صحبتهایمان از این تهران نشینهای نایینی و بافرانی و الخ جویا می شویم که خوب مرد مومن، شما چرا نایین زندگی نمی کنیند؟ خوب آخه شما که ایقدر از تهران متنفریند بیاییند و نایین زندگی بکنیند... تا در شهر و دیار و با مردم خودتان و فرهنگ خودتان باشیند

اما جوابی تکراری که ما هرروزه می شنویم و شما هم به حدس مبارکتان می رسد این است که:

نایین برای ما بهشت است... بافران برای ما بهشت است... اما "کوکار؟!"  کو درآمد؟

اوایل اینجانب کمی تا اندکی ایشان را متمسخر می شدم و گاهی به باد نصایح دلسوزانه خود هم می گرفتم که اخر برادر من، خوب چه فرقی دارد تلاشی که تهران می کنی نایین بکنی میلیونر و میلیاردر و تریلیاردر و الخ می شوی ...حتی از حاج فلان و حاج بهمان هم پیلدار تر می شوی...

اما سال گذشته که خودمان به دنبال آوردن یک طرح صنعتی به نایین بوده یا حداقل دنبال جایی بودم که دستان خودم را در این شهر ببندم(یعنی بند نمایم) و پس از چند ماه تلاش (و تازه استفاده از پارتی ها و پورتی های مختلفی که در تهران داشته بودمدی) کارم به جایی نرسید، و دستانم از پاهایم درازتر گشت تازه به حکمت و ژرفای این سخن حکیمانه دوستانم پی می بردم که : "کوکار؟!"


خلاصه...سرتان را درد نیاورم... اگر فکر کردید که اینها باعث بغض آلودشدن گلوی مبارک اینجانب گشته است که سخت در اشتباه به سر می برید و من هم برای آنکه شما را از خواب غفلت بیدار نمایم بقیه ماجرا را می گویم

امسال ما به این شهرمان آمدیم تا ببینیم اوضاع و احوال نایین و (شهر) بافرانمان از چه قرار است و همگان سالم و سلامتند یا نه؟

که دیدیم ای دل غافل! ما تشنه لبان گرد جهان می گشتیم و نمی دانستیم که به جای آنکه فریاد برآوریم"کوکار؟!""کوکار؟!""کوکار؟!" ... بد نیست دهان مبارک را بسته و چشمانمان را اندکی بازتر نماییم تا بفهمیم "کوکار؟!"... کو پول... کو سرمایه برای کار و...

بله و بر ما کاشف به عمل آمد(شاید هم مکشوفمان به عمل آمد نمی دانم) که این کاری که ما دنبالش می گشتیم و اتفاقا در نایین هم خیلی کمیاب تر از سال قبل شده بود به گونه ای که همین کاردانی ها(یا کارخانه ها یا کار....ها) هم کاردارها(بخوانید کارگرهای بدبخت و بینوایشان ) را بخاطر مشکلات مالی اخراج کرده اند؛ در همین نزدیکی ها و جای دیگری است و ما نمی بینیم...

ما تصمیم گرفتیم دهان مبارک را بسته و در مرحله اول به اذهانمان فشار وارد نماییم که خوب کار از کجا می آید؟ کار از پول می آید و سرمایه... سرمایه از کجا می آید؟ معمولا از بیت المال...

خوب آخر بیت المالمان که همان بیت المال سابق و اسبق و اسابیق و مسبوقون و... است ... پس"کوکار؟!" 

مسئولین هم که خدایی اش اگر بهتر از دی و پری و پس پری و پسین پریروز نباشن بدتر نیستند(یحتمل .. چه می دونم والله)

... پس "کوکار؟!"

بله از اینجا به بعد ما دریچه عقلمان را هم بستیم و اندکی بر چشمان مبارک فشار آوردیم و دیدیم بععععععععععله... 

مسئولین محترم شهرمان به یادشان افتاده که شهر نایین که مردمش ماشاءالله هزار ماشاءالله مشکلی ندارند و جوانان هم همه کار دارند و فرار مغزها هم نداریم و ... فقط یکی دو تا مشکل بود و یکی اش هم نداشتن آمفی تیاتر و سینما بود که دیگر حسابی خوش خوشکشان شود

بنابراین مسئولین عزیز لطف نموده و مرحمت کردند و تامین سرمایه ای نمودند که نیمچکک سینمایی بسازند از برای این جوانان بیکار تا اقلا بیایند درون این سی نما و با دیدن نماها و زوایای مختلف زندگانی بازیگران پولدارمان اندککی یادشان برود که "کوکار؟!"

و چه خوب می شد اگر این پولها و این پولک ها و این پولککها به جای این که صرف این سینماها و چلنماها و... شود اندکی صرف بدبختی های جوانان و ساخت کارگاه و کارخانه و کاردانی و .... می شد تا اقلا ما وقتی درون اتوبوس نایین تهران حوصله مان سر می رود و می خواهیم به یکی گیر بدهیم و آن یک نفر پرسید "کوکار؟!" ما دهانمان چارتاق بازنماند و بگوییم این هم کار...


بهر حال ... اینها را گفتم تا یادآوری نمایم از برای مسئولان شهر بافران(دهمان بافران را می گویم...قبلا هم گفتم اگر بافران ما یا نایین ما کلان شهر هم بشوند ما همچنان افتخار می کنیم که دهاتی هستیم و البته پوزش هم می خواهیم که دوباره آبروی اقشار مذکور و مزبور را می بریم) که یادشان باشد از برای بافرانمان هم به دنبال کار برای جوانانشان و جوانانمان و بعدش هم ما پیرترها باشند(اصولا اگر سنمان هم کم باشد دلمان رو به پیری گزارده است)

آقا نشه یه روزی برسه که بافرونی داشته باشیم ده تا پارک و پونزده تا سینما و سی چهل تا هتل و مهمانسرا و سیصد چهارصدتا پاساژ و اینها داشته باشه ولی همه هی داد بزنن : خوووووووووب... "کوکار؟!"

پی نوشت: این متن را نیمچه طنز نوشتم تا خدای نکرده کسی ازش برداشت های بد و سیاسی و غیره و ذلک نکنه

پی نوشت: البته ناگفته نماند ما یک دفعه از بس فریاد زده بودیم "کوکار؟!" حواسمان نبود و در تهران هم یه فریاد "کوکار؟!" زدیم و تهرانیهای عزیز فورا مارا سرکار نهادند... و همینک همچنان سرکاریم و سرکاریم و سرکاریمهیپنوتیزم

* از اینکه اندکی متن طنزآمیز است و شکلکهای نامتناسب با وبلاگ درآن است عذر میخوام... خواستم یه کم حال و هوای وبلاگ عوض بشه و ماهم درددلی کرده باشیم...شما به بزرگی خودتون ببخشیدچشمک

شهر شدن بافران خوش به کامتان

 همه دست به هم دادید وجشن شهر شدن بافران را در غیاب من و ماها با سرود وپایکوبی ونصب بنر وپرچم وپلاکارد وتاج گل ونمی دانم تفت و شربت وشیرینی و ساندیس وکیک .....به جای آوردید .

به التماسهای بچه یتیم وچه می گویم دوتیم ممد آقا هم در طنز قبلی توجه نکردید

 و کردید آنچه را نباید می کردید و افتتاح کردید آنچه را نمی باید می کردید وخدا کند که این افتتاح برای یک بار باشد نه همچون پروزه های دیگر ...

التماستان کردم .خواهش کردم که بگذارید روستایم روستا بماند اما کو گوش شنوا

نگذاشتید حداقل من در رویاهای شیشه ایم و در مرثیه ودردهایم جایی را داشته باشم که دلم را به آن خوش کنم .اما چاره ای نیست .مبارکتان باشد .تبریکات صمیمانه مرا نیز پذیرا باشید .

این پیروزی به کامتان خوش باد .

منهم به نوبه خود دوستی دارم در صدا وسیمای اصفهان که به او زنگ می زنم بیاید گزارش تهیه کند وهر شب در اخبار استان نام شهرتان را با آب وتاب بیاورد .درجه حرارت ورطوبتش را اعلام نماید

این تنها کاری است که می توانم بکنم .

اما با خودم ودل وامانده وجوانی سوخته ام در این آبادی شهر شده چه باید بکنم ؟این مرثیه ایست که ماتمش را گرفته ام .

من با توجه به رشته تحصیلیم می دانم که اجرای طرح هادی وتفضیلی وجامع یعنی چه

من می دانم که با اجرای هر کدام از این طرح ها یعنی تیشه به ریشه زدن همه خواستنهای دوست داشتنی که توسط همان لودر لعنتی زندوانی اجاره ای ویا تیغه های لودر کوماتسو  شهرداری ویران می گردد.

اما چاره چیست .زمانه عوض شده روزگار آهن و تجدد نیاز به تخریب وبازسازی دارد.

نمی شود در عصر جدید علاقه به دیوار کاه گلی داشته باشی و آب وجاروب دستی و کوچه های تنگ خاطره

روزگار این مسائل گذشته است ومن و هم نسلان من هم باید این را بفهمیم و درک کنیم .هر چند برایمان سخت است ومشکل .اما چه می شود کرد

روزگار که منتظر ما متحجر ها نمی ماند .روزگار عوض شده است وای کاش عوض نشده بود .

مهدیم که از ترم تابستانی برگشت به او می گویم که قبل از اینکه طرح هادی اجرا گردد با دوربین دیجیتالش همه خواسته های مرا به تصویر بکشاند آنگونه که من می خواهم .خودم کارگردانش می شوم واو فیلمبردار

با دوربین تخصصی اش از همه جا عکس بگیرد از همه خاطرات خوب ودوست داشتنی من

تا مستندی بسازم حداقل برای خودم .

تا در دلتنگیهایم و زمانی که همه چیز عوض شد نظاره گر روستایم در تلوزیون یا صفحه لپ تابم باشم .که جز این چه می شود کرد

ومانده ام با 75متر زمین خانه پدری که حتما با شهر شدن ده نرخ آن نجومی بالا می رود و حتما مشاورین املاک کلی نقشه که با توجه به اینکه ما دوریم وخبری از قیمتها نداریم از زمینی که نبش کوچه آقا گل ویا نمی دانم خیابان فلان قرار دارد سرمان شیره بمالند واز چنگمان در بیاورند که باید خوابش  را ببینند  

ومن چقدر خوشبختم و خودم خبر ندارم که روز به روز قیمت زمینم بالا می رود

التماستان کرده بودم که اگر به خود رحم نمی کنید به من رحم کنید ونگذارید روستایم شهر شود

اما نکردید وجفا کردید بر این بچه یتیم و باشد قرارمان بغل پل صراط که می خواهید از روی پل بگذرید والتماس به من که از زیر پل نظاره گر شماها هستم که حلالتان کنم .قرارمان باشد همانجا

اما هر چه بکنید .هر تحولی ایجاد کنید .تمام مطالب وتغیراتی را که در طنز بافران شهر می شود را هم اگر جامه عمل بپوشانید بافران برای من روستا بوده وخواهد بود

از پشت عینک چشمهای من بافران با همه تغیرات اگر ونیز  گردد و لاس وگاس و لوس آنجلس ........

باز روستاست ومن همچون همیشه  از خلیج پنجره ای رو به سوی خانه پدری باز می کنم واز این پنجره روستایم را ودلبستگهایم را وخاطرات جوانی از دست رفته وسوخته ام را نظاره گر خواهم بود

حتی اگر مجبور باشم فیلم آنرا ببینم   

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

خداوند  بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما  بقدر فهم تو کوچک می شود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده می شود

و بقدر ایمان تو کارگشا می شود

و بقدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود

و بقدر دل امیدواران گرم می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می میشود

بی همسرماندگان را همسر می شود

عقیمان را فرزند می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها

ناراستی ها

نامردمی ها!

چنین کنیند تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب می خورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند


مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟!


از سخنان ملاصدرای شیرازی



مشارکت در بحث:

نویسنده: بافرانی

وقتي نوشته هاي شما را كه مثلا دانشجو هستيد مي خوانم حق را به پيرزنان و پيرمرداني چون حاج سكينه مي دهم چرا كه از آنها انتظاري نيست ولي شما نام دانشجو و قشر روشنفكر جامعه را متاسفانه يدك مي كشيد .

*پاسخ: از اینکه باعث بی آبرو شدن این اقشار خیلی خیلی فرهیخته می شوم عذر می خواهم;-) ...
 اما چه کنیم، ما همینینم دیگه...

عجب صبري خدا دارد


عجب صبري خدادارد !

اگر من جاي اوبودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را باهمه زيبايي وزشتي

بروي يكدگر ويرانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي اوبودم

كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش ونوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم.

بر لب پيمانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان وارزان،‌ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين وآسمان را

واژگون مستانه مي كردم

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگرمن جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كوبكو

آواره وديوانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، باهمه صبر خدايي

تاكه مي ديدم عزيز نابجايي

ناز بريك ناروا گرديده خواري مي فروشد.

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم مشوش عارف وعامي

زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق ووفا ،‌معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد!

اگر من جاي او بودم

همين بهتر كه كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق رادارد.

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي كردم.

عجب صبري خدادارد ! عجب صبري خدادارد!


مشارکت:


نویسنده: امامی، فاطمه
رازهايي براي رسيدن به حقيقت زندگي 


راز اول:
‌تمامي آن‌چه به منظور خوشحالي و خوشبختي واقعي بدان نياز داريم، در درون ماست.

راز دوم:
تصوير ذهني درست از خود، ما را به حقيقت زندگي هدايت مي‌کند. هر انساني، يک تصوير ذهني از خود دارد که من کيستم و چه مي‌توانم انجام دهم. تصوير ذهني هر انساني، پايه‌ي اصلي شخصيت و رفتار‌هاي اوست. به‌عبارت ديگر، تصوير ذهني ما از خود، نشانه‌اي از احساس فضيلت و بزرگي ماست و نشان‌مي‌دهد که چه کارهايي از ما ساخته است‌ و چه کارهايي از ما ساخته نيست. انسان‌ها حقيقت زندگي را با تصويرهاي ذهني خود‌ مي‌سازند. آري تصوير ذهني زيبا از خود، موفقيت‌ها را مي‌سازد و موفقيت‌ها، باعث بهتر شدن تصوير ذهني انسان از خود مي‌گردد. تصوير ذهني ما از خودمان، نمادي از مجموعه‌ي باورهاي ما در فضاي زندگي است.

راز سوم:
هدف زندگاني، آن است که تمام توانايي‌هاي بالقوه‌ي خود را به‌عنوان يک انسان خود‌شکوفا‌ بشناسيم و آن‌ها را شکوفا کنيم و بهترين خويشتن خويش را از خود ظاهر کنيم و به بيش‌ترين رشد و شکوفايي برسيم.

راز چهارم:
تغيير در وجود، نه‌تنها ممکن و ميسر است بلکه اجتناب‌ناپذير است‌ زيرا تا ما تغيير نکنيم، زندگي‌مان تغيير نمي‌‌کند. انسان‌هاي سعادتمند، ‌مرتباً مي‌شوند و مي‌روند‌ زيرا تا نشوي، نمي‌شود و تا نروي، نمي‌رسي.

راز پنجم:
تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگي، در‌واقع درس‌هايي هستند که به انسان مي‌آموزند و انسان را مي‌سازند. آن‌ها فرصت‌هايي در لباس مبدل‌اند. حتي گاهي مشکلات، الطاف خفيه‌ي خداوند هستند که باعث رشد و شکوفايي انسان مي‌شوند. پس آن‌ها را گرامي بداريم و از آن‌ها بياموزيم.
راز ششم:
تلقي ما از واقعيت، ساخته و پرداخته‌ي فکر و ذهن ماست. پس واقعيت‌هاي زندگي ما مي‌توانند با انديشه‌هاي ما تغيير کنند. بنابراين مراقب انديشه‌هاي خود باشيم تا واقعيت زندگي‌مان را زيباتر کنيم.

راز هفتم:
ترس و ترديد، سرزندگي و نشاط را از انسان مي‌ربايد. با باورهاي عالي و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و ترديد را از فضاي فکر خود دور کنيم و در وادي يقين و عشق، محکم و استوار به جلو برويم و زندگي پرحاصلي را در محضر خدا و کائنات خلق کنيم.

‌راز هشتم:
مادامي که خودمان را دوست نداشته باشيم و به خودمان عشق نورزيم، نمي‌توانيم به کسي عشق بورزيم و از عشق ديگران نسبت به خود بهره‌اي ببريم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقديم کنيم تا بتوانيم مظهر عشق‌ورزي براي ديگران باشيم.

راز نهم:
تمامي ارتباطات ما با کائنات و ديگران، آيينه‌هايي هستند که خود ما را نشان مي‌دهند و تمامي مردم، آموزگاران ما به‌حساب مي‌آيند. پس با خودباوري و اعتماد‌به‌نفس، زيبا‌ترين رابطه‌ها را برقرار‌کنيم و از کليد طلايي ارتباطات، براي باز کردن هر درِ بسته‌اي در زندگي استفاده کنيم و موفق شويم.

راز دهم:
سعادت واقعي در زندگي، در نحوه‌ي عکس‌العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگي است‌ نه در بخت و اقبال. بنابراين خود را مسؤول زندگي خود بدانيم و تقصير را به عهده‌ي ديگران نيندازيم تا بتوانيم با عکس‌العمل‌هاي مناسب، حقيقت زيباي زندگي را به واقعيت قابل قبول تبديل کنيم و به خوشبختي و سعادت برسيم.

راز يازدهم:
حقيقت زندگي، بر مبناي عشق الهي استوار است. انسان‌هاي موفق و کامياب، وجود خود را با عشق الهي، جذاب و منور مي‌کنند و با تقديم عشق به انسان‌هاي ديگر و به کل کائنات، به زندگي سعادتمندانه‌اي مي‌رسند.

راز دوازدهم:
از آن‌جايي که انسان‌ها در مسير زندگي گاهي از اجراي درست قانونمندي‌هاي زندگي غافل مي‌شوند و با انديشه‌هاي غلط و القائات منفي ديگران، از مسير درست زندگي به بي‌راهه مي‌روند، بنابراين ارزيابي مستمر کيفيت زندگي و اصلاح لحظه‌به‌لحظه‌ي خود، مي‌تواند انسان را در مسير درست و رسيدن به حقيقت زندگي هدايت کند. زيباترين معيار ارزيابي کيفيت زندگي، اين است که در پايان هر روز، از خود سؤال کنيم که آيا من روز پرحاصلي داشتم و از لحظه‌هاي زندگي خود ‌لذت بردم؟

از همه جا  

سلام

بالاخره بافران ما هم جدی جدی شهر شد... هفته گذشته مراسم راه اندازی شهرداری بافران در شهر بافران برگزار گردید، علیرغم وجود موافقان و مخالفان زیادی در این مورد و نظرات گوناگون بالاخره باید از این به بعد سخن از شهر بافران بگوییم، امیدوارم این اقدام آنقدر ارزشمند باشد که بتواند هزینه های فرهنگی که بابت آن می پردازیم را جبران کند.

نکته بعد این که مجتمع بقیه الله برای بار چندم(!) افتتاح گردید. چندروز قبل درب مجتمع بودم، آنقدر بنرهای اهدایی آنجا دیدم که به گمانم چیزی در حدود 300 یا 400 هزار تومان فقط برای بنرها هزینه شده بود، بهتر بود این هزینه ها صرف کمک به خانواده های کم بضاعت شود، از طرف دیگر نمی دانم ما بافرانی ها چرا عادت داریم هرکسی کاری برایمان انجام می دهد آنقدر آن را در بوق و کرنا بزنیم که حتی برخی اوقات شبهه ریا در کارها دیده شود(علیرغم آنکه می دانم این کارها از روی اخلاص بوده اند) 

نمونه آن ساخت کتابخانه بافران، بازسازی مساجد و حسینیه، شهرشدن بافران(که چندهفته ای بنرهای تشکر آن در روستای قدیم و شهر جدید دیده می شد) و آخرین مورد هم همین مجتمع است. در تمام موارد متاسفانه بارها و بارها در مراسمات گوناگون از بانیان نام برده می شود که گمان کنم شاید خود بانیان هم دل خوشی از این همه تقدیر بی مورد و صرف هزینه زیاد نداشته باشند.

بگذریم...

یک خبر خیلی خوب هم بازسازی بادگیرهای آب انبار بی کسی است که متاسفانه موفق نشدم عکس آن را آپلود کنم، ان شاءالله تا چند روز آینده تصاویری از آن تقدیم می کنم. این کار اقدامی در خور و پسندیده است که علیرغم کمک به سرد شدن آب باعث زیباشدن نمای آب انبار و دروازه شده است.

و اما...

چند روزی برای انجام کاری به شهرهای جنوبی سفر کرده بودم، نکته ناراحت کننده ای که دیده می شد آن بود که علیرغم هزینه های هنگفتی که در آنجاها صورت می گیرد، کسی به فکر زیباسازی شهرها، خیابانها، منظم کردن درختکاری ها، نمای ورودی و خروجی شهرها، خیابان ها اصلی، اجرای طرح های تعریض خیابان و فضای سبز و تمیزکردن معابر نیست ولذا شهرها نمای بسیار بدی دارند(اکثر شهرهای استان خوزستان اینگونه اند).

خواستم به این بهانه تذکری به شهرداری جدید بافران داده باشم که خدای نکرده از این مسائل غافل نشوند که اگر از الآن برای این مسائل تمهیداتی اندیشیده نشود بعدا انجام آن سخت خواهد بود، مثلا الآن وضعیت درختکاری خیابان اصلی شهر و نیز جوی های کنار خیابان و حتی عرض خیابان(که کم و زیاد شده است و برخی خانه ها که در طرحند هنوز تخریب نشده اند) باید اصلاح شود. نمونه های زیادی از این دست وجود دارد که امید است مسئولان به آنها رسیدگی نمایند.

ضمنا تصمیم داریم تغییرات جدی ایی در بخشهای وبلاگ و قالب و بنر آن بوجود بیاوریم که انشاءالله به زودی اعمال می شود.

از نویسندگان محترم وبلاگ و نیز بافرانیان محترم سراسر ایران، بابت نظرات و ابراز لطفشان کمال تقدیر و تشکر را می نمایم، احتمالا به زودی یکی دیگر از فرهنگیان باسابقه غربت نشین بافرانی که هم بیانی شیوا و هم نظرات شایان توجهی دارند به جمع نویسندگان وبلاگ اضافه می گردند. از تمامی بافرانیان دیگرهم که تمایل به نوشتن در وبلاگ دارند دعوت می شود تا ضمن معرفی خود در ایمیل شخصی اینجانب به دریافت یوزر و پسورد اقدام نمایند.بغل


مهدی(عج) به دین خود. ماهم به دین خود

کم کم شعبان هم داره به نیمه میرسه و کم کم " نیمه شعبان" هم داره از راه میرسه!

15 شعبان سال 255 هجری قمری:

در خانه ی حسن بن علی (علیه السلام) شور و غوغایی برپاست، همه جا نورانی است، عطر خاصی در هوا پیچیده است، گویی عطر نفس بقیه الله است...!! امام حسن(ع) شادمان است ولی درپس این شادی که بر چهره ی مبارک ایشان نشسته است غم بسیار نهفته است...!!! علت چیست؟ شاید دلیلش واهمه از ماموران دستگاه عباسی است، شاید هم اوضاع نابسامان اجتماعی و ادعاهای جعفر کذاب است! ولیییی...! نه.. غم و غصه ریشه دارتر از آن است که با چنین علت هایی بتوان آن را توجیه کرد... چون انسان از دشمن توقع نیکی ندارد ولی از دوست چرا...!!!

 

260 هجری قمری:

جنازه ی پدر بر زمین است و همه آماده ی نماز ... این آخرین باری است که مهدی (ع) در میان مردم دیده می شود، هنگام نماز بر جنازه ی پدر گرامی اش...! و از همین زمان دوران غیبت آغاز شد... غیبت صغری... از این زمان به بعد تنها افراد خاصی با حضرت در ارتیاط خواهند بود و امور اجتماع مسلمین به دست نواب خاص رسیدگی می گردد. امروز شیعیان قهمیدند که از چه نعمتی برخوردار بودد ولی قدرش را ندانستند، فهمیدند که چه ظلم ها که بر امام خود نکردند...!!! امروز هر جای تاریخ را که بو کنی بوی خیانت و دورویی و دروغ می دهد...! از زیر سقیفه ی بنی ساعده در سال 11 هجری گرفته تا بازار کوفه در سال 60 هجری و جدا کردن سر از تن مسلم بن عقیل و زمین کربلا در سال 61 و جدا کردن سر مبارک از تن حسین (علیه السلام) و... تمام بوی خیانت  میدهد و کوفیان در این زمینه سرآمدند...! تاریخ هیچگاه نمی تواند این لکه های ننگین را ازتن خود پاک کند...

 

15 شعبان سال329 هجری قمری:

6 روز پیش نامه ای از جانب امام زمان (عج) به دست ابوالحسن علی بن محمد سمری چهارمین نایب خاص امام رسید و امام در این نامه خبر از فرارسیدن مرگ ابوالحسن و نیز پایان دوران غیبت صغری دادند...:

                 " به نام خداوند بخشنده ی مهربان؛ ای علی بن محمد، خدا پاداش برادرانت را در سوگ تو افزون کند، تو 6 روز دیگراز این جهان رخت برخواهی بست. کارهایت را فراهم ساز و احدی را به جانشینی خویش وصیت مکن، که غیبت تامه فرارسیده است. دیگر تا روزی که خدا نخواهد، ظهوری نخواهد بود  وآن مدتی بس دراز است که دلها را قساوت خواهد گرفت و زمین پر از ستم می شود. در این دوران برخی از شیعیانم ادعای مشاهده خواهند کرد، بدانید هرکس پیش از خروج سفیانی دعوی مشاهده کند دروغ زن یاوه گوست... لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم" (1)

و بدین سان امروز غیبت کبری و آزمایش بزرگ الهی برای شیعیان آغاز می شود. شیعیانی که خود قدر موهبت ندانستند و حال برای بازیافتن این موهبت باید تلاش کنند... ولی آیا آیندگان از پس این امتحان خطیر بر می آیند...؟!!!

 

15 شعبان سال 1431 هجری قمری:

بالاخره امروز فرارسید و کماکان امام زمان (عج) در پس پرده ی غیبت به سر می برند...

در 15 شعبان یکی از همین سالها( بین سال 329 تا 1431!!!) شیعیانی که داغدار فراق یار وامام خود بودند، داغ خود را مثل هر داغ دیگری! فراموش کردند...!!! یادشان رفت که جهان از برکت حضور آقایی پابرجاست،یادشان رفت که وظیفه ای دارند، یادشان رفت که باید جور شیعیان قبل از سال 329 را نیز بکشند(البته شیعیانی که تنها نام شیعه را یدک می کشیدندوگرنه همانند یاران امام حسین (ع) در کجای تاریخ یافت می شود؟!!) و باید برای ظهور آقایشان تلاش کنند...!!!  و امروز ما هم فراموش کرده ایم ... دیگر باورمان نمی شود که امام زمان (عج) وجود دارند مثل من و شما...!!!ظزیفی مثال جالبی می زد:" وقتی از پشت تلسکوپ به ماه نگاه می کنی بیشتر شبیه یک نقاشی فوق العاده می ماند تا یک جرم حقیقی و تا زمانیکه سفری به ماه نداشته باشی نمی فهمی که ماه هم مثل زمین خودمان است..." یعنی فاصله ی ما از امام زمانمان هم به قدری زیاد شده است که دیگر باور بر وجود نورانی ایشان نداریم...؟!!! اگر بگوییم باور داریم که دروغ گفته ایم... چرا که اگر باور داشتیم وضع بهتر از این می بود،اگر داشتیم دروغ و کلکمان کمتر می بود، وضع حجابمان بهتر از این می بود،اگر داشتیم نان من وتو نداشتیم...! اگرداشتیم سیاستمان دینی می شد نه دینمان سیاسی... و شاید این همان دلیل غم پنهان در پس چهره ی مبارک امام حسن (ع) است...

 

15 شعبان سال ... هجری قمری:

...................

...................

...................

15شعبان سال 1431 بر تمام شیعیان مبارک باد.

جهت تعجیل در امر فرج با یک صلوات

 خودسازی را شروع کنیم...

 

 

(1) شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، جلد2،ص294

بافران شهر می شود

 

متن طنز ذیل را در بهار 89 نوشته بودم حدود بیست صفحه که به دلیل قرار دادن در وبلاگ  بسیاری از مسائل را حذف کردم  هرچند زیبایی مطلب را می گیرد اما چاره نیست وخدا می داند هر چه را می نگارم قصه دلتنگیها هست ودردهایی از رویاهای شیشه ای شما به دل نگیرید .به قول هوشنگ  مرادی شما که غریبه نیستید

 

جلو تلویزیون مثل همیشه دراز می کشم  .سریال خانه سبز را از یکی از کانالها دنبال می کنم .قرص خواب من تلویزیون هست

  بیش از ده دقیقه نمی گذرد که چشما نم سنگین میشود .

می رم به هپروت .به قدیما .به کوچکی .به طفولیتم .به رویاها .     به روستایم ........

................................................................................................................................................................

سالها پیش در روستایی در حاشیه کویر نمی دانم برای چه متولد شدم .چرا وچگونه بماند . دهی بنام بافران .     سرزمین دلاوران .راست ودروغش با خودشان .

محدوده جغرافیای آن از کنج واز شروع وبه لاجره ختم می شد واز طرف دیگر از گال پیلجو به چیت .

با محله هایی همچون دجله ودروازه وصغره وجلو خان ودارشکون وصغره .مسجدی به قدمت تاریخ بنام مسجد آدینه با ساباط های بلند قدیمی ومناره ای زیبا

هوایی گرم وشبهای پر ستاره از مشخصه های دهمان است  .صبح زود دختران روستایم کوچه را آب وجاروب می کنند .بوی کاه گل خیس دیوانه ات می کند .دختران سراغ قالی بافیند و مادران گندم زرده را خمیر    و دود تنور از هورونوهای توخانه ها بلند .چه صفایی دارد نان داغ تنورآغشته به روغن دنبه و ساجهای روغنی مادر.

روزهای جمعه بعد از یک هفته درسخوانی در شهر بردن کود از طویله به گور آباد وجیت وکشوان با خرهای بندری چه حالی می دهد .

عشق خوردن کمزه کرت همسایه وانار باغ ...............

عصرهای آفتابی زمستان گرفتن حمام آفتاب با اصحاب ........در دارشکون ودروازه ونظاره گر بودن بر دختران دم بخت کوزه به دوش عازم سر چیت برای آوردن آب   ونگاه غضب آلود برادران غیرتی به نوجوانها که مبادا نیم نگاهی به خواهرانشان

شکستن تخم مرغ رنگی در روزهای عید در محله دروازه تو ساباط  انبار بیکسی 

قام بازی بزرگترها تو پارکی . پارو کردن برف پشت بام .آب تنی در سیدر چیت و غسل  پشه .....

دعوا وکتک کاری ......................وکوبیدن خشت خیس بر سر یکدیگه .مغز شکافته...... با بیل زمین کنی ........

صدای زنگ گوسفندان رمضان چوپان وگرد وخاک کوچه ومتلک برای کسی که گوسفندش دیر به گله برسه که (یا حموم ابوشوی یا گوسفند گله ابوکه )

آوردن خاک از کنج واز وکاه گل کردن پشت بام که بشود شبهای تابستان ستار گان خدا را شمرد وبرای خودت ستاره داشته باشی

خوردن کمزه چیت وکشوان در خنکای پشت بام خانه پدری و......

همه اینها عشقی بود که به دهمان داشتیم به( وی طنمان )داشتیم .به روستایمان داشتیم

 که ناگاه خبری رسید .

نمی دانم آقای حیاتی در اخبار 21اعلام کرد کامران نجف زاده در هشت وسی اعلام کرد .از روابط عمومی مجلس بود .کمیته تخصصی پزشکی مجلس بود .در سخنرانی دکتر حسین بود از یوتیوپ .از اینترنت .نمی دانم بی بی سی .از صادق صبا .پونه قدوسی .روزنامه های فله ای از شب نشینان بیکار .آفتاب نشینان دروازه بالاخره هر که بود خبر رسید که بافران شهرشد.

ناگاه برخود لرزیدم .تمام چهاربند پشتم لرزید.شاید اگه مرا نگرفته بودند پس می افتادم .گفتم شاید این هم دروغ سیزده است .از سر تفنن جوکی ساخته اند .برای سرگرمی واس ام اس بازی .

اما وقتی آب سردی به صورتم زدند وقند آبی به حلقم  ریختند وحالم خوش شد دیدم که شایعه نیست .حقیقت دارد

با خود خیلی کلنجار رفتم .به اندوخته های علمی دبیرستانم مراجعه کردم .سلولهای خاکستری مغزم را به کار گرفتم .تفکری عمیق   .هر چه بیشتر کاوش کردم نتیجه آن کمتر بود

به خدا ما در کتابهای درسی خوانده بودیم که باید حداقل جمعیت یک روستا باید فلان قدر باشد .محدوده جغرافیایی چنان وچنان باشد

از نظر تعالی فرهنگی به رشد فلان درصدی رسیده باشد تا روستایی به شهر تبدیل گردد

ما که همه چیزمان همان بود که بود .مرده هامان در.................

شورخانه هنوز که هنوز است ..................

مردم هم که  به برکت برنامه تنظیم خانواده زیاد نشده اند.

و.....................................و.......................................

چطور شد وچگونه که اینچنین شد من نمی دانم

اسم بامسمای روستایم را می خواهند به شاهد شهر تغییر دهند در ضمیر مفلوکم هر چه می گردم وجه تشابهی نمی یابم

اما آخرین خبر- شد آنچیزی که نباید می شد

تابلو قدیمی ده  نام جدید را می گیرد

.فروشگاه تاناکورای ........ ....تبدیل به ساختمان شهرداری می گرددبا نمای آلومینیوم وشیشهای سکوریت

صدای موزیکال خاور زباله شهرداری خبر از خانه نشینی عباس درو دارد

بانکهای صادرات وملی وپاسارگاد وتعاونیهای مهر وقوامین وبانکهای دوست دارم و قربونت برم  در کلیه نقاط کلیدی برای جمع آوری دلارهای مردم احداث میگردد یا اجاره ورهن گرفته می شود .

خیابان رودخانه به نام مقدس ولی عصر (ع)تغییر می یابد

ودروازه به میدان غزه ولاجره به بن بست بن لادن

کوچه ما حتما به دلیل رشادتها ومردانکی های پدر بزرگ  عیار من به کوچه آقا گل و انشعابات آن به نامهای آقا گل یک و دو وسه و....

قسمت قدیمی منزل مرحوم محمد رضا تخریب و تبدیل به اولین  دراگ استور شهر  می گردد

مغازه روی تنورچو حاجعلی که قرار بود به حیاط مسجد حاج باقی اهدا شود به فست فود با دیلی وری مجانی وپیک موتور سوار و یا پیک سنتی از نوع بافرانی آن واردشده از بندر

زمین مسطح شده لاجره را سیتی سنتر می کنند وکنج واز بزرگترین پارک طبیعی استان با کشتارگاهی اختصاصی برای سقط کردن ...... مسن ودادن آگهی به سایر استانها جهت آوردن بی زبانهای ....مخصوصا استان هرمزگان 

جلو گال پیلچو را سد می زنند تا بزرگترین سد با هسته رسی را در استان داشته باشند .بساط اسکی روی آب واجاره دادن قایق وجت اسکی

جاده نایین شاهد شهر اتوبان شش بانده می گردد واحتمالاروی مسیر  مزرعه شاه پل معلق خواهند زد .دوربین کنترل سرعت و زانتیای مخصوص کنترل نامحسوس

سیدر چیت را شرکت پدیده شاندیز اجاره خواهد کرد وبزرگترین سرزمین موجهای آبی را خواهد زدو از فضای شیبدار کنار آن برای رستوران پدیده با چشم انداز کامل چیت استفاده می کند

قلعه رستم به زوراسیک پارک جهت ....

نبش هر چهار راهی بنرهایی که نمایانگر فرهنگ مردم است

شهرداری برای ساختمانهای بیش از دو طبقه تراکم خواهد فروخت وحق پارکینگ می گیرد

چهره ده عوض خواهد شد.دیگه نمی توانند نایینی ها مسخرمان کنند .شهر که داریم .نماینده مجلس که داریم . عوارض کارخانه سیمان بنوید را که می گیریم .مزرعه شاه زیر مجوعه مان می گردد

همه چیزمان جور است فقط باید مواظب باشیم خوشی زیر دلمان نزند

رو دل نکنیم .اما یادم رفت خدا لعنت کند پیری و فراموشی را .مرد مومن شهر بی شهردار که شهرنمی شه

بیایید کمک  کنید تا شهرداری بیابیم .نگذارید که یک.......... بیاید وشهردارمان شود مگر کم نخبه داریم .کم ....... داریم که یک ....... بخواهد شهردارمان شود.مگه ما می زاریم .مگه ما مردیم .کجاست عرق بافرانی ؟

بیایید بگردیم .کاوش کنیم .جستجو کنیم .فراخوان بدهیم .به میل من .به میل دیگران .اس ام اس ها رافعال کنیم .نظر سنجی .بصورت شورایی .گزینه ها را معرفی کنید تا از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم

از من زیاد توقعی نداشته باشید .من از کویر دورم  .از دیارم بریده ام .جوانها را نمی شناسم .بگذارید من جوانگرایی نکنم دلیلش را بعدا خواهم گفت...........................................................................................................................

یادش بخیر خرمپور خدا بیامرز را با آن مدیریت وکدخدا منشیش .دایی جان پدر زنم با خانه انصافش

.................................................

ساعت شماطه دارم زنگ می زند .می خواهم خاموشش کنم تا صدایش در نیاید .اما ول کن نیست بلند می شوم .چشمهایم را می مالم آبی به سر وصورتم می زنم .یعنی همه اینها خواب بود .رویا بود و خدا کند که خواب بوده باشد ورویا

 وخدا کند که زادگاهم روستا باشد و روستا بماند

من به روستایی بودنم افتخار می کنم

من به دیارم با همه کاستیهایش دلبستگی دارم

من عاشق خانه پدری هستم

واز خلیج سالهاست که پنجره ای روبه خانه پدری باز کرده ام

وازاین پنجره روستایم را در رویاهایم می بینم

همت کنید. دعا کنید که این پنجره همیشه گشوده باشد .

نگذارید این پنجره به دلیل استانداردهای شهرداری جز طرح هادی وتفصیلی گردد و کاور شود

این نهایت  آرزوی یتیم ممد آقا ست

حداقل به خودتان رحم نمی کنید به من رحم کنید

التماستان می کنم .

درود

سلام و درود خدمت همه همشهریان گرانقدر

عذرخواهی مارا بپذیرید بابت این غیبتهای طولانی، شکرخدا بارکارها کم شده و می توانم خودم هم بیشتر رسیدگی کنم، و اگر خدا بخواهد بعد از این با چند موضوع مهم در خدمت شما خواهم بود...

بار دیگر از سایر نویسندگان محترم وبلاگ بالاخص جناب آقای فروزان بابت لطفشان سپاسگزارم.

فرارسیدن روز جوان و میلاد باسعادت حضرت علی اکبر علیه السلام را خدمت تمامی دوستداران اهل البیت تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

(ما که هرچی نشستیم یه نفر روز جوان را توی وبلاگ به ما تبریک بگه فایده نداشت، خودمون دست به کار شدیم تبریک بگیم گفتیم شاید یکی دلش به رحم اومد... گفتم اقلا خودمون یکم خودمون را تحویل بگیریم... جوونها روزتون مبارک)

در این ایام فرخنده ما را از دعای خیر خود بی نصیب نگذارید.


مشارکت دربحث:


نویسنده: حسین فروزان

جوان عزیز ورشیدم 
گله داشتی که کسی روز جوان را تبریک نمی گوید .من همین جا می گویم .
اما مرد مومن چه کسی روز پیر مرد را تبریک می گوید که جوان را بگوید 
روزگار عجیبی است .فکر نان وپنیر یک سری و کیک وساندیس مجانی طرف دیگر مگر حوصله ای برای کسی باقی گذاشته 
اما از آنجا که آرزو بر جوانان عیب نیست من به نمایندگی همه پیران و به نیابت همه جوانان جوانی را به شما تبریک می گویم .امید که همیشه جوان بمانید.اما جوان پخته و کار آمد .موفق باشی وسر سبز وسر افراز


*پاسخ:

 جناب آفای فروزان

ممنونم از ابراز لطفتان، خداراشکر کنید که دل شما از دل ما جوان های امروزی خیلی خیلی جوانتر است

امیدوارم همیشه شاداب و سرزنده وسلامت باشید