بیخود وبی جهت بدون تفکر ودور اندیشی عقلمان را دست دیگران دادیم و خانه قدیمی را با خاک یکسان کردیم ،عین یک زلزله 7ریشتری .با بیل لعنتی لودر زندوانی به جانش افتادیم .
یکی نبود به این بچه های یتیم بگوید، عاقلها ،دارید چیکار می کنید،چه می کنید با هستیتان ، باخاطراتتان ،
ترس از خرابی دیوار که باعث نمی شود خانه را خراب کرد،آدمهای عاقل ،دیوار خراب را تعمیر می کنند،مرمت می کنند،می گفتید استاد رحیم بیاید چند تا کارگر وعمله هم می گرفتید،یک مقداری آهک وآجر وخاک رس ونمی دانم ماسه وتعمیرش می کردید .
برفرض هم که می خواستید مشکل را حل کنید ،بالاخانه را خراب می کردید.
دست به دوتا اتاق آلمانی اینور حیاط نمی زدید . اقلا یک جایی داشتید که الاف نباشید .
زمین بالاخانه را پس از تخریب می انداختید قاطی حیاط ،بد بود حیاط بزرگتر می شد .نور اتاقها بیشتر می شد.
حیف اون درخت کاج نبود، حیف اون انگور وانار وگلهای اطلسی وپونه نبود .
آخ که آدم که کم دارد تو همه چیزش کم دارد .
خداخوبش کند اخوی را، هی غر زد که این دیوار بالاخانه ترک داره ومی افتد رو کله این پیر زنها وپیر مردای آفتاب نشین وکار دستمان میدهد .
میگند عقل که نیست جان در عذابه ،خوب مرد حسابی می رفتی دم در اداره بیمه وخونه را بیمه میکردی .مگه چقدر خرجش میشد ؟
پول به لودری هم نمی دادیم ،باغچه تو کوچه را هم پر نمی کردیم که حالا بلای جانمان گردد .
یکی در داخل آن باز می کند ، یکی درخت می کارد ، واگر روشون می شد حتما جوی آبی هم داخلش می کشیدند واز همه مهمتر آین آقاه .اسمش چی بود طرح هادی بیاد وبا کمال وقاحت وپررویی و دریدگی زمین موقوفی را بندازه تو کوچه، وکوچه 12متری بسازه .
یکی نبود به این آقا بگوید مرد مومن شاهراه دروازه به لاجره هم 12متری نیست، حواست کجاست ؟
همه وهمه در غیاب ما دست به هم دادند ودر زمین 75متری دیوار کشیده از سه طرف ، هرکاری خواستند کردند، یک مدت دپوی مصالح برای بنایی همسایه راست وچپ .
آشپزخانه رایگان برای طبخ نذری 28رجب ،ساخت کلک وسوار کردن دیگها وشعله های آتش ودود و دم ، که بیا وببین ،تا آخرین دیوار گچی باقی مانده از اطاق هم سیاه شود واثری از اتاقی که همه هستی ما درآن شکل گرفت نماند.
پارکینگ مجانی ماشین وفرغون وببخشید ........
آخ که یا ما ساده ایم یا مردم پرو تشریف دارند، در سادگی ما که شکی نیست ] اما در پررویی مردم .....
راستی حیا کجا رفت ؟اینا که برای رحلت آن بزرگ مرد نذر ونیاز می کنند وزحمت طبخ غذا ، آیا می دانند در زمین مردم نمی شود این کارها را کرد.
در راضی بودن ما برای این مسایل شک نکنید .اما اجازه ای .حرمتی .احترامی
روزگار غریبی است ، شاید هم همسایه ها حق داشته باشند ما که ساده ایم تقصیر مردم چیست ؟
اگه ما ساده نبودیم نمی گذاشتیم خانه ای که هر خشتش ، هر آجرش برایمان خاطره ای هست ، به این روز بیفتد یا به این روزش بنشانند.
بی معرفتها اینگونه با خاطرات بچه های مردم بازی نکنید
دلم نمی آید دعا کنم که یتیم بشید اما با یتیمان ممد آقا اینگونه نکنید
بگذارید حداقل ما به خاطرات این خانه دلمان خوش باشد .شاید دیدید یک روز آمدیم
بلاخره یک روز می آییم .مردانه هم می آییم .تا قال این قضیه را بکنیم .
با طرح هادی به گونه ای کنار خواهیم آمد ، مشکل درب باز شده به زمین وقفی را تمام خواهیم کرد
مشکل همسایه ها را به گونه ای حل خواهیم کرد .
یک دوبلکس نقلی ،
خودم طرح معماریش را میکشم ، میدهم اخوی نظراتش را بگوید، بهار محاسبه خواهد کرد، نیسان را می برم ، مصالح می خریم و می سازیمش ، وسایل اضافی هم برای داخلش داریم ،دو تا اتاق خواب بالا .سالن وآشپزخانه اوپن پایین ، بساط چایی را علم می کنیم وشروع می کنم به نوشتن ،تنها کاری که می توانیم .
شبهای تابستان می رویم پشت بام ،چه حالی میداد اگر اخوی هم می آمد ومثل قدیما با هم مشاعره می کردیم .تا دمدمای صبح تا خروس خوان
همراه با ستاره ها، تا عمق خواستن ،تا انتهای دوست داشتن
ای کاش هوشو هم می آمد، دست از پایتخت می کشید وبه جمعمان اضافه می گردید.
داداش مسعود خان هم با بچه هایش از آلمان می آمدند، حدود 60ساله که رفته وبرنگشته
نمی دانم چه شکلی شده .من واخوی را می شناسد ؟
چه رویایی است داداش مسعود بیاید تو دارشکون ،از ماشین پیاده شود، من واخوی از درب خونه با حرکت اسلو موشن برویم طرفش ، عین فیلمهای هندی،.روبروی خانه حاج حسین بهم برسیم همدیگر را تو آغوش بکشیم ، اینقدر فشار به هم بدهیم که استخوانهایمان خرد شود .
امان از درد غربت ودوری .
ماچش کنم، بگویم داداش مسعود هلو ، خنده اخوی که مسعود که انگلیسی بلد نیست
یک لحظه به خود می آیم ، ای دل غافل یک عمری فکر نکردم آدم که برادر تو غربت دارد برای روز مبادا یک چند تا کلمه زبان باید یاد بگیرد.
اتاقهای طبقه دوم را به داداش مسعود وخانواده اش اختصاص می دهیم .من واخوی هال برایمان کافی است .
...................................................................................................................................................................
از روزی که داداش آمد ،حسابی خانه شلوغ است تمام دوستان وآشنایان میاند سراغش .تا حالی ازش بپرسند .بچه ها حسابی با بچه های داداش اخت پیدا کرده اند .با زبان بی زبانی با همدیگر حرف می زنند .
همه می آیند هرکس هم نیامده به بهانه ای میاید .یکی ماست تازه می آورد یکی سرشیر، نان گرم سبزی باغچه ،تا به این بهانه ها دختر وزن آلمانی داداش را ببینند .
یک دختر خانم که هیچ بهانه ای برای آمدن نداشته یک منقل کوچولو را داخلش زغال ریخته واسفند به رویش وارد می شود بوی اسپند کل هال را می گیرد .می چرخاند روی سر بچه ها وزیر زبانش هزار ماشاا....وبسم ال...می گوید، زن داداش و بچه ها تعجب می کنند .اخوی به آنها توضیح می دهد که داستان جیست .فن آشپزخانه را روشن می کنم .چشم چشم را نمی بیند
نمی دانید عمه بعد از آمدن داداش وخانواده اش چه می کند .تو پوستش جایش نیست .به این در می زند، به آن در می زند، که کم وکسری نباشد .بچه های عمه .نوه ها همه وهمه جمعند .
بعضی وقتها می روم تو فکر که ای کاش خانه بزرگتر بود.
سفره را داخل هال پهن کرده اند .عمه نمی گذارد کسی دست به چیزی بزند، می خواهد همه چیز مرتب باشد.
سفره ای رنگین، سبزی تازه باغ چیت بابایی ، کمزه سفته کشخوان .سرشیر گاو حسن حاج محمد .ماست آب رفته خیگی .سالاد فصل وپلو وخورش سبزی جاافتاده که عمه و بچه ها زحمتش را کشیده اند .
تعارف می کنیم .بفرمایید نهار .
زن داداش وبچه ها از طبقه بالا پایین می آیند.از داداش عذر خواهی می کنیم که میز نهار خوری نداریم .شاید آنها روی زمین نشستن ونهار خوردن را تجربه نکرده اند
بوی خورشت سبزی تمام فضا را اشغال کرده داداش دستهایش را می شوید وبا حسرت می گوید میدانید چند سال است خورشت سبزی نخورده ام ؟
وعمه می گوید بمیرم برات داداش .الهی خودم فدات شوم .
عکس رنگی بابایی ونه نه را قاب کرده وکنار اوپن گذاشته ایم یک لحظه چشمهایم به چشمهای آبی نه نه می افتد که چگونه بچه ها ونوه هایش را نگاه می کند.
نوش جانتان .گوارای وجودتان .انگار این جملات داره از زبان نه نه جاری می شود .
چند تا لقمه می خورم بلند می شوم وخودم را داخل مبل رها می کنم .درست جلو قاب عکس بابا ومادر.
چشمهایم را درست می دوزم به چشمهای آبی ودوست داشتنی مادر .تو دلم می گویم حالا که بچه ات امد شما نیستید .چقدر دوست داشت قبل از مرگش مسعود را ببیند .چقدر برای یک مادر سخت است که شصت سال بچه اش را نبیند.....
داداش مسعود واخوی رضا هم می آیند بغلم .خودم را طبیعی جلوه می دهم .اما انگار آنها نیز دست کمی از من ندارند .
داداش بلند می شود قاب عکس را بر می دارد .لبهایش را روی لبهای مادر وبابا می گذارد .گریه امانمان نمی دهد .داداش با مادر نجوا می کند .
مادر سالها نبودم حالا که آمدم نه تو هستی ونه بابا .
............................................
عمه به بچه ها می گوید سفره را جمع کنند .
با داداش می رویم تو باغچه .به او می گویم که مادر چقدر به این خانه واین باغچه وابسته بود .
باغچه را آب می دهیم علفهای اضافی را می چینیم .شاخ وبرگ اضافی درختان را .
گلها را به یاد مادر می بوییم .
اخوی رضا مانده است که با ما دیوانه ها چه کند .مات ومبهوت وغمگین نگاهمان می کند
خودش دست کمی از ما ندارد اما عادت دارد درون خود بریزد
صدای عمه از داخل هال می آید .داداش چایی آماده است .می آیید داخل یا بیارم داخل حیاط
داداش می گوید اگر زحمت نیست داخل حیاط کنار باغچه کنار اطلسی ها وپونه ها
عمه صدا می زند
اخوی حسین دمخفتی را پهن کن متکا هم بیار برای دادش مسعود وبچه هایش صندلی بگذار .اینها عادت ندارند روی زمین بشینند.
عصر پنجشنبه همگی می رویم سر خاک .
مسعود بی تابی می کند .قبر مادر وپدر را به او نشان می دهیم .خودش را روی قبر مادر می اندازد
نعره می زند که جگر آدم ریش ریش می شود
ومن واخوی وعمه این یادگاران پدر آخرین امانت پدر را می نگرییم که زار می زند
دمدمای غروب زیر دستاش را می گیریم بلندش می کنیم .داداش دیر وقت است باید برویم
واصرار مسعود که می خواهم بمانم .
ومن در رویاهایم حسرت آنرا دارم که ای کاش وصد ای کاش مسعود زودتر آمده بود
ای کاش مادر وپدر بودند
ای کاش خانه را خراب نکرده بودیم
ای کاش آنرا زودتر ساخته بودیم
ای کاش خانه را زودتر بسازیم
شاید ساختیم .مسعود هم می آید .آری مسعود هم می آید .بچه هایش را می اورد
دو باره جمعمان جمع می گرددآری دو باره ........................................
24/5/89بندرعباس
...............................................................................................................................
مسعود برادر خیالی کودکی من است که در صفولیتم اخوی نقشش را در ذهنم بست وهیچگاه نتوانستم از رم وحافظه هارد دلم دلیت کنم
وروز به روز جوانه دوست داشتنش بر دلم رشد کرد وبه نمو نشست و به بار نشست
.............................................................................................................................