عبدالباسط میخواند و می گرید...
راستش بهانه نوشتن اینی که می خوانید،این فیلم است: عبدالباسط می خواند و می گرید..."والضحی" و "الم نشرح" را می خواند و اشک است که می جوشد!
بعضی وقتها ناامیدی واجب است! باید ناامید شد تا این ناامیدی و غم و یاس را ببری پیش خدا، تا خدا با کلامش از نو بسازتت، قرآن علاوه بر اینکه کلام خداست، "زبان" خدا هم هست، "رسانه" خداست...سبحان الله!
"الم نشرح" و "ضحی" هردو مکی هستند و الم نشرح بعد از ضحی، جالب است که یک مضمون هم دارند: دلجویی و امید و مهربانی و هردو خطاب شان به محمد(ص).
سوره های مکی کوتاه هستند و موجز، پر از "قسم" هستند و به آخرت و قیامت و توصیف بهشت و جهنم می پردازند، خطاب هایشان یا خود پیامبر است یا "یاایها الناس" ؛ از "یا ایهاالذین امنو" و احکام و شریعت و قیل و قال مومنان خبری نیست...!
دلت از دل ابوجهل و ابوسفیان که سیاهتر نیست؟! البته شاید هم باشد...! سوره های مکی در "مکه" نازل شده اند و می توانی خودت را دوباره در نقطه صفر فرض کنی! انگار سوره های مکی آمده اند برای دوباره ایمان آوردن، از نو مسلمان شدن...! هم برای آنهایی که می خواهند مسلمان بشوند و هم مسلمانان خسته از مسلمانی خویش!
یک جورایی سوره های مکی -سوره های کوچک آخر قرآن(جزء 30)- دیالوگی بین خدا و محمد(ص) و البته کافران مکه است...خبری از بقیه نیست! نه مومنان نه اهل کتاب و ... اصلا این سوره های مکی جامعه شناسی اش غیر از سوره های مدنی است.سبحان الله!
این سوره ها را باید بشنوی! تنهایی برای خودت بخوانی نمی شود! عبدالباسط برایت بخواند آن وقت می شود ! آن وقت می فهمی اش!
خودِ ناامید و مایوس و درهم شکسته ات را می گذاری جای محمد(ص)... کنار محمد، محمدی که خودش است و خدایش و کفار...در مکه شرک زده، دلت غنج می رود که الله به تو می گوید " الم نشرح لک صدرک"...ما وعدک ربک و ماقلی...و سوف یعطیک ربک فترضی"
انگار اجازه گرفته باشی از خدا و محمدش که بنشینی کنارش و گوش کنی که الله چه می گوید به رسولش! اشکی که با اینها می آید، اشک خشیت و ترس و قرب و بازگشت است! به هیچ حسی نمی توان تشبیهش کرد، هم غم است هم خوشی.
می توانی دل شرک زده و مشکوکت را بترسانی و بلرزانی با خطاب های محکم و موثر، دلت که نرم شد، خطاب های مهربانی و دلجویانه الله با محمد در جانت می نشیند و لبریز می شی از این حالی به حالی شدن...
سوره های مکی کلا دلی است! با محکمات دل و بدیهایت طبیعت و محسوسات کار دارد! با طبیعت ،غروب آفتاب،فطرت، یتیم نوازی، نراندن سائل، نعمت ها و مهربانی های خود خدا ....استدلال کمتر دارد و کارش را با "قسم" جلو می برد.خیلی مستقیم است!
(با تشکر از دوستی که این ایمیل را ارسال کرده اند)
یاحق
پل و چفته پشت شومال خانه
عید نوروزی که همه در انتظارش بودیم بالاخره آمد .بعد از یکسال درس و مشق و کمک بابایی ،این چند روزه عید اگر خدا بخواهد ………….. .
هوا تقریبا سوز زمستانی را دارد ،اما شکوفه های درختان داخل باغچه مادر، حکایت از آن دارد که زمستان رفته است وجای خود را به بهار داده است .
کوچه ها آب وجاروب شده اند .دختران کار وتلاش و انتظار نیز این چند روزه مشکل بافتن قالی را ندارند.
فرشها شسته شده اند و خانه ها، خانه تکانی .و کودکان مشتاق عیدی گرفتن .
این عید هم برای ما بچه های روستا عالمی دارد .
صبح عید تخم مرغ در جیب عازم انبار بیکسی می شویم .آفتاب نشینان دروازه همچون همیشه در کنار دیوار خانه میرزاحسین حمام آفتاب می گیرند .
چند نفری امروز هم دست از کار برنداشته اند و در کنار دیوار گرم آفتابی مشغول خرد کردن شلغم برای .......
تخم مرغها را به هم می زنیم با این جمله که سر می خواهی یا ....(ته )و هر کس تخم مرغش شکسته شد بازنده است وتخم مرغ را باید به طرف مقابل بدهد.
امروز روز شانس من است با چهار تا تخم مرغ آمده ام ، و با ده دوازده تایی تخم مرغ به خانه باز می گردم .
نمی دانم با این شانس ،امروز هم غر مادر را دارم که من از دست تو بچه، چه خاکی باید به سر بریزم یا نه .
نزدیکهای ظهر با بچه ها قرار می گذاریم که بعد از ظهر پشت شومال خانه ،پل وچفته بازی کنیم .
با تخم مرغها خود را به خانه می رسانم .خدا را شکر خانه شلوغ است و عموها آمده اند .یک راست می روم اتاق دم درب خانه و تخم مرغها را می گذارم داخل یک سبد و درب را می بندم .......
طبق قرار قبلی بعد از ظهر می روم پشت شومال خانه.
بچه ها نیز تک وتوکی پیدایشان می شود .جمعمان که کامل شد یار گیری می کنیم .
با این شرط که حداقل پنج بار بازی کنیم و هر تیمی باخت یک کیلو حلوای تک تکو از مغازه میرزاحسن بخرد وهمگی بچه های دو تیم بخورند.
قبول است .آره قبول
تکه سالونی (۱)را بر می دارم و یک طرف آن را با آب دهان خیس می کنم و به حسین عمو می گویم تر می خواهی یا خشک ؟
حسین عمو چرخی به خود می زند و می گوید، تر .
سالون را به هوا پرتاب می کنم ومی چرخد و با طرف خشک روی زمین قرار می گیرد .
پس من می توانم یار گیری کنم .
بچه ها به صورت دو ،سلار، سلار می کنند ومن از میان آنان حسین خاله ومحمد حاج حسین و خسرو اکبری و حسین حاج محمد را برای خود بر می گزینم و حسین عمو، اصغر و علی و .....را
تعدادنفرات مساوی می شوند.
پِل تكّه چوبي است كوتاه در حدود ده سانتیمتر و چفته، چوبي بزرگ در حدود يك متر. که جنس چوب آن محکم است
دایره ای روی زمین می کشم .با تمام توان چفته را به زیر پل می زنم به فاصله بسیار دور و هیچکدام از بچه ها نمی توانند بگیرند .اصغر تمام توان وهوش خویش را جمع می کند تا چفته را به درون دایره از فاصله دور بیندازد که اگر این کار را بکند من سوخته ام وجایم را باید به همبازی دیگرم بدهم.بچه ها با جابجایی خویش مانع از ورود چفته به دایره می شوند و معرکه دار بازی همچنان منم و باز پرتاب چفته، اما این بار علی چفته را با وجود تلاش تمام بچه ها برای جلوگیری آن داخل دایره می اندازد و من می سوزم وباید کنار بروم .
بازی همچنان ادامه دارد تا همه ما می سوزیم و نوبت به بچه های تیم حسین عمو می رسد .بچه های کار کشته ای هستند و تلاش ما بی نتیچه ،اما حسین خاله بچه های تیم را امید می دهد . که ناگهان چفته فرستاده شده در هوا در دستان حسین خاله قرار می گیرد و تمام بچه های زنده آنها هم می سوزند و نوبت بازی ما دو باره می گردد.
بازی با هیجان ادامه دارد وکلی تماشاچی نیز برای خود داریم که تشویقمان می کنند .
نزدیک های پایان بازی، خسرو پلی را به طرف دایره پرتاب می کند با دقت ، اما از قضای روزگار این پل بی مروت،می خورد تو سر یک پسر بچه کوچک که کنار دیوار بغل دایره زمین نشسه است . و فوران خون از کله این بچه .
گریه ای می کند که انگار مار بهش زده است .هر چی می گوییم چیزی نشده است و یک ذره خون که اینهمه داد وبیداد ندارد تو کتش نمی رود که نمی رود و گریه کنان رهسپار خانه می شود .
دم غروب ،بازی با باختن تیم ما، در حال اتمام است که چشمتان روز بد نبیند .پسر بچه مصدوم با مادرش عین عزراییل می آیند تو زمین و هر چی فحش تو دنیا هست و درخت قاپوق و کنده سیدر چیت و نومار مسجد آینه و.......نثار آبا واجداد ما ُ گو زدید کله بچه منا اشکستید .میگر شوما خانه و زند یگی ندارید ومیگر شما پیر و مادر.........
بچه ام را که از جوق کشوان نگیرفتم که شما فولان فولان شده ها این جوروش آوردید ایگر کوروش کرده بودید چی ؟
هر چه می گوییم ،به خدا ما هدفی نداشتیم و تصادفی بود مگر تو کتش می رود و خدا بیامرزد .....که با رسیدنش ومیانجیگری ماجرا را ختم به خیر می کند.
تو دارشکون حسین عمو که انگار تیمش قهرمان بین المللی پل وچفته شده می گوید "بچه عمو مرد است وقولش" .
- میگم راست می گی بچه عمو و سهم بقیه بچه های هم تیمی ام را می گیرم و می دهم دست خسرو اکبری ..
خسرو عین فرفره میرود دکان میرزاحسن و با پلاستیکی پر از حلوای تک تکو بر می گردد.
کنار فشاری دارشکون سر کوچه محمود حاج حسین و کنار خانه گوهر، حلوا تک تکو است که به نیش می کشیم و تعریف مجدد فحشهای چار واداری که نصیبمان شد .وعین .....کیف می کنیم .
......................................................................................................................
۱- سالون = تکه ای از سفال کوزه شکسته شده
و با تشکر از وبلاگ عروس کویر که عکس را به رسم امانت برداشتم و از این بابت ممنون وسپاسگزار آنانم .

كاديلاك يك
آمريكايي در راه سفر به افغانستان خراب شد. هر كاري كرد نتوانست ماشين را دوباره روشن كند. سرانجام از مكانيكي كه سوار بر الاغي از آنجا عبور مي كرد كمك خواست. او هم كا پوت ماشين را بالا زد و با چكش شش بار به سيلندر ماشين ضربه زد، بعد هم از آمريكايي خواست تا استارد بزند و ماشين روشن شد.آمديكايي پرسيد كه بايد چه مبلغي بپردازد. مكانيك گفت 100 دلار. آمريكايي با تعجب صورت حساب خواست. مكانيك گفت: 10 سنت به خاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به اين خاطر كه فهميدم كه بايد به كجا ضربه بزنم.
نتيجه: به تخصص افراد احترام بگذاريد. حتی اگر منتقدین باشند
وصیت نامه حضرت فاطمه (س )
وصیت نامه حضرت فاطمه (س )
هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتیة لاریب فیها و ان الله یبعث من فى القبور. یا على انا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنیا والاخره انت اولى بى من غیرى حنوطى و غسلنى و كفنى باللیل وصل ولدى السلام الى یوم القیامه .
بنام خداوند بخشنده مهربان
این وصیت نامه دختر رسول خداست در حالى وصیت مى كند كه شهادت می دهد خدایى جز خداى یگانه نیست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است
و روز قیامت كه هیچ شكى در آن نیست فرا خواهد رسید و ذات الهى جمیع مردگان را از قبور برانگیزاند و زنده گرداند و همه را وارد محشر فرماید.
اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت براى تو باشم و تو از دیگران بر من سزاوارترى .
على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هیچ كس را اطلاع نده.
اینك با شما وداع می كنم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام و درود می فرستم.
این بود كیفیت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها دخت گرامى حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفى علیهما آلاف التحیة والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنیا به او بشارت داده و فاطمه علیهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتیاق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پیوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سریعا» مترنم بود.
درود بی پایان ما بر او و فرزندان پاکش باد
منبع: بحارالانوار، جلد ۴۳، ص ۲۱۴
فاطمه یعنی: که توصیفش خطاست
ایام شهادت بانوی دوعالم را تسلیت عرض میکنم، جناب آقای فروزان که حق مطلب را ادا نمودن و مطالب پر محتوا و خوبی قرار دادند، بنده دیگه نمی خواستم مطلبی بگذارم در این خصوص، اما راستش این شعر به قدری اثر گذار بود که نتونستم ازش بگذرم...
این ایام را به همه شیعیان جهان و محبان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بالاخص بافرانیان گرانقدر تسلیت عرض میکنم:
فاطمه یعنی: که توصیفش خطاست
فاطمه یعنی: که او سر خداست
فاطمه یعنی:خدا را مظهر است
فاطمه یعنی: به هستی رهبر است
فاطمه یعنی: جلال کردگار
فاطمه یعنی: گل پروردگار
فاطمه سری است ناپیدا هنوز
روح عالم پیش او شیدا هنوز
فاطمه بنیان گذار عشق بود
او همان پروردگار عشق بود
فاطمه یک واژه ی بی انتها
فاطمه یعنی خطاب هل اتی
فاطمه یعنی: که قرآن است او
آیه های نور را جان است او
فاطمه جان رسول مصطفی
فاطمه روح علی مرتضی
فاطمه کی بود از قرآن جدا
آنکه او خود بود قرآن خدا
فاطمه یعنی:به هستی مادر است
فاطمه آئینه ی پیغمبر است
فاطمه تفسیر قول کوثر است
فاطمه تصویر درد حیدر است
فاطمه ناموس مستور خداست
فاطمه روحی ز آب وگل جداست
فاطمه یعنی به امکان مصدر است
فاطمه یعنی که ذاتش جوهر است
شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها تسلیت باد

سیل اشکم راه بینائی گرفت
بند بندم عطر زهرائی گرفت
عشق را از فاطمه آموختم
چشم بر دست کبودش دوختم
دست او صدها گره وا می کند
دست او والله غوغا می کند
دست او مشکل گشای عالم است
روی آن جای لبان خاتم است
دست او دنیای احسان و صفاست
دست او مشکل گشای مرتضی است
حیف شد آن دست را دشمن شکست
با غلاف تیغ اهریمن شکست
گویمت از قصه شهر نبی
از شرار آتش و بیت علی
درد بود و آتش و افسردگی
یاس یود و سیلی و پژمردگی
آه بود و ناله و بغض گلو
پهلوئی بود و لگدهای عدو
در میان کوچه آن دنیا پرست
راه را بر مادر سادات بست
گویمت سر بسته در آن کوچه ها
فاطمه گم کرد راه خانه را
آه ای مجنون زبان در کام گیر
لب فرو بند و کمی آرام گیر
اللهم العن قاتلی فاطمه الزهرا سلام الله علیها
اللهم العن ظالمی فاطمه الزهرا سلام الله علیها
فاطمه (س) را باید به تنهایی ومطلق ومجزا از وابستگی های ارزشمندش ، تنها به عنوان یک انسان در نظر گرفت تا پی به علو درجاتش برد وبی هیچ اغراق افسانه ای ، ارزش های آسمانی اش را درعین آنکه بر زمین خدا ودر میان خلق خدا راه می رفت وزندگی می کرد،به بررسی نشست . دختر رسول گرامی اسلام بودن ویا افتخار همسری ابر مردی چون علی را داشتن ویا مادر سلسله نورانی امامت بودن و...، اینها همه به تنهایی هر کدامشان فضیلتی گرانسنگ وبی همتاست ، اما باز در حق فاطمه ، ره انصاف ننموده ایم اگر تنها به اعتبار همین گونه فضایل قومی ونسبی اش به او بپردازیم وشخصیت وی را با همین نگاه به قضاوت در آییم . نه ، فاطمه زهرا (س) ، خود به تنهایی باید نگریسته شود تا به گفته زیبای دکتر شریعتی _ «دانسته شود که فاطمه ، فاطمه است » . فاطمه را پاره تن رسول خدا دانستن نیز نگاهی دیگر ، که هر دو نگاه ونگرش نیز منبعث ومأخذ از تعاریف خود رسول خدا (ص) است . که هرزگاهی به تناسب مقام وموقعیت های پیش آمده ، کلامی وعبارتی را در باب مقام گرامی حضرت زهراء (س) به سلک سخن در می آورند .
آری فاطمه ، منسوب به پیامبر است . عزیز وپاره تن رسول خدا است ، اما او به تنهایی نیز کرامتی والاتر از اینها را دارد . او خود مادر پدر خویش است . مادر همان شخصیت بزرگواری که دخترش را پاره وجود خود وقوت قلب خود می داند وبه راستی این زن مطهره را چه صفات وخصلت های ممتاز ی مگر بوده است که چنین قابل ستایش والهام می تواند باشد ؟ از طریق پدر وهمسر وفرزند ، به فاطمه نزدیک شدن ، یک نگاه است واز طریق خودش واز مسیر خصوصیات فردی خودش به او تقرب جستن ، نگاهی دیگر واما درس آموزتر وبه تحصیل شناخت حقیقی وتحقیقی از مقام ومرتبه فاطمه نزدیک تر ودقیق تر .
داستان حضرت فاطمه (س) ، داستان تاریخی ومنحصر به فرد یک انسان پای بند به ارزشهای والای ایمانی وانسانی است که تا سر حد جان وتوان مقید ومتعهد به مبانی فکری ودینی خود بوده است . داستان او شرح دلپذیر عواطف بلند آسمانی وروایت رویای ایمان وایثار واعتقاد انسانی است . داستان شنیدنی پارسایی وعفت وکرامت یک زن پیراسته واراسته به آرایش روحی ومعنوی است . حکایت یک بانوی وظیفه شناس ویک همسر. ستونی است که کنار او آرامشگاه مرد زندگی است . قصه او شرح قناعت ها وبسندگی های دنیایی ودل بستن به زیور های حقیقی تر وماندنی تر است . فاطمه (س) سمبل یک بانوی ارزشمند والگو به لحاظ حضور ، مثبت وتأثیر گذار در محیط خانه ودر محیط جامعه است .
فاطمه (س) را باید اینگونه شناخت . از طریق خودش ودر خودش ، فاطمه را با فاطمه و در فاطمه باید به معرفت نشست . هر چند که باز هم باید گفت « ما عرف حق معرفتک »
خلاصه ای از زندگی حضرت زهرا سلام الله :
مقدمه:
سلام ودرود خدا بر یگانه بانوئی که در عرش الهی محبوب ملائکه مقرب وهم کلام با برترین آنان وحامل علم خدا یعنی جبرئیل امین بود .درود بیکران خداوند بر فاطمه (س) که بهجت قلب ونور چشم رسول (ص) وعزیزترین انسان ها در پیشگاه او بود ؛ وجودی که نور پیامبر (ص) سراسر او را احاطه نموده بود واز جهت شبیه ترین مردم در رفتار وکردار به رسول خدا بود .
این چه موجودی است که رسول خدا به هنگام قیامت وصحنه محشر جبرئیل از طرف راست او ومکائیل در جانب چپ ، وامیر المؤمنین علی بن ابیطالب سلام الله علیه در جلو او ، ودو آقا، جوانان اهل بهشت ( حضرت امام حسن وحضرت امام حسین علیه السلام ) در پشت سر او حرکت می کنند واینچنین با جلالت وارد محشر می گردد وندائی از جانب حق تعالی می رسد وایشان را به خلائق معرفی می نماید تا این که وارد بهشت شود وخداوند به او می فرماید از من درخواست نما تا به تو عطا نمایم وهر آرزوئی که داری جامه عمل خواهم پوشاند واو در جواب خداوند عرض می کند ؛ تو بزرگترین آرزوی من بودی وهستی . واز خداوند تقاضا می کند که محبین مرا به آتش دوزخ مسوزان . وخداوند در جواب می فرماید : قبل از خلقت آسمان ها وزمین با خود عهد نموده ام که محبین تو را به آتش دوزخ نسوزانم .
مقصود از نقل این مطلب آن است که ، شخصیتی که اینچنین مورد احترام خدا ورسول خدا وانبیاء الهی است وکلام ووجود وحرکات او در ملک وملکوت ودر دنیا وآخرت تاثیر می گذارد آیا بر ما نیست تا هر چه بیشتر خود را به این حقیقت نورانی نزدیک نمائیم ؛ وآیا بر جامعه ما خصوصاً خواهران محترمه ما سزاوار است که از خیل کثیر وکوثر الهی که برای همه عالم است دور باشند ؟!
زهرای عزیز عشق واردت قلبی عاشقانه ما به تو تنها نه از آن روست که تو دخت رسول اکرمی کفو علی مرتضی وام ائمه ! ونه بدان روی که حبیبه وبرگزیده پروردگاری ومظهر ولایت حضرت حق . ونه بدان جهت که در سیر به سوی معبود ومحبوب به والاترین مرحله قرب ره یافتی . ونه بدان دلیل که رب العالمین بزرگترین فرشته مقرب را وسفیر وحی را که جبرئیل امین بود برای تسلی ودلداریت بر تو نازل فرمود . ونه برای دیگر مقامات معنوی ومراتب بندگی تو . گرچه هر یک از اینها کافی است تا هر کس را که از منزلت انسانی بهره ای دارد ودر راه نیل به مقصد بزرگ آفرینش گام برمی دارد مجذوب تو سازد ومرغ جانش به هوای کوی تو پرواز کند . اما ارادت ومحبت ما به تو علاوه بر این از آن روست که روز سپید کرامت وحیات طیبه جامعه - خانواده خویش را مدیون توایم . دلهای دختران ما قلبهای زنان ما ودر یک کلام زندگی ما از تو نور گرفته وبا نام تو وعشق تو معنا یافته است . وخود را درپرتو شخصیت تو یافته ایم . ما اذعان داریم که همه چیزمان از تو وبیت تو ومکتب توست . همان بیت محقر وگلی . لکن معطر ومنور واز تمامی جهان خلقت والاتر وبرتر !
وتمام ارزش آن خانه کوچک ومحقر وگلی همین است که خانه دل ووجود انسانها را نور وفضیلت بخشیده وبسوی مبدا آفرینش راه نموده است . آری زهرای مظلوم وبال وپر شکسته ! زنان ودختران ما سپیده انسانیت وفجر فضیلت خویش را مدیون تواند. توئی الگو واسوه ووالا. تو با مبارزه قهرمانانه خویش راه ظلم ستیزی را به آنان آموختی ! وبا عبادت ، عفاف ، عصمت وحجاب خویش مسیر تکامل واوج عظمت یک زن را به جهان نشان دادی ! وبا زهد وبی اعتنائی به مظاهر فریبنده مادی دنیا ارزش والائی انسان را تبلور بخشیدی ، وبا حمایت از دین خدا وانقلاب پیامبر وامام خویش وتحمل سختی ها وناملایمات به مبارزه برخاستی وبا علم ومعرفت خود بلندای منزلت انسانی را بخصوص برای زنان تبیین کردی وبا ارجمندترین شیوه خانه داری ، شوهرداری ، تربیت وپرورش فرزندان شیوه جهاد زن در اسلام را به نمایش گذاشتی ودر یک کلام در تمام ابعاد وشئون زندگی ، بهترین وارزشمندترین روش زندگی وحیات زیبای انسانی را برای همیشه به انسانها آموختی !
ریشه عشق ما وعلاقه ما به تو حکایتگر ارتباط ما با یک تاریخ است .
او برترین بانوی جهان ، و بانوی بهشتی بوده است . فاطمه محبوبترین افراد نزد پیامبر بود ، آنچنان که پیامبر اکرم (ص) فرموده : فاطمه پاره تن من وروشنی دیده ومیوه دل من است . آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت می کند و آنچه شادش کند ، مرا شاد می کند ؛ او نخستین کس از اهل بیت من است که به من می پیوندد.
حکایاتی از آئین همسرداری وادب زهرا (س):
الف - زهرا از دیدگاه علی (ع) :
پاسخ صریح وزیبای علی (ع) به پیامبر (ص) در فردای عروسی ، فاطمه را بهترین یار ومدد کاردر طاعت حق معرفی می کند . وقتی که پیامبر (ص) از او پرسید : زهرا را چگونه یافتی ؟ عرض کرد : نعم العون علی طاعه الله . فاطمه چه خوب یاوری برای طاعت الهی است ..
ب - ایثار وتعاون زهرا (س) :
ایثار واز خودگذشتگی یکی از مهمترین عوامل استحکام روابط میان اعضای یک مجموعه است ، نمونه ای از ایثار وگذشت در زندگی هر انسانی نشانه بزرگی روح وعلو همت اوست . در زندگی فاطمه (س) وایثار در برابر شوی بزرگش نمونه های بارزی به چشم می خورد . هنگامی که پیامبر آندو را مشغول کار دید از آنها پرسید کدامیک از شما خسته ترید ؟ هر یک از آنها دیگری را مقدم دانسته واو را خسته از مشقت کار ذکر کرد.
د - تقسیم کار:
یکی از نمادهای زندگی مشترک زندگی علی (ع) وفاطمه (س) تقسیم مطلوب وظایف ناشی از زندگی مشترک بود . وقتی که پیامبر تقاضا کردند تا کارها را میان آن دو تقسیم کند ، رسول خدا (ص) کارهای خانه را به فاطمه (س) سپرد ومسئولیت خارج از منزل را به علی (ع) واگذار کرد . زهرا (س) بارها اظهار خشنودی می کرد ورضایت خود را از تقسیم ابراز می داشت .
ذ - محبت به همسر (رعایت یکدیگر ) :
پیامبر اکرم (ص) بارها دختر وداماد گرامی اش را به محبت یکدیگر سفارش می فرمود . روزی به زهرا فرمودند : دخترم شوهر تو بهترین همسرهاست تو را از نافرمانی او بر حذر می دارم . سپس به علی (ع) فرمود : علی جان به همسرت مهربانی کن زیرا فاطمه پاره تن من است . رنج او رنج من است وشادی او خشنودی من است .
ه - رازداری زهرا (س):
روزی فاطمه (س) به حضورپدرش رسید در حالیکه آثار ضعف وگرسنگی از چهره فرخنده اش نمایان بود . رسول خدا (ص) با مشاهده این حالت دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود وگفت : خدایا گرسنگی فرزندم را به سیری تبدیل کن ووضع او را سامان بده .
آری زهرا (س) از فقر خانه علی شکوه نمی کند وپیامبر بدون اینکه زهرا سخنی یه او بگوید از ضعف وگرسنگی او باخبر می شود . که این خود یکی از نمونه های پایبندی یه اساس واسرار خانواده است .
ز- فداکاری وصبر بر فقر :
صبح یکی از روزها که علی (ع) وفاطمه در کنار هم بودند علی (ع) برای رفع گرسنگی شدید خود از همسرش غذایی را طلب کرد . زهرا (س) گفت : خود دو روز است که چیزی نخورده ام وهر چه در خانه بود برای شما وفرزندان آورده ام .
علی (ع) فرمود : چرا مرا از این امر آگاه نساختی ، تا برای تهیه غذا اندیشه کنم . زهرا (س) پاسخ داد : از خدای خود شرم کردم که چیزی از تو بخواهم که انجام آن برای تو دشوار باشد .
ح - نگاه شفا وروح بخش :
امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند : هیچ گاه فاطمه از من نرنجید. واو نیز هرگز مرا نرنجاند . او را به هیچ کاری نرنجاند. او را به هیچ کاری مجبور نکردم . وهر گاه بصورت ورخساره اش نظاره می کردم تمام غصه های من برطرف می شد . ودردهایم را فراموش می کردم . بخدا قسم هرگز کاری نکردم که فاطمه خشمگین شود . او نیز هیچ گاه مرا خشمگین نکرد . آری فاطمه (س) برای ایجاد یک محیط آرام وبا صفا در درون خانه بود وآنچه می گفت در جهت اهداف همسر فداکار ودلاورش بود .
ط- تقویت روانی شوهر مجاهد :
هنگامی که علی (ع) از جبهه باز می گردد. فاطمه (س) به استقبال اومی رود وبا رویی گشاده ولبخند حاکی از رضایت وافتخار به او مینگرد ، لباس وشمشیر خون آلود او را می شوید واز حوادث میدان جنگ می پرسد . وبدین وسیله نقش خود را در جهاد سرنوشت ساز اسلام ودر تقویت روانی شوی مجاهدش ایفا می کند .
ی - تسلیم اختیارات شوهر :
خلیفه اول ودوم چندین بار تقاضای ملاقات حضرت فاطمه (س) کرده بودند وفاطمه نپذیرفته بودند . علی (ع) در آخرین روزهای واپسین عمر زهرا (س) نزد او آمد وتقاضای آنان را برای ملاقات با فاطمه بازگو کرد واز او اجازه خواست . زهرا (س) چنین گفت : خانه از آن شما ودر اختیار شمایم آنچه خود صلاح می دانی عمل کن
ک - محبت به همسر :
روزی پیامبر از فاطمه سلام الله پرسید شوهرت با تو چگونه است ؟ فاطمه (س) عرض کرد: خوب است اما زنان قریش مرا با ازدواج با کسی که دستش از مال دنیا خالی است سرزنش می کنند . پیامبر فرمود : دخترم شوهر تو بهترین همسرهاست . به او محبت کن ! تو را از نافرمانی او برحذر می دارم .
ر- زهرا (س) وتربیت فرزندان : ( وراثت در شخصیت فرزندان زهرا (س) ) :
یکی از عوامل موثر در تشکیل شخصیت فرزندان زهرا (س) وراثت است . زیرا در این خانواده مادر از مقام عصمت بهره مند است . در وجود مطهر او هیچ رجس وگناهی راه ندارد . چنانچه در زیازت امام حسین (ع) داریم که : گواهی می دهم که شما در اصلاب پاک وارحام مطهر بودید وهیچ غباری از شرک وجهالت بر دامن شما ننشست .
ن_ زهرا مادری پاکدامن :
امام حسین (ع) در روز عاشورا حقیقتی را بازگو کرد تا از آن طریق بر حقانیت خود تاکید ورزد . بدین جهت در آن روز تاریخی فرمود : شهامت ، آزاد منشی وکرامت خود را مرهون پاکدامنی وطهارت مادرم زهرا ( س ) هستم .
س - اعتقاد به عقیقه :
حضرت زهرا (س) هرگاه صاحب فرزندی می شد برای او گوسفندی را عقیقه می داد . سپس روز هفتم تولد هر یک از عزیزانش ، سر او را می تراشید وبرابر وزن موهای او نقره صدقه می داد . برای همسایه ها هدیه می فرستاد ودیگران را در شادی خود سهیم می نمود .
ع - عواطف مادری ونقش آن در تربیت فرزند :
سلمان می گوید : روزی فاطمه زهرا(س) را دیدم که مشغول آسیاب بود . در این هنگام فرزندش حسین گریه کرد وبیتابی نمود . عرض کردم برای کمک به شما آسیاب می کنم یا بچه را آرام می نمایم . ایشان فرمود من به آرام کردن فرزند اولی هستم . شما آسیاب را بچرخانید .
ص - بازی وتحرک :
حضرت فاطمه (س) با فرزندانش همبازی می شد وبه این نکته توجه داشت که در بازی نوع الفاظ وحرکات مادر سرمشق کودک قرار می گیرد . نقل شده است که حضرت با فرزندش امام حسن (ع) بازی می کرد واو را بالا می انداخت وبرایش شعر می خواند .
ق - رعایت عدالت در میان کودکان :
روزی امام حسن (ع) نزد پیامبر آمد واظهار تشنگی کرد وتقاضای آب نمود . رسول خدا (ص) بی درنگ برخاسته وظرفی برداشت واز گوسفندی مقداری شیر دوشید وبه امام حسن (ع) داد و در این هنگام که امام حسین (ع) خواست تا ظرف شیر برادرش را بگیرد . اما پیامبر در حمایت از امام حسن (ع) مانع گرفتن ظرف او شد . فاطمه (س) عرض کرد گویا حسن برای شما عزیزتر است . پیامبر فرمود ند : هر دو برایم عزیز ومحبوبند . چون اول حسن تقاضای آب کرد او را مقدم داشتم .
سخنان برگزیده از حضرت زهرا (س):
در خدمت مادر باش زیرا بهشت در زیر پای مادران است .
آن گاه در که روز قیامت برانگیخته شوم ، گناهکاران امت پیامبر اسلام را شفاعت خواهم کرد.
اگر به آنچه تو را به آن فرمان می دهیم عمل کنی واز آنچه بر حذر می داریم دوری کنی ، از شیعیان مایی والا هرگز.
از دنیای شما محبت سه چیز در دل من نهاده شد ؛ تلاوت قرآن ، نگاه به چهره پیامبر خدا وانفاق در راه خدا .
خوش رویی در هنگام روبه رو شدن با مؤمن ، بهشت را بر فرد خوش رو واجب می کند .
يا فاطمة الزهرا يا بنت محمد يا قرة عين الرسول يا سيدتنا و مولاتنا انا توجهنا و استشفعنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا .يا وجيهة عندالله اشفعى لنا عندالله .
والسلام
ایام فاطمیه تسلیت باد
فاطمه فاطمه است
فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است امروز سوم جماديالثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم.
با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههای نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد. و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعتها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهی درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهای بيدار و خانههای خفته ميشنوند. نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام ای رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما، در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهای را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كننندهای كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظهای سكوت نمود، خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده ميشد ـ قطعهای از هستياش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمی انتظار او را ميكشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟
ماند. لحظهای گذشت و لحظاتی ...
مسؤوليتهايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نميگنجيد، گويی ميخواست به او بگويد كه اين “وديعهی عزيز”ی را كه به من سپردهاي، اكنون به سوی تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهای از فاطمه پيدا بود.
غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهای شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت ميجنگيدند، در توالی قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههای بيرحم و خونين خلافتهای جور و حكومتهای بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهای مجروح را لبريز ميساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همهی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش. وی خود يك “امام” است، يعنی يك نمونهی مثالي، يك تيپ ايدهآل برای زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” برای هر زنی كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزهی مدامش در دو جبههی خارجی و داخلي، در خانهی پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوههای خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه برای من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علی است. او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده يك دوست، يك آشنای دردها و آرمانهای بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است كه علی هم او را به گونه ديگری مينگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علی همسرانی ميگيرد و از آنان فرزندانی مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهی ديگر ميبيند.
از همهی دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهای اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهای همه در طول اين قرنهای بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهای مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسی است”. و من خواستم با چنين شيوهای از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهی بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
باران در جمعه انتظار
امروزباران می بارد ، بعضی ها در این هوای ملس شاعر می شوند .بعضی دلشان می گیرد و بعضی عاشق
اما من نه دلم می گیرد ونه شاعر می شوم ، بر عکس عاشق بارانم و قدم زدن در باران
وقتی باران می آید، دلم نمی آید که پیاده روی در پیاده رو خیابان جنب خانه را فراموش کنم .
راننده ای با پاشیدن آب به هیکلم شاید دلش برای من می سوزد، اما من به روی خود نمی آورم .
باران که می بارد، انگار همه با هم صمیمی و خواستنی تر می شوند .
دلم می خواهد چتر ناقابل خود را به مادر پیری که با نوه اش در زیر باران قدم می زند هدیه کنم اما خجالت می کشم که آن خانم سالخورده چنان از عشق باران و پیاده روی در زیر باران می گوید که من از تصمیمم خویش خجالت می کشم و چترم را می بندم .
خود را رها می کنم.در زیر تازیانه های عاشقانه باران . در زیر ترنم باران . بگذار تمام هیکلم بارانی شود .من چه چیزی کمتر از آن زن و کودک دارم .
بگذار باران ببارد و حیات جان بگیرد .باران یعنی عشق و دوست داشتن خدا .باران یعنی عدالت .بر سر هر کوی و برزن .فقیر وغنی .دارا وندار
باران یعنی قطره های خواستن برای دلهای عاشق
و چه زیباست این جمعه خدا در این خلیچ بارانی .وبا این هوای بارانی
یاد سالهای کودکی در ذهنم زنده می شود در کتاب فارسی با درس « باران آمد ، آن مرد ، در باران آمد » و می بینم که در همین چند روزه رفته از بهار چه مردانی که دیگر در باران نیامدند .با باران رفتند وبارانی شدند و دیگر در باران قدم نمی زنند .
و این رسم زمانه است و رسم روزگار . همه گلها در زیر باران جان می گیرند .شاد می شوند و نشاط می گیرند .
وهستند گلهایی که دیگردر باران نمیآیند و در باران قدم نمی زنند.
به یاد همه گلهایی بارانی در این هوای بارانی قدم می زنم و در این روز جمعه انتظار، فاتحه ای نثارشان .که چنین هوایی در خلیچ در این فصل سال دیگر تکرار شدنی نیست .
ای کاش در کویر هم باران می آمد .در خانه پدری که زمینهای تشنه اش بی آبی را فریاد می زنند و ضجه بی بارانی را دارند .
ای کاش این باران در آنجا نیز بود .بر روی کشتزارهای گندم وجو ویونجه و کمزه و ویش .بر روی پشت بامهای کاه گلی که بوی کاه گل باران خورده اش دیوانه ات کند .ای کاش وای کاش .
اما خدای را شکر که اینجا باران می آید .به یاد همه یاران در کویر و همه مردانی که در باران رفتند قدمی می زنم و فاتحه ای .این تنها کاریست که می توانم بکنم
آری این تنها کاریست که ..............................
شوخی با مشاورین

......................................................................................................... |
جمعه غمگین
روزهای بعد از آمدن از خانه پدری روزهای غمگینی است و خیلی سخت می گذرد.
حدود یک هفته ای است که از کویر به خلیج برگشته ایم ،اما باور بفرمایید هوایی شده ایم .دلمان بند نمی شود و حوصله مان حسابی سر رفته است .
و امروز که هم جمعه است وبیکار ،مانده ام که چگونه روز را شب کنم .هر چوری بود تا عصری خودم را مشغول کردم اما عصری طاقتم طاق شد و شاید برای اولین بار پیشنهاد کردم به اهل وعیال که سوروسات را آماده کنید تا برویم لب دریا .و چند تا عکس هم از غروب آفتاب بگیریم .تلفنی نیز به سعید واخوی که آنها نیز همراهیمان کنند .
عیال از تعجب نمی داند که چه بگوید .حاج حسین و کنار دریا.شما این پیشنهادها.
حصیر را کنار چمن پارک جدید روبروی ترمینال پهن می کنیم .نمی دانم کی این پارک را درست کرده اند .و بقولی "از بس بیرون نمی روی و کنج خونه کز کرده ای نمی دانی که پارک به این عظمت کی درست شده است ".
غروب قشنگی است .و چند تا عکس از این غروب می گیرم .
دست گل شهردار بندرعباس که نمی دانم نامش چیست درد نکند .الحق که پارک بزرگ وکاملی است .و برای یک شهر توریستی نیاز هست هر چند در این چند ساله در حاشیه دریا از بازار ماهی فروشها تا ترمینال را پارک کرده اند .که به این می گویند پروژه .
پارکی در راستای دیگر پارکها و اصلا ادامه دهنده سایر پارکها در کنار آبهای خلیچ همیشه فارس روبروی کشور آن ور آبها .
هر خانواده ای در زیر این آلاچیقهای زیبا دنیایی دارد .بچه ها زده اند به ساحل وقدم زدن
سعید کنار من چایی می خورد ومن می نویسم .نوشته هایم اینبار روی کاغذ است ، بر خلاف همیشه که مستقیما با لب تاپ می نویسم .
سعید فریاد دارد که دایی اینجا نیز دست بر نمی داری ؟
دست خودم نیست دایی .بیمارم .و معتاد نوشتن و یک جوری باید خودم را مشغول کنم .
صدای برخورد امواج به ساحل سمفونی قشنگی دارد .
نسیم خنکی که از روی آب بلند می شود صورتم را نوازش می دهد و احساس سرما می کنم .
سعید نیز همچون من سرمایی است .پیشنهاد می کند که حصیر را روی نرده کنار چمن بکشیم تا از خنکای نسیم در امان بمانیم .پیشنهاد خوبی بود .وقتی بچه ها از پیاده روی بر گشتند کلی مسخره مان کردند که شما دو تا دیگه کی هستید .خجالت نمی کشید، تو این هوا می گویید سردمان است .
چه می شود کرد .بدن ضعیف این درد سرها را نیز دارد و شاید یکی از علل ماندنمان در خلیج سرمای کویر است که طاقتش را نداریم .و شاید این هم بهانه ای برای ماندن در این دورها .
تا چشم کار می کند آب است وآب .و گذران قایق ها وکشتیها در این پهندشت بیکران آبی .
گاهی با خود فکر می کنم ای کاش مقداری از این آب در کویر ما بود .در لاجره بود.رودخانه ای از کنج واز تا لاجره و مزرعه اعظمی .
چه کیفی می داد قایق سواری در این رودخانه خیالی و ساختمانها در کنار آن .انگار فکر می کنی تو ونیزی .و چه کم دارد این روستای ما از ونیز اگر این آب آنجا بود .
سعید به شوخی می گوید دایی اگر الان سونامی بیاد چیکار کنیم .؟
اولا که دایی ما این شانسها را نداریم .ثانیا بد بود که روی آب می رفتیم خونه ونه نیاز به بنزین وماشین داشتیم و نه آسانسور .
اما سعید جان سونامی کجا بود تو این ناکجا آباد .
هوا حسابی ملس است .نسیم خوبی می وزد .فلاکس چایی روبروی سعید حکایت از آن دارد که یک چایی گرم تو این هوای ملس می چسبد .
کودکی پا برهنه کنارمان می آید و سوالی که آقا یک هزاری ندیدی ؟
تعجب می کنم .سعید به شوخی می گوید که اگریک هزاری را دیده بودم که با کله روش شیرجه می رفتم .با شیرینی از او پذیرایی می کنیم اما او دنبال هزاری گمشده اش می باشد و شاید این روش کارش هست که هزاری بگیرد .خدا می داند.
سعید موزیک موبایلش را روشن می کند .
ایرج بسطامی با آهنگی حزین می خواند .
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غم ها
حبیبم سیل غمها
گل پونه ها نامهربونی آتشم زد آتشم زد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها .
سعید خاموشش کن .کم دلمان گرفته بود که تو نیز با این آهنگ آتشمان زدی .سعید پیرو می شود اما موزیک دیگری می گذارد
دلم می خواد به اصفهان برگردم
دلم می خواد......................
خودم اینجا دلم اونجا همه راز ونیازم اونجا
ای خدا به کی بگم .....................
اشک تو چشمهایم حلقه زده است .سعید تو را خدا آتیشم مزن
آمدیم بلانسبت غم را از دلمون در کنیم و تو بچه که داغمون را تازه تر کردی .
خاموشش کن .آره خاموشش کن .
باشه دایی .هر چور که تو می خواهی .اصلا این موبایل پیش خودت ...........
تسلیت
.jpg)
وباز هجرتی . و خزانی در بهار زود رس
درگذشت مرحوم حاج فتح ا..علی را خدمت خانواده گرامیش تسلیت عرض می نماییم و از خداوند بزرگ خواهانیم که جایگاه این مرد خدا ومسجد وهمسایه سالهای سال خانه پدری راُ در بهشت قرار دهد .
و برای بازمندگانش آرزوی صبوری داریم
از طرف نویسندگان وبلاگ .حسین فروزان
معجزات عددی در قرآن کریم

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده است
که قید میکند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرفونحو دستوری بیاشکال است
اما واقعیت اعجابآور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده میشود…….
۲۴ مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده میشود هم ۲۴ مرتبه است،
درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است،
بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بیاشکال است، یعنی ۲۴=۲۴
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نمودهاست که این مسئله درمورد همه
چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق میکند .
به کلماتی که دفعات بهکار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا ۱۱۵ / آخرت ۱۱۵
ملائک ۸۸ / شیطان ۸۸
زندگی ۱۴۵ / مرگ ۱۴۵
سود ۵۰ / زیان ۵۰
ملت (مردم) ۵۰ / پیامبران ۵۰
ابلیس ۱۱ / پناه جستن از شر ابلیس ۱۱
مصیبت ۷۵ / شکر ۷۵
صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان) ۱۷ / مردگان (مردم مرده) ١٧
مسلمین ۴١ / جهاد ۴١
طلا ۸ / زندگی راحت ٨
جادو ۶٠ / فتنه ۶٠
زکات ٣٢ / برکت ٣٢
ذهن ۴٩ / نور ۴٩
زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵
آرزو ٨ / ترس ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
سختی ١١۴ / صبر١١۴
محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
مرد ٢۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
نماز ۵، ماه ١٢، روز ٣۶۵
دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
دریا + خشکی = ۴۵=۱۳+۳۲
دریا = %۱۱۱۱۱۱۱/۷۱= ۱۰۰ × ۴۵/۳
خشکی = % ۸۸۸۸۸۸۸۹/۲۸ = ۱۰۰ × ۴۵/۱۳
دریا + خشکی = % ۰۰/۱۰۰
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب ۱۱۱/۷۱% و خشکی ۸۸۹/۲۸ % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟
سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟
قرآن هم دقیقاً همین را بیان میکند.
یاد یاران (14)پاسداشت مردان بزرگی که به گردن ما حق داشتند ودارند
خدا بیامرزد مرحوم مفتاح را که چه گلهایی خوشبو در باغستان خویش تربیت کرده است .گلهایی با بوهایی متفاوت و خوشبو وبا رایحه ای دل انگیز .
امروز قرار دارم که از میان آن همه رایحه خوش یکی را بر گزینم به نمایندگی از تمام آن گل های خوشبو و بهشتی و دوست داشتنی .
و خدا می داند که کاربسیار مشکلی است وسخت .از میان این همه خوب برگزیدن یکی بسیار سخت است ،حداقل برای من که خدمت همه آن عزیزان ارادت خاص دارم و صمیمیتی ویژه .
به هر حال این ریسک را می پذیرم و دل را به دریای خواستن می زنم .
همه اورا می شناسید .از بچه های دبیرستان تا اهالی مسجد و محله بالاو پایین .
به ظاهر در نایین زندگی می کند ،اما در همه نمازهای جماعت شبانه مسجد جامع حضور دارد .
مردی دوست داشتنی و خدا پرست .
عاشقی بی ریا .خادمی خدوم .معلمی دلسوز و انسانی کامل .
باور بفرمایید با توجه به آشنایی سالیان اینجانب با نامبرده و رفتار ومنش متعالی این مرد خدا ،من یکی به اسم این مرد قسم می خورم و به این قسم خوردن افتخار می کنم .
خداوند تمام خوبیها وخصلت های متعالی را در پیکر این مرد خدا وجبهه و جهاد یکجا جمع کرده است .
و این مرد با این همه خصوصیات انسانی نیکو، متانت وصبر وحلمی باور نکردنی در وجودش سرشته است و عجین شده است .
عاشق پیوند دهنده دلهای بچه های روستاست و عشق پیوند وازدواج بچه های جوان برایش زمان ومکان نمی شناسد.
در همه مراسم حضوری گرم دارد .هر جا سخن از خوبی است .مراسمی فرهنگی ومذهبی است .فکر واندیشه تعالی این روستاست .این مرد خدا حضوری باور نکردنی دارد.
خدا میداند که تمام واژه های دوست داشتن وعشق در برابر روح متعالی او سر تعظیم دارند.
که مردان بزرگی همچون حاج حمید مفتاح گلی از گلهای بهشتی اند تا در این زمین خاکی رایحه بهشت را به مشام ما بیاورند.
برای این مرد صبور و روحانی وعاشق و کریم از خدای بهاری آرزوی سلامتی وتوفیق را دارم هر چند که همه ما محتاج دعاهای روحانی این مرد در خلوت عاشقانه اش با خداوند بزرگ هستیم .
و من آرزو دارم که همیشه وهمه اوقات ،همدم وهمنشین این مرد باشم، تا از نفس قدسیش جان بگیرم و عشق و امید .
که مصاحبت با مردان بزرگی همچون حاج حمید، قسمت هر کسی نمی گردد ومن خدا را هزاران بار شاکرم که هر بار در کویرم ،همنشین این مرد دوست داشتنی هستم و از دریای خواستنش ، گل واژه های عشق ومحبت وخواستن وایمان را به سراچه قلبم می کشانم .
پروردگار بزرگ این مرد بزرگ را به سلامت بدارد واز گزند حوادث محفوظ که به راستی آبروی روستای ماست .
و خدا بیامرزد مرحوم مفتاح را که چنین فرزندان گلی تربیت کرده است .و به سلامت بدارد تمام فرزندان این مرد خدا را که دل در گرو عشق نهادند و با خدای خویش عهد که در خدمت تعالی و رشد روستا باشند در همه زمینه ها ودر همه عرصه ها .
و ما قدر شناس این مردان خدا باشیم و قدر آنان را بدانیم که چنین مردانی در چنین زمانه ای زیاد نیستند .
چند تا عکس ناقابل
![]()
کوچه خاطره .کوچه ای که در آن رشد کردیم و به نمو نشستیم و شاید به خزان
![]()
خانه پدری خراب شده توسط بیل لودر کوماتسو زندوانی و آوار آن تلنبار در دل دیوانه من
![]()
سقف یخچال بافران از خشت .اوج معماری زمانه خویش و اکنون اسیر باد وطوفان
![]()
مبلی در زیر سایه درختی .(باغ قدیم حاج تقی )
![]()
نمای داخلی یخچال بافران
![]()
استراحتی در زیر سایه کاجی در خیابان اصلی روستایی تازه شهر شده
تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟
خدا عمر بدهد حاجی را .بنده خدا سر پیری ومعرکه گیری ساخت یک آلونکی را شروع کرد در حاشیه کوه سارو آنهم تو اون هوای سرد ویخبندان زمستانی و نبود دست کمکی وهمفکری .
طرح را خودمان دادیم .هر چند کلی تغییرات در آن دادند .اما در مجموع تقریبا شد آنچه را می خواستیم .سالنی به مساحت ۳۲متر مربع با یک اتاق مستر روم و آشپرخانه اوپن و باغچه ای که کلی درخت دارد وشکوفه و انشاا..در تابستان ثمره ومیوه خواهد داشت .
خدایی دست گلش درد نکند که کلی زحمت کشید و خجالتش برای من به عنوان داماد ارشد که نبودم تا دست کمکش باشم .هر چند در دو نوبتی که آنجا بودم عرقم در آمد اما در برابر زحمات آن مرد هیچ بود وصفر .
و بلاخره تجهیز نمودن و افتتاح باغ ویلا .
شب عیدی هم روز بعد از رسیدن همگی جهاد کردیم و رفتیم خانه تکانی حسابی باغ ویلا و همه چیز را خدایی برق انداختیم .و کاشتن چند تا نهال میوه که از اصفهان آورده شده بود .
بخاری وکرسی نصب گردید آنهم در این اوضاع واحوال بی نفتی و بی کوپنی و محبت یکی از دوستان که کارت سوخت گازوئیلش را داد وچند لیتری گازوییل خریدیم و فرستادیم تو شکم این بخاری، که خدایی با گازوییل حرارتش هم بیشتر شد .
و عجب می جسبد در این سرمای ملس،بخاری و کرسی ومنقل و چای منقلی وشومینه هیزمی
انصافا که تو این چند روز حسابی آتش خود را سوزاندم و رحم نکردم به هر چه هیزم و کنده بود در آن کوهستان .و به قول غضنفر آقا آتش خود را سوزاند به یاد بچگی هایش .
بر وبچه ها نیز نامردی نکردند ومرتب سری به ما زدند و عشق کردند با چایی آب شیرین و منقلی و قلیان و شیرینی خانگی محصول فر هیزمی مادر زن .
اگر خانه پدری به دست تیغ ناجوانمرد لودر کوماتسوی زندوانی ویران شد وآوارش داخل دل دیوانه من تل انبار، حالا حداقل این باغ ویلا را داریم که یتیم ننه خاور گوشه آن بخزد و به یاد طفولیت و بچگی هایش آتش نسوخته خود را بسوزاند و بنشیند وبنویسد و....
و خدایی چقدر نوشتم و نوشتم .آن قدر که فریاد عیال بلند شد که تو کی می خواهی ......شوی .
ماندم و نوشتم به دور از غوغای شهر وترافیک تنها خیابان شهر و سر وصداهای موتور سیکلتها و جولان آنها .
خودم بودم وخدای خودم .در پهندشت آسمانی پاک وآبی .در سکوت محض .که من عاشق این فضا واین سکوت می باشم .
در کوچه باغی که با شکوفه های بادام و گردو آفتاب را کم سو می نماید ، قدم می زنم .شعر می خوانم به یاد کوچه باغهای نیشابور وشعرهای شفیع کدکنی ....
به نهالهای تازه کاشته شده آب می دهم .به سیمانهای تازه بنایی شده .
باربی کیویی از یک بشکه نصفه شده درست می کنم تا بساط کبابی و سور وساطی آماده باشد .
هیزم دپو می کنم وکنده برای سیزده بدر که کلی میهمان داریم
وبدین گونه خود را وتنهایی خویش را مشغول می کنم که این نیز خود عالمی دارد.
سیزده بدر امسال ما، از روز دوازدهم آغاز می گردد .حالا جا داریم ومکان و بخاری وترس از سرما نیز فراموش شده .بچه ها نیز نامردی نمی کنند زودتر می آیند .
هوا سرد است .ابرها تا پایین کوه آمده اند .مه همه جا را فرا گرفته .با دوربین چند تا عکس مشت از مه می گیرم .تا شب حسابی با بچه ها مشغولیم .
شب بر خلاف روز هوا مناسب است .نه گرم ونه سرد .بهاری بهاری .ملس ملس .کاپشنم را برای احتیاط می پوشم و در کوچه باغ قدم می زنم .کنار استخر می نشینم و محو ستاره گان خدا می گردم .چقدر خدا ستاره دارد .چقدر شب کویر قشنگ و رویایی است .ستاره کودکی خود را در کهکشان عشق می یابم .به وجد می آیم .شور ونشاطی تمام وجودم را می گیرد .نشانش می کنم که گم نشود .
عیال از تراس خانه فریاد دارد که حاجی پاشو بیا .سرما می خوری .ومن انگار گوشهایم کر شده اند و تمام حس وحواسم به ستاره هاست .نمی دانم کی به خانه برگشتم و گرمای مطبوع کرسی تن سردم را گرم نمود و خوابم برد .
زنگ خانه با موزیک خاص نواخته می شود .حاجی ویک سری بچه ها از نایین آمدند.
شما هنوز خوابید ؟ایوا... چقدر می خوابید ؟
سفره صبحانه پهن می شود کله پاچه ای گرم ، جایتان خالی که مپرس .
می زنیم تو رگ و فراموش می کنیم که سن وسالی داریم وباید یک مقداری احتیاط کنیم .
میهمانها یکی یکی می آیند .
هال تقریبا پر شده است واز هر دری سخنی و از هر سخنی پندی
گل می گویند وگل می شنوند .
باربیکیو را روشن می کنیم و کبابی و نهاری و سوری و ساطی .
بعد از نهار هر کسی به کاری و گوشه ای و حال وعشقی ونوایی .
طرف غروب عیال فریاد که حاجی بس است .وسایلت را جمع کن که فردا رفتنی هستیم و برای من چه سخت است از پیله تنهایی خود در آمدن و دوباره خود را به ازدهام شهر سپردن و کار وکار .
چاره ای نیست باید پیرو شد .همیشه پیرو بوده ام که اگر نباشم مثلا چه ....می توانستم بکنم .
دوشی و سری به همشیره و خداحافظی با پدر ومادر در آرامستان و فردا صبح گاز ماشین را گرفتن واز کویر دور شدن .
ونفهمیدیم خدایی که این شانزده روز چگونه گذشت .انگار الان بود که رسیدیم و الان هست که باید برگردیم .
عکسهای عید را مرور می کنم هر عکس برایم دنیایی خاطره دارد با این عکسها در خلیچ تنهایی به یاد خانه پدری حال می کنم که جز این چاره ای ندارم .
اگر محصل بودم و معلم انشا بعد از عید . طبق معمول این موضوع را میداد که تعطیلات عید را چگونه گذراندید، حدود پانصد تا عکس نشونش می دادم که قبل از امضا خوشکلش پای ورقه ام یک نمره دهی دوازدهی برایم بدهد .و شاید هم بیشتر .شاید ......
یاد یاران (13) بزرگداشت مردان بزرگی که به گردن ما حق داشتند ودارند
دوست داشتنی بود وصمیمی
خواستنی بود و بسیار خواستنی
عاشق کارهای فنی .از کودکی تا جوانی و بلاخره این علاقه زمینه ساز شغل او شد .
برای اولین بار همچون تصویر برداری ماهر از تمام مراسم تاسوعا وعاشورای روستا با هندی کم نه چندان پیشرفته را شروع کرد و تدوین وصدا گذاری نمود و برروی نوار ویدئو تکثیر نمود آنهم به تعداد زیاد.
برای من نیز در خلیج آوردند. برای کار اولیه بسیار زحمت کشیده بود و هنوز که هنوز است آن نوار را دارم .از مراسم جمع آوری هیزم از دورها تا مراسم پایانی شام غریبان .
و اینگونه بود که تصویر بردار صحنه های به یاد ماندنی تاسوعا وعاشورای روستایمان شد .
و الحق که در این راه وقت گذاشت وهزینه .
گفتم که دوست داشتنی بود . در چهره اش همیشه غمی مرموز خودنمایی می کرد .نمی دانم که در پشت آن چشمهای غمگین چه می گذشت .
عجله داشت که همه چیز را به تصویر بکشاند .انگار خود نیز عمق فاجعه را قبل از همه ما می دانست .
آری برایم سخن گفتن از تصویر بردار دستگاه امام حسین (ع) بسیار مشکل است وسخت .
دوست بسیار خواستنی ام و داماد مرحوم عموحاج جوادم عید علی رحیمی (علی جان ).همو که بسیار خواستنی بود وبی پیرایه .ادب و نزاکت تمام این وجود را انباشته بود و متانت از تمام زوایای وجودش هویدا بود .
در تمام مراسم روستا حاضر بود و تمام همت خویش را گذاشت که این دستگاه صوتی وتصویری را کامل کند .
تا اینکه به مدد تکنولوژی دوربینها تکامل پیدا کرد وسی دی جای نوار ویدئو را گرفت و کیفیت تصویرها بهتر
اما افسوس که باد خزان ناجوانمردانه وزیدن گرفت و گل پونه بهاری ما را خزانی کرد .
هنوز که هنوز است باورم نمی شود که تصویر بردار محرم ما در آرامستان پاکی ها جای گرفته است .
جایش در تمام مراسم مذهبی بسیار خالیست .هر چند در تمام مراسم روح متعالی او حضور دارد. و فرزند بزرگوارش پس از هجرت دردمندانه پدر این مسئولیت را از جانب پدر عهده دار می باشد .
برای این یار سفر کرده دوست داشتنی و عاشق اهل بیت آرزوی دیدار امام خویش را در بهشت داریم و خداوند زیباییها روح متعالی او را با عرشیان محشور دارد و برای خانواده گرامیش آرزوی صبر ومقاومت را دارم و امیدوار که فرزند گرامیش همچنان ادامه دهنده راه پدر باشد .
روحش متعالی باد
کاریکلماتور زنده یاد حسین پناهی
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
------------------------------------------------
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
--------------------------------------------------
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
--------------------------------------------------------
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
یک عکس...
تصویر زیر مربوط به برد کانون فرهنگی باقرالعلوم مسجد جامع بافران است، که زیر ساباط در کنار آبسردکن مسجد قرار دارد.

مهدی عزیزم

....................................................................................................................................
قرار نداشتم جواب متن زیبای آقا مهدی را در وبلاگ بدهم اما از آنجا که مرهون الطاف آقا مهدی وسایر دوستان هستم گفتم در یک جواب به همه دست مریزادی گفته باشم و اظهار شرمندگی در برابر این دوستان و یاران صمیمی وگل
..........................................................................................................
سلام بهاری مرا در این آغاز سال نو از خلیج تنهاییم پذیرا باش .
دیشب ،دلتنگ و غمگین در وبگردیهای اوقات پر کن لحظاتم ، سری نیز به دل نوشته های حضرتعالی زدم وبا متنی زیبا مواجه شدم که تقدیم به من شده بود .ضمن تشکر وسپاس از اظهار لطف بی پایانت و دریای کرم واحسانت .من ناقابل ارزش آنرا ندارم ونداشته ام که ......
اما از آنجا که لطف جنابعالی بیکران است و از دریای خواستن متلاطم قلبت و اندیشه پر بارت نشات گرفته است ضمن تشکر و قدردانی باید به عرض برسانم که دفترچه خاطرات من همان دفترچه کاهی رنگی است که انگار مادر تخم مرغی به من داده است و آنرا از دکان میرزاحسن خریده ام با ورقهای بسیار وخالی .
که می توان لحظات تنهایی دوستان را با قلمی ،اندیشه ای ،نغمه ای، کلامی ، با هر خطی و هر بیانی و هر رازی و هر ادبیاتی در آن نوشت .و در آن نگاشت .
هر یادگاری و هر دستخطی در این دفترچه برای من ارزش عشق را دارد و با واژه دوست داشتن می خوانمش و به خاطر می سپارم .
واین دفتر همه اوقات برروی تمامی یاران باز بوده است وهست .وخواننده صمیمی آن من هستم واین دل وامانده تنهای تنها در خلیج .
در کویر همچون گز وتاقی در میان بیابان رمل وماسه .تنهای تنها.سیلی خور تازیانه باد
در گرمای بیداد .اما استوار ونستوه و تنهای تنها
در خلیج همچون زورقی بی بادبان و بدون هیچ گونه وسایل ایمنی شناور بر روی آب و تازیانه خور امواج .اسیر سرنوشت باد و طوفان وموج و گرما وشرجی .
و می بینی که چه در کویر وچه در خلیچ در هر دو صورت تازیانه خور زمانه ام .
که سالهاست اینچنین بوده وسرنوشت مختوم مرا اینگونه سرشته اند و بارور کرده اند .
و راضیم که اگر جز این نگویم چه بگویم وچه را بنویسم وچه را بسرایم .
دنیای ما نیز دنیای عجیبی است .کار وعشق .علاقه و خواستن و روزهای خدا را نشانه رفتن که زمان بگذرد .و به پیری برسیم .هر چند که رسیده ایم .
مهدیم، تو هیچ وقت تنها نیستی.قلبی داری که عشق را قربانی دوست داشتن می کند و خدایی که در این نزدیکی هاست .
تو دریای واژه ها را داری .و قلمی که با این واژه ها هر گونه که می خواهد بازی می کند و به جای خویش می نشاند .واین نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا کرده ومی کند.
خدا نیز تنهایی را دوست دارد که او نیز تنهاست .تنهاییت را با او تقسیم کن که در این تنهایی عاشقانه تو وخدا ساخته می شوی .به رشد می رسی .نمو می کنی و به شکوفه می نشینی و در نهایت به بار.
و اینجاست که در زمان باروری و تولد اندیشه ات ، دیگر نه تو تنهایی و نه من ونه ......
اکنون جمع شده ایم .از فردیت به جمع رسیدن با تولد دریای فکر واندیشه چه عشقی دارد و چه حالی .
و این است که من مشتاق ادبیات توام و تو گاه گاهی خواننده صمیمی نوشتار من و هر دو عاشق اندیشه های راستین دیگران .
من در دفترچه سفید با کاغذ اعلای تو می نویسم وتو افتخار می دهی که در دفترچه کاهی من بنویسی و این اوج افتادگی توست و معرفت وانسانیت تو.
و هستند یارانی که تنهایی من وتو را ندارند اما هر از گاهی از سر تفنن و شاید دلتنگی خواننده صمیمی دفترچه های دل نوشته های من وتو می باشند .که من ناقابل همیشه شرمنده آنان بوده وهستم .
وبرای این است که فریاد دارم تنها نیستیم .هر چند به ظاهر تنهایم وخیلی تنها.
نسیم خنک محبت نوازش دوستان را در بناگوش صورتمان حس می کنیم و با نقدشان بارورتر می شویم و با تحسین هایشان جلو غرور و خدای نکرده نخوتمان را می گیریم .
مهدیم
من به همه واژه ها اعتماد دارم خصوصا اگر از قلم زیبای تو وسایر یاران تراوش کند که تو فرزند راستین مردی هستی که پسر شیخ محمد است .
پدری با یک دنیا عشق و معرفت وعلم وحلم وصبر واندیشه و انسانیت
مردی از تبار خوب خواستن .از قبیله لیلی .نه از قبیله مجنون . از تیره و عشیره خواستن و تو مولود این عشیره ای .این قبیله ای .
و برای این است که همیشه برایم دوست داشتنی هستی وقابل احترام .
به خدای بهاری می سپارمت و مطمئن باش که لحظات تنهاییم را با تو تقسیم می کنم و مرتب میهمان اندیشه و عاطفه و مهربانیت خواهم بود .
در دفترچه خاطرات تنهایی تو یادداشتها خواهم نوشت اگر مرا قابل بدانی .
دفترچه کاهی به قیمت خریده شده با یک تخم مرغ باربند بابایی از دکان قدیمی میرزاحسن اینجانب در همه اوقات گشوده وباز هست .هر چه را دوست داری در آن به رسم یادگاری در هر زمان و هر مکان بنویس وبنگار و مطمئن باش که می خوانمش برای هزاران بار .که این تنها کار من است وعشق وعلاقه من
ای دبستانی ترین احساس من
|
خاطرات كودكي زيباترند يادگاران كهن مانا ترند درسهاي سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مكارو دزد دشت وباغ
روز مهماني كوكب خانم است سفره پر از بوي نان گندم است كاكلي گنجشككي با هوش بود فيل ناداني برايش موش بود با وجود سوز وسرماي شديد ريز علي پيراهن از تن ميدريد تا درون نيمكت جا ميشديم ما پرازتصميم كبري ميشديم
پاك كن هايي زپاكي داشتيم يك تراش سرخ لاكي داشتيم كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هايش درد داشت گرمي دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ خش خش جارو ي با پا روي برگ همكلاسيهاي من يادم كنيد بازهم در كوچه فريادم كنيد همكلاسيهاي درد ورنج وكار بچه هاي جامه هاي وصله دار بچه هاي دكه خوراك سرد كودكان كوچه اما مرد مرد كاش هرگز زنگ تفريحي نبود جمع بودن بودوتفريقي نبود كاش ميشد باز كوچك ميشديم لا اقل يك روز كودك ميشديم ياد آن آموزگار ساده پوش ياد آن گچها كه بودش روي دوش اي معلم ياد وهم نامت بخير ياد درس آب وبابايت بخير
اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن ................................................................................ با تشکر از بهارم برای میل زیبایش و سپاس از شاعر ی که نمی دانم نامش چیست |
ولادت حضرت زینب و روز پرستار مبارکباد

نجوای عاشقانه با حضرت زینب (ع )از زبان دکتر شریعتی
ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی..
بگو ای خواهر! بگو كه ما چه كنیم؟لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم.با تو ای خواهر مهربان!.. ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.
و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!
ای شما كه به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید، ایمان و امید! و با مرگ شكوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید.
آری ای دو تن!
از آن روز دردناك كه خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشك خشك نشده است.
توده ما قرن هاست كه در غم شما و در عشق به شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشك سخن می گوید.
یك ملت در طول یك تاریخ در اندوه شما ضجه می كند. به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده و شكنجه ها كشیده و هرگز برای یك لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای كه از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش كرده است.
ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در كام!با ملت خویش حرف بزن.
ای زن! ای كه مردانگی در ركاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می افكند، به تو محتاج اند. بیش از همه وقت.
ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش! ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو.
جهل از یك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان می كشاند. و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد .
آنان را بر استحمار كهنه و نو , بر بندگی سنتهای پوسیده و دعوت های اپن , بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید , به نیروی فریادهایی كه بر سر یك شهر؛ شهر قساوت و وحشت می كوبیدی و پایه های یك قصر؛قصر جنایت و قدرت را می لرزاندی برآشوب!
تا در خویش برآشوبند و تاروپود این پرده های عنكبوت فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای كه به وزیدن آغاز كرده است، ایستادن را بیاموزند.
و این ماشین هولناكی را كه از او یك بازیچه جدید می سازد , باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای پر كردن ایام فراغت و برای بلعیدن حریصانه آنچه كه سرمایه داری به بازار می آورد و برای لذت بخشیدن به هوس های كثیف بورژوازی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه ی رفاه , در هم بشكنند!
و خود را از حرم های اصالت قدیم و بازارهای بی حرمت جدید به امامت تو ای زینب! نجات بخشند!
ای زینب! ای زبان علی در كام! ای رسالت حسین بر دوش!
ای كه از كربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی . ای زینب! با ما سخن بگو .
مگو كه بر شما چه گذشت ؟ مگو كه در آن صحرای سرخ چه دیدی؟ مگو كه جنایت در آنجا تا به كجا رسید؟
مگو كه خداوند آنروز عزیزترین و پرشكوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را كه آفریده است یكجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا می بایست بر آدم سجده كنند.
تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.
آری زینب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند ؟
آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم.
تو پیام كربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده ای.
تو خود شهیدی هستی كه از خون خویش كلمه ساختی، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.
اما بگو ای خواهر! بگو كه ما چه كنیم؟
لحظه ای بنگر كه ما چه می كشیم؟ دمی به ما گوش كن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .
با تو ای خواهر مهربان!
این تو هستی كه باید بر ما بگر یی .
ای رسول امین برادر! كه از كربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی.
ای كه از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نوشكفته آن دیار را هنوز در پیراهن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای كه قافله سالار كاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.
ولادت باسعادت حضرت زینب (س) روز پرستار وروز ملی فناوری هسته ای مبارک باد

سر نى در نینوا مىماند اگر زینب نبود
كربلا در كربلا مىماند اگر زینب نبود
چهره سرخ حقیقتبعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ریا مىماند اگر زینب نبود
در عبور از بستر تاریخ سیل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند اگر زینب نبود
عجب نیست اگر امروز شیطان همه بندهای مکر و حیله را جمع کند و بگریزد. عجب نیست اگر چشم طمع دشمن کور شود، که روز میلاد نور است. روز میلاد معرفت و ایمان؛ روز میلاد سمبل عفّت و عاطفه و سرچشمه مهربانی و حیا. زنان ما امروز، سیراب از چشمه سار تفکّر زینبی، غنچه هایشان را به دامان عفّت و عاطفه و ایمان می پرورند و همین است رمز شکست شیطان و کوری چشم دشمنان. مبارک باد این روز فرخنده
خوش آمدی
خانه ای ساده و گلی، با کم ترین وسایل زندگی، در لفافه ای از نور پیچیده شده است. زهرا(س) چشم به راه تولد نوزادی است. هاله ای از نور خدا را در برگرفته است. فرشتگان در هلهله اند و نور معطر بال هایشان از آسمان تا زمین جاده ای از نور کشیده است. غنچه ای آرام شکفته می شود با غنچه ای از جنس نور، از تبار یاس. بوی عطری خوش عالم را پر می کند. تمام گل های عالم از این عطر مبارک، لب به خنده می گشاید. زینب متولد می شود، چشم می گشاید و خانه را صفایی تازه می بخشد. خوش آمدی ای نوگل زهرا(س)، ای غنچه نوشکفته علی(ع)، ای زینب حسن و حسین(ع).
بیا زینب، ای دختر آسمانی من، بیا ای روح ملکوتی، بیا که مادر سخت چشم به راه تو است. بیا که فاطمه(س) را با تو کارهاست. بیا که مادرت فاطمه(س) را با تو کارهاست. بیا که مادرت فاطمه(س) را با تو سخن هاست. تو را در کودکی تنها خواهم گذاشت و تو در کودکی پرستارم خواهی شد. زینبم، به نگاه های کودکانه، اما مهربان و پرمعنایت سخت محتاجم. بیا مهربانِ مادر که در این نبود یار و مددکار، تو برایم گوهری خواهی بود.
دردانه علی(ع) امروز چشم می گشاید و دل مولا به آمدنش گرمی تازه می گیرد. چه لذت بخش است آمدنت دخترم، دردانه من، آرام دلم. چه لذت بخش است دیدن تابش نور معرفت از چشم های کودکانه ات و چه روح افزاست شنیدن عرفان از لب های کوچکت. پدر می گوید بگو «یک» و زینب(س) با لحن شیرین کودکانه تکرار می کند «یک». پدر می گوید بگو «دو» و زینب(س) که از جویبار مهر خدا آب معرفت نوشیده است، زینب(س) که به سرچشمه زلال وحی متصل است، زینب(س) که در دامن خداشناسی فاطمه(س) رشد کرده است، هرچند کودک است اما «دو» نمی گوید و چرای پدر را پاسخ می دهد که «زبانی که به یک گشوده شد به دو باز نمی شود». سلام بیکران خدا بر تو ای دردانه ولی خدا.
خواهرم، امروز روز ماست. روز جشن و سرور ماست، که امروز بانوی بانوان عالم، افتخار عالم و آدم، دردانه اهل بیت خدا، زینب کبری(س) جهان را نورباران می کند. تبریک و صد تبریک، بر آسمان و زمین و آنچه در آن است. امروز به ما شادباش می گوید. اما من و تو را مباد که به تبریک دل خوش کنیم و به شادباش سرگرم شویم. مباد که این آهنگ خوش جشن و سرور، بانگ گمراهی من و تو باشد و ما را از پیام های زینبی غافل سازد و از تحفه های گرانقدری که او برایمان جاودانه به ارث گذاشته محروم سازد؛ از صدف گرانبهای عفّت از زینبِ برازنده وقار و متانت، از گوهر درخشان ایمان و معرفت، مبارک باد آمدنش بر همه شیفتگان راهش.
روز میلاد حضرت زینب کبری(س) بر همه شیعیان و پیروان راهش مبارک باد و بر همه زنانی که چشم به منش حیدری و فاطمی او دوختند و زینب وار زیستند؛ همه زنانی که راه زندگیشان را به نور آن خورشید حیا و عفّت و ایمان و معرفت روشن کردند. بشارت باد بر آنان حشری زینب وار و حضوری جاودانه در جمع عاشقان حسین(ع)، در بهشت برین، در آغوش مهر خدا.
هرکس برای برآوردن نیاز بیماری بکوشد چه آن را برآورده سازد وچه نسازد ، مانند روزی که از مادرش زاده شد ، از گناهانش پاک می شود . پیامبر اکرم (ص)
قلعه رستم و یخچال را در یابید .


در تعطیلات عید توفیق آن را داشتم که سری به یخچال و قلعه رستم و پادرخت بزنم .بعد از یک سال دوری و گرفتن چند تا عکس برای آلبوم دل وامانده ام .
تا هر از گاهی در این دورها و خلیج تنهایی با نگاه کردن به آنها یادی از ویطن نیز کرده باشم .
و باز در ایام عید توفیق آنرا داشتم که در سفر تور مصر از انارک نیز بازدیدی داشته باشم و گرفتن چند عکس از مکانهای قدیمی با زسازی شده .
و امروز که دو سه روزی است که از خانه پدری دور شده ام اما دلتنگ همه آن کوچه ها و آثار باستانی، عکسها را مرور می کنم با خود فکر می کنم که چه همتی دارند این بچه های انارک .
و چه عشقی دارند به وطنشان .و کمک به بازسازی آن .
دوستی دیرینه دارم در دفتر مشاوری که در آن مشغول کارم و از قضا بچه انارک است .زینت بخش اتاق جلساتش عکسهایی است از قلعه قدیمی انارک بر فراز کوه و رباط و کوچه بازسازی شده شهرش .
و هر وقت صحبت انارک می شود گل از گلش شکفته می شود وحاضر است همه گونه کمک و خدمت کند برای دیارش و وطنش .
همه مسئولین و خدمتگزاران دست به دست هم داده اند و برای بازسازی شهرشان .
اما من وقتی به عکسهای روستایم می نگرم با خود می اندیشم که ای کاش یک ذره از همت آنان را ما می داشتیم .
قلعه ای با آن قدمت وتاریخی .یخچالی با آن معماری ،اسیر تازیانه های باد وطوفان و باران
نه دست نوازشی و نه همت وتصمیم و اراده ای برای این مجروح زمانه .
و می رسد روزی که خدای نکرده این چند من خشت وگل نیز اسیر باد وطوفان وباران گردد و به تاریخ بپیوندد و آن وقت است که دیگر آه وافسوس فایده ای ندارد.
افسوس خوردن هیچگاه فایده ای نداشته وندارد .
نمی دانم از چه کسی و چه ارگانی باید به عنوان فرزند کوچک روستا خواهش کنم و التماس و تمنا که مگر چقدر هزینه دارد این بازسازی ها .
بر فرض هم که هزینه زیادی هم داشته باشد آیا ارزش بازسازی را ندارد؟.
نمی شود با بازسازی آن هزینه آن را در طول زمان با جذب توریست جبران کرد.
به خدا می شود .وبه خدا امکان پذیر است .
در بازدیدی که از پادرخت داشتم مقداری تراورس راه آهن کنار درب ورودی دپو شده بود وفکر می کردم برای آتش غذای دهه محرم است اما دوستی گفت نه این تراورسها برای اجرای راه پله قلعه می باشد و مسرور شدم که قدم اول برداشته شده است .
دست مجریان طرح را هر که باشد وهر ارگانی به گرمی می فشاریم و امید که اجرای آن هر چه زودتر کلید بخورد و همچنین برای سایر آثار باستانی روستا .
همگی همت کنند تا همه طرحها اجرا گردد.هر چند نواقصی هم در کار باشد اما ارزش آن را دارد و بسیار ارزش دارد .
پیشاپیش اگر شهردار محترم .شورای اسلامی .میراث فرهنگی و نماینده محترم مردم همت نمایند دست همگی آنان را به گرمی بفشاریم و بفشاریم .
به امید آن روز و دیدار آثار باستانی بازسازی شده و نجات داده شده از تند باد حادثه باد وباران و......
آری به امید آن روز .
تسلیت با تاخیر
الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، أُولَـٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـٰئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ
ابتدا پوزش می طلبم بابت تاخیر، و با یک تاخیر نسبتا زیاد درگذشت حاجیه خانم منور عرب بافرانی مادر شهید محمود عرب بافرانی را به همسر و فرزندان ایشان ، و کلیه وابستگانشون بالاخص برادران و خواهران آن مرحومه و خانواده های ایشان تسلیت عرض می کنم.
بنده دورادور ایشان را می شناختم و همیشه پدرم از خوبی های ایشان برای ما نقل کرده بودند. رسم ادب این بود که خیلی زودتر از اینها تسلیت عرض کنم. اما متاسفانه دیر شد، و بعد هم به دلیل قضایایی فضای وبلاگ مساعد این امر نبود.
علاوه بر تسلیت ، اعلام می کنم مراسم یکمین ماه در گذشت ایشان پنج شنبه همین هفته در تهران برگزار می شود. بافرانیان مقیم تهران که حتما شرکت خواهند کرد.
خداوند ایشان را قرین رحمت خود نماید و به بازماندگان ایشان صبر عنایت فرماید.
از طرف نویسندگان وبلاگ بافران
گوشه اي از نامه 31 نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي
و امام عاشقان گفت:....
بدان!
خدايي كه گنج هاي آسمان و زمين در دست اوست، به تو اجازه ي درخواست داده، و اجابت آن را به عهده گرفته است. تو را فرمان داده كه از او بخواهي تا عطا كند، درخواست رحمت كني تا ببخشايد، و خداوند بين تو و خودش كسي را قرار نداده تا حجاب و فاصله ايجاد كند، و تو را مجبور نساخته كه به شفيع و واسطه اي پناه ببري، و در صورت ارتكاب گناه در توبه را مسدود نكرده است، در كيفر تو شتاب نداشته، و در توبه و بازگشت، بر تو عيب نگرفته است.
هرگاه او را بخواني، ندايت را مي شنود، و چون با او راز دل گويي راز تو را مي داند. پس حاجت خود را با او بگوي، و آنچه در دل داري نزد او بازگوي، غم و اندوه خود را در پيشگاه او مطرح كن، تا غم هاي تو را برطرف كند و در مشكلات تو را ياري رساند...
هرگز از تأخير اجابت دعا نااميد مباش، زيرا بخشش الهي به اندازه ي نيت است، گاه، در اجابت دعا تأخير مي شود تا پاداش درخواست كننده بيشتر و جزاي آرزومند كامل تر شود، گاهي درخواست مي كني، اما پاسخ داده نمي شود، زيرا بهتر از آنچه خواستي به زودي يا در وقت مشخص، به تو خواهد بخشيد، يا به جهت اعطاء بهتر از آنچه خواستي، دعا به اجابت نمي رسد، زيرا چه بسا، خواسته هايي داري كه اگر داده شود مايه ي هلاكت دين تو خواهد بود،.
پس خواسته هاي تو به گونه اي باشد كه جمال و زيبايي تو را تأمين، و رنج و سختي را از تو دور كند، پس نه مال دنيا براي تو پايدار، و نه تو براي مال دنيا باقي خواهي ماند...
گوشه اي از نامه 31 نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي
مرد است و قولش
نمی دانم که نوشته های مرا دنبال می کنید یا نه، ویا یادتان هست که در دل نوشته ای قبل از سال نود یعنی در اواخر سال هشتاد ونه، که یک شب که خسته از کارهای روزانه و فکر نان و پنیر وچرخ پیر به همراه عیال وغضنفر از خانه بیرون زدم ودر کنار دریای خلیج همیشه فارس دور از چشم عیال با غضنفر در زیر آلاچیقی قلیانی کشیدیم و فکر بکر ناشی از فسفر سوزاندن این آقا غضنفر ،مدیر آبدارخانه ما که بیایید عوارض سالیانه ماشینهایمان را به شهرداری روستایمان (ببخشید شهرمان )پرداخت نماییم و مراجعت به خانه و جا دادن این فکر بکر در وبلاگ و کلی نظر و کامنت و موافقت دوستان وآشنایان و ........
تا اینکه خداوند وسیله آمدنمان را به خانه پدری در عید فراهم کرد اما اینبار مهمان بسیار عزیزم و یار شفیق آبدارخانه ام غضنفر نیز همراهم بود .
پس از چند روز دید وبازدید و تور مصر وتور اطراف ده و ......ادارات باز شد و در یک روز زیبای سرد بهاری با غضنفر شال وکلاه کردیم و رفتیم به قولمان عمل کنیم که مرد است وقولش .
کنار شهرداری پارک می کنم .کارگران مشغول خاکبرداری پیاده روجلو ساختمان شهرداری هستند تا با اینترلاک کاور نمایند.
حسین حاج فتح ا..علی و عباس درو ماشین حمل زباله را سرویس می نمایند.
چشمم به اتاق شهردار و اتاق اداری جنب آن می افتد .موکت کف حکایت از آن دارد که باید کفشهایت را بیرون بیاوری .
درب اتاق را می زنم و وارد می شوم .جوانی مشغول وارد کردن شماره نامه ای است .سلام می کنم .جواب سلامم را می دهد .من او را نمی شناسم او نیز من را نمی شناسد .با احترام می گوید فرمایشی داشتید ؟
می گویم آماده ام عوارض ماشینم را پرداخت نمایم.
با خوشرویی می گوید لطفا مدارک ماشین .
مدارک ماشین را می دهم دستش .کارت ماشین را می خواند .
با احترام می گوید آقای فروزان شمایید . همان کسی که پیشنهاد اولیه این کار را داد.
می گویم آری .من فروزانم و این آقا که همراه من است آقا غضنفر آبدارخانه می باشد.و فکر بکر همیشه از مغز این مرد تراوش می کند.
اعلام می کند که دل نوشته ها را در وبلاگ دنبال می کند و از طرح پرداخت عوارض ماشین به شهرداری بسیار خوشنود و مسرور است .
با کامپیوترش مقدار عوارض را می خواند وفیش مربوطه را صادر می کند و با متانتی خاص می گوید که باید تشریف ببرید نایین بانک ملی به حساب بریزید و رسید آن را بیاورید.
تعجب می کنم .مگر اینجا بانک ندارید ؟.
پست بانک داریم ولی حساب شهرداری در بانک ملی است .
فیش را می گیرم و بر می گردم به نایین و بانک ملی و از قضا تحویل کارمندی می دهم که او هم بچه بافران است .سریعا کارم را انجام می دهد و برگشت به بافران وشهرداری وتحویل رسید
برچسب عوارض با آرم شهرداری بافران زینت بخش شیشه ماشینم می گردد.
آقای فروزان شما اولین نفری هستید که مراجعه کرده اید و من وغضنفر خوشحال که حداقل تو زند گیمان یک جا رتبه اول را داریم .
و اکنون در خلیج برچسب روی شیشه عوارض سالیانه ماشینم با اسم با مسمای روستایم .شهرم خانه پدریم . مایه افتخارم هست و مباهاتم .
ویک خواهش کوچک از شهردار بسیار دوست داشتنی وخوشکل شهرداری شهرم .روستایم .دیارم که حداقل یک باجه از یک بانکی یا یک آی تی امی در داخل شهرداری تا زحمت رفتن به نایین و برگشت آن مانع از عدم پرداخت یاران نگردد.
و تقاضایی از همه یاران و همشهریان که این مبلغ حق شهرداری شهرمان است برای آبادانی و پیشرفت روستایمان .
ما به قولمان عمل کردیم و افتخار می کنیم که فرزند آن روستا هستیم
شما نیز یا علی را بگویید که می دانم حتما می گویید.
که شما نیز فرزند بافرانید و به بافرانی بودن خود افتخار می کنید . موفق باشید.
تور مصر
غضنفر جفت پاهاش را کرد تو یک کفش که آقا ما قول داده بودیم همراه شما عیدی بیاییم باغ ویلای گزلان اما نه اینکه ده دوازده روز خدا را بشینیم و شما بنویسید واز پشت پنجره باز شدن شکوفه ها را به تماشا بنشینید ومرتب عکس بگیرید و ما چایی منقلی درست کنیم و زغال کرسی ونفت بخاری را ، آنهم تو این گوشه کوه سارو که نه کوپن نفت هست ونه امکانات .
ما که پوسیدیم .شما دلخوشی دارید ما چی ؟
غضنفر مگر قرارمان در خلیچ چه بود ؟مگر قرار نگذاشتیم من به شرطی می آیم که بریم باغ ویلا اتراق کنیم و همه شما قبول کردید؟
ضمنا مگر چند روز اول عید نبردمت آرامستان .کوچه خاطره .خانه پدری .چیت کشوان یخچال و.....
نبردمت تابلو شهرداری روستا را نشانت دادم .خیابان نه دی و گل وگل کاری بلوار ورودی و...
دیگه من فلک زده چیکار با تو بکنم که راضی باشی ؟
دست گلت درد نکند آقا ، ولی قول داده بودی یک تور مصر را هم زحمتش را بکشی .
راست می گویی غضنفر، اما تا مصر حدود ۲۵۰کیلومتر راه است وتو این اوضاع و وضعیت بی بنزینی و سهمیه ماهی ۶۰ لیتر ۵۰۰کیلومتر رفت وبرگشت فکر نمی کنی در سال تحول اقتصادی درست نباشد.
همه اینا را که می فرمایید متین، اما شما قول داده بودید و پسر ننه خاور که زیر قولش نمی زند .
باشه غضنفر روی چشم عمل کرده ام و به قولی عملیم .بنزین ۷۰۰تومانی که خدا برکتش بدهد که هست .و هر کس که مادر مردی می خورد پای لرزش هم می نشیند و هزینه چایی نباتش را تحمل می نماید .مرد است وقولش .
با اعلام من سعید و وحید و مابقی بچه ها هم اعلام آمادگی می کنند .می شویم دو تا ماشین کامل و می زنیم به کویر.
طبق معمول اولین شهر انارک .و انصافا نسبت به دوسال قبل که تور کویر داشتیم خیلی کار شده است خصوصا فلکه ورودی شهر با امکانات اولیه کامل برای مسافران
چوپانان این روستای پر از خاطره من همچنان استوار ونستوه و بکر در دامان کویر زنده است و نفس می کشد .کوه جنب امامزاده و غار داخل کوه و دور نمای دشت و بادگیرها و خیابان و کوچه های منظم و ماشینهای بنز سنگین درب خانه ها حکایت از تلاش و همت این روستا و مردمان خونگرمش دارد .
طبق روال گذشته سری به خانه ای که در آن حدود دوسال زندگی کردم و درس تصمیم کبری و بلدرچین وبرزگر را در آن خواندم و رونویسی کردم می زنیم .
بدون هیچگونه تغیری و همچنان پا برجا
سه راه جندق به دستور اکید مامور زحمت کش پلیس راه توقف پانزده دقیقه ای اجباری برای رفع خستگی رانندگان و هوایی به سر وصورت خوردن و بیرون کردن خستگی و انصافا فکر بکری بود و دست همه آنان درد نکند .با امکانات مناسب برای مسافران و چایی و آب جوش صلواتی .و گپی و درد دلی با سرباز زحمت کش پلیس راه که اهل این ولایت نبود و شب عیدی هوس خانه ودیارش را داشت اما مرخصی نداشت .
دست گل پلیس راه سه راه جندق درد نکند که با این ابتکار خواب و چرت را از سر ما پراند که پراند.
پس از اتمام استراحت اجباری و اجازه عبور چاه ملک وفرخی را پشت سر گذاشتیم تا حدود ده کیلومتری خور سمت چپ تابلو روستای مصر خودنمایی کرد.
جاده درجه سه روستایی با اسفالتی نه چندان مناسب و عرضی نه چندان کافی
همچون ماری سیاه در میان ماسه ها ورملها و گز وتاقها
حدود سی و چند کیلومتر تاختن در کویر و گاه گاهی موتور سواری و گذر وسیله نقلیه ای و عبور شتران بی ساربان
و بلاخره تابلو روستای مصر خودنمایی کرد.
![]()
روستایی با صد وپنجاه نفر سکنه که تعداد نفرات شترهای آن بیش از ساکنانش می باشد.
روستایی سرسبز در دل کویر .احاطه شده توسط تپه های ماسه که گاهی ارتفاع آن تا نزدیکیهای پشت بام دیوار خانه ها بالا آمده است .
ساکت و آرام .بکر و دست نخورده .مردمی صمیمی و دوست داشتنی .
خیابانی با طول حدود یک کیلومتر و خانه های با بافت های سنتی وقدیمی و بزرگ
و مهمانسراهایی که بازسازی شده برای جذب توریست در این روستای آرمیده در دل کویر و بدور از تمام مظاهر تمدن جدید و سر وصدا و ترافیک و آلودگی .
ودارا بودن آبگرمکن های خورشیدی و شوفازداخل اتاقها برای توریست ها
![]()
تا چشم کار می کند پیرامونت تپه های ماسه ای است که هر روز در مواجهه با طوفانها جابجا می شوند و درختان گز وتاق این دردمندان همیشه تاریخ پیکر خویش را آماج ضربه های بی امان طوفانها می کنند و همچنان استوار ونستوه ایستاده اند تا درس استقامت را به ما کویریان بیاموزند.
![]()
چهره های مردان و زنان زحمتکش این دیار حکایت از درد دوران دارد وکار و کار
اینجا دیگر نه از کرم ضد آفتاب خبری هست و نه از .....
اینجا تلاش است وتلاش و جالب اینکه در مهمانسراهای بازسازی شده به سبک سنتی این زن خانه است که بیشترین مسئولیت را به دوش دارد و متحمل رنج و زحمت فراوان .
در همسایگی روستای مصر روستای دیگری است به نام روستای فرحزاد که آقای طباطبایی خانه قدیمی خویش را به صورت بسیار زیبا و سنتی با زسازی کرده و میزبان مسافران می باشد .
![]()
خانه ای بسیار بزرگ با معماری کویری و دیدنی و آلاچیقی دم درب ورودی خانه با چوب خرما و صندلیهایی که از تنه درخت خرما بریده شده اند و کلکی داخل زمین و پر از آتش و روی آن خاکستر.
بچه های صدا وسیما کانال پرس تی وی دوربینها را آماده کرده اند تا از نهار ظهرشان که توسط آقای طباطبایی و همکارش تهیه شده فیلم تهیه کنند .آنهم فیلم مستند .
مجری برنامه آقا فرشید ُچندین بار جملاتی را که باید بگوید را به زبان انگلیسی تکرار می کند تا تپق نزند .
ما نیز دوربین را آماده کرده ایم تا فیلم مستندی مجانی نیز داشته باشیم .نام غذا آبگوشت لا خولی (1)است
کارگردان طبق معمول فیلم ها می گوید صدا تصویر اکشن و دستیار آقای طباطبایی با بیلی خاکسترها را بر می دارد .کماجدانی مسی از زیر خاکسترها نمایان می گردد با پارچه ای روی درب آن و کنار دسته های آن تمیز می گردد .جمعیت مشتاق پیرامون صحنه ایستاده اند وفیلم وعکس می گیرند و درب کماجدان برداشته می شود . بخار غذا فضا را پر می کند .آبگوشت زیر خولی آبگوشتی که چهار ساعت زیر آتش و خاکستر داغ قل قل کرده است .گوشت ودمبه وگوجه ولیموی عمانی و آب آن مرا به یاد آبگوشتهای خرمن وراندازی خانه خدابیامرز حاج محمد و مادر می اندازد .
انصافا که این آبگوشت با نان محلی که توسط خانم آقای طباطبایی پخته شده است خوردن دارد .
کارگردان چند بار صحنه را کات می دهد ومجدا فیلم برداری می کند و می روند برای خوردن آبگوشت و تعارفی به ما وتشکری از جانب ما
به مصر بر می گردیم و در یک صفه یک مهمانسرای پشت مسجد سفره نهار خودمان را پهن می کنیم .
بعد از نهار بچه ها می زنند به طبیعت و ماسه ها ورملها وشتر سواری وماشین سواری و موتور سواری داخل بیابان ماسه ای خدا
و چه عشقی می کند این غضنفر ما وقتی سوار شتر می شود وزنگ کاروان به صدا در می آید .منهم که شده کارم عکس وفیلم گرفتن .
![]()
خانواده های زیادی با امکانات کامل از دورها آمده اند حتی از تهران و آذربایجان و دو سه شبی ماندگار تا شب را در کویر اطراق کنند و شاید ستاره کودکی خویش را در پهندشت شب خاطره کویر بیابند .
سعید برادر عیال اینبار بهانه ای داشت برای نماندن شب، که من عروسی دعوتم وباید بر گردیم .این هم شانس من است که هر بار بخواهم بمانم بهانه ای جور می شود .آن بار قوام واین بار سعید و داماد خوب هم که پیرو می شود و تسلیم .
ماشین را استارت می زنیم و یک راست تا انارک می تازیم .
دلم نمی آید که از رباط بازسازی شده انارک وکوچه کاه گلی وسنگ فرشش عکسی نگیرم
انصافا زیبا و سنتی .
اما باید راه آمده را باز گردیم .گرفتار قوم اشقیا بودن درد سرهای خاص خود را دارد.
به محض رسیدن داخل مبل رها شدم و خوابم برد .نمی دانم ساعت چند بود که غضنفر با سینی چایی در دست بیدارم می کند .
آقا یک چایی داغ و صدها تشکر برای بردن من به تور مصر .
استکان چای را در دست می گیرم .با قاشقی نبات داخل آنرا به هم می زنم .
نگاهی به چشمان غضنفر می کنم .با چشمهای خسته ام به او می فهمانم که قابل شما را نداشت غضنفر .
غضنفر مجددا تشکر می کند و می گوید پاشو آقا یک دوش بگیر تا سر حال بیایی و بریم باغ ویلا که کلی کار داریم و بنویسیم خاطرات تور مصر را.
………………………………………………….
لا خولی = داخل خاکستر داغ
شفافِ شفاف
لطفا تا انتها بخوانید...
چطور يک الگو شکل می گيرد
يک گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسی گذاشتند و در وسط قفس يک نردبان که بالای آن مقداری موز گذاشته شده بود قرار دادند.
هربار که ميمونی از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون های ديگر را با دوش آب سرد خيس کردند. پس از مدتی، هر ميمون که از نردبان بالا رفت ميمون های ديگر ميمونی را که از نردبان بالا رفته بود را کتک زدند. پس از مدتی، هيچ ميمونی ديگر جرات اينکه از نردبان بالا رود را نداشت، گرچه وسوسه او بسيار عميق بود. دانشمندان تصميم ميگيرند يکی از ميمون ها را با ميمون جديدی عوض کنند. ميمون تازه اولين کاری که می کند برای بدست آوردن موز از نردبان بالا می رود. ولی ميمون ها ديگر او را محکم کتک می زنند
پس از چند بار کتک خوردن، ميمون تازه وارد فرا می گيرد که نبايستی از نردبام بالا برود، اما هرگز نميداند چرا.
ميمون دوم جايگزين می شود و همان وضع ادامه می يابد. ميمون اول هم در کتک زدن ميمون دوم همکاری می کند. ميمون سوم جايگزين می شود و همان وضع کتک زدن ادامه ميابد. ميمون چهارم جايگزين می شود و همچنان کتک زدن هر ميمونی که از نردبان بالا می رود ادامه دارد. ميمون پنجم هم جايگزين می شود و کتک زدن و کتک خوردن همچنان ادامی ميابد.
حالا آنچه مانده ميمون های جديدی هستند که حتی هيچکدام شان دوش آب سرد را هرگز تجربه نکرده اند، ولی همچنان هر ميمونی که از نردبان بالا می رود را کتک می زنند. اگر ممکن بود از ميمون ها پرسش شود چرا آنانی را که از نردبان بالا ميروند را کتک می زنند، مطمئن باشيد جواب می توانست اين باشد...
آيا اين بنظر شما مانوس و خودمانی نيست؟؟
چرا ما به آن کار هائی که می کنيم ادامه می دهيم، اگر راه ديگری در آن بيرون وجود دارد که عاقلانه تر است !!؟
سلام.
می خواستیم صحبتی در ادامه بحث پروژه های مطرح شده جهت بهبود و توسعه بافران داشته باشم که بحث الگوگیری به ذهنم رسید و خواستم آگاهی از مطلب بالا را با شما شریک شوم و این را بگویم که ....
چرا باید الگویی شکل بگیرد که دید نقادانه دوستان ما، کاملاً مغرضانه جلوه کند. همان الگویِ کی به کیه معروف؟؟ الگویی که به ما این اجازه را می دهد تا پای تصویب و مستند کردن طرحی برویم منتهی خود را ملزم به اتمام آن کار ندانیم.
شاید، بازهم تکرار می کنم، شاید این امر ناشی از نبود مرجعی ناظر بر اعمال ما باشد که این گونه به این ابهامات دامن می زند. امیدواریم که این عدم شفافیت های مالی و برنامه ریزی، حداقل گریبان گیر شهر بافران(همان روستای محبوب ما) نشود. چرا که این الگوگیری از سیستم کلان کشور حداقل درمورد بافران ما عادلانه نیست.
درکمال احترام از برنامه ریزان و مجریان طرح های حرم تا حرم و سایر طرح هایی که قبل یا پس از شهر شدن بافرانمان مطرح گردیده اند خواهشمندم که جهت جلب مشارکت و همسوسازی عقاید همه ساکنانِ مطلع و مایل به همکاری، میزان پیشرفت طرح ها و برنامه هایشان را روی این وبلاگ گذاشته یا طی اعلامیه هایی به اطلاع شهروندان بافرانی برسانند و خالصانه فضای همدلی با کارگزاران توسعه شهر بافران را – بخصوص طی اجرای این طرحهای اخیر که سوالاتی را در ذهن افراد ایجاد کرده اند- در اجرای پروژه های احداث و بازسازی و طرح حرم تا حرم و غیره فراهم نمایند. چرا که هر چقدر هم که تلاشهای این افراد ستودنی باشد مادامی که اطلاع رسانی و شفاف سازی و درخواست کمک از خود استفاده کنندگان از پروژه صورت نگیرد، شبهاتی ایجاد می گردد که شرایط انتقاد فراهم می شود.
و همچنین از کلیه افرادی که از نزدیک در جریان جزئیات اجرای طرح های مطروحه هستند خواهشمندم که اطلاعات خود را در اختیار این سایت و بازدیدکنندگانش قرار دهند تا ما هم به نحوی بتوانیم نقشی در توسعه شهرمان بافران (حداقل در زمینه اطلاع رسانی) داشته باشیم. شفافیت جلوی ابهامات و نقدهای احتمالی را می گیرد.
این را همین جا یادآور شوم که با پیشنهادی که در بالا مطرح کردم به هیچ وجه قصد توهین به مسئولین بافرانی و یا ادعایی در زمینه اهمال کاری این عزیزان ندارم؛ هدف بنده تنها و تنها پیشنهاد اجرای مشارکتی طرح های مطروحه بود تا نتایج رضایت بخش تری را بدنبال داشته باشد.
با تشکر از همه عزیزانی که این مطلب را تا به انتها مطالعه کردند و حتی اگر کامنتی هم برای ما نگذارند این چراغ در ذهنشان روشن میشود که می بایست شفاف سازی صورت بگیرد.
به امید نظرات سازنده بافرانیان برای بافران
سلامی از بافران :-)
سلام
اولین مطلب سال 90 اینجانب در وبلاگ است و حسین آقای فروزان هم حق دارند گله نمایند، چرا که نه تنها در وبلاگ نبودیم، بلکه علاوه بر آن قول داده بودم در جلسه ای در بافران همه دوستان وبلاگ نویس را دعوت کنم، ولی موفق نشدم به این امر...
راستش یکی دو دلیل داشت که ترجیح میدهم اینجا چیزی نگویم، و انشاءالله حتما خدمت شخص آقای فروزان عرض خواهم کرد علت این قصور را...
اما بعد
در این دو سه هفته دو سه مطلب داغ و خوب آماده دارم، که انشاءالله پاکنویس کنم و روی وبلاگ قرار می دهم.
یکی دو مطلب هم پیرامون ورزش بافران و یک سری از مسائل حواشی آن وجود دارد که عرض خواهم کرد...
و اما
روز گذشته برای سیزده به در به بیابانهای اطراف رفته بودیم که تصادفا یکی از اقوام، در بیابان برگه ای را پیدا کرد که جالب بود...
بروشور راهنمای گردشگری شهر بافران
این بروشور ایده و کار ارزشمندی بوده است که انجام شده، هرچند اندکی کم سلیقگی و شاید کج سلیقگی در آن دیده می شد که امید دارم مسئولان در سال آینده آن را نیز حل کنند تا بتوان به خوبی قابلیت های بافران را به گردشگران معرفی نمود.
اما مطمئنا همین که توجه به تبلیغ و جذب گردشگران انجام می گیرد امری پسندیده و نیکو می باشد که جای تقدیر دارد.
انشاءالله یک مطلب دیگر هم در خصوص این بروشور و مفصل تر خواهم نوشت.
راستش خیلی تلاش کردم تصاویر را آپلود کنم تا در وبلاگ قرار دهم ولی موفق نشدم، به دلیل سرعت پایین اینترنت دیال آپ
انشاءالله به محض مراجعت به تهران، تصاویر آن را قرار داده و مفصل تر توضیح می دهم.
ضمنا به آقای فروزان هم پیشنهادی داشتم و آن اینکه از بازیهای قدیمی بافران کمی برایمان بنویسند.
اینجانب هم یکی دومورد را خواهم نوشت و البته امیددارم ایشان قبل از بنده بنویسند چرا که خواندن مطالب از قلم ایشان، مزه دیگری دارد...
پانوشت: یک توضیح مهم هم عرض میکنم، راستش شش سال از عمر این وبلاگ می گذره و هیچوقت نخواستم از مسائل شخصی صحبتی بکنم
اما احساس میکنم انتقادهایی که اینجا می کنیم باعث شده بعضی دوستان ما را در ذهن خودشون وارد مسائل سیاسی و اختلافات شخصی بافران کنند
یک توضیح در حد یکی دو جمله عرض میکنم...
ببینید دوستان محترم!
بنده به شخصه در جایگاه و سطحی کار میکنم، نقد می نویسم و فعالیت دارم، که تمام مسائل سیاسی بافران، و کل نایین هم در برابر اون پشیزی ارزش نداره...
اینجانب دو سال در سطح بالاترین مسائل سیاسی کشور قلم زدم... سه سال در بالاترین سطوح فرهنگی کشور فعالیت کردم... و البته به دلیل عدم علاقمندی به مسائل سیاسی از همه اونها دور شدم...
آقای فروزان می توانند این استعداد را صرف کنند و کتب ادبی بسیار عالی بنگارند، امثال ایشان با این قلم و با این مطالب شیوا و زیبا در بافران که هیچ، در نایین انگشت شمارهستند... خانم امامی همینطور
نویسندگان وبلاگ همگی مدارک بالاتر از لیسانس و فوق لیسانس دارند
همگی خارج بافران و نایین هستند
سطح و نوع فعالیت ها و محیط فعالیت همگی کاملا جدا از مسائل بافران است...
در نتیجه اصولا مسائل سیاسی و اختلاف نظرهای داخلی بافران یا نایین، از نظر نویسندگان وبلاگ بی ارزش است و یا حتی بی معنی است...
بنده بافران را دیار خود می دونم، بهش عشق می ورزم و دوست دارم رشد کند و پیشرفت آن را ببینم، مسلما خیلی از کسانی که از آنها نقد می نویسیم، از بنده خیلی خیلی بیشتر به گردن بافران حق دارند...
اینجانب هم صرفا سعی میکنم به نوبه خود نقاط ضعف را گوشزد کنم، هیچ وقت هم نوشته های اینجا را نقد ندانید، فقط دو سه کلمه دلنوشته یا یادداشت است...
صرفا خواستم عرض کنم هروقت دلم برای مسائل سیاسی تنگ بشود، زمینه آن را دارم که به جای ورود به مسائل سیاسی نایین 40000 نفره، در سطوح خیلی بالاتری قلم بزنم، و البته عطای همان را هم به لقایش بخشیده ام...
پس مجددا عرض می کنم...
اینجانب و سایر نویسندگان محترم وبلاگ منتسب به هیچ شخص یا گروهی در بافران نیستیم، این وبلاگ تنها به نویسندگان آن اختصاص دارد و هیچ احدی در نوشتن مطالب آن دخالت نمی کند.
هیچ کس به اینجانب خط نمی دهد و ما هم به کسی خط نمی دهیم. اصولا خیلی کسر شان خود می دانم که در بافران بخواهم از کسی خط بگیرم.
اما به طور کلی عرض کردم، که از انتقادات بنده اصلا این برداشت را نکنید که مثلا بخواهم به نفع شخصی، گروهی، دسته ای صحبت کنم، هرچه می نویسم مشکلاتی است که شخص خودم در بافران دیده ام. حتی دنبال منفعت شخصی هم نیستم، و الا اقلا نام خود را می نوشتم و خودم را معرفی می کردم که این کار را هم نکرده ام، در برابر بزرگانی چون استاد فروزان خودم را کوچک تر از اون میدانم که بخواهم به نوشته هام ببالم و با نام کاملم آن را امضا کنم...
حتی در بسیاری موارد نمی دانم مسئول پاسخگوی این انتقادات چه کسی است، و تنها مشکلات را متذکر می شوم.
پس از همه دوستان تقاضا دارم حساب بنده یا سایر نویسندگان این وبلاگ را از مسائل سیاسی و سلیقه ای و اختلافات شخصی بافران جدا کنند.
اینجانب از هرکسی هم نقدی بنویسیم بازهم همگان را برادران و خواهران بزرگتر خود می دانم و احترام ایشان را برخود واجب می دانم.
این چند خط را به حساب منیت یا از خود تعریف کردن نگذارید، متاسفانه در این دو سه هفته چندین بار به دلیل سوءبرداشت از انتقادات این وبلاگ، مطالبی را گفته اند که هیچ یک صحیح نمی باشد.
راستش خسته شده ام...
یک روز به بنده می گویند تو از فلانی خط گرفته ای، فردا می گویند از فلانی...
پس فردا می گویند تو هدفت آن است که دودستگی ایجاد کنی...
روز بعد می گویند تو دنبال جای پا بازکردن در بافرانی!!!
راستش حرفها آنقدر عجیب و غریب و متضاد است که بعضی اوقات خنده ام می گیرد...
یک عده می گویند تو آن طرفی هستی، عده دیگر می گویند تو این طرفی هستی، گروهی می گویند ...
بهر صورت این چند خط را واقعا با اعصاب خراب می نویسم، دیگه نمی دونم چطور باید عرض کنم که حساب این وبلاگ و نویسندگان آن را از مسائل سیاسی و اختلافات درون بافران جدا کنید. هرجا هم اشتباهی می بینید بفرمایید تا اصلاح شود.
باور بفرمایید نویسندگان این وبلاگ هم آدمیزاد هستند، نه بنده، نه سایر نویسندگان وقتشان را از سر راه نیاورده اند که اینطور مورد سوء ظن قرار بگیرند. خدا مارا ببخشه... راستش دیگه راهی به نظرم نمی رسه جز اینکه خودم و دوستان را به تقوای خدا توصیه کنم
زیاده عرضی نیست
یاحق
سلامی دوباره از خلیج
شانزده روزی دل از خلیج کندیم و رهسپار کویر شدیم
اینبار کنار خانه پدری .در آرامستان مادر .در باغ ویلای گزلان .تور انارک وچوپانان ومصر .توفیق نماز جماعت مسجد آدینه .دیدار دوستان .آشنایان .اقوام
دید وبازدید ها ی شو سال ماه نو
گرفتن عکس از همه جا و همه مکانها .نوشتن چند مطلب و گذاشتن در وبلاگ آنهم با اینترنت پر سرعت( دیل آپ )که برای باز شدن وبلاگ کلی باید زمان می گذاشتم و برای این بود که از خیر آن گذشتم و نشستم در باغ ویلای تنهایی نوشتم ونوشتم
مطالب فراوان که در فرصتهای مناسب انشاا..می گذارم داخل این وبلاگ که هزار ماشاا...از چند روز مانده به عید که اجازه مرخصی موقت خواستم تا به حال دریغ از یک مطلب .
نوشتن مطلب پیشکش .دریغ از یک مطلب کپی و پیسی از اینترنت و نمی دانم نقل قول از وبلاگی دیگر .
باشد .عجب رسمی دارد این زمانه ما .
مهم نیست .من می نویسم .آری من می نویسم .حدود دو ساعتی است که رسیده ام .رانندگی حدود ۹۰۰ کیلومتری .خسته و مانده اما به محض رسیدن به اینترنت خانه سری زدم به وبلاگ و آه از نهادم بلند که دریغ از یک مطلب جدید از حدود نمی دانم چقدر نویسنده وبلاگ .
برای شروع وسلام وعلیکی مجدد در سال جدید آنهم از خلیج و خستگی زیاد سلام بهاری مرا پذیرا باشید .
به زودی وپس از استراحتی چند ساعته با مطالب جدید مزاحمتان می گردم .
یادیاران 12بزرگداشت مردانی که به گردن ما بسیار حق داشتند ودارند
در نوشتارهای قبلیم گفتم که این روستای محروم حاشیه کویر مامردانی بزرگ دارد، واین روستا که به درستی بافران نامگذاری شده است .محل پرورش استعدادهایی شگرف می باشد.
از میان یاران دبیرستانیم .هم کلاسی ام ،وظیفه خود می دانم یادی کنم از فرزند مرحوم ملا باقر، حاج آقا مجتبی پور بافرانی فرزند مرحوم ملا باقر .
حاج آقا مجتبی در روستا شهره عام وخاص است .و نیاز به معرفی بیشتر ندارد.
باور بفرمایید هر چه بگویم از این همکلاسی دوست داشتنیم ،کم گفته ام .
مجتبی در میان بچه های قدیمی دبیرستان رادی آرام ترین محصل بود .و آبروی ما بچه های دانش آموز بافرانی .
بسیار دوست داشتنی با استعدادی شگرف .این را اغراق نمی کنم .عین حقیقت است .اگر زمینه ای بهتر برایش فراهم شده بود پیشرفت بسیاری می توانست داشته باشد در عرصه علم و دانش .
شاعری توانا .نویسنده ای ماهر .سخنوری با ذوق .استاد قرآن و احادیث
و خادمی بی منت در شورا در آن روستا و در همه مراسم .
بسیار برای پیشرفت وتعالی روستا خدمت کرده ومی کند و برای گسترش مسائل فرهنگی و آموزشی کمر همت بسته است .
دانش آموزان زیادی از چشمه علم وایمانش سیراب شدند و راه صواب را از ناصواب یافته اند .
مرد مسجد و مدرسه .قرآن و کتاب و شاعری
ساده زیستی به تمام معنا . با وقار و خواستنی
خاطرات بسیار دارم از این صمیمی یار دیرینه دوران محصلی وکودکی در تمام زوایای خواستن .
از آب تنی در سیدر چیت تا روضه مسجد صاحب الزمان و دعای کمیل مسجد آدینه و فوتبال دبیرستان رادی و سفارش به بچه های شیطان بافرانی دبیرستان طبا که دست از شیطنت بردارند وآبرو داری کنند که در این نوشتار نمی گنجد و باشد برای وقتی دیگر .
متاسفانه سالهای دوری از وطن وماندگاری در خلیج ، مرا از دیدار مرتب یاران دیرینه ام محروم کرده است .اما هر بار که توفیقی دست دهد واو را زیارت کنم خوشحال می شوم که مرد کاملی را زیارت کرده ام و از انفاس نورانیش بهره برده ام ومی برم .
معلمی را به عنوان شغل اختیار کرد که شغل انبیا را داشته باشد و رسول راستین علم ودانش ومعرفت باشد برای شیفتگان و دانش آموزانش .
و خوش به سعادت شاگردانی که افتخار شاگردی این استاد بزرگ معرفت وعرفان را دارند.
همه از خدمات این خادم بی منت و بی ادعا، در آن روستا آگاهید ونیاز به شمردن آنها نیست .که تمام خدمات و حسنه های این بزرگ مرد بر صفحه دل عاشقانش حک زده شده است .
آری برای این مرد عارف دلسوخته .این معلم عاشق واین یار صمیمی دبیرستانیم ،من ناقابل از درگاه خدای بزرگ موفقیت وتندرستی خواهانم .
امید که سالیان سال عمرش مستدام باشد و شاهد خدمات بیشمارش و تراوشهای ادبی و عرفانیش باشیم .
خداوند، پدر بزرگوار وروحانیش را بیامرزد و خانواده بزرگش را در پناه خویش نگاه دارد.
یادیاران (11)بزرگداشت مردان بزرگ که به گردن ما حق داشتندند ودارند
خدایش هزاران بار بیامرزد مرحوم ملا جواد امامی را که چه فرزندان گلی دارد.
گلهایی بهشتی با رایحه ی بهشتی .
حاج محمود امامی را همه می شناسید .نیاز به معرفی ندارد .برادر بزرگوار معلم شهید احمد امامی .
فرزند پدری وارسته و مادری مومنه از تبار ملامظفر بزرگ .این شیخ وآخوند فرزانه .این شاعر و این امام جمعه قدیم روستا .
با چشمانی آبی درست همرنگ چشمهای مادرش وچشمهای احمد وچشمان مادر من که بارها گفته ام وتکرار کرده ام که من به این چشمها و این پدر وپسران ومادر بدهکارم ، و وام دارم .
دوست دیرینه دوران پرشور انقلاب من وآقای اسلامی و دکتر جابرو...........
و خدا می داند وخدا که این مرد چه زحمتها کشید و مرارتها وچه خون دل خورد .اما از آنجایی که افتادگی در مرامش می باشد واین را از اجدادش به ارث برده است .خود را خادمی می داند وبس .
و من می دانم وخدا ،
وچون احتمال می دهم که راضی نباشد از ذکر بسیاری از زحماتش خوداری می کنم .
اما آن که در بالاست وجای حق قرار دارد، مطمئن هستم که به فرشتگانش دستور کتابت خدماتش را داده است .
بزرگی از تباری بسیار بزرگ .برای ادامه تحصیل حوزه ،همراه آقای اسلامی و سایر بچه های روستا پس از گذرانیدن دوره های حوزه علمیه نایین به قم هجرت کرد .
در دوران انقلاب در قم وتهران ونایین ویزد بسیار باهم بودیم .
نمایشنامه بلال به همت والای او در نایین و مزرعه کلانتر به روی صحنه رفت وخوش درخشید و خودش نقش بلال این یار پیامبر را به عهده داشت و الحق که خوش درخشید در این کارکتر واین نمایش .
قلمی رسا ،بیانی شیوا ،اندوخته علمی قوی از نکات برجسته ای است که او را متمایز می نماید .
اگر ساعتها برایت سخن بگوید خسته نمی شوی ، چرا که انگار زبان حالت را می گوید .و راوی زندگیت می باشد.
واکنون کارمند دادگاه انقلاب است که نمی دانم بازنشسته شده یا نه .اما در این سالهای سال بسیار خدمت کرد .
مردی ساده زیست و مردم دار .عاشقی بی قرار. کبوتری سبک بال .فرزندی از حاشیه کویر که چون بسیاری از یاران ، آبرو به این روستای حاشیه کویر داده و می دهد.
در تمام طول زندگیش، در دلها ی ما تخم محبت می کارد وبر جان ما لطف، و بر کشتهای ما باران رحمت خود را فرو می ریزد.
در مکتب عشق و دوست داشتن بردار است وچه خوش گفت آقای شالبافان
"پدرم گفت و چه خوش گفت که در مکتب عشق
هر کسی لایق آن نیست که بردار شود "
والحق که این مرد واین صمیمی یار، بردار زندگی همه ماست .
به داشتن چنین فرزند خدومی در روستا افتخار می کنیم و من افتخاری ویژه، که آشنای مادریم می باشد و چشمان آبی همچون چشمهای مادرم در صورت چون ماهش همیشه می درخشد و به زندگی ،ایمان وامید می دهد.
از رب النوع عشق وشمشیر، می خواهم که روح متعالی پدر بزرگوارش را که بسیار به آبادی خدمت کرد، قرین رحمت نماید و زندگی برادر بسیار بزرگش را وشهیدش را سر لوحه زندگی ما قرار دهد. و خواهر مکرمه اش را در بهشت منزل و ماوا دهد. و والده بزرگوارش را به سلامت بدارد تا من نیز هر بار او را می بینم چهره معصوم مادرم را تداعی کنم .
تسلیت
در نگاهت خستگی معنا نداشت
وسعت پاک تورا دریا نداشت
آه ای جاری تر از خورشید و نور
کاشکی هر گز نمی کردی غروب
انا لله وانا الیه راجعون
بهار با تمام زیبایش روزهای غمگینی هم دارد .متاسفانه در سومین روز بهار شاهد خزان یکی از فرزندان مرد خدوم روستا جناب مرحوم اعظمی بودیم .
خدا رحمت کند فرزند آقای اعظمی را که چه زود از میان همه رفت .و چه نابهنگام .
مرحوم علی اعظمی فرزند بافران نیز در این بهار خزانی شد .
ضمن عرض تسلیت به خانواده آن مرحوم واخوان گرامیش و همشیره مکرمش و تسلیت خاص خدمت حاج احمد آقای حسنی داماد آن عزیزان از خداوند سبحان برای آمرزش روح بزرگش علو درجات را خواستاریم و بقای عمر با سلامت و تندرستی برای کلیه اقوام وخانواده آن مرحوم را خواستاریم .
بهشت ماوای آن عزیز سفر کرده باد .
از طرف کلیه نویسندگان وبلاگ .حسین فروزاندیدار سال نو در آرامستان پاکی ها
صدای پای بهار آمده است .انگار زنگ درب همه خانه ها را زده است .طوفانی برپاست .و هلهله و شوری
درختان لباس نو بر تن کرده اند و شکوفه ها بوی ترنم خواستن می دهند .از هر زاویه ای گلبانگ شادی برپاست .
با زمستان و برف خداحافظی کرده ایم و به عمو نوروز سلامی دوباره خواهیم داد.
همه آماده اند .حتی آنانی که در دورها محکوم به ماندند.
روستا صفای دیگری دارد .لطفی دو چندان .کوچه پراز خاطره های دیدارو لبخندهای عاطفه .
به دیدار همدیگر می رویم .روی همدیگر را می بوسیم .عزیزان خویش را در آغوش می فشاریم .به بهانه عید .به بهانه نوروز .به بهانه یکسال دوری وندیدن ،و خوش به حال ما ایرانیها که چنین سنت باستانی پسندیده ای داریم .
خود را از ازدحام کوچه رها می کنم .از شلوغی خانه . از حال واحوالپرسی کوچه ،از جیغ وفریادهای کودکانه ،با لباسهای نو و پولهای عیدی در دست برای خریدن تنقلات از دکان .......از رفت وآمدهای سالی یکبار اما زیبا .
دلم در این هوای بهاری نیز گرفته است. ای کاش باران می آمد.
"می خواهم مثل خواب راحت جمعه مثل یک تکه سنگ تنها ،از همه دنیا بی خبر باشم .
دوست دارم در اقیانوس غرق شوم وبی قایق در اعماق دریا مثل پریان دریایی رها باشم
انگار پیرامون من چهاردیواری بلندی کشیده اند ومن محبوسم
بدون باران روزها نمی گذرند ولباسهای عادت هر روز روی بند رخت آویزان است "
اختیارم را می سپارم به پاهایم .دنبال او .یار او .همراه او .این صمیمی یار دیرینه ام .این یدک کش بی جیره ومواحب سالیان سال هیکلم .
پیاده ونفس زنان ،سربالایی آرامستان را طی می کنم .
بر سر هر تربتی دلداده ای با عزیز خود نجوا می کند .و سرودی دارد.
گل های گلدانهای سنبل در برابر وزش نسیم سرد بهاری مقاومت می کنند .آب سرد آب انبار سنگ تربتها را جلا بخشیده و گرد وخاک ها را زدوده است .
خود را در مقابل تربت مادر می بینم .کنار گلدان سنبلی که سعید چند روز قبل از عید پیشکش مادر وپدر کرده است .
به اوسلامی دوباره می دهم .جواب سلامم را با اشکهای مروارید گونه چشمهای آبی اش می دهد .
- ماما عیدوت نوبارک
- چقدر پیر شدی.چوکار کردی پیسر خوی خودت ؟
ومن چه دارم که به مادر بگویم .در دلم می گویم آری مادر پیر شده ام .روزگار پیرم کرد .غم داری ونداری زمانه نبود .غم نداری شماست که پیرم کرده ومی کند. هر چه بگویم از فراق مادر کم گفته ام . هر چه از یتیمی بگویم کم گفته ام .
دستی به موهای کم پشتم می کشد .با تمام احساس، با تمام خواستن .از عمق وجود
موهای سفیدم را یکی یکی برانداز می کند .چروکهای صورتم را شماره می کند .و مرواریدهای اشک است که از چشمانش سرازیر می شود.
- چه زود پیر شدی ماما ؟
- خیلی زود
ومن چه جوابی دارم که به این مادر بدهم .
با هم درد دل می کنیم .از همه جا وهمه کس .از زمستان منجمد قلب من تا بهار نوشکفته خواستن افراطی مان .
از یتیمی برایش می گویم وتنهایی .از درد غربت ودوری .از بایدها ونبایدها ،
از مریضی خواهر و ……..
دستهایم را در دستان گرمش می گیرد .
- ماما نم خوای بریم سر خاکی پیروت ؟
- نم خوای سال نو را بش تبریک بیگی ؟
- پیروت مونتظر ماست .زیاد مونتظروش نیذاریم .
دستان سردم از گرمای وجود مادر جان می گیرد .بر می خیزیم .راه طولانی نیست تا دیدار پدر.
خود را در آغوش پدر همچون آهویی خرامان رها می کنم .بر دستان زخم خورده از رنج دورانش ،بوسه ها می زنم .می بویم .به وجد می آیم .به شور می نشینم .
چه زیباست محفل صمیمی من ومادر وپدر، این مثلث خواستن وعشق و محبت ،
در این روز بهاری، در آرامستان پاکیها ،در این ازدحام آرامستان.
چه لحظه های خوشی داریم در این دیدار . و از هر دری سخنی،گفتی ،شنودی
واز هر سخنی ،پندی .
برای پدر نیز بسیار سخن می گویم .داستان دوران را ،غم حرمان را،عشق خواستن را ،مثنوی فراغ را .
واین مرد خدا، مرا همچون همیشه به صبوری می خواند .
و نصیحت که پسرم . به خدا متوسل شو، واز بارگاهش بخواه تا قلبت را با نور ایمان صیقل دهد .
دستهای بچه هاست که دستان مرا می گیرد ودرخواست که بلند شو .تا کی می خواهی اینجا بنشینی .میهمان داریم .بچه های عموها آمده اند.اخوی که اصفهان است .بزرگ خانواده فعلا تویی .به دیدنت می آیند .بلند شو .هوا سوز دارد وسرما می خوری .
نمی توانم با مادر وپدر خداحافظی کنم .
ماما من زود بر می گردم . حدود ۱۵ روزی اینجایم.
- برو ماما .ما هم میایم .پیروت هم می یاد .عموها هم می یاند .برو و به مهمانا بیرس . تنهاتان نمگذاریم .
درمسیر سرازیری به طرف خانه به یاد حرف پدر می افتم که می گفت" به خدا متوسل شو "
آری به خدا
وبه یاد مناجات خواجه عبدا... می افتم و زمزمه می کنم
"الهی ،به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنانی ،دریاب که می توانی .
الهی ،عمر خود بر باد دادم و بر تن خود بیداد کردم ،گفتی وفرمان نکردم ،درماندم ودرمان نکردم .
الهی عاجز وسرگردانم ،نه آنچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم .
الهی ،اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستتم که تو خواستی .الهی ،به بهشت وحور چه نازم ،مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .
الهی ،در دلهای ما جز تخم محبت مکار وبر جانهای ما جز الطاف و رحمت خود منگار، و بر کشتهای ما جز باران رحمت خود مبار.
الهی ،به لطف ،ما را دست گیر وبه کرم ،پای دار
الهی ،حجاب ها از راه بردار وما را به ما مگذار"
و بچه ها، انگار در دلشان برایم آمین می گویند .
نزدیکهای خانه یکی از بچه ها فریاد می زند که شما کجا هستید ؟
همه به دیدنتان آمده اند وشما .........................
صله رحم
زمستان رفت وبهار با هزار امید و آرزو آمد
درختان لباس زمستانی را از تن بیرون کردند و جامه بهاری پوشیدند.
شکوفه ها خبر از تولدی دیگر می دهند .از معادی دیگر .رستاخیزی دیگر
به دیدن همدیگر می رویم .سال نو را به همدیگر تبریک می گوییم .صله رحم به جای می آوریم .
دوستان وآشنایان را بعضی از ما غربت نشینان بعد از یکسال زیارت می کنیم .از حال و روز همدیگر باخبر می شویم .
اما در این میان و در این بهار جای همه آنانی که در سالهای گذشته از میان ما رفتند خالیست و خالیتر جای آن عزیزانی که امسال هجرت کردند و در این بهار در میان ما نیستند .
یادمان باشد که شادیهایمان را با هم تقسیم می کنیم و غم هایمان را
که همه از یک نسل و ریشه ایم .از یک قبیله
اصلا مگر قبیله لیلی و مجنون دو قبیله اند . چه کسی این را گفته است و می گوید
نه هر دو از یک طایفه اند،چرا که درد مشترک دارند.از یک خونند واز یک ریشه .
وما در این روستا، ظاهرا از چند خانواده ایم، اما حقیقت مطلب همه از تبار عاطفه ایم .
از عشیره دوست داشتن .از تیره خواستن .
تا بوده وهست در غم وشادی های همدیگر شریک بوده وهستیم .
در گرفتاریها به دیدار همدیگر می رویم .در شادی های هم نیزبا هم دست افشانی می کنیم
شور ونشاط را به سراچه قلب همدیگر می بریم .
و در یک کلام همه بافرانی هستیم و روستایمان را دوست داریم .
یادمان باشد که در این عید کسانی هستند که متاسفانه عزادارند .عزیزی را از دست داده اند
امانتی دارند در آرامستان پاکی ها
چشمهایشان اشک آلود است .غم بر چهره دارند .
به دیدنشان بشتابیم .خود را در غم آنان شریک بدانیم .
سری به خانه سالمندان بزنیم .چشم های زیادی منتظر قدوم ماست .
خدا میداند هر قدمی که بردارید عاطفه وعشق را تقسیم کرده اید و دوست داشتن را .
نمی دانم، در سنی نیستم که خدای نکرده نصیحت بکنم .به عنوان فرزند کوچک و خیلی کوچک ،از قبیله خواستن ، از شما خواهش کرده ام ومی کنم و لا غیر .
که شما خوبان معلم من در همه مراحل زندگیم بوده اید .
من به عنوان فرزند روستای عاطفه، آرزو دارم که بهار را با هم تقسیم کنیم .
کدورتهایی اگر در دل داریم مردانه حذفش کنیم .اصلا جامه چرکین کدورت را اگر خدای نکرده بر تن داریم بیرونش بیاوریم
و هزاران امید که سال جدید مبدا موفقیتهای تازه باشد.
بهارتان مبارک و نوروزتان هزاران بار مبارکتر
و به قول خودمان شو سال ماه نو ، نوبارک






















از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.