چقدر بهت گفتم ته دیگ نخور شب عروسیت بارون میاد

 .............................................................................................................................

دایی برای عید برو دنبال بلیط .من عید عروسی دارم

این حرف را سعید زد .قرار نبود عید بریم ولایت، اما برای عروسی سعید که نمی شود نرفت .

منتظر ماندم تا پیش فروش بلیط  قطار عید را اعلام کنند ...

با حسام قرار گذاشتیم به نوبت شب را تو صف بمانیم .از ساعت ده تا یک بامداد حسام بمونه و بقیه اش را من .

ساعت موبایلم را کوک کردم ساعت یک بیدار شدم و رفتم و خودم را به حسام رساندم .

عمو تو برو خونه بخواب .من تو صف می مونم مدارکت را بده به من .

ساعت هشت صبح اولین نفری هستم که هم بلیط برای خودمان گرفته ام وهم برای ماشینهای اخوی و وماشین خودم .

فرصت داریم تا رسیدن روز حرکت سری به بازار بزنیم و تدارک لباس و....

شب تو قطار با یک کوپه اختصاصی دو تا خانواده کلی حال کردیم و از هر در سخنی تا رسیدیم .

................................................................................

سعید کارهات را کردی ؟

آره دایی . همه برنامه ها جوره

فکر همه چیز را کرده ایم

زنانه منزل مادر زنم و مردانه خانه رحیم حاج ممد .

سعید اگر برق بره اگر بارون بیاد اگر.....

دایی چقدر حساب احتمالات را می کنی .بارون کجاست .اینجا سابقه نداره برق بره

ولی دایی بیا و تدارک همه چیز را ببین .ضرر نداره

این جور کارا حساب وکتابی نداره .

برای کنترل خودم را می رسونم خونه  استا رحیم .همه چیز مرتب است .سقف حیاط را با برزنت کاور کرده اند .

موتور برق اضطراری  را هم از یکی دوستانش گرفته .

وسایل چای و شیرینی و .......همه را

سعید میگه دایی واقعا ناظره . اینجا هم دست از نظارتش بر نمی داره

مهمانها یکی یکی می رسند با اخوی به آنها خوش آمد می گوییم

ناگهان صدایی عظیمی چرت ما را پاره می کنه .

چی شده ؟

آسمان قرمبه

و رعد وبرقی که بیا وببین

وباران بهاری شروع  به باریدن  می کند

خدا را شکر که روی حیاط را پوش زدیم و گرنه چه می کردیم 

شدت باران هر لحظه بیشتر می شد و برزنت همجون قیفی روی حیاط  داره پایین میاد

چند تا چوب گذاشتند  زیر آن

دایی چکار کنیم ؟.

هیچی .مگه  قبلا بهت نگفتم اینقدر ته دیگ نخور که شب عروسیت بارون میاد اینهم نتیچه اش .

تو دلم بلوایی بر پاست .مهمانهایی که در حیاط  زیر پوش نشسته بودند را به داخل خانه راهنمایی می کنیم.

کرسی چوبی قدیمی را میذارند وسط هال یک پتو روش پهن می کنند .

رسم لباس پوشیدن داماد

یکی یکی لباساش را سعید می پوشه که  ناگهان برق قطع می شه .

عجب داستانی داریم امشب .می ریم سراغ موتور برق .

روشن نمی شه .لعنتی این دیگه چشه ؟

استا رحیم موتور برق را  کنترل می کنه

این که روغن ندارد ..

سعید ای ول دایی اینجوری همه چیز اوکی هست

چراغ زنبوری را روشن می کنیم

و به قول یکی از بچه ها محفل سنتی شده حالش را ببرید

سعید کتش را مرتب می کنه

هر کسی شعری براش می گه و بقیه ایوا...می گند

تو  گفتن شعر  دوستان سعید  کم می یارند

حاج ممد میاد کمکشون اما با فریاد به سر یچه ها داد می زنه  "

.......خوی سوادتان .یک عمری تو مدرسه چه .....می کردید "

وشروع می کنه به خواندن شعر برای داماد

شاهزاده پسر عجب هنرمندی تو                 ایوا....

در پشت پدر یگانه فرزندی تو                    ایوا.... 

هر وقت که شوی سوار اسب عربی            ایوا....

دینت به محمد است و عشقت به علی          ایوا....

.....

ای ماه برو تو پشت دیوار امشب                ایوا....

تا من بروم به دیدن یار امشب                   ایوا....

..........

داماد آماده راهی شدن برای دستبوسی پدر زن می گردد

باران همچنان می بارد

پوش حیاط هر لحظه ممکن است به دلیل سنگینی پایین بیفتد

سعید وبچه ها  از خم کوچه دور می شوند

باران همچنان می بارد

یقه کتم را بالا  می یارم.می رم تو کوچه .زیر باران قدم می زنم تا خود را به خانه همشیره برسانم 

زیر لب زمزمه  می کنم

باز باران با ترانه . 

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آید روز دیرین

روز شیرین

..............

بغل بخاری بدن خیسم را گرم می کنم .عجب بارانی

و در ذهن من این جمله نقش می بندد

 سعید ،دایی ،چقدر ته دیگ خوردی

چقدر بهت گفتیم اینقدر ته دیگ نخور  و پیرو نشدی