می خواهم کرکره آبدارخانه را پایین بکشم
مدتی است که تصمیم گرفته ام کرکره آبدارخانه را پایین بکشم و دیشلمه وغضنفر ویار ودیار را به خدا بسپارم و عطایش را به لقایش
قفل آبدارخانه را لاک ومهر نمایم و بروم دنبال دنیای خودم
چقدر بنویسم .به قول آن صمیمی یار" تو بچه خسته نمی شوی .روزها که نیستی .شبها که یا میلهایت را چک می کنی و یا خاطره وداستان و طنز می نویسی برای این وبلاگی که ماکزیمم روزی شصت هفتاد تایی خواننده دارد ."
همه می روند دنبال دلار و مال دنیا یا حداقل سر پیری می روند سراع نماز و روزه قضا و دعای کمیل وندبه واین جور کارها .
تو مومن نشستی و قلم فرسایی می کنی ؟
کم تو کمد و کتابخانه ات یادداشت هست .چقدر سپردی به سطل بازیافت شهرداری ناحیه دو
کم .....................
دیدم راست می گوید .و اصلا همیشه راست می گوید .این منم که یا کر بوده ام یا خود را به کری زده ام .مادر زاد لجباز و حرف نشنو بوده ام .
این بار مثل یک بچه آدم سرم را پایین می اندازم و پیرو می شوم .
می شوم یک آدم مثبت و چه می گویم یک پیر مرد مثبت .که صبح زود برود نان تازه یارانه ای از نانوایی بخرد .بساط چایی را علم کند میز صبحانه را بچیند . خرید روزانه .سری به آشپزخانه بزند و......
......................................
اینا که بدی منا نمی خواهند .خوبیم را می خواهند .پیرو شو حاج حسین .
تصمیم قطعی را گرفته ام کرکره را پایین می کشم پریز سماور را از برق می کشم .دیشلمه بی دیشلمه
کارمندان آبدارخانه را نیز تسویه حساب می کنم
و اعلام که دیگر نمی نویسم .قول می دهم .مردانه مردانه .
دختر حاجی که اوضاع را چنین می بیند پوزخندی می زند و می گوید فطرت کسی را نمی شود عوض کرد .محال است .
پسرم می گوید بابای مردم صبح تا شب دنبال رفاه خانواده و تغییر ماشین و..................هستند وبابای ما ....................
جو بدی حاکم می شود زیر سبیلی متلک ها را رد می کنم
عیال با تندی به پسرش میگه ما یک چیزی گفتیم تو بچه دیگر از آب گل آلود ماهی نگیر
بلا نسبت پدرت هست .حیا کجا رفته ؟
اون یکی بچه که از ماجرا خبر دار می شود میل می زند که اگر یک شب بابا برای من ننویسد ومیل نکند من دیوانه می شوم .عشق من خواندن نامه های باباست .
من مانده ام که چه کنم
دوستی زنگ می زند که کلی حال کردم .خاطرات کودکیم را زنده کردی
عزیزی کامنت می گذارد که کشتی ما را با این خاطراتت و شیطنتهای بچگیت
دلبری اعلام می کند که بنویس که دور از وطنم و دور از ایران .و چه می چسبد یاد دیار ویاران از کلام تو آنهم در دورها
دردانه ای می نگارد مردم از دست تعلقات خاطرت به روستای شهر شده
دوستی می گوید عاشق نوشته های عامیانه آنهم به زبان مادری هستم
وباز یارانی شاید خسته و دلزده ................از این نوشته ها
و من مانده ام .کرکره آبدارخانه را دو باره بالا بکشم ؟ .دیشلمه را علم کنم یا نه ؟
چپقی چاق کنم و قلمی و کاغذی و بنویسم و محصور کنم در بلاگفای که نام دیارم را یدک می کشد؟ .
در دلم بلوایی بر پاست .گرفته ام .غمگین و مغموم و افسرده .گوشه گیر به کنج عزلتم خزیده ام
.....
دختر حاجی که وضع وروزم را اینچنین می بیند می گوید .حاجی نخواستیم .پاشو و بنویس
تو پیری برا خودت عالمی داشته باش .
برو به جوانیت .به جوانی سوخته ات .به دیارت .بافران .نایین .دبیرستان طبا .مرحوم رادی .آقای عالمی .آقای صادق زاده .آقای عابدین نزاد .باغ شاهی .محله های هفت گانه .خانه استیجاری محله کلوان با حسین خاله وبچه های حاج امینی و حسن حسین جواد
با دوستهای صمیمی ات حسین خاله .ممد آقا حاج حسین .خسرو اکبری .حسین عمو حاج جواد .جابر ممد رضا .
برو هر جا دلت خواست .برو به کشوان .چیت .لاجره .یخچال .گورآباد .حسین آباد .بوداغ ........
برو زیر باران دیارت
زیر َُُسر کنار دیفال خانه پدری که باران ُسر به سرت بریزد و شاید گناهانت پاک شود
برو تو انبار بیکسی و دهانت را بیذار زیر شیر آب سرد وگواری کوهستان نایین
برو کین شوگه و فوتبال بازی کن
برو دنبال پیراهن چوقیت .پیلچوی تخم کمزه ات .قالییوچو شصد تاییت
نمی دونم هر جا دلت خواست برو
اما ترا به خدا این قیافه گدای سامره را به خودت نگیر .
ما نخواستیم .و ای کاش از اول ...............
تو که از اول آزاد بودی .هر کاری دلت خواست کردی .اصلا آزاده به دنیا آمدی
من نمی دونم ممدآقا خدا بیامرز چی خورد و ترا .....انداخت که آخر عمری شدی مکافات برای خودت وما و روستا و ببخشید شهر بافران
آره آزادی .آزاد آزاد .بلند شو قنبرگ نزن که خوب بلدی فیلم بازی کنی .عجب هنرپیشه ای هستی تو بچه و ما خبر نداشتیم .
نه به خدا اینطور هم که فکر می کنید نیست .میدانم شوخی می کنند اما به دل نمی گیرم
................................................................................
ماشین را تو پارکینگ مجتمع پارک می کنم با آسانسور خودم را دم درب خانه می رسانم کلید را می چرخانم .
سلام .سلام
عیال وپسرم مشغول خواندن آخرین نامه ام هستند
مگه قرار نبود کرکره پایین بیاد شما که نشستید و دارید ................
شما که بدتر از من هستید
اشک در چشمان دختر حاجی حلقه زده است
چی شده حاج خانم ؟
من که قول دادم دیگه ننویسم
نه مسئله این نیست
پس چی شده ؟
مسیچی از ..... داشتیم که آخرین نامه بابا را که برای من نوشته حتما بخوانید
دستت درد نکند حاجی
برای چی حاج خانم ؟
برای نامه هایت و برای آخرین نامه ات .برای احساسات پاکت .برای یک دنیا عشق وعلاقه ات برای ...........
ممنونم ولی این آخرین نامه من می باشد .
نه حاجی کرکره آبدارخانه را بالا بکش .اینبار خودم هم کمکت می کنم .حداقل می توانم برایت ویراستاری کنم .قواعد دستوری را در نوشته هایت مرتب کنم و...........
باشه خانم .هر چه شما بفرمایید .ما که یک عمری گفتیم چشم .حالا هم روی چشم
.............................
چایی نبات را با قاشق هم می زنم دیشلمه زودتر از باز شدن آبدارخانه آماده شده است
قلپی از آنرا می خورم .چه طعم شیرینی دارد
بچه ها لب تاپ بابا را بیاورید .آبدارخانه دو باره دایر می شود
به غضنفر و دیگر اقربا نیز خبر دهید برگردند سر کارشان

از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.