ديدار شهر

صبح زود بابا بیدارم میکنه.پاشو برو طوله و پالون وخورجین خر را بذار روش تا بریم چیت .عشق رفتن به نائین مدتهاست تو دلمه . با شوق فراوان خودم را به طوله می رسانم .خدا را شکر که خر خوابیده وگرنه من با این قد کوچکم چطوری می تونم این کار راانجام بدم.

پالون را یکوری می کنم و می غلطونم روی کمر سفید خرمون و با یک لگدتو پهلوی حیوون بلندش میکنم .پاردمبش را می کشم .خورجین را با بدبختی می اندازم رو پالون و افسار خر را می گیرم و از طوله بیرون میام

بابا آماده ست .کمکم میکنه تا سوار حیوون بشم.

نسیم خنک صبحگاهی که از طرف قبله میاد  صورتم را نوازش میده .از کوچه داوود می ریم به طرف باغ باقر .ممد رحمان کمبه چیت را کشیده و مشغول آب دادن به کرتهاست .حسین ممد گوی و پدرش زودتر از ما رسیده اند.علی جواد داره کمزه ها را ورانداز می کنه .چند تا زن اون دورها داخل کرتها هستند .

بابا میگه زود باش تا با بچه ها با هم برید.

عشق به رفتن شهر را آنقدر دارم که سر از پا نمی شناسم .بابا چند تا کمزه سفته باز می کنه ومن کمزه های بو کرده را ویک مقداری طال کمزه .بوی کمزه های رسیده آدم را مست میکنه .بابا با وسواس اول طال می زاره تو خورچین بعد سفته ها را و بعد کمزه های بو کرده وطال را .

بچه سوار شو که عقب نیفتی .اول بازار میدی به زلو و بگو وزن کنه و یادداشت .

کاروان کمزه به حرکت در میاد. صدای زنگوله خرها برا خودش عالمی داره .

از مسیر پشت مدرسه و خونه جواد حاجی علی اکبر وکنج واز عازم می شویم .

تخمه کمزه  خشک شده  که تو پیلجو به گردنم آویزون کرده ام مقداری مشغولم می کنه .

حسین ممد گوی میگه: یک کمزه از خورجین در بیار تا بخوریم .میگم مگه تو خورجین خر خودت نیست !

با کراهت میگه من پیرم دعوام می کنه .یک کمزه رسیده از خورچین خودمان و تقسیم کردن آن سواره روی خرها و ریختن آب کمزه روی پیراهن آبی دست دوم با سایز بزرگ رسیده از اخوی که معروفه تو تابستون  پیراهن چوقی کلی حال بهمون میده .

تله زندوان را رد می کنیم آرزوهای  روستایی زاده سوار بر خر داره به واقعیت می پیونده .دیدار از شهر آنهم برای اولین بار.

اولین نشانه تمدن شهری فشاری آب روبروی مغازه مشیرو ست که چند تا دوچرخه ای و پیاده دارند ازش آب ور میدارند.

تا جاییکه من میدانم برا ورداشتن آب باید کلی پله بریم پایین تو آب انبار و آب بیاریم .اینجا آب بالای زمین و اولین سوال در ذهن روستایی من که مگه میشه ؟

کلاغهای سیاه روی درختهای کاج جلو امامزاده جولان میدند .صدای نعل آهنی خرها روی اسفالت خیابان  سمفونی نمی دانم  چندم بتهون را می نوازند .انعکاس اشعه آفتاب بر روی کاشیهای فیروزه ای کنبد امامزاده جذابیت خاصی دارد.

اولین مغازه مغازه سید رضاست .با قدی کوچک و موهایی که انگار از آسیاب حسین ظهراب بیرون آماده باشه .سفید .عین برف و قیافه ای متین و موقر . وهب داره جنس مثقالی می فروشه و...

درب بلند چوبی بازار به دو طرف تکیه داده شده .فضای جلو بازار آبپاشی شده و اولین مغازه داخل بازار در پیچ نود درجه مغازه زلوست بوی سبزی تازه فضا را انباشته کرده است .قیافه زلو را برای اولین بار می بینم .ترس برم میداره .پیر مردی با قدی بلند .سبیلی آنچنانی .ریشی بسیاربلند.

خرها به ترتیب تو صف تخلیه ایستاده اندو من عجله بیشتر برای تخلیه نا تو شهر برم .نوبت من که رسید پرسید :تو پسر کی هستی ؟پسر ممد آقا .بابات کجاست ؟نتونست بیاد منا فرستاد .

افسار خرا را به  تنه درختهای کاج  جلو امامزاده می بندیم ویک مقداری طال می ریزیم جلوشون تا مشغول شوند.و خودمان را در ازدهام شهر رها می کنیم .چهره هایی نو .مردمانی غریب .تک وتوک ماشین شرکت نفتی .پمپ بنزینی که با دست کار میکنه و همشهریمان مسئولش هست .کافه سالک .محمود گاراجی .حبیب ...بستی .کفاشی سیف ا....فلکه بالا .

اینها همه جذابیتی خاص برایمان داشت .

آفتاب به نیمه های آسمان رسیده .بچه ها دیرمان شد .سوار بر خرها وهی سیخ زدن به اون بیچاره ها تا سریعتر برسیم .

بابا تحویل دادی؟ .آره بابا .سالم؟ آره سالم .

نامه زیبای استاد شهریار به انشتین

 این مطلب زیبا را دیدم دلم نیامد آن را برای وبلاگ بافران هم نگذارم.حتما ادامه مطلب را ببینید.

 استاد شهریار می فرمودند:
« چنان منقلب شدم که گویی بمب اتم کره زمین را به کلی نابود کرد و پودر آن در فضای بیکران پخش شد. از جسم خاکی رهیدم . در عالمی اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدایا کمکم کن. پروردگارا، قدرتی می خواهم که دل آن سلطان ریاضی را نرم کنم. اکنون که من مامور این امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان
آری، شهریار ادب شرق، توفیق الهی را کسب می کند و همان شب ، شعر « پیام به انشتین» آفریده می شود. این شعر به قدری روان و منسجم و صمیمی و موثر، خلق می شود که گمان نمی رفت هیچ سنگدلی را یارای مقاومت در برابرش باشد.

بلافاصله این شعر به زبان های انگلیسی ، آلمانی ، فرانسه و روسی ترجمه می گردد

انشتن ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اها[اهل] عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم
اصالت نیست در مادّه.

...


انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیداکن
.

برای دیدن مطلب کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید....

ادامه نوشته

عکسهای زیبایی از قلعه رستم بافران

تبریک

با سلام

همزمان با نیمه شعبان و در آستانه چهارمین سال تاسیس وبلاگ بافران مفتخرم به اطلاع بافرانی های عزیز برسانم که چهارمین نویسنده وبلاگ هم به جمع ما اضافه شد.

بدینوسیله ورود آقای حمیدرضا عرب بافرانی را (که نویسنده وبلاگ صدرا نیز می باشند) خیرمقدم عرض می نمایم.

و من الله التوفیق

مست شوقم مست عشقم مست دوست مست آن دلبر که عالم مست اوست

چند ثانیه مانده تا آن یار سفر کرده بازآید؟

عید بر عشقان مهدی (عج) مبارک

با سلام

دو سه هفته ای است سرگرم ایجاد تغییراتی در قالب وبلاگ هستم که از جمله آنها ایجاد نوار ابزار جدید پیرامون بافران در وبلاگ است.لطفا در صورتی که سرعت بالاآمدن سایت کم شده و یا مشکلات جدیدی درآن می بینید به اینجانب اطلاع دهید تا آنرا رفع نمایم.

باتشکر

باز نشستگی

دستانم توان همیشگی را ندارد وپاهایم توان راه رفتن . چشمهایم برای مطالب بسیار ریز نیاز به ذره بین دارد.چروک پیشانی و روی دستها و کنار چشمانم حکایت از آن دارد که آفتاب لب بامی .

باید الوداع را بخوانی .تاریخ قد قتلت نزدیک است .آخر شهریور به افتخار بازتشتگی نایل میگردی .برگه رنگی با فونت زر  و با ویرایش کج سلیقه منشی مدیر عامل که زحمت قاب کردن آن را نیز یه خود نمی دهند ماحصل سی سال خدمت توست در منطقه محروم .

باید بری ور دل دختر مردم بنشینی و غر ولند کنی تا این چند روزه باقی مانده از عمرت نیز تمام بشه ویک روز از روزهای خدا :ناگهان بانگی بر آید خواجه مرد . و هنوز بدنت زبر خاک سرد ویا نمی دانم گرم قبرستان نپوسیده که چلو کبابت را خورده اند و سر میراثت بین قوم اشقیا هنگامه ایست .

آخ که چقدر دنیا نامرد است .اینقدر بیوفا . بی رحم و جفا کار .وخدا را شکر که زود فراموش می شوی .وسنگ قبری و یکماه اول گلی وآبی و شب جمعه ای و بعد فراموشی و هنر داشته باشی وقتی از سر تفنن یادت کنند خدا بیامرزی

انگار دیروز بود که اخوی در دارشکون وقتی از خوته بیرونش کردند تا رقیو مرا بدنیا بیاورد هوس داشتن برادر میکرد و وقتی گوهرو خبر برادر شدنش را به او داد تو پوست خود نمی گنجید  .

وچه زود گذشت .روزهای غم وشادی و داری و نداری .در خانه قدیمی پدر .در کوچه های خاطره  .در کوچه باغهای عطر و شاعری و آواز .در پشت بامهای مشاعره کویر .در شبهای غیبت ماه و شمردن ستاره ها .

و داشتن ستاره شخصی من وبرادر در کهکشان عشق .آب آوردن سیو از سر چیت و انبار بیکسی و فشاری در مغازه مشیرو ................................................................................................

همه وهمه گذشت .خوب یا بد گذشت .و خدا را شکر که گذشت .

و من اینک با همه خستگی سالیان .در کنار پنجره هستی .نیستی خود را نشانه رفته ام .ومنتظرم تا در یک غروب غمگین آخرین نیستی خود را نیز به تاراج دهم . 

دکتر شریعتی

خدایا :به آنان که دوستشان میداری بیاموزکه :

دوست داشتن از عشق برتر است

داشتن و نداشتن مسئله این است! (دکتر شریعتی)

خدايا! در برابر آن چه انسان مانده را به تباهي مي کشد،
مرا با «نداشتن» و «نخواستن» رويين تن کن.
همه بدبختي هاي انسان بابت همين دو چيز است:
چون، «داشتن» انسان را محافظه کار و ترسو مي کند،
و «خواستن»، آدم را بزدل و چاپلوس!

کوچه های خاطره

کوچه گرد غربت سالیان دارد .وزش بادهای صد روزه نیز نتوانسته گرد غربت را بزداید .باران زمستانی نیز حریف نشد ه .به یمن تمدن جدید نماهای خانه ها آجر لفتون شده و نمای رومی وسنگ گرانیت و سیرجان . کجاست خدا بیامرز استاد محمد که ببیند که ماحصل عمر از از دست رفته اش چگونه تغییر می کند .کوچه های انتظار .کوچه های سلام و احوال پرسی .کوچه های خاطره .دیوارهای کاه گلی نم باران خورده .دختران دم بخت با حیا .مردان جسور و تلاشگر . چهارپایان صبور بارکش .همه و همه نابود شدند .

در عصر آهن و فولاد .در زمستان یخبندان خاطره . وقتی به کوچه های طفولیت قدم می زنی .آه از نهادت بلند میگردد. که دیگر دختران انتظار کوچه ها را جارو نمی کنند و پیر مردان در بعد از ظهر زمستان حمام آفتاب نمی گیرند .

بوی نم از کاه گلها ی دیوارها بر نمی خیزد و صدای چاوشان برای کربلایی ها و از مکه برگشته ها بلند نمی شود . در فضای باز دارشکون مراسم جشن عروسی و .....انجام نمی گردد و با همه این اوصاف هنوز دلت می خواهد در کوچه های خاطره قدم زنی ودلت را به خاطره ها خوش کنی .که جز این چاره ای نیست .

 

اي دو سه تا كوچه زما دورتر...

با همه لحن خوش آوايي ام 

در به در كوچه تنهايي ام 

اي دو سه تا كوچه ز ما دورتر 

نغمه تو از همه پرشورتر 

كاش كه اين فاصله را كم كني 

محنت اين قافله را كم كني 

كاش كه همسايه ما مي شدي

مايه آسايي ما مي شدي

هركه به ديدار تو نايل شود 

يك شبه حلال مسايل شود 

اي نفست يار و مددكار ما 

كي و كجا وعده ديدار ما؟
ای یاس فاطمه چشمهای منتظر میلیونها عاشق منتظر دیدارت می باشد .نگاه به اعمال ما نکن که ما سخت درمانده ایم .کرم کن و در واکن .از خیمه ات برون آی .دست ترحمی بر سر امتی بکش که سخت نیازمند کرامت توست .پاره تن فاطمه  .ای عدالت گستر .ای مهدی موعود .کی خواهی آمد ؟منتظران را کی در می یابی ؟بیا که سخت منتظر آمدنت هستیم .که وقتی تو بیایی .....

 

اعیاد شعبانیه بر همه مسلمین جهان، به ویژه بافرانی های عزیز، تهنیت باد

شعبان که مه سرور هر مرد و زن است

تابان به فروغ جلوه چهار تن است

هم مولد سجاد و ابالفضل و حسین

هم مولد حجه ابن الحسن است

مطلب جدید

دوستان تقاضای ادامه نوشتارم هستند .بچشم .اما این چند روز گرفتار تعمیر منزل جدید و کوچ به آن هستم .تا در مجموع بعد از سی سال از خانه سازمانی بروم .که وقت زیادی از من می گیرد .

یک مقداری هم گرفتار انتخاب رشته علی کنکوریم هستم که این نیز مزید علت است .در هر حال به روی چشم .ضمنا قرار دارم خاطرات حج تمتع ام را نیز یواش یواش بیارم .که با توجه به حجم زیاد آن در چند نوبت اینکار را خواهم کرد .

جناب آقای فروزان

با سلام

چندی است مطالبی از نوع نوشته های روزهای اولتان را نمی نویسید و جای خالی آنها در وبلاگ حس می شود.

لذااز جنابعالی تقاضامندم باز هم مطالبی پیرامون بافران بنویسید.

بنده و همه خوانندگان منتظر مطالب زیبا و خواندنیتان خواهیم بود.

با تشکر

عرب بافرانی

عید مبعث بر همه مسلمانان جهان تبریک و تهنیت باد

عيد آمد و عيد آمد وان بخت سعيد آمد
برگير و دهل می زن کان ماه پديد آمد
عيد آمد ای مجنون٬غلغل شنو از گردون
کان معتمد سدره از عرش مجيد آمد
عيد آمد٬ره جويان٬رقصان و غزل گويان
کان قيصر مه رويان زان قصر مشيد آمد
صد معدن دانايی٬مجنون شد و سودايی
کان خوبی و زيبايی بی مثل و نديد آمد
زان قدرت پيوستش٬داوود نبی مستش
تا موم کند دستش٬گر سنگ و حديد آمد
زو زهر شکر گردد٬زو ابر قمر گردد
زو تازه و تر گردد٬هر جا که قديد آمد
برخيز به ميدان رو٬در حلقه رندان رو
رو٬جانب مهمان رو٬کز راه بعيد امد
غمهاش همه شادی٬بندش همه آزادی
يک دانه بدو دادی٬صد باغ مزيد آمد
من بنده آن شرقم٬در نعمت آن غرقم
جز نعمت پاک او٬منحوس و پليد آمد
بر بند لب و تن زن٬چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن٬چون صبر کليد آمد
تا باد چنین بادا

مبعث

پيامبر رحمت
امام مهدی (عليه‌ السلام):
إِنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، وَتَمَّمَ بِهِ نِعْمَتَهُ.
خداوند محمد (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) را به عنوان رحمتی برای جهانیان برانگیخت و با او نعمت خود را كامل كرد.
God designated Muhammad (p.b.u.h.) as mercy for the worlds and completed His blessings with him.
بحارالأنوار، ج 53، ص 194
مبعث رسول زیبایی و عشق خدمت همگان مبارک باد

آیا تا کنون اندیشیده ای که .....

در گشت و گذار بیکاریم به نوشته ای زیبا دست یافتم از آقای دکتر رحیمی  و دلم نیامد که اگر دوست داشتید نخوانید.

 

 

آیا تاکنون اندیشیده‏ای که چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟ 

                                     *      

آیا تا کنون صدای آهنگ روح‏نواز قلبت را با گوش جان شنیده‏ای و از پنجره‏اش، عشق‏بازی پروانه را با پرچم‏ گل ِکاشی سقاخانة آرزوها دیده‏ای که چگونه موسیقی قلبت را در گلبرگ‏هایش نقاشی می‏کند؟

**

آیا با دلت گه‏گاه خلوت کرده‏ای و رازهای نهفتة سینه‏ات را در گوشش زمزمه کرده‏ و بر چهره‏اش قطره‏ای از بلورین اشک چشمت را ریخته‏ای و اجازه داده‏ای که گرمی وجودت را بچشد تا بتوانی آن‏را را با همسایه تقسیم کنی؟

**

آیا صدای باطن خود را با قلبت درمیان گذاشته‏ و از او راه صواب را جویا شده‏ای و در امتداد سایة خیال، بیداری را از او پرسیده‏ای و از پشت الفاظ دفتر شعرت، در آئینه‏اش خیره شده‏ای تا معرفت و آگاهی را دریابی؟

**

آیا تاکنون طپش قلبت را با ضربان نبض پرنده‏ای در سحرگاهان پیوند زده‏ای تا راز خلقت را از زاویة چشمان او نظاره‏گر باشی و جیک‏جیک گنجشک‏های درخت همیشه سبز دلت را بر پهنای افکارت ریخته‏ای تا سرزندگی و سرور و نشاط و پرواز به سرزمین معرفت و کرامت، بر وجودت مستولی شود؟

**

آیا بر پوست خود خیره شده‏ای و مویرگ‏هایی که هرکدام مسیری را نشانه گرفته‏اند تا پاکی و طراوت و شادابی جسمت را ارزانی کنند، دنبال کرده‏ای و باور داشته‏ای که در سرزمین ناپاکی و اندوه و سستی، گل سرخ نمی‏توان رویاند؟

**

آیا رنگ خون خود را دیده‏ای و فکر کرده‏ای که با رنگ خون بقیه چه تفاوتی دارد و هرگز تأمل نموده‏ای که رنگ آبرو که لعاب دل است، از رنگ خون مقدس‏تر است و اگر آبروی کسی ریخته شود، عرش الهی می‏لرزد، چراکه رگ‏ها تشنة خون‏اند و اگر ریخته شود، دوباره خون می‏سازند، اما آبروی رفته را کجا می‏توان برگرداند و لعاب دل شکسته را چگونه بند انداخت؟

**

آیا به موسیقی حرکت موهای سرت در نسیم صبحگاهی یا حتی در طوفان زندگی گوش داده‏ای و از شنیدن نوای دل‏انگیزش آرامش یافته‏ای و از جویباری که از پای شمشادهای سرت، انسانیت و معرفت و دانش را عبور می‏دهند، قطره‏ای چیده‏ای و حرمت رشد و بلوغ فکری را هرگز پاس داشته‏ای؟

**

آیا کلبة حصیری اندام خود را بو کرده‏ای و عطرش را سخاوت‏مندانه هر روز بر دیگران پاچیده‏ای و اشراق ذهنت را در سایة آفتاب بر فکرهای منتظر ریخته‏ای و حنجرة جوی عشق و دوست‏داشتن را، از رایحة ادراک و خواستن پر نموده‏ای و بر سرشاخه‏های سقف کلبة حصیری‏ات آویزان کرده‏ای تا در زمستان فصل عمرت، بی‏بهره نمانی؟

**

آیا آب دهان خود را مزه کرده‏ای و طعم بهشتی آن‏را با نزدیک‏ترین و عزیزترین کسی که با تمامی وجود دوستش داشته‏ای، قسمت کرده‏ای و قطرات باران قلبت را در قاب خالی دیوار همسایه ریخته‏ای تا جوانه‏های سبز در آن بروید و کوزة خالی قاب عکس، پر از طراوت و زندگی شود؟

**

آیا آواز احساست را برای گل‏های اطاق تنهائی‏ات خوانده‏ای تا فضای خانة دلت را فرحبخش و شاداب کرده و زندگی‏ات بوی گل بگیرد و مشک وجودت را از آب مشاء که از سرچشمة ایثار و وفا و موهبت‏های گمنام گرفته می‏شود، پر و با آن تمامی گلدان‏های باغچة اطاق همسایه‏ات را سیراب و لحظات بودن را تا آخرین امتداد، با او تقسیم کرده‏ای؟

**

آیا نور دیدگانت را چراغ راه مستمندان خواب‏آلودة خرابة دل مهتاب در افق آفتاب کرده‏ای تا گرد خواب و خیال از صورتشان بیفشانند و از جادة رؤیا به دشت بیداری قدم نهند و از سرشاخه‏های اساطیری، برگ آگاهی و حضور چیده‏ای و میان رهروان جادة انتظار قسمت کرده‏ای؟

**

آیا زیباترین شعر زندگیت را با نوای پرنده‏های دشت لاله‏های واژگون و شقایق‏های وحشی، شبنم مهتاب، حضور دل عاشق منتظر، عشوة نیلوفر تالاب مرغان مهاجر، بوی بیابان‏های بی‏کس و تنها، عطر پیالة می‏فروش مهر و محبت،  و عطش کلام طفلی گنگ سروده‏ای؟

**

آيا به‏راستی چگونه و چقدر زندگی کرده‏ای؟

 

هميشه سبز و آفتابي باشيد.

 


 
 

 

 

 

   

سپاس

بسیاری از دوستان با اظهار نظر پیرامون مرثیه و دردهای من .مرا مورد لطف قرارداده اند که میدانم لایق آن نیستم .

بارها گفته ام و می گویم که من نه شاعرم و نه نویسنده .و رشته تحصیلی من نیز سوای این مسایل است . من مرثیه خوان دل دیوانه خودم  هستم .می نویسم برای تسکین دل دیوانه خودم .برای باید ونبایدهای خودم .و در این نگارش نه قواعد دستوری را رعایت می کنم و نه ویرایش  و نه ویراستاری را استخدام می کنم تا جملاتم را اینور وآنور کند ودستور زبان و فاعل وفعل را درست در جای خود قرار دهد .چکیده ای از تراوش فکری مردی از سرزمین تف .از کویر زیبا .از سرزمین خواستن و سرودن .از کویر بی انتها .

واگر گاهی مورد لطف دوستان قرار می گیرم .نه از جذابیت نوشته های من است که از لطف زیاد دوستانی است که با من شاید هم عقیده باشند .هم فکر باشند و هم رای .و خدا ی را از این بابت نیز شاکرم که مورد عنایت دوستان قرار می گیرم .که در روزگار غربت و دوری .وبه لطف (بلاگ فا)و اینترنت دوستان جدیدی یافته ام که مرهون عنایات آنانم .

آری می نویسم .می نگارم .می سرایم .خودمانی .برای دوستان خودمانی .برای بچه های زجر کشیده کویر .برای آنان که دوستشان میدارم .وباز برای آنان که دوستشان میدارم .

علی کنکوری من نیز مجاز شناخته شد

تا پدر ومادر نباشی نمی توانی دریابی که چه می کشند پدران و مادران برای سرنوشت بچه هایشان

چه شبها ی دلواپسی و چه روزهای سختی را گذراندیم .هر چند مهدی من نیز تلاش می کرد .اما نگرانی من و مادر در باره سرنوشت این یکدانه .دردانه .پسر تحفه مادر بیش از این مسایل بوده وهست .

و خدای را شکر که به همت خودش و دعای همگی مرحله اول را با رتبه ای تقریبا مناسب طی کرد .

برای من امروز یکی از روزهای خوب خداست .هرچند همه روزهای خدا زیباست اما برای پدری که همه آرزویش موفقیت فرزندش می باشد یکی از روزهای قشنگ خدا .

وبرای این منظور نیز خدای را همچون همیشه شاکرم وحتی بیشتر .خدا کند که همه علی کنکوریها موفق باشند و مهدی من وهمه مهدی ها  نیز در مرحله بعد موفق گردند.

تا حالا این شعر زیبای خراسانی را شنیدید؟

نوایی نوایی نوایی نوایی.....جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی
غمت در نهان خانه ی دل نشیند ..... بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی.....ز بامی که برخاست و مشکل نشیند


******

بنازم به بزم محبت که آنجا ..... گدایی به شاهی مقابل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم.....که از گریه ام ناقه در گِل نشیند

نوایی نوایی نوایی نوایی ..... جوانی بگذرد ، تو قدرش ندانی

وای برمن

دیشب نیز چون همیشه .خسته از روز مرگی .وخسته تر از هر شبهای دیگر .هیکل ۷۵کیلویی خود را روی زمین ولو کردم .خسته و کوفته .لعنت به این زندگی بگویم .لعنت به زیاده خواهی بگویم .نمید انم ....

کول زمین میشوم  .و چقدر زمین گهواره مناسبی است .اگر زمین نبود و خواب نبود چه میشد ؟

خوابی عمیق .برعکس شبهای قبل که بد جوری چشام گرم می شد نا خواب برم .

مادر با چهره ای نورانی .با اندامی تکیده .

پسر چه می کنی ؟سلام می کنم .مدتهاست که مادر را به خواب ندیده ام .جواب سلامم را مهربانه می دهد .مشغولم مادر .چند روز پیش آمدم سراغت .سر خاک . تو اون  توفیق اجباری که بافرون آمدم .به سراغت آمدم .باهات درد دل کردم .سراغ بابا هم رفتم .از او هم حالت را پرسیدم

ماما دستات چشه .چقدر برنزه شدی ؟چکار به خودت میاری ؟برا چند روز دنیا . برای کی . چقدر . تا کی

زنگ موبایلم مرا برا نماز صبح بیدار می کنه . غلتی می زنم .نفرین به زنگ بی موقع . بابا بی انصاف با مادرم بودم .داشتم با مادرم درد دل میکردم .حالا وقت زنگ بود؟

نمازم را تمام می کنم . مهدی بابا امروز چندم برجه ؟ وجواب مهدی و آه من که ای دل غافل امروز سالروز هجرت مادر است .درست در همین روز بود که مادر ما را تنها گذاشت .وبا رفتنش گرمی کلبه مجقر ما ....

آخ مادر .که ما چه بچه هایی هستیم که سالروز هجرتت را نیز می بایستی یادمان بیاوری .هنوز دلواپسمان هستی .اما مادر بدان در هر نمازمان بیادت هستیم .در همه لحظه هایمان جاری هستی.هر چند گاهی روزمرگی گرفتارمان می کند ..این را نیز به بزرگواری خودت ببخش .

مادر یتیمی بد دردی است .اما خدا را شکر که نمی گذاری زیاد گرد آن به چهره مان بنشیند...