هجرت پدر
هجرت پدر
باز هم تیر ماه .وچهاردهمین روز غمگین آن.
درست در همین روز بود، که پدر به قولی 102ساله ویا 99ساله از کنارمان رفت.
ومارا تنها گذاشت .می گویند خاک سرد است وبعد از مدتی فراموش می شود، اما برای ما این معنا صحت نداشت .
گذشت زمان از هجرت پدر، سرد که نشد بلکه روز به روز گرمتر شد.
ومن در این سن وسال، خودم را همچون فرزندی خردسال می یابم که نیاز به محبت ونوازش پدر دارد، که پدر در همه لحظه هایم جاری بوده است وهست .
پدر را همه می شناسند .پیر مردی خمیده .با عصایی در دست وعینک ته استکانی بر چشم .
صورتی سبزه ودستهایی با پوست چروکیده .موهایی به سفیدی برف وقلبی مهربان و رئوف، عاشق دین و مسجد .
جای او صف اول نماز جماعت مسجد آدینه .صبح وظهر وشب.
حداقل روزی دوبار عصا زنان سراغ خانه دخترانش می رود .اگر بچه هایش را نبیند نگران است .دلتنگشان می شود ومن واخوی که در دورها به سر می بریم تلفنی حالش را می پرسیم .
تکیه کلام بابا (جون شیرین است )وچقدر این واژه بر دل می نشیند، که از دل بر می آید .عصرها بعد از خواب داخل حیاط، مادر چایی را علم می کند .بابا نگران بچه هاست، به مادر می گوید، بچه ها کی می آیند ؟وجواب همیشگی مادر ،بچه ها گرفتارند.
بابا هر روز عصا زنان به چیت می رود .دیگر خودش نمی تواند کار کند ،اما می رود سراغ حاج محمدحاج ابراهیم و حسن حاج محمد، و صبحت بی آبی قنات چیت و نرسیدن آب به کرتهای آخر چیت و....
وظهر بر میگرده و نماز ظهرش را به جماعت در مسجد آدینه می خواند وبه خانه باز می گردد .
عاشق رادیو می باشد. به تلوزیون چندان علاقه ای ندارد .اخبار کلیه ساعتهای شبانه روز را از صدای ایران می شنود
شبها به بی بی سی گوش می دهد .صادق صبا را دوست دارد وهر که اخبار جدید را بخواهد، از ممد آقا می پرسد .
خیلی دلش می خواهد پشت بام بخوابد .اما پله ها برایش معضلی شده است .
بعد از پرپر شدن مادر، دست از خانه شست .یک اتاق داخل منزل همشیره برایش دست وپا کردیم، و آنجا مستقر شد .اما دلش بند نمی شود .مرتب تلفنی باهاش در تماسیم.
نگران ماست .خصوصا من .همیشه دلواپس من بوده است .نمی دانم چرا
شاید او هم می داند که من در غربت با این دل تنگیم مشکل دارم .می گوید بابا کی می آیی .می گویم بابا در اولین فرصت .
واین فرصت هم اتفاق می افتد .می روم سراغ بابا .سلامی دوباره .بوسه ای گرم بر گونه هایش .
وچند روزی می مانم .با او راهپیمایی می کنیم .سراغ همشیره ها می رویم .با هم می رویم
سر قبر مادر .کنار آرامگاه مادر. می رویم چیت.
تو کرتهای کمزه، که امسال حسن حاج محمد زحمت آبیاری آنرا به عهده دارد .باغ باقر، باغ سمنانی
کرتهای پشت خانه حاج امینی و.........
مرخصی که تمام شد، با بابا خداحافظی می کنیم .بابا نگاهی عمیق توی چشمهایم می اندازد
.بابا اگر همدیگر را ندیدیم حلالم کن .اشک داخل چشمهایم حلقه می زند. پدر را در آغوش می کشم .بابا این حرفا چیه که می زنید .شما که خدا را شکر سالم هستید، انشاا.. پایدار باشید .
ومی زنم بیرون و می آیم سراغ سرنوشت .به خلیج .
ودر آخرین روز ، پدر آخرین نمازش را نیز خواند و در حالی که همه بودند به جز من ومادر، هجرت کرد، وجان به جان آفرین داد.
هیچگاه نتوانستم هجرت پدر ومادر را فراموش کنم .که یادشان ،خاطراتشان، همیشه جلو چشمانم می باشد. .
در همه لحظه هایم جاری هستند .در بین همه نمازهایم .در حج عمره ام .تمتع ام .در زندگیم .
که پدر همه چیز ما بود
بزرگ خاندان .مردی که همه به دیده احترام به او می نگریستند، وما افتخار می کردیم که فرزندان چنین پدری هستیم .
بریده از جهان مادی .مردی که دنیا در مقابل چشمانش بی ارزش ترین چیز بود، وهیچگاه دل به دنیا نبست، و آسوده خاطر و با آرامش تمام وبا قلبی آرام به سوی معبود خویش شتافت .
وعجبا که بعد از هجرتش مرتب به سراغ فرزندانش می آید. مرتب در خوابهایمان .در بیداریمان
که پدر مرد خدا بود .که پدر نماینده خدا بر روی زمین بود ،که قلبی مهربان داشت وبی کینه، وبه راستی بی کینه . هر چه را داشت با دیگران تقسیم کرد، وخدای را شکر که هیچ چیزی از مال دنیا نداشت واندک سرمایه اش را نیز وقف کردیم تا هم او راحت باشد وهم ما .
واکنون ما مانده ایم در سالروز هجرت پدری که مهربان بود و به تمام معنا انسان.
بر سرخاک پدر نمی دانم چه خاکی بر سر کنم ،که سخت تنهایم و دلتنگ.
پدر امشب نیز به سراغم بیا .با مادر بیا .به شب نشینی دلم .به خلوت عاشقانه ام .در حیاط عرفانی وجودم .در سنگلاخ برهوت زندگیم . بیا پدر که سخت دلتنگم .
بچه ها حلوا درست کرده اند .برای شادی روحت . پدر حتما بیا ،که سخت محتاجیم .
وایمان دارم که می آیی، و با مادر هم می آیی.
پدر،تنهایمان نگذار .
...................................
این مطلب را سال گذشته در شب هجرت پدر نوشتم و نمی دانستم که اگر هر سال تیرماه خنجری بود بر دلم و مرداد نیشتری بر دردهایم برای هجرت مادر ، امسال خرداد نیستانم وجودم به آتش کشیده می شود.برای هجرت یاور همیشه مومنم و اینگونه کوچه خاطره من خالی از تمام یارانم می شود.
دیگر به چه امیدی در آن کوچه قدم زنم و به چه امیدی به خانه پدری بیایم مانده ام وبه خدا مانده ام .
ترا به خدا قدر پدر ومادر و آشنایان خود را داشته باشید .
التماستان می کنم
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.