جابرم .دوست فرهیخته ام .موفقیت بزرگت را تبریک می گویم
در یادیاران که به مناسبت چهره های خدوم و ماندگار روستایم می نوشتم در شماره ۵ آن از دکتر جابر بسیار گفتم و گفتم که یار دیرینه ام بوده وهست و به مناسبتهای مختلف مزاحمش بوده ام وشرمنده این مرد ،که خدای زیباییها این مرد را به سلامت بدارد و در آن نوشته از کارت تبریکی برایتان گفتم که در زمان ادامه تحصیلش در کانادا در بهار ۷۴برایم فرستاد و زینت بخش میز هالم می باشد .گفتم که هر که ببیند تعجب می کند که این دستخط یک دکتر است و این تازه نمونه ای است از هزاران هنر این مرد بزرگ .

مردی دوست داشتنی با چهره ای جذاب و چشمهای آبی همرنگ چشمهای مادرم که من به این چشم واین چشمها خدا می داند که وام دارم .
با خبر شدم که جابر عزیز از مرتبه دانشیاری به استادی ترفیع یافته است .بسیار خوشحال شدم ومسرور و از این بابت نیز به او افتخار می کنم که فرزند روستایی است که بافران نامیده می شود .
دوست و همسایه خانه پدری و رفیق شفیق دوران جوانی و پیریم را بسیار دوست می دارم و برای او از درگاه خداوند بزرگ موفقیتهای بیشتری طلب می کنم .
به امید آنکه یک روز به دور از تمام گرفتاریهای زندگی،و فکر نان وپنیر ، دست در دست هم در مسیر کشوان قدم زنیم به یاد جوانی سوخته و از دست رفته مان و به یاد همه خاطرات با هم بودن در روستای عشق و عاطفه .به یاد همه شب نشینی ها در پشت بام خانه پدری و به یاد همه با هم بودنهای صمیمی و دوست داشتنی در کوچه خاطره خانه پدری.
آری .به امید آنروز
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.