حالا دیگه می دانم مونار مسجد آینه چند تا پله دارد
اگر یادتان باشد مدتها قبل مطلبی داشتم که می دانید مونار مسجد آینه چند تا پله دارد .اما به دلایلی که در آن نوشته در خردسالی با آن مواجه شدیم حسرت شمارش کامل تعداد پله ها بر دلم ماند که ماند.
اینباریاران دبستانیم ، حسین عمو وحسین خاله و محمد آقای حاج حسین و خدا بیامرز خسرو اکبری همراهم نبودند .
هر کدامشان گرفتار زندگی خویش و خسرو آرمیده در آرامستان .زیر هزار خروار خاک مدفون .وهزاران آرزو بر دل .
حسرت شمارش پله ها هنوز که هنوز است با وجود کهولت سن بر دل من باقی مانده است.
اما امروز، نه نیاز است که قفل ورودی را بکشیم ونه ، سر گلم وگلم را مشغول کنیم، که سید نیز در عقدا، با بیماری فراموشی دست وپنجه نرم می کند و اتاقش نیز به آبدارخانه مسجد تبدیل شده است .و دیگر با ترکه انارش در حیاط مسجد با پسر سعد جنگ نمی کند
سعید خواهرم، هماهنگی گرفتن کلید را از بچه های خدابیامرز محمد حسن متحمل می شود .
من وسعید و علی حاج حمید و یکی از پسران محمد حسن که متاسفانه اسم کوچکش را نیز بلد نیستم و خجالت نیز کشیدم که نام کوچکش را بپرسم، راهی مونار می گردیم .

ورودی مونار بعد از درب ورودی ،انباشته شده است از وسایل اضافی مسجد و چراغهای مهتابی فرسوده وکارتن های خالی .
تاریک تاریک .همچون شبی تیره، ظلمات .
سعید چراغ موبایلش را روشن می کند و به هر زحمتی هست ابتدای راه را طی می کنیم .و به پله اول می رسیم .قرار می گذاریم که سعید پله ها را شمارش نماید واین کار را انجام می دهد.
عرض پله ها کم می باشد وبه زحمت تا سقف مسجد بالا می رویم .از خروجی سقف مسجد کور سویی از نور هویدا می شود .
سعید بقیه راه هم تاریک است ؟
نمی دانم دایی .پشت سر من بیا
سعید شمارش یادت نرود .
نه .مطمئن باش دایی .
با هر جان کندنی است خودمان را به بالا می رسانیم .چشم اندازی زیبا

کنار بلندگویی که سالیان سال هر روز وهرشب صدای اذان صبح وظهر وشب با صدای خدابیامرز ملا جواد و حاج میرزاحسن از آن بلند است و مومنان را به سوی خانه خدا می کشاند .
اما اینبار خسرو خدابیامرز نیست که بگوید وچوا وگرتید
از خدا بیامرز حاج محمد نیز خبری نیست .
خانه حاج محمد پیداست وامیر قوام و محمد فرزند حسن امامی ما را می بینند .
باغ چیت حاج محمد و باغ کشوان او، باغ بی برگی شده است .خشک خشک
از دور کشوان و چیت منظره جالبی دارند اما از آن طراوت وسرسبزی قدیم خبری نیست
دوربینم را روشن می کنم .عکسهایی از همه زوایا می گیرم .به یاد طفولیت .به یاد خاطرات خوب با هم بودن یاران دبستانیم .برای تسلی دل داغدارم .برای یارانی که در دورها زندگی می کنند و یک عکس برایشان یاد آور هزار خاطره هست .
برای ادامه دادن مطالب یادی از وطن در وبلاگ .
و برای دلی وامانده در خلیچ ، که در اوقات تنهایی ، دلش به این خوش باشد که نظاره گر این عکسها باشد .
برای زمانی که این چند درخت وکشتزار نیز از بین خواهد رفت وشهر نشینی همه مکانهای خاطره را از بین خواهد برد .
برای زمان حسرت خوردن برای خودم و دیگران .
غروب غمگینی است .ابرها نیز تا حدودی آسمان را پوشانده اند و کیفیت عکسهایم را پایین می آورد .اما حیف است حالا که با این همه زحمت خود را به این جا رسانده ای ، عکس نگیری .
دوربینم را به سعید می دهم .
سعید تا می توانی عکس بگیر.نگران مباش .خراب هم شد دوباره بگیر .
از بالاترین نقطه روستا به آرامستان نظر می کنم .می خواهم فریاد بزنم که خسرو موفق شدم.
آرزوی بچگی محقق شد .اما ناگاه صدایی مرا به خود آورد .
صدای امیر حسین و محمد حسن امامی است که از پله ها بالا می آیند.
ناخودآگاه فریاد می زنم ، یا حضرت عباس
نگرانی تمام وجودم را فرا می گیرد وبرای لحظه ای پشیمان که چرا بالا آمدیم .
اگر خدای نکرده حادثه ای برای این دو بچه پیش بیاید جواب مادرشان را چی بدهم .
سعید ترا خدا زود برو و اینا را پایین ببر .
سعید فریاد می زند که عمو سر جات وایسا و تکون نخور تا من بیام .
نگرانی تمام افکارم را بر هم می ریزد.
سعید خود را به بچه ها می رساند .اما حریف آنان نمی گردد که پایین بروند .لج گوی گل کرده که الا و بلا ما هم باید بالا بیاییم .
-- دایی چیکار کنم ؟حریفشان نمی شوم آبرو ریزی می کنند .
با احتیاط بالاشون بیار تا با هم پایین برویم .
تمام لباسهای بچه ها پر از خاک است .
- امیر چطوری ما را دیدید ؟
از اون بالا

چند تا عکس هم از بچه ها می گیریم و با هزار مصیبت راضیشون می کنیم که پایین بیایند

تا رسیدن به حیاط مسجد خدا می داند که چه حالی داشتم .تا بلاخره این بچه ها را سالم پایین آوردیم .
از پسر استاد محمد تشکر می کنیم .
تو راه خانه از سعید می پرسم، دایی این بچه ها حواسی برای من نگذاشتند، پله ها را شمردی ؟
آره دایی
چند تا
درست پنجاه تا
اشتباه که نمی کنی ؟
نه دقیق دقیق
.................................
به دارشکون می رسیم . دارشکون نیز آن صفای قدیمی را ندارد .از فوشاری آب خبری نیست .هشتی خانه عمو حاج جواد خراب شده است و حسین عمو یی نیز بافران نیست که کاسه ای آبی بیاورد.
درب خانه همشیره پارچه سیاه تسلیت حکایت از غمی بزرگ دارد و لباسهای سیاه خاکی بر تن ما، داستان غم عظیم روزها و سالهای پیش روی .


از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.