چهره ای بشاش داشت و دوست داشتنی .

استاد سخن وری و بازی با کلمات و واژه ها.

اگر کنار او می بودی وچندین ساعت برایت حرف می زد خسته که نمی شدی ،هیچ ،به وجد هم می آمدی .

آنقدر ساده وروان وبی آلایش صحبت می کرد که مجذوب کلام او می شدی و احساس می کردی که استاد کلام عرب و پارسی است .

چنان با واژه ها بازی می کرد و برای هر مطلب وهر کار جملات مناسب به کار می برد که احساس می کردی با دیگران بیش از یک سر وگردن فاصله دارد.

بزرگ بود وبزرگ زاده وقابل احترام وتکریم .

دوست داشتنی بود ومردم دار.

انگار سالها روانشناسی خوانده و تمام اصول وفنون آن را می دانست .

با هر کسی با زبانی خاص و منطقی سوای دیگر،صحبت می کرد.

عصبی ترین آدمها در مقبل کلام نافذش کم می آوردند ودست از لجاجت بر می داشتند .

و برای این بود که زندگیش وقف زندگی مردم شد .

کارش شده بود صلح وصفا دادن مردم و پایان دادن به مرافعه و معرکه های آن زمان .

هر کس مشکل خانوادگی داشت .دعوای ......داشت .نزاعی داشت آخر کار میانجی و حلال مشکلات کسی نبود جز

 خدا بیامرز خرمپور

چهره دوست داشتنی و نافذش هیچگاه از صفحه خاطراتم محو نشده و نمی شود .

پاتوق او تخت مسجد آدینه بود و دروازه وتعاونی وخانه انصاف .

درب خانه اش در تمام ساعات روز به روی همگان باز بود .

مشکلات مردم  را در خانه انصاف به اتفاق پدر زنم و آقای شهریاری حل می کردند و نمی گذاشتند مسائل به نایین و ژاندارمری کشیده شود .

چه خانواده هایی که در حال از هم پاشیدن بود و به همت و پایداری این مرد دو باره کانون آنان گرم شد.

گفتم که مردی بود پر جاذبه و من دافعه ای از این مرد ندیدم .

روزهای تاسوعا وعاشورا  ترکه نازک  انار در دست داشت و میدان دار نظم و انضباط بود و همه از او حرف شنوی داشتند که در قدیم برای بزرگترها احترام خاصی قائل بودند.

همیشه از زمانه جلوتر بود واین رمز محبوبیت و موفقیتش بود .

با من صمیمیتی خاص داشت .چرا که من برای او احترام ویژه ای قائل بودم .

اما متاسفانه او نیز به دیار باقی شتافت و در آرامستانی که به اندازه یک دنیا پاکی است سکنی گزید .

و برای مردی که زندگیش را وقف مردم کرد خداوند سبحان بهشت را به او ارزانی خواهد داشت .

خدایش بیامرزد و یادگارانش را نیز به سلامت بدارد  .