دلم تنگه برای مش غلامم

سلام .مدتی است که خبری از یار دیرینه ام ندارم .انگار ضربات کاری دلار و تورم به آن آبدارخانه نیز رسیده است که احتمالا یا نفت چراغ موشی آن تمام شده است و یا حقوق مش غلام پرداخت نشده است و یا حق بیمه او پرداخت نگردیده است .

مدتهاست که بوی پیاز داغ  و چیربا و آرد بیویی از هورونوی آبدارخانه بر نمی خیزد .بیست و چهار ساعتی ولایت بودم .کرکره آبدارخانه پایین بود .گفتم نکند که مش غلام ما کلی دلار و یورو داشته و رفته هوس بیست و پنج گوشت گوسفند کرده  .برای این منظور به قصابی سه راه .....نیز سر زدم و احوالش  را جویا شدم .اما انگار قصاب محل نیز نه حال خوشی داشت ونه خبری از مش غلام و اعلام اینکه ماههاست مش غلام  اینورها پیدایش نشده است .

گفتم نکند خدای نکرده سینه پهلو کرده ای و یا زبانم لال اون بیماریه را گرفته ای و سراغ کشاورزان چیت رفته ای که مقداری شلغم بخری .اما از بد روزگار گفتند هنوز موسم شلغم نرسیده است و فصل پیاز چیت است .

گفتم شاید نان برشته دو نم کرده  برداشته ای و با پیاز در هاون می کوبی .اما هر چه گوشم را تیز کردم صدایی از هیچ هاون خانه ای بلند نمی شد .

سری به بانک زدم .گفتم شاید رفته باشی سود پولهایت را از حساب روزشمار زرینت  بگیری اما از بد حادثه هنوز آن زمان بانک افتتاح نشده بود و بچه ها مشغول نصب ای تی ام آن بودند.

دلواپس شدم .گفتم شاید دلت از زمین و زمان و گرانی و بی مهری روزگار و بی وفایی چرخ زندگی گرفته است و از آدمها خسته شده ای و به آرامستان رفته ای .

اما هر چه گشتم نبودی .من بودم و من و داخل یک صفه تا دلت بخواد موتور پارک شده و آفتاب نشین نوجوان مشغول ....بازی .

نگرانیم اضافه شد .از حاج میرزاحسن درخواست کردم که بعد از اذان ظهر از بلندگوی مسجد آدینه اعلام نماید که هر کس از مش غلام خبری دارد سریعا خبر دهد .اما آن پیرمرد نیز عذر خواهی کرد که دیگر اذان نمی گوید و سکان را به جوانها داده است .

حیران و سرگردان و غمناک از این که در این فرصت کم نمی توانستم ترا بیابم تا سلامی و احوالی و درد دلی و روبوسی و نمی دانم گفتن ناگفته ها و......تصمیم گرفتم بر گردم .

اصلا غیر از این راهی نداشتم که مرد سفرم و مسافر. آن هم مسافری که عاشق رسیدن به انتهاست .اما هیچ گاه نصیبش نمی شود .

آمدم و در لاک تنهایی خود فرو رفتم .در شهر آهن و دود .در شهر افسون زده و بی عاطفه بزرگ .شهری که فقط دلار حاکم است و زرق و برق اسکناس .

شهر گم شده عاطفه ها .دوستی ها .محبت ها .احوالپرسی ها .زنگ زدنها .خبری از هم گرفتنها .

وامروز خسته تر از همیشه و دلتنگتر از هر زمان در حالی که باران می بارد برای غربت خود وتو راستش را بخواهی گریستم .

که تو در خانه عاطفه گرفتاری و من در سرای بیکران بی عاطفه .

نشستم و برایت نامه ای که نه .چند خطی نوشتم .شاید پیدایت کردم .شاید تنهاییم را پر کردی .شاید کرکره  آبدارخانه ات بالا رفت .شاید چراغ موشی  آن روشن شد .شاید سماوری زغالی را روشن کردی و دیشلمه را به راه انداختی .

شاید هیزم را در کلک گذاشتی و بوی پیاز داغ اشکنه ات تا اینجا آمد.

نمی گویم و آرزو نمی کنم که ترتیب آبگوشت لاخلی را بدهی .چرا که قصاب سه راه همه چیز را گفت  .

اگر خدا بخواهد چهارشنبه هفته آینده  همراه آقایم خواهم آمد . از او خواهش کرده ام که امسال مرا بیاورد .بنده خدا زودتر هم به اتوبوس نایین زنگ زده است .

می خواهم در همایش همشهری هایتان شرکت کنم .اگر چه می دانی که ما را جلو جلو ها را نمی دهند ولی حداقل در آبدارخانه کنار تو که می توانم باشم .

حرف و حدیث ها را از بلند گو می شنویم .به قول آقا دو سال قبل در همایش، بافران دبی شد .سال گذشته بافران جهانی شد و انشاا..امسال چشم دشمن کور بافران نمی دانم چه می شود .

خدا کند که رویکرد جدید جواب بدهد .ما که بخیل نیستیم .حداقل روستای آقای ما نیز سری از توی سرها در گوگل در می آورد.

حداقل اگر پولش را نداریم بانکش را که داریم .اگر دکتر و نرس و (سوجون پک) نداریم .مکان و درمانگاهش را که داریم .اگر آبانماه محصول ......برای کرتهای کشاورزی داریم انشاا..بهداشت آن را نیز خواهیم داشت .بترکد چشم حسود .حضرت عباسی تا من می آیم یک زحمت برات دارم .یک سری برو طرف مرزا اعظمی و یک چادر شب سیبند جمع کن تا حداقل من و تو اگر هیچ کاره این سمینار نیستیم و سواد ودانش آن را نداریم حداقل سیبند آتش کنیم .تا به این  وسیله خدمت صمیمانه آبدارخانه ای خود را اعلام نماییم .

بگذریم .کجا بودیم و از مزرا اعظمی سر در آوردیم .

انشاا.. که تو این چند روزه که همه می آیند حسابی زیارتت کنیم و اگر شد ما هم یک سمینار آبدارخانه ای برای خود بگذاریم .ما چی کم داریم .من هستم وتو .خالو شله پز و آقای آبدارخانه ها .بالاخره چهار تا بچه با حال دارشکون وصغره و ....هم هستند که دعوتمان را بپذیرند.جا هم که داریم .ماوا هم که داریم .فقط تا اون روز دنبال یک رویکرد جدید بگرد که از قافله عقب نمونیم

فکراتا به کار بینداز تا ببینم تیم آبدارخانه ما چکار می تواند برای تعالی این روستای شهر شده بکند .

از چهار تا متخصص کار بلد هم دعوت کن .نیاز به بنر و تبلیغ و ساندیس و کیک هم نیست .جمع ما جمع آبدارخانه ای است . و خودمانی و دهاتی

بخاریمان هیزمی .و چایی هم هیزمی .

میوه مان نیز شلغم است و چغندر که خدا کند تا آن روز به بازار محلی دارشکون رسیده باشد.

زیاده عرضی نیست .از دور روی ماه یخ زده ات را می بوسم .از اینکه چشم آقایم را به دور دیدم و هر چه دل تنگم خواست نوشتم پوزش می طلبم .که تو و سایر هم ولایتی ها می دانید که سواد ما در حد اکابر قدیم است و نهضت سواد آموزی نیز به دلیل کهولت سن راهمان ندادند.پس صمیمانه بر ما ببخشایید.

صدای زنگ خانه را مش غلام زدند .آنگار آقاست .فعلا بای .بقیه اش باشد شاید وقتی دیگر

آری

شاید وقتی دیگر

قربانت غضنفر آبدارخانه آقا