تنهایی هم برای خود  عالمی دارد

دلم گرفته است و شاید مرده و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد .مدتهاست که با دلم بانگ خداحافظی سر داده اند.

دوست دارم دوست داشتنها را وعشق ورزیدن ها را .اما نمی دانم چرا کسی درب خانه دلم را برای دوست داشتن نمی زند .شاید زنگ دلم فیوزش سوخته است .

شاید لحظه ای رسیده است که غرورم سد راه ایمانم شده است  .شاید غرورم از عشق نیز پیشی گرفته است .لعنت به گاز دلم و فریاد از نبود دوربین کنترل سرعت غرور .

می خواهم هستیم را تقدیم کسی کنم که دوستش دارم و دوستم می دارد .همو که راه و روش عشق ورزیدن را به من آموخت و رسم دلدادگی را .

در پاییز دلم و در سردای خنک دلم می خواهم همه گلهای دوست داشتن را به باغ اندیشه او ببرم و مهربانی وصفا را تقدیم صداقتهای خواستنی او نمایم.

هوس دیدار کوچه به سرم زده است .همان کوچه خاطره طفولیت پاک .

کوچه خواستنی و ساده خشت و کاه گل

کوچه باران خورده پاییزی و عشقها و فریادهای پاک کودکی .

آخ که هر وقت دلتنگم ،چقدر به یاد آن کوچه می افتم .انگار تمام هستی من و زندگی من در آن کوچه خلاصه می شود .

می خواهم شعر خوش زندگیم را همچون آواز پرنده ها در آن کوچه سر دهم .به یاد طفولیت پاک ومعصوم کودکی که همیشه ترانه ای ورد زبانش بود و همه آن ترانه های قدیمی را به خاطر داشته و دارد.

گفتم که هوس کوچه پاک کودکی به سرم زده است و شاید هجرتی مجدد به آن کوچه .

خسته شده ام .از بی دلی و از بیکسی

خسته شده ام از رسوایی این دل

رسوا شده ام از رسوایی این دل

نمی دانم  .

شاید دستهایم را به خدا سپردم و نجوایی با کوچه .با درختان .با خانه ها .با هم ولایتی ها

شاید دیوانه ام بخوانید .

مگر نمی دانید دیوانگی هم عالمی دارد .این را بگذارید به اسم و نام دیوانگی من و سرکشی و عصیان این دل دیوانه من .

پرده اتاق را کنار می زنم .از پشت پنجره دانه های باران نشان از دلتنگی ابرها  دارد .

به تراس می روم .دانه های باران به صورتم می خورد .

انگار ابرها نیز همچون من دل شکسته اند.

آنان نیز گریه می کنند .

با صدای گریه باران من و دل بارانیم  نیز هم نوا می شویم .قطرات اشک و باران هم برای خودش عالمی دارد .

راستی تنهایی نیز عالمی دارد.و من در این تنهایی با باران و آسمان و خدای آسمانها نجوا خواهم داشت .

به یاد کوچه و خاطرات آن .به یاد همه آنانی که دوستشان داشته و می دارم   و به یاد همه خواستن های پاک با باران هم نوا می شوم .

در پادشاه فصلها پاییز و در ترنم باران پنجره و دلتنگی های زمانه و جوانی سوخته ،تنهایی نیز عالمی دارد