شب است ، اما غضنفر هنوز به خانه نیامده است

 غضنفر مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. از وقتی به تهران آمد جای او میدان فردوسی و منوچهری و چهارراه استانبول می باشد.

غضنفر می خواهد تلافی عقب ماندگی سالیانش را یک ماهه جبران کند .

او شلوار جین می پوشد .پیراهن مارک دار سوسماری تایلندی به تن می کند .

یک کارت خوان و یک باطری موتور به کمرش بسته و در دستهای چروکیده اش دلار و پوند است که رد وبدل می گردد.

غضنفر که سالیان سال با چرتکه کار می کرد اکنون ماشین حساب 3600کاسیو من نیز حلال مشکلاتش نیست .او که نمی دانست هزار چند صفر دارد اکنون از یک و جلوش نه صفر صحبت می کند.

 او هر روز به جای غذا دادن به آقایش و درست کردن دیشلمه ، جلوی آینه به موهایش ژل  می زند. موهای غضنفر به تازگی رشد بیشتری دارد .

از وقتی که وضعش خوب شده است سری به مطب کاشت مو نیز زده و چند سوک مو نیز کاشته است .و می خواهد پس از پولدار شدن گونه های جدید نیز بکارد ....

موهای غضنفر دیگر مثل پشم بره باربند خدا بیامرز بابایی نیست  . چون او به موهای خود گلد هم  می زند.شبها اگر به خانه بیاید پس از رصد کردن کلیه سایتهای ارزی مثقال و.. با خاتونی  نیز چت می کند واز تصمیم بزرگش می گوید او می خواهد با فروش دلار نقدینگی را کم نماید .به اقتصاد مملکت خدمت نماید .

برای خاتونش  چند ماشین مدل بالای پرشه خریده است و در پارکینگ پارک نموده است .او می خواهد ماشینهای لوکس جلو چشم مردمی که در صف ایستاده اند نباشد .شاید آن مادر مرده ها دلشان بسوزد و نام ماشین را حداقل یاد بگیرند

غضنفر ما های کلاس شده است .دیگر سوار مترو و واحد و بی آرتی و تاکسی  نمی شود.

او اعتقاد دارد که این وسایل مخصوص انسانهایی است که در شبانه روز فرصت زیادی دارند .او این فرصتها را ندارد .چرا که برای او وقت طلا است و دلار و سکه .

دیگر پول خود را لای بخچه اش در آبدارخانه نمی پیچد .یک سیفتی باکس از بانک کرایه کرده است و ماحصل سرمایه داریش را در آنجا محبوس می نماید.

غضنفر ما دیگر آقایش را نیز تحویل نمی گیرد .برای خرید مایحتاج اولیه زندگی نیز با کمال پر رویی می گوید آقا خودت زحمتش را بکش  .و یا تلفن بزن تا پیک بیاورد.

و شاید امروز و فردا دیگر آخر شبها نیز به خانه و آبدارخانه بر نگردد.چرا که شنیده ام یک پنت هاوسی در زعفرانیه خریده است که فقط تراس آن 250متر مربع است با دید و ویو ابدی به تمام نقاط پایتخت .با کلی حرمسرا و پارگاهی و خواجه و خاتون و پاشا.

می ترسم اینگونه که پیش می رود چند روز دیگر برای دیدارش باید از پارگاهی اجازه بگیرم.

غضنفر دیگر داستان تصمیم کبری و ریز علی و پطروس  را نمی خواند .می گوید اینها دیگر قدیمی شده است .کاری به کوکب خانم و نیمروی خوشمزه او نیز ندارد.تخم مرغ شانه ای هشت هزار تومان که برای غضنفر مهم نیست .او پیش غذا و غذای اصلی و دسرش را در رستوران گردان برج میلاد میل می نماید .

و اصلا کاری ندارد که چه کسی بود که سی سال زیر کمر خمیده او را گرفت و از او نگهداری کرد .

حالا که چشمش به دوزار پول افتاد  (حاجی حاجی مکه).

هر چی می گویم : غضنفر گلم .یار شفیقم .این قیمتها حباب است .دست عوامل بیگانه در آن است .چند روز دیگر این حباب می ترکد و دار وندارت به فنا می رود .

اما کو گوش شنوا ؟

آنقدر پرروست که می فرماید آقا شما هم بیا و آبدارخانه را بفروش و تبدیل به ارز و سکه کن .

تا کی می خواهی چشمت به این چند صنار حقوق باز نشستگی باشد؟

تا کی می خواهی در صف .....زیر پایت علف سبز شود و.....

دستی به پشت شانه اش می زنم

با لحنی خودمانی به او می گویم

غضنفر این ره که تو می روی به ترکستان است

این ره عاقبت خوشی ندارد

این حباب ترکیدنی است .می خواهی قبول کن می خواهی قبول نکن .

من گفتم .می خواهی پند بگیر و می خواهی نگیر .

غضنفر پوزخندی به من می زند .آقا چقدر ساده ای اگر جای اناسیس را نگرفتم.اگر با ژاکلین ازدواج نکردم . اسمم را عوض می کنم.

اسمت را چی میزاری غضنفر؟

یک چیزی می زارم آقا.نگرانش نباش .

صدای زنگ موبایلم بیدارم می کند .

غضنفر در آبدارخانه چایی را علم کرده است

یک بار دیگر چشمهایم را می مالم .خدا را شکر همه اینها خواب بود. رویا بود.

استکان چای را با اشتیاق سر می کشم .غضنفر من دارم می رم نظام مهندسی پی یک لقمه نون حلال .بیینم چند متر نظارت گیرم میاد .

دست خدا به همرات آقا

برا ظهر ترتیب آبگوشت را می دهم .بی زحمت تو راه نان سنگگ یادت نره .

ای به چشم .

خداحافظ .

ولی خدا وکیلی به قول مش غلام شلنگ آب را بهش نبندی .

باشه آقا .رو چشمم

خدا نگهدار آقا

خدا نگهدار تو و آبدارخانه

ظهر می بینمت .