خدایا شکرت ما دیگر روستایی نیستیم
ساعتی پیش که مطلب مرحوم حسین پناهی با این مضمون که
خدایا شکرت
ما دیگر فقیر نیستیم
دیروز پزشک آبادی گفت:.....................:
را در وبلاگ قرار دادم ناخودآگاه این مضمون به ذهنم رسید که خدا را شکر ما دیگر روستایی نیستیم را به رشته تحریر در آورم .و از این بابت هدف خاصی نداشتم و ندارم .شاید درد دلی دوستانه باشد و شاید اندوه دلی .قصه غصه ای .نمی دانم شما هر چه می خواهید نامش بگذارید .و خدا می داند هدفم تضعیف هیچ ارگان و موسسه و .....نبوده ونیست و نخواهد بود .شما به عنوان درد دلی بخوانید وبس .
آری خدا را هزاران بار شکر که دیگر روستایی نیستیم .تابلو شهر شدنمان در وبلاگ و اینترنت و کنار شاهراه مواصلاتی و ترانزیتی و دم درب دروازه و تابلو نئون و سربرگها حکایت از آن دارد که به راستی شهری شده ایم .
دخترانمان دست از قالی بافی کشیدند و بعد از ظهرها برای تفنن بر سکوی درب خانه ها حکایت ترنم بودن را نجوا کردند.
خدا را شکر به نعمت یارانه دیگر یک کارگر نیز برای بنایی و کشاورزی نه بیلی به دست می گیرد و نه کلنگی به کار می زند .
در درمانگاه شهر پزشکی نیست تا حداقل بیماریها را شفا بخشد و اگر هم باشد آنقدر گرفتار مشغله های زندگی خود هست که نسخه های از پیش آماده شده را پیشکش مریضانش می کند.
در چشم های همه پدران و مادران سالخورده آب مروارید هست و توان مالی عمل آن در درمانگاه شهر که هیچ، در درمانگاه شهرستان هم وجود ندارد و پزشک متخصص چشم هم که صبح خروس خوان برای نوبت گرفتنش در فلکه بالا بایستی خواب را بر چشمان پر از مروارید حرام کرد پس از معاینه ای که اگر نوبتت شود حواله عمل را به مرکز استان می دهد و این در حالی است که تمام امکانات عمل در شهرستان وجود دارد .
راستی که ما دیگر روستایی نیستیم .
شهر شدن روستا خوش به کاممان اما
کوچه هایمان اسفالت شده است و به یمن طرح هادی و حرم تا حرم فراخ و فراختر می شود .
زیر ساختها اجرایی می گردد و جوان بیکار نخواهیم داشت .
صنعت فرشمان جهانی می گردد و محصولات کشاورزیمان به اقصا نقاط دنیا صادر
آخ که ما چقدر خوشبختیم و خود خبر نداریم
میوه فروش سیار شهرمان با وانت و بلندگوی خود حکایت از آمدن دارد و زنان زنبیل به دست مشغول جدا کردن پیاز وسیب زمینی و.......
ودریغ از زمینهای کشاورزی که تبدیل به خانه می گردد و گاراژ
بلندگوی وانت دیگری فریاد دارد که یخچال کهنه .بخاری کهنه و........می خریم
ظروف مسی مستعمل را به قیمت چندر غاز می فروشیم وظروف .....می خریم که شهری شده ایم.
در زنبیل خریدمان ماکارونی و سس مایونز و تن ماهی و....خودنمایی می کند و خبری از آبگوشت و.....نیست که نیست و اگر هم باشد بچه هایمان با ناز و افاده ماکارونی را بر آن ترجیح می دهند .
نوشایه زرد و سیاه بر سر سفره هایمان حکایت از درد بزرگی است که می دانیم چقدر ضرر دارد و باز حریصانه می خریم و می خوریم .
ماست نمی دانم چند درصد چربی جای ماست تازه گاوهای روستا را گرفته است .همان روستایی که ماست نایین را تامین می کرد و گوشت نایین را .
و نانوایی تافتون جای تنور هیزمی طوخانه را و گندم زرده را
جهیزیه دخترانمان که خود داستانی دیگر دارد
ما دیگر شهری شده ایم .ما دیگر روستایی نیستیم .روستایمان شهر شده است و تمام ظواهر تمدن شهری گریبانگیرمان می باشد.
آخ که چقدر ما خوشبختیم و خود خبر نداریم
مروارید های چشممان نعمت بزرگی است .خدا کند که این اشکها شهری نشود
بگذارید که حداقل این اشکها اصالت خود را داشته باشند .بگذار این اشکها حداقل در چشمهایمان باقی بماند
ما به این نیز قانع ایم
آری خدا کند و خدا کند
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.