عید نوروزی که همه در انتظارش بودیم بالاخره آمد .بعد از یکسال درس و مشق و کمک بابایی ،این چند روزه عید اگر خدا بخواهد ………….. .

 هوا  سوز زمستانی  دارد ،اما شکوفه های درختان داخل باغچه مادر، حکایت از آن دارد که زمستان رفته است وجای خود را به بهار داده است .

 کوچه ها آب وجاروب شده اند .دختران کار وتلاش و انتظار نیز این چند روزه مشکل بافتن قالی را ندارند.

 فرشها شسته شده اند و خانه ها، خانه تکانی .و کودکان مشتاق عیدی گرفتن .

 این عید هم برای ما بچه های روستا عالمی دارد .

 صبح عید تخم مرغ در جیب عازم انبار بیکسی می شویم .آفتاب نشینان دروازه همچون همیشه در کنار دیوار خانه میرزاحسین حمام آفتاب می گیرند .

 چند نفری امروز هم دست از کار برنداشته اند و در کنار دیوار گرم آفتابی مشغول خرد کردن شلغم برای .......

 تخم مرغها را به هم می زنیم با این جمله که سر می خواهی یا ....(ته )و هر کس تخم مرغش شکسته شد بازنده است وتخم مرغ را باید به طرف مقابل بدهد.

 امروز روز شانس من است با چهار تا تخم مرغ آمده ام ، و با ده دوازده تایی تخم مرغ به  خانه باز می گردم  .

 نمی دانم با این شانس ،امروز هم غر مادر را دارم که من از دست تو بچه، چه خاکی باید به سر بریزم .

 نزدیکهای ظهر با بچه ها قرار می گذاریم که بعد از ظهر پشت شومال خانه ،پل وچفته بازی کنیم .

 با تخم مرغها  خود را به خانه می رسانم .خدا را شکر خانه شلوغ است و عموها آمده اند .یک راست می روم اتاق دم درب خانه و تخم مرغها را می گذارم داخل یک سبد و درب را می بندم .......

 طبق قرار قبلی بعد از ظهر می روم پشت شومال خانه.

بچه ها نیز تک وتوکی پیدایشان می شود .جمعمان که کامل شد یار گیری می کنیم .

با این شرط که حداقل پنج بار بازی کنیم و هر تیمی باخت یک کیلو حلوای تک تکو از مغازه میرزاحسن بخرد وهمگی بچه های دو تیم بخورند.

 قبول است .آره قبول

 تکه  سالونی (۱)را بر می دارم و یک طرف آن را با آب دهان خیس می کنم و به حسین عمو می گویم تر می خواهی یا خشک ؟

 حسین عمو چرخی به خود می زند و می گوید، تر .

 سالون را به هوا پرتاب می کنم ومی چرخد و با طرف خشک روی زمین قرار می گیرد .

 پس من می توانم یار گیری کنم .

 بچه ها به صورت دو ،سلار، سلار می کنند ومن از میان آنان حسین خاله ومحمد حاج حسین و خسرو اکبری و حسین حاج محمد را برای خود بر می گزینم و حسین عمو، اصغر و علی و .....را

 تعدادنفرات مساوی می شوند.

  

پِل  تكّه چوبي است كوتاه در حدود ده سانتیمتر و چفته، چوبي بزرگ در حدود يك متر. که جنس چوب آن محکم است 

 دایره ای روی زمین می کشم .با تمام توان چفته را به زیر پل می زنم به فاصله بسیار دور و هیچکدام از بچه ها نمی توانند بگیرند .اصغر تمام توان وهوش خویش را جمع می کند تا چفته را به درون دایره از فاصله دور بیندازد که اگر این کار را بکند من سوخته ام وجایم را باید به همبازی دیگرم بدهم.بچه ها با جابجایی خویش مانع از ورود چفته به دایره می شوند و معرکه دار بازی همچنان منم و باز پرتاب چفته، اما این بار علی چفته را با وجود تلاش  تمام بچه ها برای جلوگیری آن  داخل دایره می اندازد و من می سوزم وباید کنار بروم .

 بازی همچنان ادامه دارد تا همه ما می سوزیم و نوبت به بچه های تیم حسین عمو می رسد .بچه های کار کشته ای هستند و تلاش ما بی نتیچه ،اما حسین خاله بچه های تیم را امید می دهد . که ناگهان چفته فرستاده شده در هوا در دستان حسین خاله قرار می گیرد و تمام بچه های زنده آنها هم می سوزند و نوبت بازی ما دو باره  می گردد.

 بازی با هیجان ادامه دارد وکلی تماشاچی نیز برای خود داریم که تشویقمان می کنند .

 نزدیک های  پایان بازی، خسرو پلی را به طرف دایره پرتاب می کند با دقت ، اما از قضای روزگار این پل بی مروت،می خورد تو سر یک پسر بچه کوچک که کنار دیوار بغل دایره زمین نشسه است . و فوران خون از کله این بچه .

 گریه ای می کند که انگار مار بهش زده است .هر چی می گوییم چیزی نشده است و یک ذره خون که اینهمه داد وبیداد ندارد تو کتش نمی رود که نمی رود و  گریه کنان رهسپار خانه می شود .

 دم غروب ،بازی با باختن تیم ما،  در حال اتمام است که چشمتان روز بد نبیند .پسر بچه مصدوم با مادرش عین عزراییل می آیند  تو زمین و هر چی فحش تو دنیا هست  و درخت قاپوق و کنده سیدر چیت و نومار مسجد آینه و.......نثار آبا واجداد ما ُ گو  زدید کله بچه منا اشکستید .میگر شوما خانه و زند یگی ندارید ومیگر شما  پیر و مادر.........

 بچه ام را که از جوق کشوان نگیرفتم که شما فولان فولان شده ها این جوروش آوردید ایگر کوروش کرده بودید چی ؟

 هر چه می گوییم ،به خدا ما هدفی نداشتیم و تصادفی بود مگر تو کتش می رود و خدا بیامرزد .....که با رسیدنش ومیانجیگری ماجرا را ختم به خیر می کند.

 تو دارشکون حسین عمو که انگار تیمش  قهرمان بین المللی پل وچفته شده می گوید "بچه عمو مرد است  وقولش" .

 - میگم راست می گی بچه عمو و سهم بقیه بچه های هم تیمی ام  را می گیرم و می دهم دست خسرو اکبری ..

  خسرو عین فرفره  میرود  دکان میرزاحسن و با پلاستیکی پر از حلوای تک تکو بر می گردد.

 کنار فشاری دارشکون سر کوچه محمود حاج حسین و کنار خانه گوهر، حلوا تک تکو است که به نیش می کشیم و تعریف مجدد فحشهای چار واداری که نصیبمان شد .وعین .....کیف می کنیم .

 ......................................................................................................................

  ۱-  سالون = تکه ای از سفال کوزه شکسته شده

 و با تشکر از وبلاگ عروس کویر که عکس را به رسم امانت برداشتم و از این بابت ممنون وسپاسگزار آنانم .