می خواهم این احساس عمیق گمشدگی و ویرانی در خود که پوشالی فکرم کرده و چند سالی است سرشتم سررشته اش گم شده است و گوئی به عمق درونم به گشت رفته و سرشته شده ولی ولم نمی کند و آزارم می دهد اگر چه گزنده ولی زهردار نیست چپاول گر وجودم شده چون شب و روزم را ناقص و پژمرده کرده به شکلی که به سختی آنها را می بینم و یدک می کشم اگر چه بی رنگ شده اند .

تو گوئی این حس می خواهد در جانم جا خوش کند اما می خواهم حرکتی جذبی نمایم و این احساس را مدام خسته کنم تا از وجودم بیرون رود .

سپس اندیشیدن نو پیشه نمایم .

در عمق درونم با ایمان به یکتا پرستی رخنه نمایم سرشتم را رشته به رشته با شک و یقین به امید و شکیبائی پیوند زنم .

به دانائی و جوهر اصیل انسانی سوگند یاد می کنم در اعماق وجودم خواهم ماند تا نواندیش گردم و برتمامیّت جوهر ذات انسانی ام همیشه سیراب مشغول شوم .

اگر حزن خواست زندگی حلزونی نصیبم کند از این لاک بیرون می روم و حسرت خالی ماندن را به او وا می گذارم .

با انفجار در پوشال فکری خود و متلاشی شدن حس گمگشدگی این افکار را به کانون نور در آن سوی خورشید می رسانم و جاودانه 
می سازم .

می خواهم مانند موج دریا پرتلاطم شوم و با زبانی آرمانی امّا در ایمان و اشک انگشت نما گردم .

من کلید گنج سعادت یافته ای هستم که از هیچکس کلید آنرا حتی صوفیان اهل راز و نیاز پنهان نمی کنم چون امشب بر سر درس عشق در سرچشمه حکمت ازلی آسوده نشسته ام و می خواهم رموز کشف رسیدن به جان جانان را با بستن احرام و طواف با اشک برای همه میسر گردانم و سپس مدرس آن گردم .

چون دیریست شهر عشق از عشاق خالی است و بی رهرو شده و رموز عشق ورزی در شهر که آشوب زده است همه ترک کرده اند .

همه چون بید بر سر ایمان خود می لرزند و سرگشته اند و از سپهر شعبده باز شکوه ها دارند ومی پرسند کلید گنج سعادت در این دایره ی چرخ کبود کجاست .

باید به آن ها آموخت بنای محبت خالی از خلل است و دل خوبان را با هفت شهرعشق آشنا و با گریه مهربان کرد .

می خواهم انسان قرن معاصر دیگر به همه ی پرستش غرایض انسانی خود افتخار نکند و گزینشی هابیلی و قابیلی نداشته باشد .

برادرنه زیست کند خوشبختی ها را با یکدیگر تقسیم نماید از گفتن قصه های پوچ و مکرر خسته کننده دست بردارد .

مخیله اش را از گرد و غبار حس کم کاری فکری و گرفتگی پاک نماید آن موقع عطر زندگی از او به مشام می رسد و با گستردگی در این خاک وسیع عطرافشان و بوی آن با عشق منتشر می گردد که این روزها از کمتر کسی به مشام می رسد.

پس دیگر نباید آدم ها ملتهب و جوشان صفت گردند و تلخ کامی را در چشم خود ببیند و تنها نشستن و شکستن در خود را باور داشته باشند

باید دست هایشان را به طرف آسمان و نور بلند کنند و تمامیّت خود را به خدا بسپارند تا گذر عمر را به بلندی ایمانشان پیوند بزنند و در 
پهنه ی سرنوشت نوشته گردند .

باید به اصل فکر واصالت ذات خود معتقد گردند و آنرا همیشه در مشت داشته باشند و به احساس نو در خود آرامش دهند و امید را مونس دائمی گردانند .

اکنون مطمئن باش بار دیگر خورشیدی که به آن هزار امید داشتی فردا صبح در وجودت طلوع می کند و تو که از گل مهربان تر و بی قرار شدی صبرکن تا به جائی برسی که ستاره ها را در روز آفتابی در آسمان وجودت ببینی و ستاره باران شوی و به خود ببالی و لذت ببری

 

محمد رضا اعظمی بافرانی

آبان 1390         

نائین