کلمه رانی
چندی است به جای شنیدن صدای تپش قلبم زنگی را می شنوم که اصلاً آهنگ صدایش را نمی شناسم تا این که کم کم متوجه شدم هر وقت کلمه رانی و سخنرانی می شنوم به قدری به جای گوشم صدای این کلمات در مغزم بلند می شود که گویی در این نواحی کلیسا وجود دارد و مدام ناقوس هایش زنگ می زند بعد متوجه می شوم سخن و کلمه رانی با دلم چنین میکند .
دیدم به راحتی هر دو را به گروگان گرفته اند و هر طور خواستند از زبانشان به کلمه گفته اند .
کلمه هم ناچار به دور خود می چرخد تا اینکه در بازار مکاره به دلالان گروگان فروش گفت دیگر مرا تکرار نکنید .
نیمه شب است و من با خود می گویم چاره
ای برای کلمه بیندیشم اگر انسان ناطق نبود با خط و نقاشی تکلم می کرد چه بهتر بود حال
که زبان شفاف به مرموز و اصوات
سحرآگین ناموزون شده اند .
تندی تنش هاشان در من زیادتر می گردد که به فکرچاره ای باشم .
می خواهم در حیطه ی پرهیاهوی آدم ها این دل دیوانه وارشان رابا خط و نقاشی اجین کنم و دیگر کسی دم برنیارد و بگذارند کلام استراحت کنند .
این آزمایش به نفع خودشان است .
حالا شما می گوئید همگی جنون ، خودخواهی ترسیم و نقاشی و خطاطی می کنند .
اگر چه این چنین نیست .
بگذار عده ای چنین کنند امّاهستند کسانی که سبزه و گل و آسمان آبی و خاکستری ترسیم می کنند .
امّا همه در تفحص فکرشان اگر یک معنا داشته باشند مراد حاصل شده است مگر انفجار فکری صورت نمی گیرد شاید متلاشی شدن عقلی هم صورت بگیرد و حسی به آنها دست دهد چرا کار به این جا کشیده شده است .
پس بهتر است با سکوت تمام اعضای گوینده خود حالا فقط خطاطی و نقاشی کنند .
مطمئن باش از مدار اندیشه ها در گمگشتگی ها خارج می شوند و تنها به مزرعه ای سبز که نقاشی کرده اند می نگرند و قرار است از آسمان آبی و ابر خاکستری آن این جا باران ببارد و در نسیمی خنک که بعداً می وزد افکار دود گرفته ی قبلی را دور بریزند که قابل عرضه نیست .
در شب ظلمانی به عمق خورشید بنگرند و برای خود پنجره ای بسوی آن برای همیشه باز کنند .
آن موقع خطاطی و نقاشی و گفتن از آنچه در ضمیرشان گذشته شیرین تر است .
فروردین 1390
محمدرضا اعظمی بافرانی
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.