آیا می دونستید؟
آیا می دانید واحد آبیاری مزرعه دولت آباد چیت چه بود؟
آیا می دانید واحد آبیاری کشتخوان چه بود ؟
خوب به قول ملا، اونهایی که می دونند که هیچی، اونهایی که نمی دونند از اونهایی که می دونند بپرسند .خداحافظ .امر دیگری نیست ؟ شبتون به خیر
اما صرف نظر از شوخی .قدیمی ها که می دانند .اما برای محض اطلاع شما جوان برومند روستایم، که شهر نشینی عوضت نکرده و تابلو شهرداری وسوسه ات نکرده است عرض کنم که :واحد آبیاری چیت چوبی بود که کنار کومبه می کوبیدند و مقدار آب خروجی را با آن تنظیم می کردند که به آن شاطر می گفتند .
خوش تیپ ،این شاطر با شاطر نانوایی دم مسجد آینه و دم در دروازه کلی فرق دارد .
اگر حوصله داشتی وحالش را، یک روز برو کنار استخر چیت و بغل کومبه و شاطر را ببین ..اگر احیانا حالش را نداشتی یا حوصله اش را و شاید وقتش را . مشکلت را تو این گرمای ماه رمضون من حل می کنم و در یادی از وطن بعدی، عکسش را می زارم تو وبلاگ که کارت را راحت کرده باشم .
ضمنا به عرض حضرتعالی برسانم که این تنظیم کردن شاطر خودش یک کارتخصصی بود وکار هر کسی نبود .دشتوان چیت وچند تا سالخورده قدیمی از این تخصص بهره داشتند .خدا رحمت کند رحمان را وخدا بیامرزد حاج محمد رحمان را که دشوان قدیمی چیت بودند.
در ارتباط با واحد آبیاری مزرعه کشوان یا درست ترش کشتخوان هم به اطلاع سرور گلم برسانم که با اجازه حضرتعالی، طاس بود . نه اینکه خدای نکرده زبونم لال .روم به دیوار .پشت هفت کوه سیاه .دشوان طاس بود .نه دلبر . نه بنده خدا
طاس خودش داستانی داشت .
اگر نوشته های مرا در وبلاگ دنبال کرده بودی اینا را الان می دونستی تو داستان شیطنت کلی برایش نوشته ام .اما از اونجایی که شاید مایل باشی مختصر و مفید بفهمی .عرض شود که طاس ظرفی بود برنجی که درست در وسط کف آن سوراخی ریز تعبیه شده بود وروی آب بادیه ای قرار می گرفت که پر از آب بود .از سوراخ کف طاس آب داخل طاس می رفت و با توجه به کوچک بودن سوراخ زمان پر شدن آن برابر یک طاس بود که با توجه به سهمیه هر کس که چند طاس آب داشت ، این زمان توسط دشوان در اختیار او قرار می گرفت .و آب به زمینها داده می شد وآبیاری می گردید.
ضمنا خدمت منورت عرض شود که محل قرار گرفتن طاس و بادیه و دشوان هم داخل گمبزجو (که حالا بازسازی شده و اتاقی است حدود وسط کشوان) قرار داشت .
خیلی دلم می خواست که بدونم اون بادیه و اون طاس الان دست چه کسی هست که حداقل یک عکسی برای یادگاری ازش بگیرم .
از شما چه پنهان هر چی زور زدم تو اینترنت عکسی ازش پیدا کنم و چاشنی مطلبم بیذارم متاسفانه موفق نشدم و هیچی نیافتم .اگر می دونید مردونه یک پیام بیذارید تا در اولین فرصت ترتیبش را بدهم .
انشاا....که به قول آقا فردوس افتاده باشد .اگر هم که نیفتاد که کاریش نمی شود کرد .
بدرود
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.