هر گز فکر نمی کردم که روزی من با قلمم داستان هجرت تو را بنویسم وبنگارم .

و خدا می داند واژه ها خجلند و شرمساراز بیان دریای خواستن تو.

برایت بسیار گفته بودم .تویی که یار دبستانی من بودی و همپالکی من در کوچه باغهای پر از خاطره  من در چیت و قادری وکشوان وعلی آباد وکجو و گور آباد و یخچال و شمال خانه وانبار بیکسی وپارکی و لاجره و درس خواندن زیر چراغ برق کوچه دارشکون کنار فشاری  و خرید حلوا از دکان میرزاحسن و...  

تو را که در همه صحنه های کودکی داشتم و یار شفیقم بودی .

شاید باور نکنی ولی نوشته های من موجود است که در اکثر آنها  حضوری فعال داری .

در قصه تنورچو .مونار مسجد آینه چند تا پله دارد .شیطنت .پل وچفته .زنگ انشا. و.....هر جا که یادی از نوجوانی  وجوانی هست تو حضوری پررنگ  داری .

و من چگونه هجرتت را باور کنم .

آنروزی که آن صمیمی یار خبر هجرتت را تلفنی به من داد ابرهای آسمان نیز در این خلیج تنهایی همچون من وهمراه من  گریستند .

بارها وبارها گریستیم .باورمان نمی شد که خسرو این صمیمی یار .این یار شفیق .این ورزشکار واین یار دبستانی من به این راحتی از دستمان برود .

خدا می داند وتو که چه ایامی با هم  داشتیم .در صندلی های دبیرستان طبا .در پیاده آمدن شب های جمعه از نایین به بافران .در زمین فوتبال .در باغ شاهی .در راستای تنها خیابان شهر نایین .در گوشه گوشه روستایمان .

از آنروز که پشت ماشین انترناش علی ملاحسین می دویدیم و پشت تراکتور بچه های یزدی که برای کوبیدن خرمن به بافران آمده بودند تا روزی که سوار سه چرخه ......بودیم و ........خودش را در مزرعه شاه از ماشین پایین انداخت .و کنج واز و قضیه ماشین تویوتا و ...............

چطور می توانم باور کنم که تو،  کبوتری بودی  که ننشسته بر بام  خانه، پرواز کردی.

چگونه باور کنم که یاور همیشه مومن من، اکنون در کنار من  نیست .

کنار عکست  در آرامستان ضجه می زنم .فریاد برای همه ناسازگاریهای زمانه و بی وفایی دوران و درد دوری وهجران .

باورم نمی شود .این عکس توباشد که بر روی سنگ حک  شده است .

چه کسی به خود جرات داد تا سیمای ترا اینگونه  روی سنگ نقاشی کند ؟

با دستمالی اشک چشمانم را پاک می کنم ..دوباره به سنگ  نظری می افکنم وشعر آنرا می خوانم .

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست

یک شاخه در سیاهی جنگل

به سوی نور فریاد می کشید

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

زندگی چون پیچکی است

.......

......

تو بگو خسروم .چگونه باور کنم که تو نیستی .نه در کنار من ونه در کنار خانواده ات .

نه هر گز گمان  مبر که ما هجرتت را باور کنیم .تو در تمام بهاران برایمان  از رویش سبز جوانه  می گویی و در هر خزان اشتیاق آمدن  بهار را .

در زمستان سرد انجماد  انتظار بهار را برایمان رقم می زنی .

که تو برادر آن شاعر فرهیخته ای هستی که زندگیش و قلمش وقف واژه ها گردید

برایت هر صبح وشام ترنم عشق و سمفونی دوست داشتن را  می نوازیم .

از فراسوی خلیج  تا بیکران کویر.

از کنج خانه تنهایی من تا آرامستان پاکیها در بالای آن روستای پر از خاطره .

به یاد همه بودنهای زیبا . به یاد همه خاطرات با تو بودن و یاد همه بزرگیهایت و ادب و منش نیکویت خدا می داند که چه می کشیم .

اما بدان که  در همه لحظه های ما جاری هستی ، که تو آن آب روان جویبار عشقی که مزرعه خشک خواستنمان را آبیاری می کند .