امروز هم به دلیل نبود سیمان  خانه نشینم .دلم بهانه می گیرد .هر کاری می کنم که خودم را مشغول کنم نمی توانم .

لب تابم را روشن می کنم طبق معمول اینترنت قطع می باشد .دلم خوش است که اینترنت پر سرعت دارم .سرعت پیش کش، اصلا باز نمی شود .

می روم سراغ نوشته هایم .جلد اول مرثیه ها و درد های کویر

و مشغولم می کند .چنان جذب می گردم که بی خبرم از اوضاع واحوال آشپزخانه و حداقل کمکی به دختر حاجی .

...................................

خراب شدن خانه پدری .و آرزوی ساختن مجدد آن .نامه ای به اخوی مسعود و دیدار مادر در آرامستان پاکیها .

دانه های اشک از چشمانم سرازیر می شود .به یاد مادر این انسان به تمام معنا و به یاد پدر این مرد خدا ومسجد و به یاد خانه ای که در آن رشد کردم و به نمو نشستم و چه سان ویران شد همه خاطرات و همه خواستنها .

................................................

چشمهایم را بر هم می گذارم

ماما یک چایی بوراتا بیریزم

دستت درد نکند ماما .بریز که حسابی چایی می جسبد

ممد آقا بورا  شوما هم ؟

بیریز

چایی مادر خستگی را از تن من و پدر بیرون می آورد

- حسین ،بابا بیبین  این رادیو مشکلوش چیه گو صوداش در نم یاد

رادیو ترانزیستوری را ورانداز می کنم .به شوخی می گویم

بابا صادق صبا رفته نهار بخوره .الان نیست که صداش دربیاد

مادر با اخمی به من می گوید:  موما اذی یت پیروت نکن

........

بابا باطریش تمام شده و باید نایین که رفتم باطری برایش بخرم .

حالا تا نایین بیری چوکار کنم ؟.

هیچی بابا می ذارم تو یک کاسه آب جوش و چند دقیقه ای می ذارم قل بزند.

صدای رادیو که در می آید .انگار بهترین هدیه ها را به بابا داده ای .

ماما برای نهار چی داریم ؟

ماما   اوگوشت .

خدایی آبگوشتهای مادر خوردن دارد .

سر سفره شوخی با پدررا شروع  می کنم .این مرد .این عصاره سالها درد ورنج وتلاش

مادر با نگاهش به من می فهماند که اندازه خود را نگاه  دارم .

بابا یک سوال دارم ؟

بوگو بابا.

راست است که برای  گرفتن ماما وازدواج او چهل تا روضه نذر کردید .

ها  بابا .راست است .راستی راست .

مادروت خیلی جووان  بود چشماش را گو می بینی .عین دریا .و به من نم  دادنوش و من نذر کردم.

نگاهم را متوجه چشمان مادر می کنم .دو ستاره در آسمان صورت این زن

رنگهایی آبی .سبز .بور .زاغ .

آنقدر این چشمها خواستنی است که حق داشته اند که به این راحتی او را به بابا ندهند .

درون این چشمهای رویایی  هاله ای از غم نهفته است .نمی دانم این غم برای چیست .

شاید درد یتیمی است که از خردسالی یدک کشیده است .نمی دانم و صدها  شاید دیگر .

رو به مادر می کنم و می گویم

ماما خداییش حق داشته اند که  شما را به این راحتی به بابا ندادن.......و بابا به نذر ونیاز متوسل شد .

مادر آهی می کشد و می گوید

-- قسمت ما هم  ای رو  بود موما

راستی نذرش را ادا کرد

ها  موما  نذروش را ادا کرد .

دلم می خواهد در عمق این چشمها و این دریای پاکی غرق شوم وراز نگفته اش و غم پنهانش را کشف کنم .

دلم می خواهد این چهل کیلو استخوان وخواستن وعشق و دوست داشتن را در آغوش بکشم و فریاد بکشم که مادر از صمیم قلب دوستت دارم .

دلم می خواهد ........

-----------------------------------------------------------

صدای دختر حاجی از آشپزخانه به خودم می آورد .

می روم داخل آشپزخانه .بوی حلوای نذری تمام فضا را انباشته است و من چنان مجذوب افکارم بوده ام که هیچ چیز را نفهمیده ام .

دستت درد نکند چه حلوای خوش رنگی .چه تزیین خوشکلی

- این خیرات شب جمعه ای بابایی و مامایی است .

و من مانده ام با چه زبانی از این زن،این مادر ،و این اسوه  تشکر کنم .

خدا بیامرزد شب جمعه ای هم رفتگان را خصوصا بابایی و مامایی را

وای کاش می بودم در آن دیار و در آن آرامستان پاکیها تا به دیدنشان بشتابم و قصه غصه هایم را و درد یتیمی را با آنان در میان نهم .

ای کاش و ای کاش .