تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟
خدا عمر بدهد حاجی را .بنده خدا سر پیری ومعرکه گیری ساخت یک آلونکی را شروع کرد در حاشیه کوه سارو آنهم تو اون هوای سرد ویخبندان زمستانی و نبود دست کمکی وهمفکری .
طرح را خودمان دادیم .هر چند کلی تغییرات در آن دادند .اما در مجموع تقریبا شد آنچه را می خواستیم .سالنی به مساحت ۳۲متر مربع با یک اتاق مستر روم و آشپرخانه اوپن و باغچه ای که کلی درخت دارد وشکوفه و انشاا..در تابستان ثمره ومیوه خواهد داشت .
خدایی دست گلش درد نکند که کلی زحمت کشید و خجالتش برای من به عنوان داماد ارشد که نبودم تا دست کمکش باشم .هر چند در دو نوبتی که آنجا بودم عرقم در آمد اما در برابر زحمات آن مرد هیچ بود وصفر .
و بلاخره تجهیز نمودن و افتتاح باغ ویلا .
شب عیدی هم روز بعد از رسیدن همگی جهاد کردیم و رفتیم خانه تکانی حسابی باغ ویلا و همه چیز را خدایی برق انداختیم .و کاشتن چند تا نهال میوه که از اصفهان آورده شده بود .
بخاری وکرسی نصب گردید آنهم در این اوضاع واحوال بی نفتی و بی کوپنی و محبت یکی از دوستان که کارت سوخت گازوئیلش را داد وچند لیتری گازوییل خریدیم و فرستادیم تو شکم این بخاری، که خدایی با گازوییل حرارتش هم بیشتر شد .
و عجب می جسبد در این سرمای ملس،بخاری و کرسی ومنقل و چای منقلی وشومینه هیزمی
انصافا که تو این چند روز حسابی آتش خود را سوزاندم و رحم نکردم به هر چه هیزم و کنده بود در آن کوهستان .و به قول غضنفر آقا آتش خود را سوزاند به یاد بچگی هایش .
بر وبچه ها نیز نامردی نکردند ومرتب سری به ما زدند و عشق کردند با چایی آب شیرین و منقلی و قلیان و شیرینی خانگی محصول فر هیزمی مادر زن .
اگر خانه پدری به دست تیغ ناجوانمرد لودر کوماتسوی زندوانی ویران شد وآوارش داخل دل دیوانه من تل انبار، حالا حداقل این باغ ویلا را داریم که یتیم ننه خاور گوشه آن بخزد و به یاد طفولیت و بچگی هایش آتش نسوخته خود را بسوزاند و بنشیند وبنویسد و....
و خدایی چقدر نوشتم و نوشتم .آن قدر که فریاد عیال بلند شد که تو کی می خواهی ......شوی .
ماندم و نوشتم به دور از غوغای شهر وترافیک تنها خیابان شهر و سر وصداهای موتور سیکلتها و جولان آنها .
خودم بودم وخدای خودم .در پهندشت آسمانی پاک وآبی .در سکوت محض .که من عاشق این فضا واین سکوت می باشم .
در کوچه باغی که با شکوفه های بادام و گردو آفتاب را کم سو می نماید ، قدم می زنم .شعر می خوانم به یاد کوچه باغهای نیشابور وشعرهای شفیع کدکنی ....
به نهالهای تازه کاشته شده آب می دهم .به سیمانهای تازه بنایی شده .
باربی کیویی از یک بشکه نصفه شده درست می کنم تا بساط کبابی و سور وساطی آماده باشد .
هیزم دپو می کنم وکنده برای سیزده بدر که کلی میهمان داریم
وبدین گونه خود را وتنهایی خویش را مشغول می کنم که این نیز خود عالمی دارد.
سیزده بدر امسال ما، از روز دوازدهم آغاز می گردد .حالا جا داریم ومکان و بخاری وترس از سرما نیز فراموش شده .بچه ها نیز نامردی نمی کنند زودتر می آیند .
هوا سرد است .ابرها تا پایین کوه آمده اند .مه همه جا را فرا گرفته .با دوربین چند تا عکس مشت از مه می گیرم .تا شب حسابی با بچه ها مشغولیم .
شب بر خلاف روز هوا مناسب است .نه گرم ونه سرد .بهاری بهاری .ملس ملس .کاپشنم را برای احتیاط می پوشم و در کوچه باغ قدم می زنم .کنار استخر می نشینم و محو ستاره گان خدا می گردم .چقدر خدا ستاره دارد .چقدر شب کویر قشنگ و رویایی است .ستاره کودکی خود را در کهکشان عشق می یابم .به وجد می آیم .شور ونشاطی تمام وجودم را می گیرد .نشانش می کنم که گم نشود .
عیال از تراس خانه فریاد دارد که حاجی پاشو بیا .سرما می خوری .ومن انگار گوشهایم کر شده اند و تمام حس وحواسم به ستاره هاست .نمی دانم کی به خانه برگشتم و گرمای مطبوع کرسی تن سردم را گرم نمود و خوابم برد .
زنگ خانه با موزیک خاص نواخته می شود .حاجی ویک سری بچه ها از نایین آمدند.
شما هنوز خوابید ؟ایوا... چقدر می خوابید ؟
سفره صبحانه پهن می شود کله پاچه ای گرم ، جایتان خالی که مپرس .
می زنیم تو رگ و فراموش می کنیم که سن وسالی داریم وباید یک مقداری احتیاط کنیم .
میهمانها یکی یکی می آیند .
هال تقریبا پر شده است واز هر دری سخنی و از هر سخنی پندی
گل می گویند وگل می شنوند .
باربیکیو را روشن می کنیم و کبابی و نهاری و سوری و ساطی .
بعد از نهار هر کسی به کاری و گوشه ای و حال وعشقی ونوایی .
طرف غروب عیال فریاد که حاجی بس است .وسایلت را جمع کن که فردا رفتنی هستیم و برای من چه سخت است از پیله تنهایی خود در آمدن و دوباره خود را به ازدهام شهر سپردن و کار وکار .
چاره ای نیست باید پیرو شد .همیشه پیرو بوده ام که اگر نباشم مثلا چه ....می توانستم بکنم .
دوشی و سری به همشیره و خداحافظی با پدر ومادر در آرامستان و فردا صبح گاز ماشین را گرفتن واز کویر دور شدن .
ونفهمیدیم خدایی که این شانزده روز چگونه گذشت .انگار الان بود که رسیدیم و الان هست که باید برگردیم .
عکسهای عید را مرور می کنم هر عکس برایم دنیایی خاطره دارد با این عکسها در خلیچ تنهایی به یاد خانه پدری حال می کنم که جز این چاره ای ندارم .
اگر محصل بودم و معلم انشا بعد از عید . طبق معمول این موضوع را میداد که تعطیلات عید را چگونه گذراندید، حدود پانصد تا عکس نشونش می دادم که قبل از امضا خوشکلش پای ورقه ام یک نمره دهی دوازدهی برایم بدهد .و شاید هم بیشتر .شاید ......
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.