شو سال ماه نو
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي ،آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري، غلغله ي، شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را، نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ، زجويي نجهانديم
مانند افسون زدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون، بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
مهدی اخوان ثالث (م –امید)
زمستان رفت وسیاهیش به قول قدیمی ها به ذغال ماند .یکسال دیگر پیر شدیم . یعنی یک سال دیگر از عمرمان کم شد .چند سال دیگر زنده ایم .چند بهار وعید دیگر را خواهیم دید، خدا می داند.و خودش
چاره چیست ؟.دم را غنیمت می شماریم و فعلا خود را برای عید آماده کنیم .قبل از خانه تکانی منزلمان، ای کاش می توانستیم خانه دل را تکانی بدهیم .
غم ها ،کدورتها .ناله ها .گرفتاریها و......را بدهیم دم لوله جارو برقی و بفرستیم به ناکجا آباد .
درست است که گرانی است وتورم .اما می شود با حداقلها نیز به استقبال عید وبهار رفت .
چه اشکالی دارد که اگر هفت سین سنتی نداریم ،خودمان هفت سینی از صفای دلمان درست کنیم .
چه می شود که داخل سفره لحظه تحویل سالمان ،این سین ها را قرار دهیم .
سلام . سلامتی . سر خوشی(شادی ) . سعادت . سروری .سیادت .سخاوت
یادش به خیر سالهای بسیار دور .حدود چهل سال قبل و روزهای قشنگ عید .
خدا بیامرزد ماه بانو را، خیاط لباسهای عیدمان بود .پیراهنی بشور وبپوش .کتی دست دوز یا کوتاه شده کت اخوی . تمانی دبید سیاه رنگ .و کفشی پلاستیکی بدون جوراب یا دمپایی پلاستیکی .
وعشق رفتن به زیر سقف ورودی آب انبار بیکسی دم دروازه ، برای شکستن تخم مرغها، و پز دادن به بچه ها با تخم مرغهای رنگی، که با میرکورکورم و یا با پوست پیاز توسط مادر رنگی شده بود، و شکستن تخم مرغها و برنده شدن بین بچه ها .
گرفتن عیدی از بزرگترها و اقوام . سر سفره آجیل وشیرینی نشستن و ...
سری به پارکی کنار پادرخت و قلعه ریگی کنار خانه خدابیامرز جواد حاجی علی اکبر ، و سیل(تماشای ) بزرگترها برای قام بازی و ترساندن ما بچه ها وتهدیدمان که مبادا اسامی آنها را لو بدهیم و گرفتن باج سبیل از بعضی آشنایان در پارکی در حین قام بازی .
و شمردن عیدیهای بچگی .و خریدن حلوای تک تکو از دکان میرزاحسن و لومباندن حلوا داخل دهان و.....
بازی پل وچفته تو کوچه و خوردن چفته به صورت یکی از دخترانی که سبو به کول از سر چیت برمی گشت و شکایت به مادر و آه ونفرین خدابیامرز مادر ،که تو بچه چوکارم می خای بیاری .ایگه تو آبرو بورا ما گوذاشتی .
چه کیفی میداد کین شوگه بعد از ظهرهای ایام عید که بزرگترها نیز پل وچفته بازی می کردند و بعضی اوقات کشتی .
خوردن پلو شب عید که خورشتی در کار نبود اما برنجی بود صد در صد ایرانی آنهم بدون آرسنیک .
و ریختن آب گرم چلو روی کف کوچه درب خانه، که بویش تا انتهای کوچه می رسید .
چه عطری داشت و چه طعمی .
چه کیفی داشت . و چه حالی می کردیم .
بزرگترهای فامیل روز اول عید در خانه می نشستند، وتمام فامیل به دیدنشان می آمدند و همسایه ها و دوستان و آشنایان روز دوم به بعد .
پذیرایی آن زمان بدین گونه بود که کف اتاق سفره ای پلاستیکی گسترده می شد و شیرینی وآجیل و....روی آن چیده می شد ومیهمانان کنا ر سفره می نشستند واز آنان پذیرایی می شد. وچه تعارفاتی که رد وبدل نمی شد.
جمله معروف عید شوما نوبارک را هنوز به یاد دارم .هیچوقت فراموش نخواهم کرد.
افسوس که گذشت . وکم رنگ شد ،آن سادگی ها ،آن بی آلایشی ها .آن رفت وآمدها .آن رفاقتها .پیوندها . احترام به بزرگترها ،آری افسوس و صد افسوس .
گفتم که عید آمد و چندین سال است که عید می آید و می رود .اما برای من عید آن مفهوم زیبای قدیمی را ندارد .واژه ها غلیظ تر شده اند.رسمها وسنت های قدیمی رخت بربسته است .تجملات جای سنتهای قشنگ گذشته را متاسفانه گرفته است .
بزرگترها آن احترام قدیمی را ندارند .عیدی ها بی ارزشند .بچه ها افاده دارند وعیدی نمی گیرند .به قول یکی "بچه ها هم های کلاس شده اند" . همه چیز مجازی شده است .حتی سبزی پلو وماهی شب عید هم مزه پلو خالی گذشته را نمی دهد .قد می کشد اما مزه جو می دهد .
هیچ کدام از گزهای 28درصد و 38درصد با مارک ارک هم برای من مزه حلوای تک تکوی دکان میرزاحسن را نمی دهد و نخواهد داد .
وحتی تراول های پنجاه وصد هزارتومانی عیدی برای من ارزشش به اندازه 5ریالی عیدی خدابیامرز بابایی و مامایی و عموها نمی شود .
و برای این است که به قول اخوان
"عید آمد وما خانه خود رانتکاندیم گردی نستردیم و غباری نفشاندیم ."
ای کاش همه چیزمان مثل قدیم بود .شب عید بابایی و مامایی را داشتیم .عموها بودند .بزرگان بودند .
خانه پدری پا برجا بود .کوچه اسفالت نداشت .نماهای خانه ها لفتون نبود .عید بود وشو سال ماه نو .
روستایمان شهر نشده بود . تلویزیون نبود .شب نشینی بود و عشق را نثار هم کردن .ای کاش دکان بقالی میرزاحسن بود .و تخم مرغ بومی باربند را می دادیم و حلوای تک تکو می خریدیم
ای کاش عیدیهایمان پنج ریالی بود و پذیرایی مان بی شیله وپیله همچون قدیم .
ای کاش و هزاران ای کاش دیگر . (پیشاپیش عیدتان موبارک )
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.