آش جو و شلغم
این هفته را نیز با بدبختی به پایان رساندم . از شنبه تا حالا تو این سرما ونداشتن امکانات گرمایی با یک والور نفتی هم خودمان را باید گرم کنیم و هم غذا بپزیم تو این خانه استیجاری محله کلوان .و همه امیدم این است که پنجشنبه برسد وبروم بافران.
زمستان است و سرما بیداد می کند خصوصا در مسیر خانه به دبیرستان بغل شیر وخورشید یک زمین بزرگ هست که سوز شدیدی همراه با باد سرما از طرف اردستان از داخلش بیرون می آید.همیشه با بچه ها وقتی به اینجا می رسیم به سرعتمان اضافه می کنیم .یقه کت را بالا می آوریم و کلاه موشی سیاه رنگ را پایین می کشیم که فقط دو تا چشمها یمان از آن پیداست .یک سوز دیگه هم از روی برفهای گردنه ملااحمد میاد که می خواهد پوست صورت آدم را بکند .
دم درب دبیرستان طبا ، آقای رادی با ترکه انار در دست ایستاده است .صورتش از سرما گل انداخته است .چشمش که به من ومحمد داود ومحمد حاج حسین می افتد دادش بلند می شود که کره ...... بافرونی شما دوباره دیر آومدید.
هر چی التماس که آقای مدیر، ساعت نداریم که کوک کنیم وصبح زود بلند شویم وبه موقع به دبیرستان برسیم، تو کتش نمی رود که نمی رود .
کلاس شروع شده است .آقای صادق زاده تعلیمات دینی درس می دهد .صدایش از ته کلاس نزدیک درب ورودی بلند است . نبوت و آخرین پیامبر را درس می دهد.
بچه ها در کلاس گرم با بخاری هیزمی از پشت پنجره نگاهمان می کنند .
و شاید تو دل بعضی ها قند آب می شود وفکر می کنند که : وجوای باورون حق وشنی هو گو کوتک او خورند فقط بلدند بوراما گردن کولوفتی ای کیرند.
التماسهایمان کارگر نمی افتد .ترکه های انار است که بر کف دستهای یخ زده ما می خورد وآه از نهادمان بلند می شود. آقای رادی هر چه نیرو دارد را در ترکه انار قرار می دهد. کجاست مادر که ببیند و هزاربار بگوید .دلوم بیفتد و بیمیرم بورا بچم .
آقای رادی خسته می شود .عرق ازصوتش سرازیر شده و انگار دانه های عرق از سرما قندیلک می بند ند .
- "کره خرها تا زنگ تفریح نخورده حقی که سر کلاس بروید ندارید .دم در کلاس یک پایتان را در هوا نگاه می دارید" تا آدم شوید.
عجب بدبختی داریم .بابا خون که نکرده ایم .قتل که نکرده ایم که مستوجب این عذاب وتنبیه هستیم .
آقای رادی می گوید ."دهانتان را می بندید یا گچ بگیرم" .
کنار دیوار کلاس مثل سه تا گدای کتک خورده سامره یک لنگ به هوا و چکیدن آب از دماغهایمان صحنه ای دیدنی است .
گرمای کلاس از درز درب بیرون می آید .آقای صادق زاده نیز محلی به ما نمی گذارد .
چند تا بچه های بافرانی داخل کلاس به آقای صادق زاده می گویند، آقا خدا را خوش نمی آید وساطت کنید و اجازه بگیرید از آقای رادی تا بیایند داخل کلاس .
اینها سرما می خورند وکسی را هم تو نایین ندارند .
آقای صادق زاده می گوید." بیذار آدم بشوند .دفعه اولشان که نیست "..
در دلم بر غربت خویش می گریم که بیچاره مادرم عصر پنجشنبه منتظر است وبچه اش اینگونه تنبیه می شود .......
صدای زنگ تفریح صدای آزادی ماست .
انگار از زندان سکندر آزاد شده ایم .تن لاش خود را رها می کنیم کنار بخاری .دستها را مستقیم می گذاریم روی درب بخاری که پوستی برایش نمی ماند .
از همشهریها می پرسیم نام بچه هایی که از تنبیه ما حال کردند را بدهند که به موقع کارشان داریم .
هوا ابری است ماشینهایی که از هماباد می آیند سقفشان پر از برف است .وقتی گردنه برف بیاد اینجا هم می آید.
کلاس بعد از ظهرمان به دلیل سرما خوردگی معلم جغرافیا تشکیل نمی شود و الفرار از مدرسه به طرف فلکه پایین .
بارش برف شروع شده است .خیابان خلوت است و فقط ما بچه هایی که معلم نداشتیم داخل خیابانیم .
هر چه سر فلکه پایین منتظر وانت علی ملاحسین می شویم بی نتیجه است .ممد داود می گوید تو این سرما و برف وانت کوجا بود .
پس چوکار کنیم .هیچی پیاده می ریم .
تو این سرما وبرف
ها دیگه .میگه تا حالا کم پیاده بافران رفته ایم .
ایگه گورگ آمد چوکار کنیم
گورگ کوجا بود مرد حوسابی
عازم می شویم .دانه های برف جلو دیدمان را کمی می گیرد .از تله زندوان پایین می رویم .
محمد حاج حسین می گوید:"بچه ها جاده را گم نکنیم گو از گورباد سر در بیاریم" .
راه طولانی است و سرما بیداد می کند واز همه بدتر دستهای ترکه خورده ما که بد جوری درد می کند و می سوزد .
سم دول دول را هم رد می کنیم .هوا رو به تاریکی می رود .ترس از تاریکی و عبور از قبرستان یک کمی آزارم می دهد اما حقیقتش روم نمی شود که عنوان کنم .
تو میدان از هم دیگر جدا می شویم .ممد داود از طرف کوچه عباسعلی می رود و من و ممد آقا از کوچه خرمپور .
درب خانه را می زنم .مادر درب را باز می کند چشمش که به من می افتد آه از نهادش بلند می شود
ماما بورات بیمیرم این چه وضع وروزی است گو داری.
ماما هیچی بهم نگو، فقط بیذار برم زیر لحاف کرسی توخانه که سیاه شدم از سرما.
چه کیفی دارد تن یخ زده را به گرمای کرسی روی تنور تو خانه سپردن .
انگار تمام سلولهای بدنم دو باره جان می گیرند واز کرختی بیرون می آیند.
سه چهار تا استکان چای را پشت سر هم می ریزم تو حلقم .
ماما سینی مسی بزرگ کنگره دار را روی کرسی می گذارد .از کنار لحاف کرسی از داخل تنور دیزوی بزرگی را بیرون می آورد .با لاکو حسابی هم می زند .
آش را داخل سینی می ریزد، بخارو بوی آش جو وشلغم است که در فضا می پیچد . یک مقداری روغن دمبه زرد رنگ نیز به آن اضافه می کند وهم می زند .قاشقی به دستم می دهد ومی گوید ماما بوخور گو حوسابی چاییدی .
با ولع تمام آش را می خورم .چقدر خوشمزه است .جو ترش محلی .هشکمبه گوسفند .شلغم کرت باغ باقر .دمبه بره باربند .
ماما کی آش را بار گوذاشتی ؟
از دیگروز تا حالا گو نانوایی داشتیم، ماما دیزو تو تنور است .
می دانستم گو شو جومه می یای .مخصوص بورا تا بار کردم .
دسوت درد نکند ماما .حوسابی حالوم را جا آوردی .
مادر نگاهی به دستهایم می کند .هنوزکرخت است .ماما دسوت چش شدست ؟
هیچی ماما .از سرماس.
پس این تیرکها و خط سیاه ها چیه ؟ چرا پوسوش کنده شده ؟.
هیچی ماما، گفتم گو از سرماست .
نه ماما، راسوش را بوگو .
نگاهی به چشمهای آبی مادر می کنم .خجالت می کشم که بگویم از بی پولی و نداشتن ساعت .............................
سرم را پایین می اندازم .
هیچی ماما
گوفتم گو از سرماس .
....................................................................................................................
خدا بیامرزد مادر را وهمه مادران را .خدا می داند که در تمام لحظه هایم او وپدر جاریند وهنوز که هنوزاست در زمستان نه چندان سرد خلیچ به یاد آش جو وشلغم مادر مرتب آش جو و شلغم داریم .خداوند به سلامت بدارد همشیره را که مرتب جو ترش وشلغم محلی برایم می فرستد ومن استاد ساخت آش جوو شلغمم در این دیار .هر چند روغن دنبه نداریم اما با قلم گاو وگوسفند این مشکل را حل کرده ام . و هر چند کرسی روی تنور توخانه و دیزوی گلی بزرگ و سینی مسی کنگره دار ولاکو .اما اعتراف می کنم که آش مادر آش دیگری بود وحال وهوای دیگری داشت .
ضمنا عکس تزینی است به رسم امانت از اینترنت عکس کرسی با سینی کنگره دار که داخلش آش جو وشلغم ولاکو باشد ندارم .شما به کرمتان ببخشایید.
از بافران می نویسیم و نوشتن از دیارمان تنها دلخوشیمان است برای فرار از روزمرگی های زندگی.