سکانس اول: یکی از خانه های همین بافران خودمان، داخلی، اتاق نیمه روشن، سکوت مطلق

پسرک جلوی پیک نیک نشسته و در نشئگی به سر می برد. شاید یکی از دلایل اعتیادش بیکاری باشد اما دلیل اصلی آن را فقر فرهنگی می بایست نامید. پسرک که نه امیدی به خانواده دارد و نه به داشتن شغل مناسب، ناامید از همه جا خودکشی را راه علاج خود می بیند.

تنها بارقه امیدش جمعی از دوستانی(!) است که چندی قبل با ایشان آشنا شده است. دوستانی از قماش خودش... به یاد مثل معروفی می افتد که کبوتر با کبوتر، باز با باز، و زیر لب زمزمه می کند: کفتار هم با کفتار

 

سکانس دوم: یکی دیگر از خانه های همین بافران خودمان، داخلی، شب

پیرمرد و پیرزن شام ساده خود را می خورند، اگر بتوان شامش نامید. پیرزن به دستان پیرمرد می نگرد و لرزش شدید دستان و چروک صورت وی که حاصل سیلی های ایام است به یادش می آورد که هر دو پیر شده اند. سالیان سال را با فقر و سختی سپری کرده اند، فرزندانی تربیت کرده اند، مراوداتی داشته اند با ایام، و اکنون سر پیری است... اما پیرمرد به پیرزن می نگرد، با خود می اندیشد اگر فردایی بیاید که او در کنار پیرزن نباشد، چه بر سر وی خواهد آمد؟ آیا باید دست نیاز به سوی فرزندان دراز کند؟ بارها به خود لعنت می فرستد که چرا روزی روزگاری از بیمه و راه هایی از این دست فراری بود، و اکنون هیچ ندارد، تنها دلخوشی اش اندک سرمایه اش است که آن را بر سر پرورش گوسفند و دام نهاده است، راه دیگری را نمی داند که بتواند هم لقمه حلالی داشته باشد و هم سرمایه اش از دستش نرود. سرمایه که چه عرض کنم، شاید تمام آن از حقوق یکی دو ماه خیلی از بافرانیان کمتر باشد... با خود می اندیشد قبل از خواب سری به گوسفندان بزند، نا ندارد، پیر است و ناتوان، با هر جان کندنی است خود را به آنجا می رساند، جلوی گوسفندان راحت تر می تواند لرزش دستانش را به نمایش بگذارد، پیرمرد، خدا می داند چه سختی ها می کشد تا آن را از چشم همسر پیر و رنجورش مخفی نگاه دارد.

 

سکانس سوم: نمای باز، یک خیابان در همین بافران خودمان، نیمه شب، سکوت مطلق، صدای جیرجیرکها شاید

پسرک با تنی چند از همان دوستان(!) کفتار صفت همراه شده است، آنها را خیلی نمی شناسد، چندبار که نیاز مالی داشته و به این و آن رو انداخته این راه را جلویش گذاشته اند که با گروه هایی از این دست همراه شود. احساس می کند مسلح هم هستند، سرد یا گرمش خیلی فرقی نمی کند، پسرک که شدیدا به ... نیاز دارد، و تمام استخوان هایش را درد گرفته، سیگاری دود می کند. و به آرامی راه خانه پیرمرد را به هم پالکیهایش(!) نشان می دهد. شک ندارد حتی اگر پیرمرد و پیرزن از خواب هم بیدار شوند، نمی توانند حریف این کفتارها شوند. با خود می گوید اینها که دیگر پایشان لب گور است، مال می خواهند چه کنند؟ و نمی داند پیرمرد به این می اندیشیده که شاید بتواند بعد از مرگش همسرش را به زیارتی، هرچند مشهد خودمان، بفرستد. شاید با پول همین چند گوسفند...

کفتارها به خانه پیرمرد می رسند و به راحتی و بی هیچ دردسری گوسفندان را از خانه می برند و ... پسرک نمی داند گوسفند ها را کجا می برند، فقط می داند تا چند دقیقه دیگر چند بسته اسکناس در دستانش خواهد بود.

 

سکانس چهارم: همان خانه دوم از همین بافران خودمان، صبح، داخلی، صدای خروس ها در دوردست

پیرمرد طبق عادت هر روزه قبل از طلوع خورشید به سراغ گوسفندان می رود تا آنها را وارسی کند، چه لذتی دارد خواب دم صبح، اما وی این لذت را سالهاست نچشیده و با آن بیگانه است.

پیرمرد درب آغول را که می گشاید...

 


بقیه این قصه را می توانید خودتان کامل کنید، قصه پر غصه ای که ای کاش فقط یک قصه بود، بلی، پسرک قصه ما یا پسرک های قصه ما، که پول حرام زیر زبانشان مزه کرده، به این کار زشت ادامه می دهند. کفتارهای قصه ما هم که خیلی حرفه ای تر از آن هستند که دم به تله بدهند. پیرمرد یا مردان قصه ما، هریک بار غم بزرگی بر دوش دارند، در چشم به هم زدنی، بر باد رفتن آرزوها، برای کسانی که هیچ راه جبرانی هم پیش رویشان نیست، غمی بیش از یک غم است.

مسئولین قصه ما هم که به مردم توصیه می نمایند بهتر است دربها را محکم تر کنند، گویا حواسشان نیست که دزدهای قصه ما دیوار هم خراب می کنند، درب که جای خود دارد.

 

چه باید کرد؟

این سوالی است که پاسخی بس طویل می طلبد، ولی بدون شک کارهایی است که همه می دانند باید انجام شود و انجام نشده است. در جامعه شناسی جدید، هرمی برای نیازهای انسان تعریف می شود که یکی از مهمترین پله های آن را امنیت تشکیل می دهد، امنیت در جامعه حتی از رفاه، خوراک و پوشاک و مسکن هم مهم تر است.

متاسفانه در بافران ما، امنیت زیرسوال رفته است و این حقیقتی است که نباید از آن چشم پوشید.

 

حقایقی از این دست که بلاشک این دزدان، تیم حرفه ای هستند، بلاشک دوستانی در بافران دارند، و بلاشک این دزدی ها قطع نخواهد شد، بلاشک مسلح(سردیاگرم) هستند، بلاشک فرداروزی اگر گوسفندی نباشد به سراغ دزدی های دیگر خواهند رفت، بلاشک...

از این دست بلاشک ها بسیار زیاد است، بسیار زیاد

 

و اما چند نکته:

اول آنکه حالا وقت آن رسیده که مسئولین فکری به حال فرهنگ رو به تهدید بافرانمان بکنند، بجد معتقدم هرچند عواملی چون بی پولی، بیکاری، مشکلات معیشتی و ... می تواند باعث اعتیاد یا دزدی باشد، ولی فرهنگ سازی از همه آنها مهمتر است، و چه لذتی دارد سر را زیر برف کردن؟ لذتی همانند خواب دم صبح...

فرهنگ سازی هرچند پیچیده است ولی در عین حال راحت است، اگر کاربلد باشید و باشیم، کاری ندارد، باور کنید، درست است بلند مدت است، ولی حداقل برخی از گام ها را بردارید و برداریم، کدام نهاد و مسئولی در بافران متولی ارائه یک پلان و نظام نامه فرهنگی است؟ چه اقداماتی در این راستا انجام شده است؟ روی سخن من با همه مسئولین و افراد رسمی و غیر رسمی بافران است.

 

دوم آنکه مسئولین فکری به حال اشتغال جوانان بکنند، هرچند زمزمه های کارخانه بیستون و راه اندازی آن زمزمه های خوبی است، اما مراقب باشیم کارخانه مان به جای به بافران کشاندن جوانان بافرانی، مهاجرین غریب را به بافرانمان نکشاند، به نظر اینجانب بایستی تا مدت زمان مشخصی جلوی هرگونه مهاجرت غربا به بافران را به روشهای مختلف بگیریم و برای این گفته دلایل مستند و محکمی دارم که در این کوتاه مقال جایش نیست.

بهتر است در زمینه معاش اقتصادی مردم، پلان مشخصی تدوین و جایگاه اجزای مختلف را مشخص نمود، به نظر من این پلان، از تدوین پلان طرحهایی چون حرم تا حرم ضروری تر است. همه مسئولین باید به میدان بیایند.

 

سوم آنکه چندسال قبل، در بافران دزدی هایی از این دست بود، افراد هم مشخص شدند، اما نمی دانم چه رودربایستی های باعث شد که این افراد چندان به سزای عملشان نرسند. شایداگر آن روز مجازات جدی برای این دزدبچه ها درنظر گرفته می شد، امروز شاهد این وضع نبودیم.

پیشنهاد اینجانب شناسایی افراد بومی دخیل در این دزدی ها در گام اول، و تادیب آنها به اشد نحو ممکن در گام دوم است، به گونه ای که درس ادبی باشد که در تاریخ بافران در سینه مردمان حک شود.

برای این شناسایی اصلا کار سختی در پیش نیست، یک بسیج جدی مردمی،حضور و گوش به زنگ بودن همه افراد، حضور جدی بسیج و نیروهای انتظامی در بافران، و گستردن دام هایی برای دزدان، شناسایی نقاطی که می تواند در معرض دزدی های بعدی باشد، و پیگیری سرنخ ها می تواند دزدان را به دام اندازد.

نیروی انتظامی نایین که بواسطه جایگاه استراتژیک شهر یکی از زبده ترین نیروهای انتظامی است، توان مقابله با این دزدان را دارد، و بدون شک در صورتی که برنامه ریزی مشخصی انجام شود خیلی زودتر از اینها می توانند خاطیان را به دام اندازند.

قضیه تا آنجا عیان است که من در میان مردم عادی شهرمان، گمانه زنی هایی را روی افراد مشخصی می بینم، مردمی که هیچ یک درجریان تمام ماجرا نیستند هم می توانند حدسهایی بزنند، هرچند اینها حدسشان است و حدس هم اعتباری ندارد، اما این حدسها نشان از آن دارد که یافتن خاطیان خیلی سخت نخواهد بود.

 

در پایان، دغدغه همیشگی خود راباز هم تکرار می کنم،آیا  وقت آن نرسیده که به جای اختلافات بیهوده در بین مسئولین، افراد ذی نفوذ و...، به فکر تدوین برنامه های بلند مدت و پلانهای فرهنگی، اقتصادی، عمرانی و خدماتی در بافران باشیم؟  اگر می خواهیم شهر شویم، مبادا به درد توسعه نامتوازن دچار شویم. چرا چشمانمان را همچنان بسته ایم؟ کدام نقشه راه فرهنگی، اقتصادی و ... تدوین شده است؟ کدام برنامه بلندمدت فرهنگی از سوی هر نهاد مسئول رسمی و غیررسمی در بافران تدوین شده است؟ آیا وقت آن نرسیده است که بیدار شویم؟

 

بابت زیاده گویی ام پوزش می طلبم. شاید بغض فروخفته ای بود که جایی جز اینجا برای سرگشادنش نبود.

و من الله التوفیق

م.ع.بافرانی