جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام


سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, مناسبت ها
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/19 ... 22:10 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

هرچند روزهای پایانی سال 1389 می باشد و همگان درگیر آماده شدن برای خوشامدگویی به سال جدید می باشند، اما دلم نیامد این موضوع را در همین سال صحبت نکنیم. این یکی دو روز فرصتی دست داد تا دست به قلم برده و دو سه نکته در باب طرح حرم تا حرم بافران به عرض برسانم.
ابتدا نگاهی به طرح می اندازیم:
آنگونه که اعلام گردید قرار است در این طرح زمینهای حسینیه تا پادرخت و بعد از آن تا فلکه ورودی شهر بافران، خریداری شده، و در این زمینها طرحهای ذیل پیاده گردد:

1- احداث بلوار حسینیه تا قدمگاه و سپس تا میدان ورودی شهر
2- بازسازی و تعریض شبستان حسینیه
3- بازسازی و در واقع دوباره سازی قدمگاه
4- ایجاد ساختمانهای خدماتی مانند شهرداری بافران  و فضای سبز و ...
5- ایجاد مجتمع تجاری و پاساژ
6- ایجاد سفره خانه سنتی و مهمانسرا
 
و امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشد.
طبق اعلام اولیه مسئولان، این طرح حدود 10 میلیارد تومان هزینه دارد و حداقل 10 سال به طول می انجامد.(طرحی که به گفته برخی منابع آگاه 10 میلیارد و به گفته برخی از منابع آگاه تر(!) 4.5 میلیارد هزینه دارد و از همینجا می توان به ریزبینی و دقت نظر طراحان پی برد... البته تفاوت زیادی که نیست، 4.5 تا 10، همه ش 5.5 میلیارد فرقشه ... چیزی نیست که ، الکی بزرگش می کنید!!!)
 
در ادامه تنها به صورت گذرا و کلی چندمورد پیرامون این طرح به عرض می رسانم:
اینکه طرحی فرهنگی در بافران پیاده گردد و زیرساختهای لازم برای پاسداشت و نگهداشت فرهنگ غنی بافران و بازتولید هویت تمدنی این شهر فراهم گردد، امری بسیار نکو و شایسته تقدیر و تشکر است. بی شک لازمه رشد درست و منطقی یک شهر، همین امر بوده و بازتولید و نگهداشت این فرهنگ غنی نیاز به صرف هزینه های اینچنینی نیز دارد.
خدای ناکرده هیچگاه نباید تجربه نایین تکرار گردد که سرمایه هایی چون مسجد جامع، بازار، قلعه، و منازل تاریخی و فرهنگ غنی این شهر همگی در راستای توسعه شهر فدا گردیده اند.
 
پس از پذیرش این که این دغدغه بسیار مقبول و شایسته تقدیر است اشکالات خاص و مهمی به طرح وارد می گردد که نیاز به توضیح کوتاهی دارند. مانند:
1-      تملیک و در اختیار گرفتن زمینهای این منطقه از صاحبان آنها، کاری نه تنها دشوار، بلکه شاید غیرممکن به نظر آید.

توضیح زیادی نمی دهم و هرکس در این گفته بنده شک دارد نگاهی به کتابخانه نیستانی و تکه زمین به تملک در نیامده آن، و یا نگاهی به عدم اهدای برخی زمینها به حسینیه که باعث کوچک و بلندی اضلاع آن شده بیندازد تا خود بخواند حدیث مجمل را ...

 
2-      این طرح درواقع مجموعه ای از چند طرح است که نباید آنها را با هم در قالب یک پروژه نگاه کرد:

طرح بازسازی شبستان حسینیه و پادرخت
طرح ایجاد مسیر و جاده و بازسازی ساختار و بافت شهری بافران در آن منطقه
طرح ایجاد مجتمع تجاری و پاساژ و سفره خانه
طرح ایجاد سایر ساختمانهای مورد نیاز مانند شهرداری و...

خوب، طرح اول که بازسازی شبستان و پادرخت است، بی شک لازم الاجرا بوده و توسعه روستا و شهر و کمبود ظرفیت این اماکن برای مراسمات عزاداری، لزوم چنین طرحی را برهمگان عیان می نماید.

 طرح دوم که بازسازی ساختار شهری مانند ایجاد بلوار و ... است و طرح چهارم مانند ایجاد شهرداری هم امری است که شاید الآن نیازی به آن نباشد اما در سالهای آتی (مثلا ده سال یا بیست سال بعد) شاید به آن نیاز گردد.( البته گمان نمی کنم اولویت جدی بافران باشد)

 اما طرح سوم که ایجاد پاساژ و سفره خانه است، این طرح در صورتی موفق می باشد که بافران به یک قطب گردشگری تبدیل گردد.

لازمه تبدیل بافران به قطب گردشگری آن است که یا آنقدر محیط باستانی یا طبیعی بکر و دست نخورده داشته باشد که توریست را از همه جا به خود جذب کند(مانند روستاهای شهرستان(!) خور) که بافران اینگونه نمی باشد.

و یا آنکه بر سر مسیر ترانزیتی و پرترددی باشد که فی الحال اینگونه است.

اما در آینده...

3-      صرف مبلغ ده میلیارد تومان برای چنین طرحی، نیاز به محاسبه سود و هزینه جدی دارد، چرا که بخشی از این مبلغ از بیت المال(و جیب دولت) و بخش دیگر نیز توسط خود مردم(و جیب ملت) تامین خواهد شد.
بار دیگر تنها سوال می پرسم:

اگر گمان کنیم ده میلیارد تومان یکجا آماده اهدا شده باشد هم، آیا عقل منطقی حکم می کند که چنین جایی طرف شود؟ چه می شود اگر این توان و هزینه مسئولان برای ایجاد دو یا سه طرح صنعتی و نیمه صنعتی در بافران مصروف گردد و از سود آن کارخانه ها برای انجام امور فرهنگی عمرانی مانند همین پروژه حرم تا حرم استفاده گردد؟ یا مثلا در مراسم بافرانیان خارج نایین به جای پرزنت طرح حرم تا حرم یک یا دو طرح صنعتی پرزنت گردد و با این کار از یک سو جمع کثیری از جوانان مشغول به کار گردند و از سوی دیگر سود آوری هنگفت این طرحها برای شهر می توانند هزینه های مورد نیاز برای طرحهای خدماتی و عمرانی دیگر را تامین کند.

سوال اینجانب از پیشنهاد دهندگان این طرح حرم تا حرم آن است که در ازای صرف 10 میلیارد تومان در شهر، چه چیزی عاید این مردم خواهد شد؟؟؟
آیا جوانان بیکار به شغل دائمی دست پیدا خواهند کرد؟
آیا سودآوری اقتصادی برای بافران ( و عامه مردم) خواهد داشت؟
آیا می توان عدد دقیق R.O.R این طرح را مشخص کرد تا بدانیم چند سال بعد این ده میلیارد تومان هزینه صرف شده به مردم بازخواهد گشت؟؟؟؟

حقیقتا چه چیزی عاید مردم خواهد کرد؟ این طرح با این عظمت که از آن توصیف گردیده است وبی شک در طی اجرا بسیار بیشتر از این مبلغ 10 میلیارد تومان هم طی این ده سال هزینه خواهد داشت چه دردی را از مشکلات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی شهر بافران برطرف خواهد نمود؟؟؟

یک محاسبه خیلی ساده می کنم

اگر فرض کنیم متوسط روزانه 100 نفر در تمام سال از بافران بازدید نمایند... (شاید این عدد برای نایین هم اکنون از 20 -30 نفر بیشتر نباشد) و هر نفر برای بافران 10 هزارتومان (بدون اضافه شدن درصد تورم و سود افزایش بهره پول) اضافه شود... می شود در سال حدود 365 میلیون تومان

ما فرض می کنیم 500 میلیون تومان (!!!)

یک محاسبه ساده می گوید بیست سال طول می کشد (بدون محاسبه تورم) تا این طرح بازگشت سرمایه داشته باشد...

آیا به نظر شما بیست سال برای بازگشت سرمایه طرح زمان مناسبی است؟

و از سوی دیگر این ارقام که اینجانب دادم اصلا و ابدا امکان ندارد و بسیار ایده آل است.

و اگر واقع نگریسته شود شاید بازگشت سرمایه این طرح بیش از 50 سال گردد...

آری 50 سال...

4-      به گمان بنده مهمترین دلیل پیشنهاد دهندگان این طرح برای بافران، وجود محور ترانزیتی و حجم بالای مسافر در کنار شهر بافران است که باعث می شود در ایام پر سفر آمار گردشگران فزونی یابد.

اما ...

نگاهی به خبرگزاری رسمی شبکه حمل و نقل کشور (تین نیوز) در این خصوص خالی از فایده نیست:

«تین نیوز: با بهره برداری از راه در حال احداث رامشه – ابركوه، ترافیك مسیر اصفهان – یزد- بندرعباس به این مسیر منتقل می‏شود.
 مهدی حافظ فرقان رئیس اداره راه و ترابری جرقویه با اشاره به این كه جرقویه 800 كیلومتر راه همسنگ و 250 كیلومتر راه روستایی دارد، گفت: این شهرستان به لحاظ قرار گرفتن در قطب كشاورزی، صنعتی و دامداری از ترافیك روز افزونی برخوردار است.
وی یكی از پروژه‏های مهم حوزه استحفاظی خود را پروژه مهم و در دست اقدام رامشه- ابركوه ذكركرد و گفت: این پروژه در مرز مشترك اصفهان – یزد قرار دارد كه با اجرای آن، ترافیك مسیر اصفهان – نائین - یزد كاهش می‏بابد.
رئیس اداره راه و ترابری جرقویه ادامه داد: 63 كیلومتر مسیر رامشه اصفهان -ابركوه یزد در استان اصفهان و 40 كیلومتر آن را در حوزه استان یزد می‏باشد كه كاهش40 كیلومتری مسیر ترانزیتی بندرعباس- اصفهان را به دنبال دارد.»

منبع لینک خبر را نیز قرار می دهم، هرچند پیش از این نیز اخوی گرام در این خصوص مطلبی را قرار داده بودند:
http://www.tinn.ir/vdcciiq1.2bq448laa2.html

(اخبار غیر رسمی از جدا شدن مسیر تهران یزد هم خبر می دهند که خبر کامل تر را به زودی به اطلاع خواهیم رساند...)

آری...

در حقیقت درحالی این طرح بدون دوراندیشی های لازم در حال اجرا است که نه تنها صرف این هزینه در حالت عادی نیز فایده درخوری برای مردم نخواهد داشت، بلکه با اجرای پروژه کاهش ترافیک جاده اصفهان یزد، عملا تمام ترافیک اصفهان بندرعباس (و بالطبع تهران نایین بندرعباس) به مسیر اصفهان ابرکوه یزد یا (تهران اصفهان ابرکوه یزد) منتقل خواهد شد.

با احداث این مسیر بخش اعظمی از ترافیک جاده نایین یزد که از کنار شهر بافران می گذرد کاهش خواهد یافت، و در این صورت به هیچ وجه چنین طرحی توجیه اقتصادی نخواهد داشت...

5-      اصولا طرح اینچنینی بسیار بلندپروازانه دیده شده است، احداث یک پاساژ در محدوده ای که عملا مرکزیت شهر نیز نمی باشد و در گوشه ای از بافران است، نشان از آن دارد که بسیار ایده آل دیده شده که مردم بخواهند سراغ این پاساژ بیایند. شاید نیم نگاهی به طبقه دوم پاساژ گل سرخ نایین که نیمه خالی افتاده است بد نباشد...

شاید نیازی به توضیح بیشتر نباشد. اینجانب نه تخصص خاصی در این خصوص دارم و نه وقت زیادی صرف جمع آوری مطالب نموده ام. اما با همین اندک مطالب در دسترس و طرح نکات کلی و همه فهم در این خصوص سوالی را از مسئولان محترم دارم:
 
آیا نباید در این طرح بازنگری های عمیقی صورت گیرد؟ آیا صرف 10 میلیاردتومان برای چنین طرحی در حالی که وضعیت جوانان جویای کار در بافران (که با کارگری کارخانه ها به خوبی خواهند توانست روزگار بگذرانند) نابسامان است امری معقول و منطقی است؟ چرا باید تمام توان اجرایی بافران به مدت ده سال بر روی این پروژه معطوف گردد؟

آیا نباید دوباره دید؟


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادداشت
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/19 ... 21:44 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

ضمن عرض تبریک سال نیامده غضنفر دلش برای نویسندگان وبلاگهای بافران شدیدا تنگ شده است .می خواهد آنها را از نزدیک ببیند و آشنا شود .

میگوید آقا حالا که این همه کوبیدیم وآمدیم حیفه که دوستانت را نبینیم

می بینم بنده خدا حق دارد .اینقدر تو آبدارخانه من دود چراغ خورد تا من مطلب بنویسم که خدا می داند.

میگم باشه غضنفر جان من امشب یک فرا خوان میدم تو وبلاگ که تو عیدی یکی از بچه ها سر خیر بشود و در یک مکانی مثلا مسجد جامع جند ساعتی همدیگر را ببینیم .

آشنا بشویم و عقلمان را سر هم که برای تعالی این روستای شهر شده چه باید کرد .

نوشته های همدیگر را نقد منصفانه کنیم .ببینیم که اصلا چه باید بنویسیم

یک محفل دوستانه .انسی با وبلاگ نویسان

اما خدا می داند من فقط یکی دو تا را می شناسم .به دلیل اینکه اینجا نیستم .اما فراخوان می دهم شاید ممد رضا زحمت این کار را کشید .

غضنفر خوشحال می شود ایوا..آقا ما پایه هستیم .هر چند ساعتی که طول بکشد .وظایف آبدارخانه هم به عهده من

دست گلت درد نکند که همه جا ما را شرمنده می کنی غضنفر .

ببینیم چه کسی یا علی را می گوید که من و تو یا حسینش را بخوانیم .


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, غضنفر
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/19 ... 16:54 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

یامقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل والنهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال

صحن چمن از شکوفه ‏ها رنگین شد
وز عطر اقاقیا هوا رنگین شد
 
در نغمه هر چلچله پیغامی هست
کای خفته روزگار ، فروردین شد

بهارمی آیدزیباتروآراسته ترازگذشته تانگارخانه زیبای جهان را زینت دهد

باگلهای زیباوالوانی که نگاه خسته هر رهگذررا مات ومبهوت وبارزترین برهان معادرایادآورشود

بابارانی بهاری  که پنجره نگاهمان راازکدورتها بشوید

بانغمه های چکاوکانی که سرودعشق ومحبت می سرایندوباپروازی عارفانه بیداری طبیعت رابه ارمغان آورند

بهارمی آیدبا ستارگان زیبائی  که شبهای آسمان دلمان راآذین بندند

بهارمی آیدباچشمه های جاریی به زلالیت اشک چشمان ملتمس به بارگاه حق جهت عفووبخشش

بهارمی آیدبانسیم عطرگلهای یاس ومحمدی تابوی غریب غربت راازتنمان بزدایدوبغضهاودلهای شکسته ومویه های پنهانی که درغم عزیزانی که سالهای گذشته درکنارشان بودیم واکنون جای خالیشان رانظاره گریم تسکین بخشد

آری بهارجلوه گاه جمال جانان است وفرصت سبزی است برتحکیم دوستیهاورفاقتها

دنیارابرایتان شادشادوشادی رابرایتان دنیادنیاآرزومندم

پیشاپیش سال نوبرهمگی بافرانیان عزیز بلاخص نویسندگان وبلاگ مبارک باد

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/3/19 ... 11:51 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

عصری خسته و مانده از گزلان  خودم را به نایین رساندم .انگار تو پیشانی چروک شده من نوشته اند .........

همگی رفتیم ویک خانه تکانی حسابی کردیم .شومینه را آماده کردیم و جایتان  خالی چایی منقل وهیزمی را نوش جان .

کلی حاجی نهال از اصفهان خریده بود و نشا کردیم .نهال گلابی وانگور وگیلاس و به و بادام و چند تا گل رز در رنگهای مختلف

گفتیم که باغ ویلا را آماده کرده باشیم که اگر دوستان منت گذاشتند و سری به بچه یتیم  زدند آبرو داری باشد .

آمدیم نایین و من یک راست گاز ماشین را گرفتم و آمدم بافران .

و با سعید بعد از نمی دانم چند سال بخچه را زیر بغل گذاشتم و عبای خدا بیامرز بابایی  را رو دوشم انداختم و از کوچه خاطره زدیم به حمام در مسجد آینه .

حمامی که برای من خاطره ها داشت ودارد .

کنار تخت سمت راست نه از خدابیامرز حسین حمامی خبری بود ونه از خدابیامرز علی حمامی و نه از نوه ونتیجه های آن عزیزان .

تو رختکن دم کرده چند تا جوان مشغول پوشیدن لباس که من هیچکدامشان را نمی شناسم

سلامی می کنم از میان جمع جواب سلامم را یک نفر می دهد .ظاهرا می شناسمش .اما متاسفانه پیری ودوری و فراموشی بد دردی است .نام او را به یاد نمی آورم .

حال و احوال .

کیایی  پور  ممد آقا ؟

توضیح می دهم که بازنشسته شدم و فعلا  شهردار زنجانم .

پور ممد آقا یک کاری برا خویت دس وپا کر گو آدم بیکار دیونه بو .

یک ماشین هگیر و مسافر کشی ایکر یا تو یک آژانس .....

چه جوابی دارم که به این بنده خدا بدهم ...........................................

تعارف می کند که

ایگه چرک داری رختوم ور ویچی

از او تشکر می کنم .

سعید من می شناسمش ولی اسمش یادم نیست .وسعید می گوید جواد محمود بود .

داخل حمام غوغایی است .تا دلت بخواهد از این بچه های چره .که متاسفانه هیچکدامشان را نمی شناسم .

رطوبت گرم بدنم را به حال می آورد ومشت ومال سعید خستگی امروز را از تنم بیرون می کند .

پشتم را می ذارم رو موزاییک های کنار تخت حوضجو به یاد سالهای قبل که آنقدر گرم بود که چند دقیقه بیشتر طاقت نمی آوردی ولی انگار از آن گرما خبری نیست .

تنم را به آب گرم دوش می سپارم و می آیم  روی تخت می نشینم

هنوز سنت قدیمی پا برجاست .تعارف کردن برای چرک همدیگر

لیف زدن همدیگر . مشت و مال  همدیگر

اما حمام حمام قدیمی نیست .درب دوشها آلومینیم زنگ زده .دوشها درب وداغون .کاشیکاری که مپرس .و نه از کانادان و......

با خودم میگم که خرج این حمام مگر چقدر می شود .

در مقابل هزینه هایی که ................. . این هزینه اصلا پرت بعضی از بودجه ها نمی گردد.

در عجبم برای مردمی که برای نهار تاسوعا وعاشورا نزدیک بیست هزار پرس غذا می دهند آنهم بی ریا و صادقانه و با عشق واخلاص

اما  حمام عمومیشان  به این روز افتاده است .

درست است که اکنون در بیشتر خانه ها حمام وجود دارد وشاید master room

حمام درب مسجد کجا و حمام داخل خانه کجا .

من نمی دانم از چه کسی و از چه ارگانی باید خواهش کنم .تمنا کنم که فکری بکنند

هم برای بازسازی و هم برای هزینه های آب وبرق و گازش در عصر یارانه ها .

حداقل من با توجه به تخصصم میدانم که هزینه آن آنقدر نیست که نگران کننده باشد و نتوان از عهده اش بر آمد.

همت کنند همه یاران .خیرین .شهردار محترم .شورای شهر گرامی .نماینده بسیار محترم که قولش را نیز داده بود....

و همه آنان که دل می سوزانند برای ولایتشان .

از هر کس توقع نداشته باشم خدا می داند از دکتر حسنی نماینده محترم توقع دارم به عنوان نماینده این مردم و کسی که هنوز تبلیغات انتخاباتیش روی دیوار این حمام خودنمایی می کند و به عنوان عضو کمسیون بهداشت و نیمچه قولی که داده بود به قول خود عمل کند .به خدا حیف است .اگر درب این حمام بسته شد بعدا تاسف خواهیم خورد. 

و وظیفه خود می دانم که خدابیامرزی و فاتحه ای بخوانم برای خدابیامرز حسین حمامی و فرزند ناکامش و همسرش و همچنین خدابیامرز علی حمامی وهمسرش که بسیار زحمت کشیدند و خون دل خوردند تا این حمام باقی بماند .در آن زمستانهای سرد ودر آن تابستانهای گرم کنار تون  حمام

خداوند همگیشان را بیامرزد.

..............................................................................................

خود را کنار بخاری تخت همشیره رها می کنم و لب تابم را روشن می کنم

خدا را شکر که غضنفر همراهم نبود وگرنه آبرو برایم نمی گذاشت .

ما کلی برایش  قمپوز در کرده بودیم که روستایمان شهر شده است.خیابان فلان بازگشایی شده است .بلوار ورودی و فلکه درختکاری شده است.طرح حرم تا حرم کلید خورده است و بافران شاید ..... گردد   و .....

اما باز با خود می اندیشم ، مگر بازسازی  این حمام چقدر.........

آری مگر بازسازی  این حمام چقدر......


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/19 ... 9:51 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام

راستش این پست آخر سال 89 نیست... انشاءالله آخرین پست و وداع با این سال را با یه پست دیگه و یه کم هم جنجالی خواهم داشت...


یه مدت چند روزی ماموریت کاری بودم، اصلا فرصت نکرده بودم وبلاگ را بخونم


خوشحالم که دوستان، بالاخص آقای فروزان حضور دارند، سرکارخانم عرب بافرانی، بنده هم به رسم ادب خدمت شما و خدمت سایر نویسندگان وبلاگ سلام و درود عرض می کنم


عید هم پیشاپیش مبارک


انشاءالله فردا پس فردا با آخرین پست در خدمتم


التماس دعا

یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/19 ... 0:15 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد، و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

" از من چه می خواهی؟ "

ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم خانم عرب بافرانی در 2011/3/17 ... 12:24 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

دریای سبز چشمانش

از آنجا که فردا اگر خدا بخواهد عازمم.گفتم برای حسن ختام کلامم در سال ۸۹یادی کرده باشم از معلم بزرگ شهادت روستایمان به نیابت از تمامی شهیدان آن آرامستان پاکیها . شهید احمد امامی

متن ذیل را در رمضان نوشتم ولی منتشر نکردم .گذاشتم برای شب عید .که عیدی باشد از من برای آن یار صمیمی و رفیق همراهم .آن یار دبستانی با وفای مکتب آزادگی و حریت وایمان .آن انسان کامل .آن برادر و اخوی دوست بسیار نازنین وبزرگوارم حاج محمود و فرزند آن مادر که سیمایش درست شبیه سیمای مادر من است  ..........ا  

 قرار نبود که من نامقدس، با  قلمم، برای مردی بنویسم که خود برای مرثیه ها ودردهای من  می گرید .

اما از باب وظیفه و وامی که بر دوشم  حس می کنم ، چندین بار نشستم ،ونوشتم، واز شما چه پنهان آنگونه که دلم می خواست وحق احمد بود ، نبود .

  این بود که .....

تا اینکه به خود امید واری دادم،که بنویسم .هر چه را از دل بر می آید، می نویسم .شاید بر دل نشیند.

که نوشتن برای مردی که در اوج می باشد، از زبان و قلم مردی که پیری وروز مرگی گرفتارش کرده است، بسیار سخت است .

اما چاره چیست ؟

اگر تمام واژهای دوست داشتن و کلمات زیبای خدا، در دفترچه های خاطرات دلم واندوخته هایم به کمکم بیایند، باز احساس حقارت می کنند در برابر نام دوست داشتنی احمد .

دلم می خواهد واژه ای مقدس بیا بم ودر برابر نامش قرار دهم، اما هر چه کنکاش کردم واژه ای صمیمی و دوست داشتنی تر از شهید نیافتم.

که احمد شهید همه تاریخ است و احمد قلب تاریخ است .

مردی از تبار ابوذر .از صحرای ربذه خواستن . فرزند  ام ذر ، آن مادر همیشه تاریخ  و زینب زمانه .

و جاری در کویر همیشه خواستن .

بریده از تثلیت  زر، و زور و تزویر .

وشاگرد معلم کویر (علی بزرگ ) که این درس  را به درستی از او آموخت،"که اگر می توانی بمیران ( جهاد)وگرنه بمیر( شهادت )".

واین دانشجوی واحدهای عرفان ومعلم معرفت، در آن محرم خونین که شب پرستان به کبوتران شبیخون می زدند، ومزدوران استکبار، تخم نفاق و برادر کشی را در بیابان عراق می کاشتند، مردانه و همچون امام وپیشوای بزرگ خویش حسین بن علی (ع ) بر سیاهی نفاق وشب پرستان تاخت، تا روز روشن را برایمان ارمغان بیاورد.

تا فریاد بر آورد با بانگی حزین ، اما شیرین که:

پسر فاطمه : هستند کسانی که صدای" هل من ناصرت" را با جان می شنوند، وبا قطره های خون خویش حمایتت می کنند .

که تا ظلم وتجاوز هست ، مبارزه هم هست ، و تا قیامت صدای نوه پیامبر بر  ضمیر دلهای عاشق ،که

کل یوم عاشورا

کل ارض کربلا

وکل شهر محرم.  

حسین عزیز .می دانم ومی دانیم که در آن محرم خواستن، چرا از کنار کوه جبل الرحمه حج را نیمه تمام گذاشتی وبه سوی سرنوشت شیرین خویش به کربلا رسیدی ، و فریادت را به گوش همه عصرها وهمه نسلها رساندی  .

    وتو ای حسین ، ای  وارث آدم ، وارث پیامبر و علی ، چه زیبا به جهانیان آموختی که: همه زمینهای خدا     کربلاست  .

 و هفتاد و دو اسماعیلت را در کربلا به منا بردی ، و نماز طواف نسایت را در پیرامون خیمه های اهل بیتت در کربلا به جای آوردی. تا به دنیا بیآموزی و بفهمانی که تا وقتی یزید هست ، تا وقتی ظالم هست ،گشتن بر گرد خانه خدا یعنی گشتن به دور خانه و کاخ یزید، و تا یزید هست ،جهاد است و شهادت .

تا عثمان هست وکاخ سبز دمشق ،ابوذرها می خواهد واستخوان شتر و تبعید  به ربذه .

اگر به درستی می دانستیم که حسین فاطمه چه کرد ، اگر فلسفه قیام او را می فهمیدیم  ، به خدای ابراهیم دست از طواف بر می داشتیم و به منا می رفتیم . به قربانگاه می رفتیم . تا به همه تاریخ  ثابت کنیم که در مکتبی که شهادت هست اسارت معنایی ندارد.

احمد ما هم از یارانی بود که حج خویش را نیمه تمام گذاشت و مدارک اسم ورسم دار مهندسی و.... را رها کرد و وارد دانشگاهی شدکه استادش حسین (ع ) بود  و واحدهایش شهادت .

والحق که دروس عشق را به درستی آموخت، ودر امتحان نهایی دوست داشتن ،رو سفید از آب در آمد.

و چه زیبا بود در آن شب تاسوعا،که برای امتحان فردایش آماده می شد .شبی که انگار  باران می آمد، وهر قطره اش، قطره ای بود که برکویر خشک وتافته ،در کام دانه ای ،درخت سوخته ای ،وجان عطشناک مزرعه ای فرو می افتاد و رویش وخرمی باغ وگل سرخ را نوید می داد.

قدسیان پیرامونش حلقه زده بودند و فرشتگان در آغوشش می کشیدند .

عرش کبریایی شده بود ،نور بود و نور .

فرشتگان در یافتند که  فضیلت انسان نمایندگی خداوند بر زمین است.

حوریان برای در آغوش کشیدنش از همدیگر سبقت می گرفتند.

فضا ومکان سرشار از نور بود و تمام کلمات خدایی .

خیمه ای پر از نور .پر از عطر یاس سپید .

پر از خواستن ،عشق ،دوست داشتن .

سرشار از نام مهدی (ع).

احمد کلامش را با حدیث قدسی آغاز و با واژه هایی ادامه داد که توان نوشتن آن برای هر کسی میسر نیست

پایان نامه اش را نوشت وبا قطره قطره خون سرخ خویش، در روز بعد امضا نمود.

تا برای همه دانشجویان وحتی استادانش همچون چراغی راهنما باشد برای ادامه راه .

رفت و رفت .تا به اوج رسید.به قله های بلند انسانیت ،که برای به خدا رسیدن به جای شناخت وعشق کوشید تا خدایی شود.

معراجی رسول گونه

رفت تا به خدا رسید .

رفت وخدا گونه شد ، به خدا پیوست، در قصرهای نور ،عرفان ،ایمان ، معرفت وخداشناسی .

رفت تا شهید شد.

که شهادت مرگی نبود که دشمن بر او تحمیل کرده بود،شهادت مرگ دلخواهی بود که احمد با همه ی آگاهی وهمه ی منطق وشعور وبیداری و بینایی خویش خود انتخاب کرده بود.

شهادت را برگزید،"که شهادت جنگ نیست ،رسالت است ،سلاح نیست ،پیام است ،کلمه ای که با خون تلفظ می شود".

همراه با قبیله طائف ،اما نه پیرامون خانه خدا ،که اینبار در کنار خدا ، روبروی خدا . در ضیافت خدا .

همراه با هفتاد ودو یار صمیمی امامش  وهمراه با هزاران هفتاد ودو تن جبهه های شرف وانسانیت و آزادگی .

در آغوش پسر ام البنین ، همراه او، به میهمانی مولایشان ،عشقشان، مریدشان ، حسین (ع )در یک روز ، در یک زمان ، ودر یک تاسوعا ودر یک محرم .

فرشتگان در آغوشش کشیدند،حوریان ترنم عشق برایش سرودند، و  سمفونی دوست داشتن را .ومعراجش را کامل نمودند.

از کربلا تا کنار حوض کوثر.

در محرم جبهه ها ی ایران در تاسوعای حسین (ع ).

تا کهکشان عشق وخواستن ودوست داشتن .

که احمد "گستاخی آنرا داشت که تقدیر را بشکند و خود بر پیشانی خود بنویسد".

همچون درخت ای  از کویر رویید ودر آتش ، به برگ وبار نشست.

که می دانیم همچون ابراهیم آتش بر او گلستان شد.

........................................................................................................................................................................

 اینک   احمد در میان ما نیست .پرنده ای بود که پرواز کرد ، پرنده ای که  رفتنی است .

 اما یادش .خاطراتش . دریای سبز چشمانش و اندیشه های سبزش در تمام لحظه های ما جاریست .

در آرامستانی که به بزرگی همه پاکی هاست ،جسم خاکیش را به امانت داریم ،و فرشتگان خدا  روح ملکوتی او را .

وچشمانی که در آن قاب تربتش  نظاره گر همه ماست.

و نظاره گر همه  تاریخ.

نظاره گر همه عصرها ونسلها .

و نظاره گر برمردانی که روزمرگی ودرد نان و ....................................................

اما من، سوای همه یاران خویشاوندی عجیبی با او دارم و داشته ام.

که او از نسل سوخته من و مادرم  بود ، از خانواده ای بزرگ وروحانی.

خویشاوند نزدیک مادرم .

چشمهای سبزشان

چشمهای دوست داشتنی و خواستنیشان. 

چشمهایی که من به این چشمها بدهکارم .

برایشان بسیار گریسته ام.

از آن سحرگاه سرد زمستان کویر ،که با اتوبوس خودم را برای مراسم احمد رساندم، و در سه راه خواستن کوچه خاطره دیارم ،حجله گاهش را دیدم، و با هم گریستیم،

 تا امروز که با آن عکس وعکس های مراسمش و عکس چشمهای مادرم  که شبیه چشمهای اوست می گریم

که جز این چاره ای  ندارم.

بسیار تلاش کردم تا او را ، و خاطرات او را، در صفحات مرثیه ودردهایم که برای دوری از خانه پدری می نگارم وارد کنم، اما می بینم که او والا تر وبالاتر از آن است که داخل نوشته های من بیاید .

که سرنوشت احمد ،"متنی نبود که خود نداند وبه دست نویسندگانی بیفتد،او می دانست وسرنوشت خویش را خود نوشت" .

بگذار احمد را در غربت آرامستانش از دریچه ای که از خلیج به سوی خانه پدری گشوده ام ببینم .

برایش مرثیه نداشته وندارم که او نیاز به مرثیه ندارد.

این ما هستیم که نیاز به مرثیه داریم وبه قول علی بزرگ "جا دارد که دنیا بر ما زبونان مظاهر ذلت وزبونی بخندد ،که عزادار آن عزیزان مظاهر عزت وشرف  باشیم"

بگذار احمد را از زوایای چشمهایش ببینم.

چشمهایی به وسعت همه پاکیها.

همه خواستنها.

همه دوست داشتنها.

همه دریاها و اقیانوسها .

من به این چشمها وام دارم. 

من او را برادر خود میدانم.

چشمهای قشنگ مادر او درست مشابه چشمهای  مادر من است.

صورت مادر او درست شبیه  صورت مادر من است.

من به این چشمها واین صورت و این مادر ........

که مادر احمد مادر من است

ومادر من مادر احمد است

با این تفاوت،که مادر احمد مادر شهید است و مادر من مادر یتیم.

جانماز ترمه مادر احمد بوی یاس می دهد،و جانماز مادر من چندین سال است در صندوقچه قدیمی خاک می خورد........

من با احمد ومادرش ومادرم و چشمهایشان داستانها داشته ودارم.   

و گریه هایم را هر بارکه درکویرم ، با دیدن چشمهای مادر احمد ، بر گونه هایم جاری  می کنم.

به یاد مادری که شهیدی همچون احمد دارد.

بیاد زینبی که پیام رسان عاشورای فرزندانش می باشد  .

این مادر ،آینه افتادگی ،عاطفه وپارسایی .

ای کاش فرصتی دست میداد تا به کویر بیایم و در گلزار شهدا، در آرامستان احمد ومادرم، گریه ها وشیونها کنم .

خدا کند،  به یاد مادرم، به یاد احمد ، هزاران بار دیگر مادر احمد را ببینم .

هر روز وهرشب  .هر بامداد وهر شامگاه.

هر روزی از ماه، و هر فصلی از سال.

چشمهای سبز احمد در آن عکس رنگی آرامستان گلزار بالای تربت پاکش.

چشمهای سبز مادر احمد، در آن خانه به  ظاهر  خالی از احمد، اما همه جای جایش بوی احمد .خاطرات احمد .یادمان احمد .عطر احمد ، نسیم احمد.

چشمهای سبز مادرم.

چشمهای سبز برادر دوست داشتنیش،  حاج محمود

خدا کند که بیایم 

وبر دریای سبز چشمانشان ، بوسه زنم.  خدا کند .....

                                                                                      


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/16 ... 19:1 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 چند روزی که کرکره را پایین کشیدم و رفتم کمک دختر حاجی و خرید برای این یار دیرینه ام غضنفر.تا شو سال ماه نویی این مرد را نو و نووار کنم .کلی حال کردم .

درسته که کلی هزینه کردم ودلارها را هزینه، اما ارزشش را داشت .

چقدر این غضنفر را با کلاه مشهدی و پیراهن یقه کوتاه و تومان دبید ببینم .

رفتم و دلم را به دریا زدم و بردمش تو فروشگاه بیر گاردین و یک دست کت وشلوار اورجینال مارک دار با یک کروات  خوشکل ویک کفش تمام چرم و یک پیراهن مارک دار برایش جور کردم که وقتی از اتاق فیتینگ روم  بیرون آمد، نه  من ونه عیال و نه بچه ها هیچ کدام نشناختیمش .

عیال به شوخی گفت ،غضنفر خودتی ؟.

و غضنفر کنار آینه تمام قد می ایستد و با لحن شیرین خود می گوید

- خدایی آقا ما هم عجب تکه ای بودیم و خودمان خبر نداشتیم .

آره مش غضنفر همه چیزت اوکی هست الا یک جات .اگه گفتی ؟

غضنفر دستش را لابلای موهای ژل زده اش می برد و مثلا می خواد وانمود کند که دارد فکر می کند .

اما جوابی نمی یابد .

خنده ای می کنم و بهش می گم ،غضنفر اگر یک ذره این گاگولت را به کار می انداختی دیگه حرفی نداشتی .

مگه من چه کرده ام آقا ؟

هیچی .اگر من که نبودم می رفتی تو نوبت بلیط قطار الان شب عیدی اینجور آلا خون والاخون نبودیم .

با این ماشین که به اندازه یک قوطی کبریت جا داره راه نمی افتادیم تو این جاده .بین این همه کامیون وتریلی ۱۸چرخ که رحمی به ماشینهای سبک نمی کنند.

غضنفر آهی می کشد و می گوید آقا به خدا تقصیر من نبود .این آقا زاده پیرو نشد .

حالا هم طوریش نشده .با ماشین را می افتیم و یواش یواش می ریم .یک مقداری هم مهدی کمکتون می کنه تو رانندگی و بقیه  ..

یک جوری می ریم .زیاد سخت نگیرید .

همینکه می ریم و انشا...برف می بینیم .روستای شهر شده را می بینیم .بغل فلکه گل و گل کاری شده عکس یادگاری می گیریم.دوستان وآشنایان را می بینیم .عیدوت نوبارک به همدیگر می گوییم .تور مصر می رویم .تور گور آباد و حسین آباد وقادری و یکه درخت

ارزشش را دارد .

آقا می ریم تو کوچه خاطره .دوربین را هم بر می داریم و عکس می گیریم .خیلی هم عکس می گیریم .

آقا امسال اگر خدا بخواهد داغ دل  چند ساله را در میاریم .کی به کی .

باشد غضنفر حالا که تو اینگونه می خواهی من هم موافقم

اما شرطش اینه که تو باغ ویلای  گزلان تنهایم نگذاری .که چایی با آتش یک چیز دیگه هست

رو چشمم آقا. جان طلب کن  .چایی هیزمی و زغالی که قابلی ندارد.

غضنفر کت وشلوارت را بیرون بیار تا بدم خیاطی سر کوچه و پاچه شلوارت را بیذارند تو که اندازه قدت بشه .  رو چشمم آقا.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/16 ... 13:33 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 در هفته درختکاری بافران نیز شاهد کاشت درخت توسط مسئولین شهرستان(امام جمعه محترم نایین، فرماندار، فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی و روسای ادارات و ارگان های دولتی)بود.

در این مراسم که شهردار، اعضای شورای شهر و اهالی خوب بافران نیز حضور داشتند بلوار ورودی شهر و میدان امام علی(ع) درخت کاری و گل کاری شد.

با سپاس از وبلاگ نسیم بافران

......................................................................................................................

مبارکتان باشد هفته درختکاری وکاشت درخت و گل در بلوار ورودی و میدان امام علی (ع)

دست گل همتون درد نکند .عجب کاری کردید.

از قدیم گفتند در باغ را که باز می کنی تا ته آن پیداست

و چه زیباست که در باغ بافران در بلوار ورودی و میدان امام علی گل وگل کاری شد .چمن افریقایی کاشته شد و انشاا..تا چند سال دیگه خیابان اصلی نیز به گل وسبزه آراسته می گردد

تا انتهای باغ پر از گل و بلبل باشد.

خدا را چه دیدی .از کرم خدا که کم نمی شود .انشاا..برف میاد .وش میاد و این درختها و گل ها، هم  به بار می نشیند .شمال را در روستایمان خواهیم دید .

چرا پاسپورت بگیریم و کلی هزینه خروجی و دلارهای گم زبونی را بدیم دست یک مشت عرب خلیج نشین .

میایم تو روستای خودمان .(ببخشید شهرمان .دست خودم نیست )و اونجا خرج می کنیم

عوارض ماشینها را می دیم شهرداری که قولش را داده ایم و انشاا..شهردار خوشکلمان برچسبها را آماده کرده است .

تور می زاریم .تور یک روزه وچند روزه .تور شتر سواری و.....سواری

به یاد گذشته ها .به یاد همه دوران

من که گفتم اگر خدا بخواهد وبیذارند به زودی بافران دبی می شود و شما به من خندیدید.

نگذاشتید این بچه یتیم آرزویش را بگوید .

در هر حال صرف نظر از شوخیها وطنز من دست همگی آنهایی که زحمت کشیدند وگل و گل کاری کردند درد نکند .

از کوچک وبزرگ تشکر وقدردانی می کنم .

به محض اینکه آمدم به ولایت ، تو فلکه توقف می کنم وکنار آن یک عکس یادگاری می گیرم .

و مجددا از دوستان وبلاگ نسیم بافران تشکر می کنم که با اجازه اشان عکسها را ازش استفاده مجدد نمودم .

دست گل همگی درد نکند .و امید که شو سال ماه نویی خوش در انتظار همه  باشد .وهمچون گلهای میدان با طراوت باشید اما عمرتان عمر گل نباشد.

انشاا...و هزارن بار انشاا...


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/16 ... 12:56 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 چهارشنبه سوری از سنن قدیمی ایرانیان است.

 در شب آخرين چهارشنبه سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن : « زردي من از تو، سرخي تو از من » بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند.

 تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزه کهنه اي از پشت بام خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند.

 اسفند دود کردن و آجيل خوردن، فال گرفتن، فال گوش ( در کوي و گذر به حرف عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفال زدن. ) و قاشق زني ( معمولا زنان روي خود را مي پوشانند و با قاشق، يا کليد به خانه ها در مي زنند، صاحب خانه شيريني، ميوه و يا پول در ظرف آنها مي گذارد). نيز از باورها و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است. اين رسم ها و باورها در شهرهاي مختلف با يکديگر متفاوت اند.

 با برگزاري مراسم شب چهار شنبه آخر سال يا چهارشنبه سوري، که در بر دارنده رسم هايي از فرهنگ عامه است، مردم به پيشواز نوروز مي‌روند. در این میان حتی ناپدید شدن خانه‌های قدیمی و زندگی آپارتمانی، دسترس نبودن  بوته و هيمه ( به علت استفاده از گاز و برق به عنوان وسيله حرارتي )، در اختيار نداشتن کوزه و پشت بام و فضاي مناسب جلوي در خانه و دگرگوني هاي ديگر فرهنگي، هم نتوانسته این سنت قدیمی و دیرین را کمرنگ کند. مراسم چهارشنبه سوري هنوز چهره نمادين خود را علیرغم تمامی دشواري، به ويژه در شهرها و محله هاي سنتي نگه داشته است. 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/15 ... 20:21 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

همه می شناسیدش ،نیاز به معرفی ندارد .خرد وکلان .بچه های امروز .یاران قدیمی .کوچک وبزرگ .

هر کس برای هر مناسبتی گذارش به مسجد آدینه بیفتد.

همه شاید از دستش استکان چایی مسجد آدینه را گرفته اید .و نوش جان کرده اید .

از زمانی که یاد دارم و خاطراتم کمک می کند این مرد را در مسجد آدینه دیده ام ، در هر مناسبتی و برای هر جشن وعزاداری.

سماورنفتی و منقل زغالیش ،حکایت از یک چایی درست وحسابی دارد .

نمی دانم اکنون که آبدارخانه مسجد به محل قدیم اتاق سید گلم وگلم انتقال یافته است باز خبری از زغال هست یا نه ، و شاید به یمن تمدن جدید سماورها نیز گازی شدند و منقل وزغال به تاریخ پیوسته است  .

اما من او را با سماور نفتی ومنقل وآتش وزغال  می شناسم .

مرد خدا پرست و مسجدی، کسی نیست جز

علی اکبر مروارید

و چه اسم زیبا وبا مسمایی  پسوند اسم مبارکش می باشد .احتمالا نام مادر والا مقامش می باشد .و چقدر سلیقه داشته اند که این نام زیبا را بر گزیده اند آنهم در آن سالهای بسیار دور و گذشته .

به راستی که مرواریدی است که در صدف با برکت مسجد آدینه سالها خوش درخشیده است .و همچنان می درخشد.

و هزاران بار آفرین و هزاران بار سلام وصلوات بر پدر ومادری که چنین فرزندی دارند.

خدا را شاکرم که هر بار توفیق آمدن به دیارم را دارم وافتخار آمدن به مسجد آدینه ، این مرد بزرگ را زیارت می کنم و یادی از مرحوم پدر.

خدا می داند که هر بار در مسجد ودر کوچه و یا مناسبتی او را می بینم یادی از مرحوم ابوی می نماید و خدا بیامرزی همراهش .

که دوست بسیار صمیمی پدر بود .آن زمان که مادر هجرت کرد و پدر تنهای تنها شد و ما نیز بنا به جبر زمانه خلیج نشین بودیم و پدر در اتاقی که هنوز به نام اتاق بابایی هست در خانه همشیره سکنی گزید، این مرد دوست داشتنی مرتب به او سر می زد و دلتنگیها یشان  را با هم قسمت می کردند .

هر بار به سراغ پدر آمدیم از فیض حضور این مرد در کنار پدر لذت می بردیم  .

که الحق صله رحم را به درستی انجام داد.

مردی ساده زیست .بی پیرایه وبی آلایش .

مرد خدا وکار و زحمت وتلاش

مرد خدا ومسجد وخدمت

مردم دار ومردم دوست .دوست داشتنی و صمیمی وبا وقار .

مرد عرصه محرومیت  ورنج .

هنوز که هنوز است با وجود کهولت سن ،خدمتگزار صدیق مسجد آدینه و آبدارخانه با صفای آن می باشد.

بزرگ .آری بسیار بزرگ .قانع و بسیار قانع .

مرد سالهای  مرارت و رنج و خون دل خوردن .

و به جرات می توانم گفت ، مردی که همه دوستش دارند وبرایش احترام ویژه ای قائلند .

و من به عنوان فرزندی از کویر وآن روستا .وبه عنوان فرزند پدری  که همیشه مدیون صله رحم این بزرگوار بود و به بهانه پاسداشت وبزرگ داشت نام این مرد که همیشه در صفحه وضمیر خاطراتم خوش درخشیده ومی درخشد وظیفه خود می دانم که دستهای زحمتکش این خادم بی منت وبی ادعای مسجد آدینه  را هزاران بار ببوسم . و ببویم .

از صاحب مسجد آدینه می خواهم تا این خادم خانه خویش  را به سلامت بدارد واز گزند حوادث محفوظ تا سالهای سال از وجود پر مهرش بهره ببریم وفیض .

و خانواده معززش را در پناه با کفایت خویش محفوظ بدارد. 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/15 ... 11:24 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 دنیا هیچگاه این مادر را فراموش نخواهد کرد

 
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند.

زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند.

چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه – چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.
نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:

عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/14 ... 14:59 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

غضنفر صبح زود بیدارم می کند

آقا چقدر می خوابی ؟

لنگ ظهر است .همش خواب .همش خواب

بیذار بخوابم .خسته ام .

آقا بلند شو که این چند روز که دست کشیدی از این دنیای مجازی ماشا...این نویسندگان وبلاگ کولاک کردند .غوغا کردند

مگر چی شده غضنفر؟ .من که خداحافظی  موقت کرده بودم .

قرار بود سایر دوستان زحمت ما را بکشند .

ای آقا دوستان هم مثل اینکه مثل شما خیلی گرفتارند .

بلند می شوم .

آبی به سر وصورت می زنم .ریشی صفا می دهم و یک چای دیشلمه گرم و داغ را از دست غضنفر می گیرم و می فرستم کف حلقم .

وبلاگ را می آورم .هنوز متن خداحافظی من درج است .یعنی غضنفر تو این مدت .....

غضنفر لبخندی می زند و می گوید فقط سه تا مطلب .یک عکس از برف بافران .یک مطلب راجع به جاده یزد-نایین و یک عکس به مناسبت ... .

من که گفته بودم وخواهش کرده بودم که دوستان زحمت مرا تو این چند روز بکشند .

آمار بازدید کنندگان را می بینم سرم سوت می کشد .

بابا ای ولا

غضنفر می خواهد شیطانی کند .به او اجازه نمی دهم

خودم جواب سوال نپرسیده اش را می دهم .

شاید اونها هم مثل من وتو گرفتار شست وشوی عید وخانه تکانی بودند .

شاید اونها هم مثل ما شب عیدی گرفتار خرید و .....بودند و صدها شاید دیگر .

غضنفر بد جوری نگاهم می کند .همه چیز را می شود از چهره اش خواند

آقا درسته که تو این مدت ما رفتیم کمک حال دختر حاجی و ظاهرا کرکره آبدارخانه را کشیدیم پایین ولی خدایی شما که در هر فرصتی نشستی و نوشتی و کلی مطلب آماده کردی برای سال ۹۰.

درسته که تو وبلاگ قرار ندادی .اما ......

چه می شود کرد غضنفر .

بچه ها هم کار دارند وهم کاسبی .

اونا که مثل من وتو بازنشسته نیستند .که دست از دنیا و دلار وپوند ودرهم کشیده باشند .آنها می خواهند زندگی کنند و زندگی هم که خودت می دانی خرج دارد.وخیلی هم خرج دارد تو اوضاع و وضعیت کنونی و ..

الان که مثل قدیم نیست که تخم مرغ را بخری دانه ای دهشاهی .الان همین تخم مرغ ناقابل را تو بندر می دهند دانه ای ۲۰۰تومان ناقابل .حالا تو بافران شهر شده چند است من نمی دانم و....ر

همین آبدارخانه فسقلی ما غضنفرخان ، تو که سرت تو حساب وکتاب است ماهیانه چقدر خرج رو دست ما می گذارد.؟

خدایی تو بگو ؟

تو که endاقتصاد ومدیریتی

و لیدر مدیریت بحران  

غضنفر به عنوان تایید حرفهای من سکوت می کند اما سکوتی معنا دار

طوریش نیست غضنفر .من دوباره آستین ها را بالا می زنم .کرکره را بالا می کشم .

اگر چایی کیلویی فلان است وقند کیلویی بهمان که خودت خوب می دانی کوپنهای آن نیز بی اعتبار شده  و سوبسید آن برداشته شده  .بازهم  سماورت را روشن کن

ما قول داده ایم و بچه یتیم هیچ وقت زیر قولش نمی زند .این را اگر دیگران نمی دانند تو که یار شفیق سالیانم بوده ای با پوست وجان وجودت تایید می کنی .

من وتو نمی گذاریم این پنجره بسته شود حتی اگر حقوق تو غضنفر قطع گردد.

حتی اگر پول تو جیبی بچه ها را کم کنیم و خدای نکرده قطع

قرار بود برای ادامه بحث  (یاد یاران) بچه ها ونویسندگان کمکم کنند .برای این منظور میل ناقابلم را دادم اما دریغ از یک" یا علی" .حتی خواهش که فقط اسامی را بدهند اما دریغ از یک "یا حسین"

مهم نیست .من شروع کرده ام وبه فضل خدا تا حدود بیست رسیده ام ومطالب راآماده کرده ام .وبه مرور می گذارم تو وبلاگ .

چهار روز دیگه اگه خدای نکرده کسی از قلم افتاد گله نکنید

عیدی هم اگر خدا بخواهد و کارفرماها اجازه دهند و مشکل سوخت بنزینم به گونه ای خدا پسندانه و منطقی حل گردد، من وغضنفر به ولایت تشریف فرما می شویم .

پاتوق ما باغ ویلای گزلان است .در حاشیه کوه سارو .جنب رودخانه ای پر از بی آبی .کنار باغ گلابی .در هالی روبرو به باغچه بی آبی .روبروی شکوفه های بادام که خدا کند سرما نزند .همسایه آرام و بی آزار آقا سعید حسنی

چای دیشلمه منقلی داریم .بخاری و شومینه چوبی داریم .و احتمالا آبگوشت با دیزوی سنتی و نان محلی .و قلیان شاه عباسی با طعم های مختلف

واز همه مهمتر غضنفر را داریم و لب تاب را، که بشینیم و چایی بخوریم و بنویسیم .

هر کس زحمت کشید و در این اوضاع بی بنزینی مسیر سینه کش هماباد را بالا آمد وسری به بچه یتیم در حاشیه کوه سارو  زد مقدمش مبارک که  قدم بر دید گان ما می نهد .

منت می داریم حضورش را و حضور گرم و سبزو با صفایش را . در سراچه دلمان و درخانه ای که اگر همه چیزش برقرار است اما هیچ وقت خانه پدری نمی شود .

و چاره چیست .شاید خدا خواست و شهرداری کمک کرد و هزاران عوامل دیگر تا خانه پدری را دوباره بسازیم و احیا کنیم .

خدا را چه دیدی .

شاید با ساختن این خانه که همه هستی من در آن شکل گرفت .همه دوباره باز گردند .حتی برادر بهتر ازجانم دکتر مسعود

اونوقت می آییم تو خونه خودمان .تو روستای خودمان و تو اتاق آلمانی خانه نوساز پدری و شما را حسابی زیارت می کنیم و به قول خودمان سیل می کنیم

دعا کنید و بسیار هم در این شو سال ماه نو برایم دعا کنید  .که سخت محتاج دعایم .


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, غضنفر
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/14 ... 13:10 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

هستند کسانی که بر گردن ما در آن روستا ودر آن شهر بسیار حق دارند . و برایمان زحمات زیادی متحمل شدند.

اما من امروز شاید کمی متفاوت تر از همیشه می خواهم یاد یارانی که اگر بر گردن همه حق دارند بر گردن من بسیار حق داشته اند ودارند را، گرامی بدارم  .

معلم کلاس اول مدرسه ام ، در خانه ای جنب منزل علی اکبر مروارید آقای تقی پور، این مرد صبور، که بابا آب داد را برایم زمزمه کرد .

همو که مصداق راستین این شعر بود .

درس معلم ار بود زمزمه محبتی      جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را.

کلاس دوم را همراه اخوی چوپانان بودم و معلمم پسر خاله ام ،آقای کریم حسنی .راد مردی که برایم از تصمیم کبری گفت و یک روز به جای او استاد علی آقای حسنی فرزند ارشد میرزامحمد به کلاسمان آمد که درس بلدرچین و برزگر را برایمان گفت و هیچوقت آن درس وآن مرد وحتی رنگ صفحه آن درس از خاطرم پاک نشده است .

 و همچنین چند ماهی در غیاب آقای حسنی برادرم و برادر بسیار بزرگوارم رضا فروزان معلم ما بود .

مردی که در تمام طول زندگیم معلم وراهنمایم بوده است و الحق که برادری را در حق من تمام کرد . وسومین معلم روستا بود.خدایش به سلامت بدارد که اسوه صبر وپایداری واستقامت است ومن شرمنده تمام زحماتش در طول تمام زندگیم  .

کلاس سوم را با آقای جواد یادگاری گذراندم .مردی که غم به چهره نداشت  و ندارد و خدابیامرزد ، مادرمکرمه اش را ، چه زحمتها که برای ما نکشید .

کلاس چهارم را در جندق  با آقای حسن فروزان فر(طالبی ) کتابها را مرور کردیم.از این مرد بسیار خاطره دارم و بسیار زحمت به او داده ام .

کلاس پنجم در خور با آقای آل داود امتحان  نهایی را به پایان رساندم .اولین عکس زندگیم در این سال بود که گرفته شد وروی کارنامه ام زده شد .کارنامه ای درخشان . که هنوز آن کارنامه وآن عکس را دارم .

آقای آل داود نویسنده بود .شاعر بود با قریحه ای سرشار از واژه های دوست داشتن .

دبیرستان را نایین آمدم .اخوی دانشسرای مقدماتی قبول شد و من وارد دبیرستان رادی شدم .

در دوران دبیرستان رادی از چشمه جوشان و علم ومعرفت بسیاری از عزیزان و اساتید جرعه ها نوشیدم .

حاج آقای فاطمی وآقای صادق زاده وآقای فصیحی در درس تعلیمات دینی که راه درست را از بیراهه نشانم دادند.

آقای صحت در زیست شناسی و جانوری . کتک خوردن بسیار از ایشان به خاطر شیطنتهای دوران محصلی که آقای صحت ناظم دبیرستان نیز بود .خدایش نگاه  دارد.

ریاضی را آقای محمد علی عالمی  تدریس می کرد . مردی بسیار محجوب وسر به زیر و بسیار با استعداد. از حساب برایمان گفت وجبر وهندسه و همو بود که قضیه حمار را برایمان تشریح کرد.

و یکی از دروس را که زیاد به خاطر ندارم با پسر عموی آقای عالمی جناب حسین عالمی .و آقای حمید حسنی معلم ادبیات وانشایم که بچه خاله ام هست

شیمی را آقای امیری، این مرد به تمام معنا  انسان برایمان تدریس کرد.

آزمایش گرما زا .انواع پیوندها ی قطبی و غیر قطبی .جدول عناصر

 و فیزیک را آقای طریقتی که چه شیوا ورسا درس می داد. عاشق درس فیزیک بودم .آینه ها .عدسی ها . وچقدر فیزیک من خوب بود وحتی گاهی به بچه ها فیزیک یاد می دادم .

آقای رادی هم که مدیر دبیرستان بود و چه کتکها که نوش جان کردم از دست و ترکه انار مبارکش که همیشه مقصر خودم بودم .وخدایش بیامرزد .

دوران دبیرستان ادب در سال دیبلم و زحمات معلمان  بسیار و سه سال انرژی اتمی با استادانی مجرب بلاخص دکتر غفوری فرد که استاد فیزیک هسته یمان بود  اورانیم ۲۳۵و اورانیم ۲۳۸واولین سوالی که از من کرد آن هنگام که فهمید بچه نایین هستم ،که آیت ا..نایینی را می شناسی و چه ذوقی کرد آن هنگام که گفتم آشنای نزدیک زن پسر خاله ام هست .

و دوران دانشجویی در کرمان .در این شهر سرد و دلتنگ . قبل از هر چیز یادی می کنم از خدابیامرز حاج خانم صاحبخانه ام که برای من وفرشید مادری کرد

و استاد بسیار بزرگم جناب دکتر سلاجقه معلم فولاد یک ودو و دینامیک سازه  .مهندس بدیعی این مرد دوست داشتنی اما بسیارسخت گیر معلم استاتیک و مقاومت و بتن دو و تحلیل یک ودو  .

آقای مهندس طالبی معلم دینامیک و بتن یک و تئوری صفحات و دکتربارانی استاد درسهای آبی ام

 دکترخانجانی استاد درسهای فاضلاب که در حج تمتع در مدینه منوره در یک هتل بودیم در کنار مسجد پیامبر و در رستوران هتل همینکه سلامش کردم با اسم کوچک مرا شناخت .خدا او را به سلامت دارد.

جناب دکتر بهرامی استاد مسلم ریاضی یک ودو، و ریاضی مهندسی

دکتر رجبعلی پور استاد مسلم معادلات دیفرانسیل ...

وبسیاری  استادان دیگر

که من مانده ام در این سن وسال با چه زبانی از این مردان بسیار بزرگ یاد کنم وتشکر نمایم  .

از اولین معلمم آقای تقی پور که بابا آمد را نشانم داد تا آخرین معلم دانشگاهم برای آخرین درس دینامیک سازه  آقای دکتر سلاجقه که انواع مدها در زلزله را برایم گفت و فارغ التحصیلم کرد. اما فارغ از تحصیلم نکرد.

مانده ام .که با چه واژه ای از این مردان  بزرگ تشکر کنم .

"اما خدای بزرگ را در هر حال شاکرم که که آموخته ام که همیشه به سپیدی بیندیشم .به زمزمه مبهم آب و به دوست .گرچه نشانی آن را شاید گم کرده باشم .و به استادانی بیندیشم که در دنیای ظلمت زده و تاریک چراغ آگاهی را در سراچه دلم برافروختند و من را به مصداق من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا بنده خود ساخته اند" .

بزرگانی که شیره جانشان را همچون مادری مهربان و پدری دلسوز بی هیچ منتی و پاداشی در اختیار ما نهادند وراه سعادت وخوشبختی را فراسویمان .

این چراغ های  تابناک عرصه علم ودانش ومعرفت وبیداری و عشق .

اگر نیمچه آبرویی دارم آنهم به خاطر دو تیم بودنم در درگاه خدای قلم ، از خداوند بزرگ می خواهم آن استادانم را که به رحمت حق پیوستند در بهشت جاویدان سکنی دهد وبرای آنانی که در قید حیاتند سلامتی و پیروزی و موفقیت  عطا فرماید .

دست همه آن عزیزان را به عنوان شاگردی کوچک برای هزاران بار می بوسم .می بویم و بر چشمانم می گذارم .

این تنها کاری است که می توانم بکنم

آری این تنها کاری است که می توانم ............


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/14 ... 13:6 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

هنوز که هنوز است صدایش را از بلندگوی مسجد آدینه می شنویم .هر بامداد و ظهر وشب .مردی ۹۱ ساله با پشتکار وانرژی فراوان .

وجالب بود امسال عاشورا که در کویر بودم  ودر مسجد او را زیارت کردم ،قرآنی با خط ریز در دست داشت و بدون عینک طبی قرآن می خواند.

در داستانها وخاطره هایم بسیار از او یاد کردم خصوصا زمانی که دکان بقالی در خانه داشت و دکان آهنگری کنار مغازه قصابی خدا بیامرز جعفرقصاب  .که برای تیز کردن قیچی قالی بافی وتیغ  قالی بافی خدمتش می رسیدیم .

مرد خدا ومسجد .همسایه محراب .و شاید به جرات بتوانم بگویم  سحر خیز ترین مرد روستا .

با اذانش به وجد می آمدیم .افطار می کردیم .در ماههای مبارک رمضان .

واز مجلس وعظ و سوگواریش در زیر زمین مسجد آدینه درزمستانهای سرد  زمانهای دور بهره می بردیم 

و شما یاران که هجرت نکردید، هر روز در مسجد زیارتش می کنید.

شاگرد مرحوم ملا عبدالحسین امامی بود و نزد آن مرحوم درسهای دینی را فرا گرفت .

امام مسجد جامع است و در کنار آن  آهنگری  وکشاورزی  .

آری از حاج مییرزاحسن عرب سخن می گویم .

مردی خدا ترس و خدا پرست .محجوب و محبوب و دوست داشتنی .

بی آزار .کسی را در طول عمرم ندیدم که کوچکترین دلخوری از او داشته باشد .

آزاده به تمام معنا .ساده وبی پیرایش .خودمانی .زحمتکش و خانواده  دوست .

همسری مهربان ، که بسیار برایم از کمک به همسر خدابیامرزش  تعریف کرده اند .

وقلم من برای مردی که خدا دوستش دارد و هر روز میهمان خداست ، قاصر که چه بنویسد .

آنقدر می دانم که مردان خدا ترس را خدا بسیار دوست می دارد .

 هم در این دنیا وهم در آن دنیا موفق می دارد.

مردی که پرونده اش و پرونده ۹۱ساله اش، برای صغیر و کبیر شفاف می باشد، گوشه ای از بهشت سرای او خواهد بود .

برایش فرشته ها ترنم عشق می سرایند و ملایک سمفونی دوست داشتن را .

هر چه از این مرد بزرگ بگویم کم گفته ام و واقعا بدانید که اغراق نکرده ام .

او لایق تمام واژه های بزرگ است و مستحق همه سپاسها و تقدیرها .

برای این مرد بزرگ و بسیار بزرگ که زندگی پر برکت وطولانیش را وقف مردم ومسجد کرد و ساده زیستی سرلوحه زندگیش می باشد و قناعت در تمام مسیر زندگیش موج می زند و حریت وآزادگی سرمشق بودنش، هزاران بار   آرزوی سلامتی دارم.

و برای فرزندان مکرمش، خصوصا دوست دیرینه ام ،همو که در داستان اولین گل آخرین گل فوتبال زندگیم بود یاد کردم، ودامادهای مکرمش جناب آقای اسلامی و فرج ا..خرمپور ،آرزوی شادکامی و خوشبختی دارم .

وهمچنین رحمت خداوند باران بر روح بزرگ همسرش ُکه سالهای سال دلدادگی را با این مرد تقسیم کرد ودر تمام فراز ونشیبها یاورش بود. و جدایی و فراغش برای این مرد خدا، بسیار سخت بوده وهست .

خداوند سالم و تندرست نگاهش دارد ، تا سالهای سال دیگر، اذان را با صدای او از بلندگوی مسجد بزرگ آدینه بشنویم .

از بامداد تا شامگاه .

از شامگاه تا سحر

بسیار وبسیار.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/14 ... 11:13 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

ولادت با سعادت امام حسن عسگری(علیه السلام) بر آقا امام زمان (عجل الله فرجه) و بافرانیان گرانقدر تبریک و تهنیت باد...


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, مناسبت ها
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/12 ... 14:58 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
پس از شهر شدن روستایمان بافران!!! اولین و بزرگترین طرحی که کلید خورده طرح احداث گذرگاهی از پادرخت تا حسینیه است که از انصاف نگذریم این طرح نشان دهنده ی سابقه ی مدیریتی طراحان آن در کلان شهرها است آن هم با بودجه هایی با تعداد عدد آووگادرو صفر جلویش...هر طرحی در کنار مزایای آن مسلما دارای نواقصی نیز هست که باید به آنها توجه خاص شود... . در این طرح هم عوامل و نکات مهمی نهفته است که خوب است آنها نیز در نظر گرفته شوند ... که بحث داغ در این رابطه را به آینده موکول می کنیم... ولی یک روزی یک چیزی از یک خبرگزاری راجع به یک مطلبی خوندم!!! که حکایت از برچیده شدن بساط گردش و گردشگری از نایین(البته تا حدودی)، را داشت...و آن هم احداث مسیر جدید اصفهان-یزد... متن خبر...
خبر فوری ... خبر فوری!!!
تین نیوز(شبکه خبری صنعت حمل و نقل): با بهره‌برداری از راه در حال احداث رامشه – ابركوه ترافیك مسیر اصفهان – یزد- بندرعباس به این مسیر منتقل می‌شود.
مهدی حافظ فرقان رئیس اداره راه و ترابری جرقویه با اعلام این خبر با اشاره به این كه این پروژه از پروژه‌های مهم حوزه استحفاظی اداره راه و ترابری جرقویه است،‌گفت: این پروژه در مرز مشترك اصفهان – یزد است كه با اجرای آن ترافیك مسیر اصفهان – نائین - یزد كاهش می‌یابد.
وی افزود: 63 كیلومتر مسیر رامشه اصفهان - ابركوه یزد در استان اصفهان و 40 كیلومتر آن را در حوزه استان یزد است كه كاهش 40 كیلومتری مسیر ترانزیتی بندرعباس- اصفهان را به دنبال دارد.
حافظ فرقان...
 
خب توی این وضع بی یارانه ای با بنزین لیتری فلان قدر تومن با درآمدهای خانواده های ایرانی به نظر شما کسی حاضر میشه سر ارابه اش را برای دیدن اثر تاریخی فلعه ی رستم بافران به سمت مسیر قدیم(همین مسیر فعلی!!!) که گویا پنجاه کیلومتری طولانی تر است کج کند؟!!!البته ناگفته نمونه که اولویت هر طرحی باید رفاه و بهره برداری افراد همون منطقه باشه که اگه اینو بپذیریم پای بحث های جدیدی باز میشه که همه ی اینها را شوتشون میکنیم توی بحث آینده مون...
البته خبر غیر موثق دیگری هم حکایت از مسیر جدید تهران یزد داره که اگه اطلاعاتی از اون دارید برای ما پیام بذارید...

برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, خبر
+ به قلم حمیدرضا عرب بافرانی در 2011/3/7 ... 8:56 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

هوالرزاق

بشتاب شایدبهاردیگرنباشیم

14 اسفند روزاحسان ونیکوکاری است بشتاب فرصت اندک است غنیمت شمار

روزها ازپی هم می آیندومی روند وسهم ماازاین آمدوشدچیزی نیست جزکاروکوشش وتلاش وهرروزتکراروتکراروتکرار.

با من بیا ومروری برگذشته نما

لحظه ای بایست، قدری تامل کن، چشمانت رابگشاچشم دل، نه چشم سر،خودت راخوب تماشاکن .قفس تن بشکن ودست وپایت راگوشه ای جاگذار.پرنده خیال نه، کبوتردل را درژرفای وجود به پروازدرآور ودرآسمان اقلیم وجودت رهایش کن  بگذارآرام آرام پروازکند

آری چه زیباست پرواز، پرواز بربام احساس وچرخش درکوچه های تاروجود، سفرمروربرگذشته است وعبورازایام ودرنهایت نظربراعمال

چه کرده ایم باخودمان. اینجاکجاست چه سرزمین پرغوغائی است

کمی آهسته رو - من طاقتش راندارم بالهایم خسته ورنجور ایامند

 پس ازاینهمه کاروتلاش برای خودمان چه کردیم ؟؟؟؟؟

دلی بدست آوردیم یازبانم لال دلی راشکستیم؟ آبادکردیم یاویران؟

 چه فرصتهاکه پوچ وبیهوده سپری کردیم وبازی روزگارراباختیم . ، بامصائب ومشکلات ساختیم یاکه بی صبرانه سوختیم؟؟؟؟

 گناهان کوچکی که هیچش نمی شمردیم درکنارهم چه سرزمین پهناوری ساخته اند

وای برما کاش می توانستیم با بالهایمان پرده غبارآلودگناهانمان راپس زنیم سرزمین وجودمان رادرزمزمی زلال زنگارزدائیم وتیره گیها راباچشمه اشک ندامت بشوئیم وصندوقچه دل رابانوراحسان و نیکوکاری صفادهیم .کاش فرصتی بوددوباره برای جبران خطاها .چه بسا سفره های احسانی که درپیش رویمان گسترده بودوبی احساس وگذرا بی هیچ تاملی نگریستیم وعاری ازذره ای احساس ازکنارش گذشتیم اما افسوس ....

آنطرف راخوب نگاه کن سرزمینی کوچک ونورانی است کاش همه جااینگونه بود نورانی وزیبا باجلائی چون آینه صیقل شده ازعاطفه واحساس، سیراب شده ازچشمه زلال محبت، چه آب  گوارائی!!!!

آری توهم بنوش کبوتردل، نوش جان، گوارای وجود، این حاصل نیکیهاست حاصل اندک احسانی است که درحق بندگان خداکردی .دستان نیازمندی که فشردی وسرهای بی نوازشی که نوازش کردی ودلهای بی پناهی که پناهشان شدی. چشمان نگرانی که شانه هایت را برای گریه کردن بدانها سپردی. اندک مادیاتی که معنویتشان بخشیدی. نوای طلب یاریی که لبیک گفتی. اندک فرصتی که غنیمت شمردی .افسوس که اندک است وحدودش محدود ودرگوشه ای ازکوله بارآخرتت پنهان وصدهاافسوس  که سرزمین بدیهامان گسترده وعمیقند

بازگرد کبوتردل،بس است شایددیگرفرصتی برای تحصیل نیکیهانباشد شایدبهاردیگررفته باشیم

بشتاب ونیکی کن ونفست راآرام وقراری ده وبه قول مولایمان علی (ع) بااحسان قلبت رااطمینان ده که احسان اساس دین است وزینت اسلام وبرایش پاداشی عظیم.

بشتاب دل راصفاده وسرزمین افکارت رابانیکی واحسان جلا وکوچه پس کوچه های وجودت رابانورایمان واحسان چراغانی کن. وقاف قرارمان رابرقله نیکیها بنویس .

بشتاب فرصت اندک است غنیمت شماروقلبت راتسخیرکن مرغ دل رادرسرزمین نیکیها رهاکن وسبدسبد گل عاطفه با طبقی ازاخلاص وسرشارازاحساس، ازنعمات  بیکران بارگاه بی نیازبه شانه ها  ودست های نیازتقدیم وسراچه دل دردمند درماندگان راباعطرگل عاطفه ات معطرکن وبهار رابرایشان به ارمغان ببر.

بشتاب شایدبهاری دیگرنباشد نه نه خطاگفتم شاید هزاران هزاربهاردیگرباشد لیکن مابهاردیگرنباشیم

کاش می شد

کاش می شدکه ازاین دایره پروازکنیم

یاکه می شدبه تمام معنا زندگی را زنوآغازکنیم

کاش می شدکه زاعماق وجود

قیددنیا بزدائیم وقفس بازکنیم

کاش می شدکه آن کودک رنجورصبور

برهانیم زغصه دلش آزاد کنیم

کاش می شدز ره عشق وصفاواخلاص

یادی ازهمسفرکوچه احساس کنیم

کاش می شدکه دورنگی ونفاق وبیداد

رخت بربنددوباهلهله پروازکنیم

کاش می شدزسر رازونیازواحساس

همره قافله عشق سفرسازکنیم

کاش می شدچومرغان سبکبال سپید

ره عشاق بپیموده وپروازکنیم

کاش می شدکمی ازفاصله هابرداریم

جای دوری وریا، همدلی آغازکنیم

  سراینده: فاطمه امامی


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, مناسبت ها
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/3/5 ... 7:45 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

سلام

وبلاگ نسیم بافران، تصاویری از برف دیروز بافران منتشر کرده که قرار می دهم با اجازه شون. جالب اینجا که تهران هم دوروزه دائم برف میاد ولی یه ذره هم سفید نشده!!!

در همین رابطه وبگاه بافران، دیار دلاوران در این خصوص گفته:

"برف که از ساعت ۱۰ شب شروع به باریدن کرد به دلیل خیس بودن زمین از باران قبل آن ۴-۵ سانتی متر بیشتر ننشست اما برف دیشب که از حدود ساعت ۹ شروع شد و تا صبح امروز ادامه یافت حدود ۱۵-۲۰ سانتی متر ارتفاع دارد"

بافران برفی هم زیباست...

...


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, خبر
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/4 ... 20:50 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

سلام به همه یاران .به همه عزیزانی که در سال ۸۹زحمت به خود دادند ودل نوشته های مرا از پنجره ای که  از خلیج  رو به سوی خانه پدری گشوده ام، به همت شخص شخیص بلاگفا در وبلاگ  بافران خواندند ورصد کردند .

سالی پر بار،و من وتمام نویسندگان وبلاگ، شرمنده حضور سبزتان ، وقت گذاشتنتان ،کامنت ها ی زیبایتان، ونقطه نظرات رسایتان و نقدهای مفید ومنصفانه شما یاران .

از محضر منور وپر نور و روحانیتان ، می خواهم اجازه بفرمایید که این چند روز مانده به عید را مرخصی بگیرم ، و بروم دنبال کلی کار زمین مانده امسال ،

که خدا می داند، برای نگارش مطالبی که خود راوی آن هستی و از جایی کمک نمی گیری و کپی و پیس از اینترنت نیز به کمکت نمی آید ودوست دارم تا بشود نیاید، وقت بسیار می برد و برده است .و خدا کند که با این همه وقت گذاشتنها  حداقل در برابر شما  رو سفید باشم.

 عید نزدیک است وما هنوز خانه خود را نتکانده ایم  وخرید وتهیه لباس آنهم برای یاردیرینه  آبدارخانه ام غضنفر که امسال نیز چون همیشه رفیق شفیقم بود

و آبروی نداشته ام را برده ومی برد اگر برایش چند ساعتی وقت نگذارم .

 و یک کمی کمک این دختر حاجی که خدا می داند شرمنده اخلاق حسنه اش می باشم ،که از قضا نام خانوادگیش نیز حسنی است  و تو این مدت که دل از زندگی شستم و وقتم را گذاشتم تو آبدارخانه، برای نوشتن مطالب. یک گلایه نیزازمن نکرد و حتی خواننده صمیمی هر نوشتارم قبل از انتشار در وبلاگ بود و در این راه از توشه علمیش بسیار سود بردم . خدایش به سلامت بدارد.

زندگی جریان دارد و من  نیز خواسته یا ناخواسته همراه این قافله و این جریانم ، همیشه که  نمی توانم خلاف آب شنا کنم .هر چند شناگر ماهری باشم.

در هر حال و در هر صورت وبقول ویطنی ها، هر جورگو صولاح می دانید  .بلندای نوشتارم را در سال گذشته بر من ببخشایید و برایم دعا ،که دعا برای بچه یتیم درنمی دانم کدام جلد روایت است که  حسنه زیادی دارد .خصوصا اگر دست نوازشی بر سر بی موی او کشیده شود .و این بچه  دور از ویطن باشد .

اگر خدا بخواهد واین چرخ پیر و فکر نان وپنیر و نمی دانم یارانه ورایانه  بگذارند، در سال جدید با نیرویی بیشتر وتوانی چند برابر و روحیه ای شادتر در خدمت شما خوبان خواهم بود .

ودر آخر تقاضایی از سایر نویسندگان که بنویسند و بسیار هم بنویسند که میدانم هر کدام از آنان استاد من بوده وهستند. ومن همیشه شاگردی  کوچک بوده ام ،

 و به قول معروف درس پس داده ام ، برای معلمان و استادان خویش .

از خداوند بزرگ برای همه عزیزانی که در این سال به دیار باقی شتافتند ودر آرامستانی که به پاکی همه زیبایهاست سکنی گزیدند، طلب آمرزش دارم و برای همه شما یاران صمیمی و زنده دل بهاری زیبا آرزو دارم  .دلی خوش توام با موفقیت وشادکامی .

پیشاپیش بهار آریاییتان  مبارک باد و عید نیامده به قول ویطنی ها :  نوبارک باشد.

تا بهاری دیگر اگر خدا بخواهد. بدرود.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/4 ... 17:51 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي ،آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري
، غلغله ي، شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را، نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ، زجويي نجهانديم
مانند افسون زدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون، بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم

مهدی اخوان ثالث (م امید)

زمستان رفت وسیاهیش به قول قدیمی ها به ذغال ماند .یکسال دیگر پیر شدیم . یعنی یک سال دیگر از عمرمان کم شد .چند سال دیگر زنده ایم .چند بهار وعید دیگر را خواهیم دید، خدا می داند.و خودش  

چاره چیست ؟.دم را غنیمت می شماریم و فعلا خود را برای عید آماده کنیم .قبل از خانه تکانی منزلمان، ای کاش می توانستیم خانه دل را تکانی بدهیم  .

غم ها ،کدورتها .ناله ها .گرفتاریها و......را بدهیم دم لوله جارو برقی و بفرستیم به ناکجا آباد .

درست است که گرانی است وتورم .اما می شود با حداقلها نیز به استقبال عید وبهار رفت .

چه اشکالی دارد که اگر هفت سین سنتی نداریم  ،خودمان هفت سینی  از صفای دلمان درست  کنیم .

چه می شود که داخل سفره لحظه تحویل سالمان  ،این  سین ها  را قرار دهیم .

سلام . سلامتی . سر خوشی(شادی ) . سعادت . سروری .سیادت .سخاوت 

یادش به خیر سالهای بسیار دور .حدود چهل سال قبل و روزهای  قشنگ عید .

خدا بیامرزد ماه بانو را، خیاط لباسهای عیدمان بود .پیراهنی بشور وبپوش .کتی دست دوز یا کوتاه شده کت اخوی . تمانی  دبید سیاه رنگ .و کفشی پلاستیکی بدون جوراب یا دمپایی پلاستیکی .

وعشق رفتن به زیر سقف ورودی آب انبار بیکسی دم  دروازه ، برای شکستن تخم مرغها، و پز دادن به بچه ها با تخم مرغهای رنگی، که با میرکورکورم و یا  با پوست پیاز توسط مادر  رنگی شده بود، و شکستن تخم مرغها و برنده شدن بین بچه ها .

گرفتن عیدی از بزرگترها و اقوام . سر سفره آجیل وشیرینی نشستن و ...

سری به پارکی کنار پادرخت و قلعه ریگی کنار خانه خدابیامرز جواد حاجی علی اکبر ، و  سیل(تماشای ) بزرگترها برای قام بازی و ترساندن ما بچه ها وتهدیدمان که مبادا اسامی آنها را لو بدهیم و گرفتن باج سبیل از بعضی آشنایان در پارکی در حین قام بازی  .

و شمردن عیدیهای بچگی .و خریدن حلوای تک تکو از دکان میرزاحسن و لومباندن حلوا داخل دهان و.....

بازی پل وچفته تو کوچه و خوردن چفته به صورت یکی از دخترانی که سبو به کول از سر چیت برمی گشت و شکایت به مادر و آه ونفرین خدابیامرز مادر ،که  تو بچه چوکارم می خای بیاری .ایگه تو آبرو بورا ما گوذاشتی .

چه کیفی میداد کین شوگه  بعد از ظهرهای ایام عید که بزرگترها نیز پل وچفته بازی می کردند و بعضی اوقات کشتی .

خوردن پلو شب عید که خورشتی در کار نبود اما برنجی بود صد در صد ایرانی آنهم  بدون آرسنیک .

و ریختن  آب گرم چلو روی کف کوچه درب خانه، که بویش تا انتهای  کوچه می رسید .

چه عطری داشت و چه طعمی  .

چه کیفی داشت . و چه حالی می کردیم .

بزرگترهای فامیل  روز اول عید در خانه می نشستند، وتمام فامیل به دیدنشان می آمدند و همسایه ها و دوستان و آشنایان روز دوم به بعد .

پذیرایی آن زمان بدین گونه بود که کف اتاق سفره ای پلاستیکی گسترده می شد و شیرینی وآجیل و....روی آن چیده می شد ومیهمانان کنا ر سفره می نشستند واز آنان  پذیرایی می شد. وچه تعارفاتی که رد وبدل نمی شد.

جمله معروف عید شوما نوبارک   را هنوز به یاد دارم .هیچوقت فراموش نخواهم کرد.

افسوس که گذشت . وکم رنگ شد ،آن سادگی ها ،آن بی آلایشی ها .آن رفت وآمدها .آن رفاقتها .پیوندها .  احترام به بزرگترها  ،آری افسوس و صد افسوس .

گفتم که عید آمد و چندین سال است که عید می آید و می رود .اما برای من عید آن مفهوم زیبای قدیمی را ندارد .واژه ها غلیظ تر شده اند.رسمها وسنت های قدیمی رخت بربسته است .تجملات جای سنتهای قشنگ گذشته را متاسفانه گرفته است .

بزرگترها آن احترام قدیمی را ندارند .عیدی ها بی ارزشند .بچه ها افاده دارند وعیدی نمی گیرند .به قول یکی "بچه ها هم های کلاس شده اند" . همه چیز مجازی شده است .حتی سبزی پلو وماهی شب عید هم مزه پلو خالی گذشته را نمی دهد .قد می کشد اما مزه جو می دهد .

هیچ کدام از گزهای 28درصد و 38درصد  با مارک  ارک  هم برای من مزه حلوای تک تکوی دکان میرزاحسن را نمی دهد و نخواهد داد .

وحتی تراول های پنجاه وصد هزارتومانی عیدی برای من ارزشش به اندازه 5ریالی عیدی خدابیامرز بابایی و مامایی و  عموها نمی شود .

و برای این است که به قول اخوان

"عید آمد وما خانه خود رانتکاندیم  گردی نستردیم و غباری نفشاندیم ."

ای کاش همه چیزمان مثل قدیم بود .شب عید بابایی و مامایی را داشتیم .عموها بودند .بزرگان بودند .

خانه پدری پا برجا بود .کوچه اسفالت نداشت .نماهای خانه ها  لفتون نبود .عید بود وشو سال  ماه نو .

روستایمان شهر نشده بود . تلویزیون نبود .شب نشینی بود و عشق را نثار هم کردن .ای کاش دکان بقالی میرزاحسن  بود .و تخم مرغ بومی باربند را می دادیم و حلوای تک تکو می خریدیم

ای کاش عیدیهایمان پنج ریالی بود و پذیرایی مان بی شیله وپیله همچون قدیم .

ای کاش و هزاران ای کاش دیگر . (پیشاپیش عیدتان موبارک )


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/4 ... 17:47 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام

آقای  فروزان چند وقتی است که در وبلاگ کار زیبایی را آغاز نموده اند و اون هم یادی از گذشتگان بافران و بزرگان است. در این خصوص هم الحق با قلم زیبایشان حق مطالب را بسیار خوب ادا نموده اند.

ضمن تشکر فراوان از این ابتکار ایشان، خواستم با اجازه ایشان از همشهریان گرانقدر درخواستی داشته باشم.

مسلما آقای فروزان خودشون افراد زیادی را برای ادامه این بحث در نظر گرفته اند، اما با این وجود خواستم از بافرانیان گرانقدر تقاضا بکنم هر یک از ایشان که افرادی را می شناسند که می توانند موضوع نوشته های استاد فروزان قرار گیرند از طریق همین وبلاگ به ایشان معرفی نمایند تا احیانا کسی از قلم نیفتد...

انشاءالله این مطالب زیبا گامی باشد برای بازتولید فرهنگ غنی بافران و الگوهای ارزنده آن...

منتظریم                 التماس دعا

                     یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/3 ... 6:45 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

سخن گفتن از مردان بزرگ و خواستنی برای یک شاگرد کوچک همچون من  در نوشتاری وبلاگ گونه بسیار سخت است ودشوار .خصوصا آگر بخواهی یادی از استادی بکنی که به گردن همه هم سن وسال های من  در آن دیارحق استادی دارد .و حق پدری .

و واژه ها شرمنده بزرگی مردانی است که زندگی خویش را وقف آموزش کردند و از تمام مظاهر زندگی بریدند و عشق بود و خواستن که ادامه دهنده راهشان بود.

در عجبم که چرا در کتاب اشک کویر و عروس  کویر برادران  بزرگوارنویسنده ام  فراموش کردند  یادی از اولین معلم روستا بنمایند.

به یاد شعری از حبیب یغمایی می افتم که فرمود :

تن نادان بود با مرده یکسان

معلم در چنین تن می دمد جان

اگر دهقان توان از نان ببخشد

معلم روح بخشد جان ببخشد .

اولین معلم و اولین دبیر ادبیات روستایمان بود.

سالها مدرس درس ادبیات در تمام دبیرستانهای نایین بود و مردانی بزرگ افتخار شاگردیش را دارند.و افتخار نوشیدن جرعه هایی  از دریای علم وعرفانش .

یادش به خیر دوران دبیرستان طبا .معلم انشائ ما هم  بود وبه من می گفت پسر خاله بیا وانشایت را بخوان .

بسیار بر گردن ما حق دارد وخصوصا من که اگر دستی بر قلم دارم و آبی بر آتش، حاصل راهنمایی های فراوان اوست .و خون دل خوردن آن بزرگوار.

در دوران انقلاب قرار بود جلسه ای پیرامون بزرگداشت دکتر شریعتی در سالن دبیرستان طبا برگزار گردد.میهمانان  تمام دبیران شهرستان نایین بودند و از من خواست تا مقاله ای در این باره داشته باشم .سالن پر بود از همه معلمان زن ومرد و برای من شاید کمی مشکل که در برابر اساتیدمان درس پس بدهم .جلسه ای پربار بود وبعد از تمام شدن مجلس مرا فراخواند وبا دادن  یک کتاب به عنوان هدیه این جمله را فرمود که پسر خاله روسفیدم کردی .خستگی سالیان را از تنم بیرون آوردی ومن چه داشتم که بگویم در برابراین استاد بسیار بزرگ ، جز شرمندگی وعرق جبین .

خاطره های بسیار دارم از این مرد بزرگ که در نوشتار وبلاگ  نمی گنجد .

اولین معلم روستا کسی نبود ونیست جز

آقای حمید حسنی بافرانی

مردی از تبار باران .بزرگ زاده ای از خانواده ای بسیار بزرگ .فرزند دوم  مرحوم حاج فتح ا...

بسیار بزرگ .اما متواضع .

مردی از سلاله عشق .رودخانه ای از دریای عرفان .استاد مسلم ادبیات وعروض وقافیه . سکان دار کشتی ادب ومعرفت .تنها مردی که به نام او قسم می خورم و به این نام واین قسم افتخار می کنم .

هیچگاه از این مرد در زمان طولانی عمرم که افتخار شاگرد یش را داشتم و افتخار پسرخاله مادری و داماد همشیره بزرگوارشان را،  نه من ونه سایر بستگان ندیدیم ونشنیدم که کوچکترین غیبتی پشت سر کسی بنماید و برای این است که احترام وشخصیتی ویژه دارد که بسیار ستودنی است .

سالهاست از نایین هجرت کرده است و در اصفهان سکنی دارد .اما هر سال عید به دیدنش می شتابیم تا دست مبارکش را به عنوان یک انسان کامل و یک استاد زحمتکش ببوسیم .

در قبیله یاران روستایم،  مردانی هستند بارانی .سبز وعرفانی .عاشق و خواستنی .زیبا و دوست داشتنی .که در قلبها جا دارند و این مرد نیز از این قبیله است و این تیره و شاید رییس این قبیله بارانی .

معلمی که همچون شمع سوخت تا محفلمان را روشن نماید وگرما بخش وجودمان باشد ، عاشقی  بی منت وبی ادعا .که هر چه داشت در طبق اخلاص نهاد و به شاگردانش  ارزانی داشت .

با تمام وجود به او عشق می ورزیم که اولین معلم روستایمان بود و اولین دبیر واولین انسان کاملی که می شناسم .

خداوند باران این مرد دوست داشتنی دشت عاطفه واحساس را ،اسوه عشق وعرفان وتواضع را در پناه خویش نگاه دارد برای سالیان سال .

و رحمت وهزاران رحمت خدا بر تربت پاک پدر بزرگوارش و مرحوم والده اش وبرادر بسیار بزرگش حاج محمود .

برایشان آرزوی توفیق روز افزون و سلامتی و طول عمر داریم و همچنین برای خانواده مکرمش .و هزاران بار دستش را به عنوان شاگردی کوچک می بوسیم .که این کوچکترین کاریست که یک دانش آموز می بایستی برای استاد بزرگش انجام دهد .

و این وظیفه همه ماست . 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/3 ... 0:20 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 این هفته را نیز با بدبختی  به پایان رساندم . از شنبه تا حالا تو این سرما ونداشتن امکانات گرمایی با یک والور نفتی هم خودمان را باید گرم کنیم و هم غذا بپزیم تو این خانه استیجاری محله کلوان .و همه امیدم این است که پنجشنبه برسد وبروم بافران.  

زمستان است و سرما بیداد می کند خصوصا در مسیر خانه به دبیرستان بغل شیر وخورشید یک  زمین بزرگ  هست که  سوز شدیدی همراه با باد سرما از طرف اردستان از داخلش بیرون  می آید.همیشه با بچه ها وقتی به اینجا می رسیم به سرعتمان اضافه می کنیم .یقه کت را بالا می آوریم و کلاه موشی سیاه رنگ را پایین می کشیم که فقط دو تا چشمها یمان از آن پیداست .یک سوز دیگه هم از روی برفهای گردنه ملااحمد میاد که می خواهد پوست صورت آدم  را بکند .

دم درب دبیرستان طبا ، آقای رادی با ترکه انار در دست ایستاده است .صورتش از سرما گل انداخته است .چشمش که به من ومحمد داود ومحمد حاج حسین می افتد دادش بلند می شود که کره ...... بافرونی شما دوباره دیر آومدید.

هر چی التماس که آقای مدیر، ساعت نداریم که کوک کنیم وصبح زود بلند شویم وبه موقع به دبیرستان برسیم، تو کتش نمی رود که نمی رود .

کلاس شروع شده است .آقای صادق زاده تعلیمات دینی درس می دهد .صدایش از ته کلاس نزدیک درب ورودی  بلند است .  نبوت و آخرین پیامبر را درس می دهد.

بچه ها در کلاس گرم با بخاری هیزمی از پشت پنجره نگاهمان می کنند .

و شاید تو دل بعضی ها  قند آب می شود وفکر می کنند که : وجوای  باورون  حق وشنی هو گو کوتک او خورند فقط بلدند بوراما گردن کولوفتی ای کیرند.

التماسهایمان کارگر نمی افتد .ترکه های انار است که بر کف دستهای یخ زده ما می خورد وآه از نهادمان بلند می شود. آقای رادی  هر چه نیرو دارد را در ترکه انار قرار می دهد.  کجاست مادر که ببیند و هزاربار بگوید .دلوم بیفتد و بیمیرم بورا بچم  .

آقای رادی خسته می شود .عرق ازصوتش سرازیر شده و انگار دانه های عرق  از سرما قندیلک می بند ند .

- "کره خرها تا زنگ تفریح نخورده حقی که سر کلاس بروید ندارید .دم در کلاس یک پایتان را در هوا نگاه می دارید" تا آدم شوید.

عجب بدبختی داریم .بابا خون که نکرده ایم .قتل که نکرده ایم که مستوجب این عذاب وتنبیه هستیم .

آقای رادی می گوید ."دهانتان را می بندید یا گچ بگیرم" .

کنار دیوار کلاس مثل سه تا گدای کتک خورده سامره یک لنگ به هوا و چکیدن آب از دماغهایمان صحنه ای  دیدنی است  .

گرمای کلاس از درز درب بیرون می آید .آقای صادق زاده نیز محلی به ما نمی گذارد .

چند تا بچه های بافرانی داخل کلاس به آقای صادق زاده می گویند، آقا خدا را خوش نمی آید وساطت کنید و اجازه بگیرید از آقای رادی  تا بیایند داخل کلاس .

اینها سرما می خورند وکسی را هم تو نایین ندارند .

آقای صادق زاده می گوید." بیذار آدم بشوند .دفعه اولشان که نیست "..

در دلم بر غربت خویش می گریم که بیچاره مادرم عصر پنجشنبه منتظر است وبچه اش اینگونه تنبیه می شود .......

صدای زنگ تفریح صدای آزادی ماست .

انگار از زندان سکندر آزاد شده ایم .تن لاش خود را رها می کنیم کنار بخاری .دستها را مستقیم می گذاریم روی درب  بخاری که پوستی برایش نمی ماند .

از همشهریها می پرسیم نام بچه هایی که از تنبیه ما حال کردند را بدهند که به موقع کارشان داریم .

هوا ابری است ماشینهایی که از هماباد می آیند سقفشان پر از برف است .وقتی گردنه برف بیاد اینجا هم می آید.

کلاس بعد از ظهرمان به دلیل سرما خوردگی معلم جغرافیا تشکیل نمی شود و الفرار از مدرسه به طرف فلکه پایین .

بارش برف شروع شده است .خیابان خلوت است و فقط ما بچه هایی که معلم نداشتیم داخل خیابانیم .

هر چه سر فلکه پایین منتظر وانت علی ملاحسین می شویم بی نتیجه است .ممد داود می گوید تو این سرما و برف وانت کوجا بود .

پس چوکار کنیم .هیچی پیاده می ریم .

تو این سرما وبرف    

ها دیگه .میگه تا حالا کم پیاده بافران رفته ایم .

ایگه  گورگ آمد چوکار کنیم  

گورگ کوجا بود مرد حوسابی

عازم می شویم .دانه های برف جلو دیدمان را کمی می گیرد .از تله زندوان پایین می رویم .

 محمد حاج حسین می گوید:"بچه ها جاده را گم  نکنیم  گو از گورباد سر در بیاریم" .

راه طولانی است و سرما بیداد می کند واز همه بدتر دستهای ترکه خورده ما که بد جوری درد می کند و می سوزد .

سم دول دول را هم  رد می کنیم .هوا رو به تاریکی می رود .ترس از تاریکی و عبور از قبرستان یک کمی آزارم می دهد اما حقیقتش روم نمی شود که عنوان کنم .

تو میدان از هم دیگر جدا می شویم .ممد داود از طرف کوچه عباسعلی می رود و من و ممد آقا از کوچه خرمپور .   

درب خانه را می زنم .مادر درب را باز می کند چشمش که به من می افتد آه از نهادش بلند می شود

ماما بورات بیمیرم این چه وضع وروزی است گو داری.

ماما هیچی بهم نگو، فقط بیذار برم زیر لحاف کرسی توخانه که سیاه شدم از سرما.

چه کیفی دارد تن یخ زده  را به گرمای کرسی روی تنور تو خانه سپردن .

انگار تمام سلولهای بدنم دو باره جان می گیرند واز کرختی بیرون می آیند.

سه چهار تا استکان چای را پشت سر هم می ریزم تو حلقم .

ماما سینی مسی بزرگ کنگره دار را روی کرسی می گذارد .از کنار لحاف کرسی از داخل تنور دیزوی بزرگی را بیرون می آورد .با لاکو حسابی هم می زند .

آش را داخل سینی می ریزد، بخارو بوی آش جو وشلغم است که در فضا می پیچد . یک مقداری روغن دمبه زرد رنگ نیز به آن اضافه می کند وهم می زند .قاشقی به دستم می دهد ومی گوید ماما بوخور گو حوسابی چاییدی .

با ولع تمام آش را می خورم .چقدر خوشمزه است .جو ترش محلی .هشکمبه گوسفند .شلغم کرت باغ باقر .دمبه بره باربند .

ماما کی آش را بار گوذاشتی  ؟

از دیگروز تا حالا گو نانوایی داشتیم، ماما دیزو  تو تنور است .

می دانستم گو شو جومه  می یای .مخصوص بورا تا  بار کردم .

دسوت درد نکند ماما .حوسابی حالوم را جا آوردی  .

مادر نگاهی به دستهایم می کند .هنوزکرخت است .ماما دسوت چش شدست  ؟

هیچی ماما .از سرماس.

پس این تیرکها و خط سیاه ها چیه ؟ چرا پوسوش کنده شده ؟.

هیچی ماما، گفتم گو از سرماست .

نه ماما، راسوش را بوگو .

نگاهی به چشمهای آبی مادر می کنم .خجالت می کشم که بگویم از بی پولی و نداشتن ساعت .............................

سرم را پایین می اندازم .

هیچی ماما

گوفتم گو از سرماس .

....................................................................................................................

خدا بیامرزد مادر را وهمه مادران را .خدا می داند که در تمام لحظه هایم او وپدر جاریند وهنوز که هنوزاست در زمستان نه چندان سرد خلیچ به یاد آش جو وشلغم مادر مرتب آش جو و شلغم   داریم .خداوند به سلامت بدارد همشیره را که مرتب جو ترش وشلغم محلی برایم می فرستد ومن استاد ساخت آش جوو شلغمم در این دیار  .هر چند روغن دنبه نداریم اما با قلم گاو وگوسفند این مشکل را حل کرده ام  . و هر چند کرسی روی تنور توخانه و دیزوی گلی بزرگ و سینی مسی کنگره دار ولاکو .اما اعتراف می کنم که آش مادر آش دیگری بود وحال وهوای دیگری داشت .

ضمنا عکس تزینی است به رسم امانت از اینترنت عکس کرسی با سینی کنگره دار که داخلش آش جو وشلغم ولاکو باشد ندارم .شما به کرمتان ببخشایید.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/3 ... 0:16 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

بزرگ است واز اهالی امروز

مرد علم ودانش وتحقیق .بزرگ زاده ای از تباری بسیار بزرگ .

آخر تواضع و فروتنی وشکیبایی .

تمام واژه های دوست داشتن و عشق در برابرش سر تعظیم فرود می آورند و تکریم .

استعدادی شگرف .بینشی قوی .با چشمانی  آبی از تیره وتبار چشمهای مادری من .درست همرنگ چشمهای زیبای مادرم که من به همه این چشمها وام دارم .

ای کاش می توانستم هزاران بار دریای خواستن و عشق را نثار این چشمان زیبا بنمایم  .

چهره جذاب و دوست داشتنی وبا وقار ومتانت او همه را مجذوب خود می کند .

چهره ماندگار .نخبه روستای حاشیه کویر .پرچمدار علم ودانش وتخصص .

رفیق شفیق دوران انقلاب من وحاج محمود وشهید احمدامامی  وآقای اسلامی ونعمت عمو

با خطی بسیار خوش .آری بسیار خوش .

یادش بخیر دوران انقلاب .چه زود گذشت .تمام تیرهای چوبی ده با کاغذ A5ی که با خط خوش او روی آن نوشته شده بود فقط جمهوری اسلامی کاور شده بود .

پشت آینه درب کمد اتاق آلمانی خانه پدری که با مقوایی پوشیده شده بود این جمله معلم انقلاب رابرایم  نوشته بود که خدایا: به آنان که دوستشان می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر است .

وهنوز که هنوز است علیرغم آنکه خانه پدری توسط بیل لودر کوماتسوی زندوانی تخریب گردید وآوار آن در دل من تل انبار شد .آن درب کمد سبز رنگ وآن آینه وآن نوشته را به یادگار داریم .

تمام بنرها .تراکت ها .روزنامه های دیواری .برای هر مناسبتی دستخط  خوش  او بود از جمله تابلو نئون مسجد حاج باقی .

زمانی که برای گرفتن تخصص به کانادا هجرت کرد در نوروزی کارت تبریکی با خطی بسیار خوش و جملاتی بس دوست داشتنی برایم فرستاد و این کارت پستال زینت بخش میز تلویزیونم در خلیج می باشد .

وجالب است هر کس این متن واین دستخط را می بیند باورش نمی شود که نویسنده وخطاطش یک دکتر باشد .آخر ما متاسفانه بیشتر دکترها را با خط بد می شناسیم .

اما این آقای دکتر همه چیزش فرق می کند .

متانتش .وقارش .علمش .تقوایش.خطش .

فرزند فرهیخته روستای حاشیه کویر، که خداوند او را به سلامت بدارد ،کسی نیست جز دوست بسیار دوست داشتنیم .رفیق شفیقم

دکتر جابر امامی بافرانی

مردی از تبار خواستن .از طایفه عشق .از عشیره لیلی .از قبیله مجنون

از دریای علمش همه سیراب می شویم  .

ودر برابر بردباریش .صبوریش .حلمش و مردم داریش سر تعظیم فرود می آوریم .

برای دکتر مدتهاست که در میل هایم قصه ها داشته ام و غصه ها .بسیاری از حکایت دلتنگی های خانه پدری قبل از آنکه در وبلاگ منتشر شود به میل او فرستاده شده است .واین صمیمی یار همیشه مشوق نوشتنم بوده وهست .

به گردن همه ما حق دارد و آبروی علمی روستای ماست .

ومن وظیفه خود دانستم که در یاد یاران که نوشتاری وبلاک گونه است مختصر یادی از ایشان بنمایم .

ای کاش حجم وبلاگ اجازه می داد که به جنگ واژه ها بروم و برایش بسیار بنویسم که با او بسیار خاطره دارم.اما باشد برای دل نوشته ای مختص او و شاید وقتی دیگر .آری شاید وقتی دیگر .

خدا بیامرزد مرحوم محمد رضای امامی ابوی گرامیش را و به سلامت بدارد والده مکرمه اش را و موفق بدارد خانواده بسیار بزرگش را که همانگونه که در مطلع نوشتارم گفتم

بزرگ است و از اهالی امروز

خالق زیباییها  در همه حال پشتیبان آن عزیز و خانواده گرامیش باشد .واز گزند حوادث محفوظش بدارد.   


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/3/1 ... 19:12 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
با سلام

وبلاگ نسیم بافران متعلق به کانون فرهنگی باقرالعلوم مسجد جامع بافران، دو عکس بدون توضیحات منتشر کرده است که به گمانم مربوط به دربهای جدید مسجد جامع بافران است.


با اجازه ایشان این دو عکس را اینجا قرار می دهم، دربهای سببز آهنی مسجد تبدیل می شود به این دربهای چوبی منقوش و شیشه کاری شده، (اگه اشتباه نکنم ها)

این را نوشتم که بافرانیان خارج بافران(مثل این حقیر) اگه سری زدند به بافران، جا نخورند و از قبل آمادگیش را داشته باشند!!

دست دست اندرکاران درد نکنه

باید ببینینم روی مسجد که نصب بشه خوب میشه یا نه :)


التماس دعا

یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, خبر
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/3/1 ... 12:51 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

اگر به خاطرات اوایل انقلاب برگردم یکی ازیاران شفیق و دوست داشتنیم را به یاد می آورم که طلبه حوزه علمیه قم بود و پرچمدار انقلاب در روستا وکویر .

 جناب آقای  حجت الاسلام  اسلامی

آقای اسلامی به اتفاق حاج محمود امامی وحبیب ا...عرب و... از بچه های قدیمی  بافران بودند که بعد از تحصیل در حوزه علمیه نایین برای ادامه تحصیل عازم حوزه علمیه قم شدند. و تحصیلاتشان در قم  مصادف  با دوران پر شور انقلاب شد .

پاتوق ما اتاق آلمانی خانه بابایی بود و بالاخانه و گاهی اوقات خانه پدری آقای اسلامی .

آقای اسلامی با خطبه های آتشینش مردم را به نهضت فرا می خواند وجالب این بود که اولین راه پیمایی از بافران شروع شد و تا مدتها هم بچه های نایین برای راهپیمایی وتظاهرات به بافران می آمدند ومشوق و خط دهنده وجهت دهنده همه این تظاهرات وحرکات  این طلبه جوان بود و الحق که به درستی وظایفش را انجام می داد و مدیریت می کرد.

اجازه می خواهم از محضر بزرگش که یک خاطره  کوچک از دوران انقلاب  بیاورم  .

یک روز در تظاهرات روستا می بایستی این شعار را می دادیم که سروده ای بسیار زیبا  از خدابیامرز مرحوم محمد رضای امامی  پدر گرامی جناب دکتر جابر امامی بود  ..

این منطق  سرباز راه دین است

طاغوت را برچیدن از زمین است

شعار ما چنین است .....

مرگ بر شاه . مرگ برشاه

اما چند تا از هم ولایتی ها که بند گان  خدا سواد درست وحسابی  نداشتند این گونه می گفتند

 این منطقه سرباز راه دین است

تابوت  را برچیدن از زمین است ......

هر چه گفتیم بابا تابوت نه طاغوت  . منطقه نه ،منطق . بنده خداها  باز می گفتند منطقه و تابوت

به آقای اسلامی گفتم حریفشان نمی شومُ .فرمودند بگذار هر گونه بلدند شعار بدهند . مهم نیست .

بسیار زحمت کشید در دوران انقلاب .

کلاسهای آموزش وتفسیر قرآنش بسیار طرفدار داشت .یادش بخیر اجرای نمایشنامه بلال  در مزرعه کلانتر .تظاهرات روستا ونایین .دور فلکه بالای نایین و مقاله امام آمد من .

و در همه این مراسم او بود که مدیریت می کرد و فرماندهی .

ومحبتش در دل تمامی اهالی ، که صدایی خوش داشت و اندوخته علمی قوی .

طلبه ای بود جوان وبا استعداد وبا ذوق و خوش فکر با قدرت بیانی شیوا و رسا .

دوست داشتنی و مردم دار و قابل تکریم .

بعد از انقلاب ماندگار قم شد اما در هر مناسبتی سری به ولایت زد خصوصا ماه مبارک رمضان و مردم مشتاق از دریای علمش بهره ها بردند وهنوز که هنوز است می برند .

اولین کتاب روستایمان به نام اشک کویر ماحصل تلاشها و همت چندین ساله اش می باشد که انصافا برای گردآوری این کتاب مرارتها کشید وسختیها و خدا قوتش دهد که الحق فرزند کویر است و مولف اشک کویر .

و باعث افتخار برای روستایی که چنین مردانی دارد.

آقای اسلامی همیشه برایم قابل احترام بوده وهست و خدا میداند که از صمیم قلبم او را دوست می دارم و به ایشان ارادت ویژه ای دارم که یار شفیق دوران پر شور انقلابم بود وخدا خدا می کنم که هر بار که سری به خانه پدری می زنم او را زیارت نمایم واز دریای ژرف خواستنش بهره مند شوم .

مردان خدا و با تقوی و خداترس و خدا شناس  همیشه قابل احترامند و تکریم .

خصوصا اگر با تمام پست ومقامها مردمی باشند و خاکی و از این بابت است که آقای اسلامی محبوب دلهاست . و دوست داشتنش در تمامی زوایای قلبها رخنه کرده است .

افسوس که محدودیت های نوشتاری وبلاگ اجازه نمی دهد که زیاد بنویسم و گرنه برای این دوست بسیار عزیز داستانها و خاطره هایی بس شیرین داشتم .هر چند در نوشته های شخصی ام بسیار از او یاد کرده ام و می کنم .

خداوند عاشق نگهدار وجود پر خیر وبرکتش باشد که آبروی روستا بوده وهست .

موفقش بدارد و پیروز که بسیار زحمت کشید بی مزد ومنت و واقعا خادمی بوده وهست که فقط برای خدا قدم برداشته ومیدارد  و خدمت به خلق .

وجود پر برکت این عزیز را بسیار  ارج می نهیم و برای درگذشتگانش از خداوند طلب مغفرت داریم .


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/28 ... 12:53 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام

این مطلب کمی تا قسمتی عجیب غریب است

بخونید ، بد نیست.

 جدا از قضاوت در مورد ایشان، همین که انسانهایی این چنین همچنان وجود دارند خیلی جالبه، کسانی که در تاریخ متوقف شده اند... ایستاده اند


حسین عسگری: در یکی از روزهای سرد پاییزی راهی منطقه طالقان شدیم. گزارش زیر حاصل همان دیدار است که در دفتر یکم «پژوهشنامه: مجموعه مقالات پژوهشی اداره کل میراث فرهنگی استان تهران» به چاپ رسیده است. این نوشته در اصل بخشی از مقاله آقای جانب اللهی با عنوان «نگاهی مردم شناختی به نگرش های دینی در روستا و شهرهای اقماری استان تهران» است.

* * * * * *

اهل توقف یا هادویان؟! این دو تعبیر از نگارنده است که با قراین موجود و مذکور در زیر انتخاب شده است.

از یک دهه پیش یک مجموعه مسکونی در نزدیکی شهرک طالقان بر کنار جاده جوستان شکل گرفته است که به دلیل شیوه خاص معماری نظر هر عابری به خود جلب می کند. ساکنین این مجموعه نیز به نحو اسرار آمیزی از مردم فاصله می گیرند. کسی را به حریم خود راه نمی دهند و با کسانی غیر از خود حشر و نشر ندارند.

از هر نوع مظاهر تمدن دوری می کنند و از سازه های تکنولوژی امروز گریزانند. در روشنایی فانوس، شب را می گذرانند و با اسب و قاطر سفر می کنند. با این عزلت گزینی و انتخاب زندگی رهبانی هاله ای از شایعات در اطراف خود پراکنده اند. مردم بومی که به درستی نمی دانند اینان از کجا آمده اند و چه مرام و مسلکی دارند. گاه آنان را اسماعیلی مذهب و زمانی از دراویش ترک دنیا گفته قلمداد می کنند.

نگارنده به کمک دو تن از پژوهشگران محلی [که به کمک هم مقاله ای نیز راجع به این گروه در نشریه تصویر ساوجبلاغ، شماره 48، دیماه 77، نوشته اند] نیمروزی مهمان پیر و مرشد آنان آقای ضیایی شدم و ساعتی با ایشان به گفتگو نشستم که حاصل این گفتمان با تلفیقی از اطلاعات مکتوب در پی می آید.

از هشتگرد راه افتادیم دوستی که قرار بود همراه و معرف ما باشد علی اللهی گفت و در ماشین کنار من نشست. از علی الله گفتنش معلوم بود که چندان امیدوار نیست آقای ضیایی ما را به خانه خود راه بدهد. در طول راه تا برسیم به طالقان بارها سفارش کرد که مواظب باشید او را نرنجانید و این رشته پیوند ما را از هم نگسلید. حتی وقتی از شیب جاده خاکی که رو به محله مورد نظر می رفت پایین رفتیم هنوز 200 متر مانده به اولین خانه برسیم از راننده خواهش کرد توقف کند تا خود به تنهایی جلو رفته و اوضاع را بررسی کند. از حسن اتفاق در همین لحظه چند جوان به همراهی مرد میان سالی از خانه ای در انتهای کوچه مقابل ما بیرون آمدند. جوانان مرد را حلقه وار در میان گرفته پیش می آمدند، دوست ما به یک چشم بهمزدنی از ماشین پیاده شده خود را به او رساند و شروع به احوالپرسی کرد. سپس شادمانه به ما اشاره کرد که نزدیک شویم.

آقای ضیایی با خوشرویی ما را به داخل خانه اش دعوت کرد. از در بزرگ چوبی وارد خانه شدیم. حیاط خانه هیچ فضاسازی نداشت. از جوی خاکی که حیاط را از باغچه مقابل آن جدا می کرد، آب گل آلودی جاری بود. معماری خانه تلفیقی از معماری کویری و نقاط سردسیری بود. سه اتاق بزرگ در یک ردیف ساخته شده ورودیه آنها داخل ایوان کوچکی بود که در وسط قرار داشت. اتاق میانی در و پنجره ای به سبک ارسی های قدیم داشت. آقای ضیایی ما را به یکی از اتاق ها هدایت کرد. اتاق نیز هیچ آرایه ای نداشت. همه چیز به صدسال پیش ماننده بود. کف اتاق با حصیر فرش شده و دیوارها اندود خاک و گچ داشت (البته نه گچ کارخانه ای). تنها وسیله زندگی موجود در اتاق یک بخاری هیزمی دوکاره بود. آقای ضیایی توضیح داد این بخاری را یکی از جوانان مبتکر ساخته است. در کنار آتشدان بخاری محفظه فرمانندی اضافه کرده است که از آن برای نان پزی استفاده می کنیم. سوخت ما از هیزم است. هیچ وسیله برقی یا گازی به کار نمی بریم. فقط برای روشنایی از نفت استفاده می کنیم زیرا استفاده از پیه سوز برایمان مقدور نیست یعنی روغن آن پیدا نمی شود.

نان را از گندمی تهیه می کنیم که در کشت آن شرایط خاصی رعایت شده است مثلا" بذر آن باید بومی باشد، در زمینی که اصلاحات ارضی نشده و مالک آن حقیقی است با روش سنتی (گاوآهن) کشت شود، با آب چشمه یا رودخانه و قنات آبیاری کرده و کود حیوانی به آن داده باشند. در یکی از روستاهای طالقان یک کشاورز را پیدا کرده ام که با این شیوه و شرایط کشاورزی می کند. هر سال بذر بومی به او می دهم و او برای گندم می کارد. خودم این گندم را در آسیاب آبی که با دست خود ساخته ام آرد می کنم و می دهم نان می پزند. قاتق نانمان نیز بیشتر ماست و لبنیاتی است که خود به عمل می آوریم. گوشت کم می خوریم و اگر بخوریم باید از حیوان نر باشد. پوشاک و مفرش مورد نیازمان نیز خود تهیه می کنیم یا از صاحب حقیقی آن می خریم. 

از آقای ضیایی پرسیدم شما در این مورد از چه کسی الهام گرفته و پیروی می کنید. گفت: ما از مقلد آیت الله میرزا صادق تبریزی هستیم که از مجتهدین دوره مشروطیت بوده اند. ما در این تقلید بنا را بر توقف گذاشته ایم چون ایشان حکومت مشروطه را شرعی نمی دانست و آنچه را که با دولت در ارتباط بود مورد شبهه می دانست. لذا ما هم از همان اصول پیروی می کنیم. زیرا حکومتی که از طرف مردم انتخاب شود به هر شکلی که باشد مشروعیت ندارد.

پرسیدم چرا توقف دارید مگر ایشان جانشینی برای خود مشخص نکردند؟ گفت: آقای سیدحسین نجفی طباطبایی از شاگردان ایشان بود که در سال 1939 قمری فوت کردند. تا زمان حیات دویست خانوار از مقلدین آیت الله میرزا صادق از ایشان دستور می گرفتند. هر هفته در یک خانه مجمع داشتیم و در حضور خودشان جلسه تشکیل می دادیم و مسائل و مشکلات خود را حل و فصل می کردیم. بعد از فوت ایشان عده ای از مقلدین از پسرشان آقا سیدجواد که از بهره علمی کافی برخوردار نبود تقلید کردند ولی حدود 13 تا 14 خانوار که ما نیز از آن جمله هستیم ایشان را نپذیرفتند. چون ممکن بود اختلافی پیش آید در سال 1366 شمسی ما 13 خانوار از تبریز کوچ کردیم. اول به تنکابن رفتیم و چون در آنجا دچار مشکلاتی شدیم در سال 1369 به طالقان آمدیم و در اینجا سکونت اختیار کردیم.

طالقان را به این دلیل انتخاب کردیم که در اخبار معصومین احادیثی راجع به طالقان وجود دارد به این مضمون که برخی از یاران امام زمان در اینجا به امام می پیوندند. به علاوه، پیش از این سفرهای زیادی به طالقان داشتیم و با این منطقه آشنا بودیم. اول در نظر داشتیم که در اورازان که مردم آن بیشتر سید و عابد و پاکدامن هستند اقامت کنیم ولی چون دور از شهر بود پس از جستجوی زیاد اینجا را که هم کنار رودخانه بود و به آب دسترسی داشتیم و هم به شهر نزدیک است مناسبتر یافتیم.

مدتی در کنار رودخانه چادر زدیم و بعد زمین آن را از صاحبش خریداری کرده و خانه ساختیم. پرسیدم آیا در همه احکام شرعی بنا را بر توقف گذاشته اید؟ گفت: طبق رساله ایشان عمل می کنیم در هر مورد که حکم آن را ندانیم متوقف می شویم مثلا"، چون الان در مورد ازدواج جوانان نمی دانیم حکم چیست جوانان را از ازدواج منع کرده ایم. حتی برای بچه ها شناسنامه نمی گیریم. در بیرون از این محله به جستجوی کار نمی رویم. فقط به کارهایی که زمینه آن در اینجا فراهم است مثل زراعت و دامداری در سطح خیلی محدود یا آهنگری و نجاری و بنایی در حد نیاز خودمان می پردازیم.

مخارج زندگی خود را بیشتر از طریق فروش املاکی که در تبریز داریم تامین می کنیم. آخرین سئوال این بود که این وضع با این کیفیت چگونه و تا کی ادامه خواهد یافت و ایشان پاسخ دادند: زمان اکنون آخرالزمان است یعنی آخر آخر الزمان است. آخرالزمان از دوره مشروطیت شروع شد که مردم در تعیین حکومت دخالت داده شدند. اخباری وجود دارد که بالای شهر ری زیر کوه سیاه اختلافی بین دو فرقه عجم پیدا شده دامنه آن گسترده و جهانی می شود. در اخبار است که حکومت باید به هر صنفی برسد که وقت ظهور کسی مدعی نباشد اگر حاکم شده بود عدالت را اجرا می کرد و حالا آن دوره است. لذا  برای مسایل روز به اخبار آخرالزمان رجوع می کنیم. چکیده این اخبار برخلاف سلیقه اهل زمان است.


منبع: http://www.savojbolaghi.blogfa.com


بخش نظرات را باز میگذارم، ولی لطفا در مورد سنت و مدرنیته و تحجر و این چیزها ننویسید

نگاه مردم شناسی به این مسئله داشته باشید زیبا تر است


التماس دعا

یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/2/27 ... 16:2 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 سال هشتاد ونه نزدیک است که به پایان برسد . بهار در راه است و به زودی باید با زمستان خداحافظی کنیم .

 و خلاصه کارنامه یکساله وب  نوشته من در دست غضنفر

غضنفر زحمت کشیده و مطالب یکسال گذاشته را که داخل وبلاگ گذاشته ایم وماحصل نوشته های شخصی خودمان بوده را فهرست کرده است .

آقا ما که آخرش نفهمیدیم اسم شما چیست ؟

حسین فروزان .حسین ممد آقا .حسین نه نه خاور.مهندس حسین فروزان .حاج حسین فروزان ، داداش دکتر مسعود خان و صاحب آبدارخانه و رفیق شفیق غضنفر .....؟

ما از همه  مطالبی  که نویسندگانش با این نامها بود، سر فصلها را یادداشت کردیم  .

دست گل غضنفر درد نکند  همه اسامی ها  یک تحفه اند. وفرقی با هم ندارند.

.....................................................................................................

با خاطرات حج تمتع در چندین بخش و قسمت و پارتیشن  سال 89را آغاز کردیم و به مدینه و مکه رفتیم . در کعبه همراه قبیله طائف از همه مثلثها فاصله گرفتیم و عرفات و منا ومشعر و عید قربان ،منیت خویش را در عرفات جای گذاشتیم و اسماعیل خویش را در منا قربانی  تا حاجی شویم  اما تا حاجی واقعی خدا میداند و خدا........

در تیر ماه خنجری بود بر قلبم وشهریور خنجری بر دلم یاد پدر ومادر را در سالگرد هجرتشان گرامی داشتم هر چند که این دو عزیز در تمام لحظاتم جاری هستند.

نان گندم حکایت فقر ونداری روستا بود در آن ایام سخت  وبسیار سخت که خیلی از شماها  خدا راشکر آن ایام را  به یاد ندارید. و خدا کند که به یاد نداشته باشید.

اولین نامه به برادرم هوشنگ مرادی را در تیر ماه نوشتم و از سیریچ و روستای خودم بافران گفتم و خاطرات بی بی و مامایی و دعوت از او که دست از پایتخت بکشد وسری به بافران ما  بزند.....

ماه موبارک رمضان را با شروع ماه مبارک  رمضان نوشتم و یادداشتی برای برادری که مرا بسیار شرمنده نموده بود واصرار که نقطه نظرها را فعال کنم ....

ای کاش دفترچه قدیمی ام پیدا می شد بهانه ای  بود برای رفتن به خاطرات انقلاب و بزرگداشت برادر بسیار  دوست داشتنیم  و بسیار والا مقامم شهید احمد امامی .......

با شروع ماه رمضان  شب اول ماه موبارک (مبارک )را نوشتم و رفتم به دورها و یادی از مادر ومراسم ماه مبارک وقضیه دو دیزوی اوگوشت خوری برای سحر وافطار  ...

طنز بافران شهر می شود زمانی بود که  اعلام شد بافران شهر می شود .و نوشتم .و نوشتم .اما خلاصه ای از آن را در وبلاگ آوردم .....

طنز شهر شدن بافران خوش به کامتان اما، را زمانی نوشتم که تابلو شهرداری بالا رفت و عباس درو  .....

در شب قدر از تنهایی علی گفتم ....

فقر را آنگونه که خود استنباط می کردم آغاز کردم و با جمله ای از شریعتی به پایان بردم که فقر شب را بی غذا سر کردن نیست .فقر بی اندیشه سر کردن است ......

مجید ما هم حاجی شد قصه حج عمره قوام است به سرزمین وحی که آرزو کردم یعد از حاجی شدنش آدم گردد.....

در وصیت نامه فانون از غرب گفتم و افکار استحماری و استثماریش .

بام تا بام حاصل بالای خوابیدن  چند شب تابستان در بام خانه مشهد مقدس بود اما این بام کجا وبام خانه پدری کجا......

یاد مون باشد جواببه ای بود به یادمان باشد سرکار خانم امامی که  در آن صفات خوب انسانها را بر شمردیم و در آخر آرزو داشتم که یتیمان ممد آقا نیز نیاز به التماس دعا دارند .....

شما یادتون نمی یاد روایت ولایت بود وساباط و دروازه و کوچه خاطره و دختران جارو به دست و ....

شب یلدا تداعی هندوانه وآجیل و این سنت باستانی زیبا....

شب یلدا هم گذشت حکایت تنهایی امسال من واخوی ویادی از یلداهای قبل که بافرانیهای مقیم بندر همه بودند. سرهنگ سعید حسنی .مهندس سعید  پوربافرانی .سرهنگ علی حسنی و قوام وسعید وسید موسوی و خانواده هایشان کوچک وبزرگ 24نفر  .....

شب اول محرم یادی بود از عزاداری و مراسم آن و خوردن شربت آب لیموی خنک داخل بادیه خانه امیر خان ..

عاشورا که بافران آمدم .فرصتی دست داد تا عصر آنروز در جلسه بافرانیان خارج از استان در همان جلسه بافران دبی می شود را بنویسم ..

همه آمدند اشاره ای داشت به آمدن همه یاران از اطراف برای مراسم عزاداری و یادی از مرحوم بابایی و مامایی در آن دل نوشته ....

ای کاش برادری همچون عباس می داشتیم   را دردهه اول  محرم نوشتم ...

حسین مظلوم است و حسین مظلوم نبود . دل نوشته ای که از دل برآمد و حکایت ظلمی    که به نام دوستدار بر حسین(ع) و دیگر یاران با وفایش می رانیم .

مدینه گفتی و کردی کوبابم بهانه ای  بود که ممد رضا دستم داد و از آن هنگام غضنفر ظهور کرد و به کمکم آمد و الحق که با دیشلمه هایش وتشویق هایش مشوق راهم بود ....

اولین باران بهانه بود تا به یاد وش ویطن(باران وطن ) بیفتم ...

به دلیل اعلام یارانه ها طنز یارانه ها را  آوردم ..

می خواهم کرکره آبدارخانه را پایین بکشم حکایت خستگی مفرط سالیانم بود و خستگی امسال ....

دخترم به خاطر تو آبدارخانه را دو باره دایر می کنم در حقیقت عکس العمل دخترم بهار بود به تصمیم تعطیلی آبدارخانه  که در ایمیلی بسیار زیبا از کیش از من خواست که آبدارخانه را تعطیل نکنم و من به خاطر گل رویش و شرمنده متن بسیار زیبایش از تصمیم قطعی خویش برای پایین کشیدن کرکره  آبدارخانه گذشتم , و نشستم ونوشتم هم برای او  بسیارو بسیار به صورت خصوصی و هم برای شما خوبان  در وبلاگ  .....

در شیطنت  وگمبزجو ،رفتن به یخچال وبی  نمازت  نخورد آب خیابان کجو را تداعی کردم  ....

تور کویر قصه رفتن عید دو سال قبل  به انارک وچوپانان وجندق وخور بود بعد از چهل سال به اتفاق اخوی وقوام وسعید ومهدی و خانواده ها  ....

پیراهن چوقی داستانی بود واقعی و حکایت خوردن کمزه سفته با تیغ قالی بافی در هریم(1) کرت کمزه باغ باقر بابایی  ویادی از حسین عمو حاج جواد ....

اولین گل آخرین گل فوتبال زندگیم بود داستان اولین و آخرین فوتبال زندگیم و یادی از حسین کلانی و علی چموش و حسین مول و حبیب میرزاحسن و خدابیامرز خسرو اکبری که بینهایت دوستش داشتم و بسیار زیبا فوتبال بازی می کردند در تیمی که اگر اشتباه نکنم نام آن امید بافران بود. دقیقا نام آن در خاطرم نمانده است اما افسوس وصد افسوس که  از میان آن یاران صمیمی خسرو زود هجرت کرد و خیلی زود ما را تنها گذاشت  ....

طنز مهاجران بشتابید غفلت مایه پشیمانی است پیامی بود که روستا  شهر شده است و زمین ها گران می شود تورم وتراکم و....

فولاد یک را به یاد دوران دانشجویی در کرمان و یادی از خدابیامرز حاج خانم  صاحب خانه ام که در مدت دوران دانشجویی در کرمان در حق من و فرشید ومهندس انتظاری هم اتاقیم بسیار مادری کرد  در خیابان  خورشید کرمان و روضه سیب خدابیامرز مرحوم کافی توسط فرشید پسر خواهرم برای حاج خانم  و در آوردن گریه های واقعی  آن پیرزن  ....

نخبه ممد آقا داستان وابستگی های قشنگ و افراطی من بود به این روستا و این ویطن که هیچگاه از ذهنم بیرون نمی رود و یادآور خاطرات طفولیت و شیطنت ها و.........

اولین دیدارفرودگاه فرانکفورت. ویزای ما توسط اخوی می رسد.  به اتفاق خانواده عازم آلمان می شویم و میهمان برادرم دکتر مسعود خان ممد آقا می گردیم ..............

نامه قدیمی را به یاد زواران قدیمی امام رضای روستایم ویادی از آقای شهریاری  نوشتم ................

دومین نامه به برادرم هوشنگ مرادی کرمانی را زمانی نوشتم که روستایم بر خلاف  میل باطنی ام به شهر تبدیل شده بود و نالیدم و نالیدم ............

می دانید مونار مسجد آینه چند تا پله دارد را که داستانی واقعی بود به یاد خدابیامرز حاج محمد وخسرو اکبری  و سید گلم وگلم ....

سر پیری ومعرکه گیری حکایت روزگار من بود که  به جای آنکه بروم دنبال مال دنیا ،نشسته ام و می نویسم و دست از نوشتن بر نمی دارم ....

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین در حقیقت 54ساله شدنم را ماتم گرفتم ........

چقدر بهت گفتم ته دیگ نخور، شب عروسیت باران می آید .داستان واقعی عروسی سعید پسر خواهرم بود  و جمله معروف حاج ممد  حاج ابراهیم که خطاب به ......  ..

ترا خدا اذیت نکنید راوی طرح هادی و از دست دادن این چند متر باقی مانده زمین خانه پدری......

افتتاح خیابان نه دی بهانه ای  بود برای نکته سنجی های غضنفر و ذره بین غضنفر....

پرواز را به خاطربسپار در حقیقت ،ادامه بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین بود....

تعطیلی یکهفته ای آبدارخانه بهانه بود برای یک هفته ددر رفتن و هوا خوری به آن ور آب ،آنهم  .....

ما یومیم اعلام خبری بود که آبدارخانه مجددا دایر شد وغضنفر از ددری  برگشت ....

یادداشتهای غضنفر ودل نوشته هایش  وزنگ تفریح حکایت وب گردیهای غضنفر بیکار  والاف بود....

 جواب تلگرافی غضنفر بهانه ای بود تا غضنفر از تعریفهای ممد رضا مثل خر کیف کند

در گیر سه پیچ غضنفر مجبور شدم که نقطه نظرات را فعال کنم .....

دیزوی اوگوشت خرمن وراندازی یادی بود از دیزوی خرمن وراندازی خانه  خدابیامرز حاج محمد و خدابیامرز همسرش که هنوز که هنوز است مزه آن زیر زبانم می باشد هر چند خدابیامرز مادر هم همچون دیزویی داشت اما این کجا و آن کجا ...

پاسخ به میل دوستان بهانه بود برای کل کل کردن با غضنفر و چاپ کردن ونکردن دل نوشته ها .........

عید می ریم باغ ویلا را به دلیل نساختن خانه پدری  وبی خانمانی در کوچه خاطره نوشتم .....

یاد یاران را در چند قسمت شروع کردم که تا به حال سه قسمت آنرا با یاد خدابیامرز استاد محمد و خرمپور و آقای شهریاری در وبلاگ گذاشته ام ، به امید آنکه سایر نویسندگان و خوانندگان هم کمکم کنند تا ادامه دهیم  .......

پیشنهاد غضنفر به شهردار برای نامگذاری کوچه های کمتر از عرض 5متر بهانه ای بود که شهردار محترم و دوست داشتنی  را تست کنیم و ببینیم حال می دهد یا نه .....

تشکری واجب را در ماه رمضان نوشته بودم .اما اواخر در وبلاگ گذاشتم ...... تشکری بود از ویرایش جلد اول مرثیه ها ودردهای کویر که به همت دوست بسیار عزیزم مهندس محمد حسنی بافرانی انجام گرفت آنهم داوطلبانه و حتی بدون آنکه من بدانم و در اختیار قرار دادن آن به دوستان خاصم و نه به قصد چاپ وتکثیر ....

چه زود گذشت .یادآور اولین کامنتم در وبلاگ حدود دوسال قبل و ادامه این راه و تشکر از تمام خوانندگان که مشوق من و سایر نویسندگان دراین راه بوده اند.

غضنفر تمام شد ؟

نه آقا ،کامنت ها و نقطه نظرات سرکار و مطالبی که به رسم امانت از اینترنت گرفتید و در وبلاگ گذاشتید  و نامه هایی به فرزندانتان وبیست روز دیگه تا پایان سال که باز کلی مطلب می نوسید و یکسری دیگه خاطره وداستان که امسال نوشته اید وتو وبلاگ نگذاشته اید و.......

آنها و اینها را ولش کن .

آقا خود اینها هم  یک جلد کتاب می شود.  بدیم برای چاپ ؟

غضنفر اگر یکبار دیگه این حرف را تکرار کردی نه من ونه تو، ونه آبدارخانه ونه ....

تو که می دانی  من از چه طایفه ای هستم و چه جور لج گوی دارم، با من روی این مسائل کل کل نکن .

آقا  شوخی ما را به دل نگیر .می دانم خسته ای .هم امروز و هم خسته سال گذشته

با یک دیشلمه لب سوز، لب دوز،لب ریز، نبات دار، هل دار، زعفرانی  موافقی ؟

این که دیگه غضنفر چای دیشلمه نمی شود.

ولی بیار. و خیلی  داغش را هم بیار .

 دستت درد نکند غضنفر، که اگر ترا نداشتم  واین آبدارخانه و این دل وامانده و این پنجره را که از خلیچ رو به سوی خانه پدری گشوده ام ، واین خوانندگان بسیار خوب و خودمانی  در این خلیج تنهایی چه خاکی بر سر می ریختم .

غضنفر به شوخی وبا گویش محلی  غلیظی  می گوید

هیچی آقا "  به قول خودابیامورز مامایی .خاکی  کربولا" (2)

......................................................................................................

1- هریم = ابتدای کرت و زمین کشاورزی

2- به قول خدابیامرز مادر خاک کربلا 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/26 ... 22:46 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 فرزند بزرگ شیخ محمد را خدا به سلامت بدارد که الحق شناسنامه زنده دیارم بافران است .خدا بیامرزد مرحوم شیخ وهمسرش صاحب جان را

آقای شهریاری را همه می شناسید .نیازی به معرفی ندارد و آشنایی .کوچک و بزرگ ،خرد وکلان همه او را می شناسند.

مردی بسیار با ذوق .شاعر منش .نویسنده .خطاط . با صدایی بسیار خوش

با چشمانی نافذ و درشت و استعدادی بسیار شگرف .

سالهایی که دهه محرم را  در خلیج بودم روز عاشورا ساعتهای ده تا یازده در ذهنم تصور می کردم که دسته زنجیر زن  از دروازه حرکت کرده وآقای شهریاری با آن صدای خوشش این نوحه را می خواند.

یارب زجان حاضر شدم برعهد وپیمانم

این کربلا این من، این نوجوانانم

بعدها که اولین نوار ویدئو مراسم عزاداری توسط خدا بیامرز عید علی علی جان به دستم رسید چه عشقی کردم با این قسمت نوار که آقای شهریاری یارب زجان حاضر شدم را می خواند و هنوز که هنوز است این کاست را دارم هر چند ویدئو از سرویس خارج شد وسی دی جای آن را گرفت .

عاشق صدایش بوده وهستم اما افسوس و صد افسوس که دیگر نمی خواند .

کاتب تمام نامه های قدیمی بود و خواننده تمام نامه های رسیده به اهالی از دورها

امین مردم بود و مردم دار و راز دار .

تمام نسخه ها ودست نوشته های قدیمی را به دقت و وسواس می خواند و خود تبحری در نگارش آن داشت .

او نیز همراه خدابیامرز خرمپور در خانه انصاف بسیار خدمت کرد والحق از زندگی خود گذشت و زمان گذاشت .

آقای شهریاری از کسانی بود که اگر در آن زمان امکان ادامه تحصیلش فراهم بود مطمئنا به درجات عالی علمی می رسید اما هنوز که هنوز است کلی از لیسانسیه ها باید جلوش لنگ بیندازند.

سخنوری ماهر .کاتبی حاذق .نویسنده ای با ذوق .خطاطی چیره دست و انسانی مهربان وکامل .

عاشق چشمهای نافذ  ودرشت او هستم و هر بار که به دیدن خانه پدری در کویر می آیم تلاش می کنم که او را زیارت کنم و از دریای عشقش و محبتش سیراب شوم .که سخت دوست داشتنی است و مردم دار و گپی و کلامی و سخنی از هر دری .

و امسال در روز عاشورا حسابی زیارتش کردم و حدود یک ساعت در خدمتش بودم و داستان نامه شکایت خانمی به .....را در زمان طاغوت که خود نگاشته بود وبه سرانجام رسانده بود ،متن دقیق آنرا تا واو آخر آن، بعد از پنجاه سال از بر خواند و من هزاران بار در دلم به این استعداد آفرین گفتم و صدها آفرین .

و خداوند به حق مردان پاکش این پاکان را از ما نگیرد و عمرشان را طولانی و مستدام بدارد تا سالیان بسیار از وجود پر برکتشان همه فیض ببریم

که الحق آقای شهریاری شناسنامه زنده بافران است .

او نیز زندگیش را وقف مردم کرده ومی کند.

خدایش به سلامت بدارد و از گزند حوادث محفوظ .

ارج واحترام فراوان برای این مرد و سایر خدمتگزارن خدوم بی منت ، که اینگونه عزیزان کم هستند .

قابل احترامند و تکریم فراوان . 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/26 ... 11:55 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
یه کامنت خیلی جالب و با حال خیلی قدیمی پیدا کردم که حیفم اومد نخونید:حتما تا آخرش بخونین،از نویسنده اش هم می خوام برام کامنت بذاره خیلی دلم می خواد باهامون کارکنه،البته اسمش را اینجا نمی نویسم:

بزرگوارا سالی گذشت وشما  هنوز..... می زنی .مطالب جدید وگفتمان نو .خبری، پیامی . کویری ودرجا زدن .کویری وراکد ماندن .نه .قابل قبول نیست .هر وقت از سر دلتنگی خواستم سری به دیارم به صورت مجازی بزنم سایت را یکنواخت یافتم .بنویس .دوستان نیز همت کنند تا این بیرق بر زمین نیفتد .ما که پیر شدیم و از دست رفتنی .کجایند دلاوران مردان  سرزمین دلاوران .نکند اینها نیز خدای نکرده شعار باشد
بنوسید، بنگارید، بسرایید .وقت تنگ است .ای کاش فرصتی دست میداد تا از سر تفنن به جوانی بر باد رفته ام رجوع میکردم ودستم را تکیه گاه قلمم تا بدانند که از کویرم .از سرزمین تفدیده بیابان تف .همسایه آرام و بی آزار شورخانه .سرود خوان سبزه زاران جو وگندم کشوان و چیت .ومست کوچه هایی با دیوارهای کاه گلی باران خورده وآب وجاروب شده توسط دختران همسایه  .دوست صمیمی حسین ...... و رمضان چوپان بازنشسته شده ..اما افسوس که نیمه عمرم در خلیچ همیشه فارس به بطلان کشده شد ونیمه دیگر که هیچوقت پنجاه نخواهد بود معلوم نیست در کدام ناکجا آباد سپری خواهد شد اما میدانم که در آن دیار نخواهد بود .ای کاش فرصتی دست می داد تا بار دیگر به جوانی سوخته ام  برگردم  . به قلم م.ع.بافرانی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ...

.....................................................................................................................................

خوش آمد گویی
سلام
بالاخره توانستم این آقای فروزان را بیابم و از ایشان خواستم در وبلاگ بنویسد.
"این هم اولین مطلب آقای فروزان"
عزیز مرکز نشین .غریب اشنا بقول اونور آبی ها غریب آشنا دوستت دارم بیا
بیا به کویر یک سری هم از کاخ بیرون بیا و سری به کوخ بزن .
هوای نیستان ما هم دست کمی از شمیران شما ندارد
اگر می آمدی و نسیم خنکی که از جنب شورخانه گوش را نوازش می دهد . و در هنگام شب درپشت بام های کویر ستاره ها را می دیدی که با هیچ ماشین حساب کاسیوی 3600توان شمارش آنرا نداشتی .و سمفونی زیبای گله روستا را که غروبها از صحرا به آشیانه یشان بر می گردند وبدون هیچگونه راهنمایی به خانه خودشان می روند و......................را می دیدی به خدا دل از آن دیار و خوش نشینی می کندی .اما افسوس که همچون من و ماها احتمالا گرفتار روزمرگی و... هستی
به قلم م.ع.بافرانی
...........................................................................................................................
انگار دیروز بود. و چه زود گذشت که این کامنت را در وبلاگ قرار دادم و از آن هنگام تا کنون در خدمت شما عزیزان هستم .نزدیک دو سال میهمان دشت عاطفه قلبهای مهربانتان بوده ام .ودر این دو سال با کامنت ها و نقطه نظراتتان شرمنده ام نموده اید و از کشیدن دست نوازش بر سر بی موی این بچه یتیم هم خودم شرمنده ام وهم غضنفر .دعا کنید  و همت تا این پنجره را که از دورها رو به سوی خانه پدری باز کرده ایم همچنان گشوده باشد و خنکای نسیم سحر گاهیش تن های خسته مان را آرامشی .و نوای روح بخش اذان مسجد آدینه اش صیقل دهنده قلبهایمان و  ..... 

برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/25 ... 18:46 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام

راستش قصد نوشتن مطلبی نداشتم فقط سه تا نکته را توضیح می دهم که شاید نیاز به توضیح باشه:


1- جناب استاد فروزان، شما خود می دانید که مایه ی افتخار و مباهات این وبلاگ، اینجانب و خیلی از بافرانیان محیط نت هستید و هرگاه می خواهم نوشته ای از بافران را به دوستان غیر بافرانیم نشان بدهم ، به سراغ دلنوشته ها یا یادداشت های حضرتعالی می آیم

این وبلاگ هم تعلقی به اینجانب ندارد، تنها موسس آن بنده بوده ام و حتی نامش هم جامعه مجازی بافرانیان است

و همینکه به این محیط اعتماد کرده اید و نوشته ها و دلنوشته های زیبایتان را در این وبلاگ منتشر می نمایید مایه ی مباحات این حقیر و سایر نویسندگان آن است


2- lمطالبی که از گذشتگان بافران و بزرگان سابق و اسبق قرار می دهید، هم ایده ای بسیار زیبا و هم نوشتاری بسیار زیبا دارد و اتفاقا یکی از زمینه هایی است که تاکنون به ان ورود نشده است، بی شک ، بی شک این امر کمک شایانی به بازتولید فرهنگ غنی بافرانمان حداقل در ساحت بزرگان و قدما خواهد بود

و الحق که با بیان شیوای خود به خوبی حق مطلب را هم ادا کرده و باعث شده اید هر خواننده ای بتواند تصویر سازی درست و کامل داشته باشد


3- آقای حمیدرضا خان عرب، برادر گرام، اولا خوشحالم که دوباره حضور شما را اینجا می بینم و تقاضا دارم بیشتر سر بزنید

ثانیا درست است که صفحه اول زود پایین میرود ولی در صورتی که تعداد مطالب را بیشتر نماییم باعث کندشدن سرعت بالاآمدن وبلاگ خواهد شد و به دلیل سنگین بودن بلاگ، هم اینک نیز سرعت آن خیلی بالا نیست.


التماس دعا از همگی دوستان

یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/2/25 ... 12:12 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
چند نفر از دوستان برایم میل زده اند و ابراز تمایل که برای وبلاگ آنها نیز مطلب بنویسم . ضمن تشکر وقدردانی از تمام آن سروران به استحضار می رساند که برای نوشتن مطالب وبلاگ بافران هم  کلی از کار وزندگی عقبم ولی به دلیل عشق به روستا و ویطنم  هر  از چندی از سر تفنن و دلتنگی دست به قلم می شوم که خدا میداند که نوشته های من کرایه این حرفها وآن حرفها را نداشته وندارد .

بایستی به عرض برسانم که آبدارخانه غضنفر هیچ شعبه ای در هیچ وبلاگی و سایتی ندارد وبا اجازه بزرگترها و بابام و مامانم اینا و داداش دکترم تو آلمان  و برادر روانشناسم تو خلیچ  و بزرگترها و کوچکترای  مجلس  و به فضل خدا و همت غضنفر ُنخواهد داشت .

  و هر کس نیز احیانا ازبعضی  نوشته های من خوشش آمد وفلفلکی غضنفر گونه خورد می تواند مطلب را  به رسم امانت و مردم داری و یتیم پرستی و احترام به فرزند دوتیم فقط با ذکر نام وبلاگ   جامعه مجازی بافرانیان   حتی بدون اسم نافابل من استفاده کند .

نوش جانتان و گوارای وجودتان اگر خوشتان آمد.و خوش خوشکتان شد.

خدا می داند که حتی اگر اسم من نباشد هم من وهم غضنفر راضی تریم .این را از صمیم دل وبه قول ویطنی ها از تگ دلوم می گم .باور بفرمایید.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, غضنفر
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/24 ... 16:28 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 چهره ای بشاش داشت و دوست داشتنی .

استاد سخن وری و بازی با کلمات و واژه ها.

اگر کنار او می بودی وچندین ساعت برایت حرف می زد خسته که نمی شدی ،هیچ ،به وجد هم می آمدی .

آنقدر ساده وروان وبی آلایش صحبت می کرد که مجذوب کلام او می شدی و احساس می کردی که استاد کلام عرب و پارسی است .

چنان با واژه ها بازی می کرد و برای هر مطلب وهر کار جملات مناسب به کار می برد که احساس می کردی با دیگران بیش از یک سر وگردن فاصله دارد.

بزرگ بود وبزرگ زاده وقابل احترام وتکریم .

دوست داشتنی بود ومردم دار.

انگار سالها روانشناسی خوانده و تمام اصول وفنون آن را می دانست .

با هر کسی با زبانی خاص و منطقی سوای دیگر،صحبت می کرد.

عصبی ترین آدمها در مقبل کلام نافذش کم می آوردند ودست از لجاجت بر می داشتند .

و برای این بود که زندگیش وقف زندگی مردم شد .

کارش شده بود صلح وصفا دادن مردم و پایان دادن به مرافعه و معرکه های آن زمان .

هر کس مشکل خانوادگی داشت .دعوای ......داشت .نزاعی داشت آخر کار میانجی و حلال مشکلات کسی نبود جز

 خدا بیامرز خرمپور

چهره دوست داشتنی و نافذش هیچگاه از صفحه خاطراتم محو نشده و نمی شود .

پاتوق او تخت مسجد آدینه بود و دروازه وتعاونی وخانه انصاف .

درب خانه اش در تمام ساعات روز به روی همگان باز بود .

مشکلات مردم  را در خانه انصاف به اتفاق پدر زنم و آقای شهریاری حل می کردند و نمی گذاشتند مسائل به نایین و ژاندارمری کشیده شود .

چه خانواده هایی که در حال از هم پاشیدن بود و به همت و پایداری این مرد دو باره کانون آنان گرم شد.

گفتم که مردی بود پر جاذبه و من دافعه ای از این مرد ندیدم .

روزهای تاسوعا وعاشورا  ترکه نازک  انار در دست داشت و میدان دار نظم و انضباط بود و همه از او حرف شنوی داشتند که در قدیم برای بزرگترها احترام خاصی قائل بودند.

همیشه از زمانه جلوتر بود واین رمز محبوبیت و موفقیتش بود .

با من صمیمیتی خاص داشت .چرا که من برای او احترام ویژه ای قائل بودم .

اما متاسفانه او نیز به دیار باقی شتافت و در آرامستانی که به اندازه یک دنیا پاکی است سکنی گزید .

و برای مردی که زندگیش را وقف مردم کرد خداوند سبحان بهشت را به او ارزانی خواهد داشت .

خدایش بیامرزد و یادگارانش را نیز به سلامت بدارد  . 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/23 ... 23:32 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام...سلام...!!! بابا چقدر سلام کنم؟ جواب سلام واجبه ها!!!

بعد از چندماه دوری از محیط وب بالاخره فرصت دست داد و یک کمی هم وقت پیدا شد تا یکسری به این طرف وبلاگ بافران هم بزنم ، بیام شت دخل و چند کلمه ای بنویسم...البته من که مشتری پروپا قرص وبلاگ بودم وهستم...

اول از همه با اجازه از بزرگترمجلس آقای فروزان، یک سلام و خوش آمدعرض کنم خدمت سرکار خانم امامی و خانم عرب بافرانی که به تازگی به جمع نویسندگان وبلاگ پیوستن و یک تشکر هم بابت نوشته های بسیار زیبایشان و اینکه من هم از طرف خودم گرچه یک کمی دیر شده اما خب بر حسب وظیفه دومین سالگرد وفات مادر سرکار خانم امامی را به ایشان تسلیت عرض میکنم و امیدوار که کوله بار سفر آخرت ما هم مثل ایشان مملو از خوبی و عمل صالح باشه، که واقعا سخن به گزاف نمیگویم... خدا همه ی رفتگان را بیامرزد...

و اما یک سلام خاص هم خدمت جناب آقای فروزان ... که در این چندماهی که از دیار و ولایت دور بودم این وبلاگ و نوشته های ایشان تنها جایی بود که میتونستم تنهایی خودم را باهاش قسمت کنم...باید بگم که واقعا فوق العاده می نویسید و در لحظه ی لحظه ی خاطراتتان من همراه شما بودم از اون روزی که تو زمین فوتبال اولین وآخرین گل را زدید ومنو به یاد زمین فوتبال خودمون(توی نایین که به خاطر همزمان شدن ساخت زمین با جام جهانی کره جنوبی اسمش رو گذاشته بودیم "یوکوهاما"(اسم ورزشگاه فینال جام جهانی)که البته به پیشنهاد یکی از بچه ها اسمش شد" یور کول ماما"!!!!)انداختید تا دویدن دور یخچال(که شنیدم از بزرگترها که چه کل و کل خوابونی بوده سر اینکه کی بیشتر بالا میره وچوب خط میزنه و آوازه ی حاج ولی ا... در این زمینه) و خوردن کمزه کنار کرت اونهم با کارد قالی بافی (که هر کس اینکارا تجربه کرده باشه بعید می دونم هوس یک دونه کمزه کنار چیت را نکرده باشه!!!) امتحان فولاد و آبگوشت خرمن وراندازی خونه ی حاج محمد هم که جای خوددارد که تعریفی که شما کردید باعث شد برم ببینم قضیه ی این آبگوشت چیه!!! یک بارهم که نزدیک بود منو توی آبدارخونه جا بذارید و در آبدارخونه را برای همیشه ببندید. فکر کنم علاوه بر من افراد زیاد دیگه ای دل به این آبدار خونه بستن و دائم در پی اخبار جدید آبدارخونه هستن.

یک سلام هم عرض میکنم خدمت سایر دوستان وبلاگ نویس و ابراز خوشحالی از اینکه افتخار عضویت توی این تیم را دارم...

سلام بعدی متعلقه به آقایان و خانم ها!!!آشنای غریبه،یه دوست، یک دوست!!، مداد رنگی،رهگذر،یک بافرانی،... !!!،همشهری،پ!!!،علیرضا،مجید ،کریم،حالا!!! و بقیه دوستانی که توی این مدت با ما همراه بودن و با گذاشتن نظر همراهی خودشون را اعلام میکردن...

سلام خاصی هم خدمت دوست عزیزم محمد که نمیدونم الان توی آلمان چه حالی داره امیدوارم خوب و سر حال باشه.... چون می دونم به وبلاگ ما سر میزنه از همین جا سلام میکنم و اینکه به یادتم...

یک سلام خدمت بقیه وبلاگ نویس های بافرونی از نسیم بافران و شورا و گروه علمی(که ارادت خاصی به رفقا دارم)گرفته تا انجمن خیریه و شهر بافران و بقیه...

و اما.. یک نظرکوچولو.. اآقای م.ع.بافرانی!!! اخوی!!! لطفا تعداد باکس های صفحه اصلی را ببر بالا والا خودم این کارا می کنما!!! آخه توی این چند وقت اینقدر سرعت بروز رسانی وبلاگ بالا بود که اگه یک روز عقب می افتادم چندتا مطلب ناب از دست می رفت و متوجه اونها نمی شدم...

و من الله التوفیق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, یادداشت
+ به قلم حمیدرضا عرب بافرانی در 2011/2/23 ... 14:31 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
هستند وبودند مردانی که به گردن همه ما در این روستا حق داشتند .بزرگ بودند و قابل ستایش .ومن به عنوان شروع کننده همت همه نویسندگان وبلاگ وخوانندگان عزیز را خواستارم که قلمی  بزنند و ما را یاری

....................................................................................................................................

پیراهن سفید بسیار تمیزی می پوشید. شلوار دبید مشکی .کتی آبی بلند که همیشه تا شده روی دستانش در کوچه بود بغیر از مواقع سرما .

چهره ای بشاش و بسیار دوست داشتنی داشت .

همیشه به نجابت چهره اش غبطه می خوردم و می خورم .

مردی یلند اندام .چهار شانه با چشمهایی محجوب و سرشار از حیایی دوست داشتنی .

متانت از تمام زوایای وجودش آشکار بود .

فرزند کویر وتلاش بود .هیچگاه خستگی را در چهره اش ندیدم وندیدیم.

مرد کار بود وکارزار.

فرزند مردی بزرگ که پدر نیز چون فرزند لیاقت همه واژه های دوست داشتن را داشت .

استاد بود ودر کار خویش خبره وماهر.

تنها استاد ده که برای ساختن خانه وتعمیرات بایستی از او وقت می گرفتی و به قول خودمان هنداجمان می کردی  ونوبت می گرفتی .

و خوش قول برای هنداجمانی که کرده بود.

قبل از آمدن او ملات وخشت وسایر مایحتاج بنایی آماده بود و استاد در ساعت معین تعویض لباس می نمود .

آنقدر تمیز کار می کرد که حتی لباس کارش نیز به آن صورت ملاتی و خاکی نمی شد.

وخشتها بود که بر روی ملات قرار می گرفت ودیواری بالا می رفت وسقفی پوشش می شد و کاه گلی و گچی و زندگی جدید در خانه ای که برایش بسیار زحمت کشیده می شد.

ساعت نه چاشت بود ونهار آبگوشت و دیزوی استاد  ویژه ،وعصرانه کتری وقوری چای بود و رفع خستگی تا فردایی دیگر که باز کار بود وکار.

این مرد زحمتکش کسی نبود جز خدا بیامرز استاد محمد استاد علی که من برای او به خاطر متانت و وقارش احترام خاصی قائل بودم ودوستش داشتم و در بسیاری از دل نوشته هایم در مرثیه ها ودردهای کویر  به احترام از او یاد کرده ام که قابل احترام بوده و هست .

وفرزندش علی که چند سالی ازمن کوچکتر بود شاگرد پدر بود در تابستانها و در اواخر برای خودش استادی شده بود .

اما افسوس و صد افسوس که اجل مهلت نداد و این دو عزیز نیز به دیار باقی شتافتند .

از هر کوچه خاطره ای که در آن روستا گذر می کنی ماحصل زحمات این پدر وپسر را می بینی و خدا کند که طوفان تمدن جدید خانه های خاطره را به تیغ لودر کوماتسوی زندوانی وشهرداری نسپارد.

برای هر خشت این خانه ها این پدر وپسر مرارتها کشیدند و عرقها ریختند .

بزرگ بود و بزرگوار

مرد خدا بود و میدان دار حلقه ماتم مراسم عاشورا وتاسوعا .

همه او را دوست داشتند وبرایش احترام خاصی قائل بودند.

باور کنید هر بار که سری به خانه پدری می زنم یادش را گرامی می دارم .

که او علاوه بر مرد رنج وتلاش، مرد خدا بود.

او به تمام معنا انسان بود .

یادش بخیر و بهشت جاوید مامن وماوای او و فرزند ناکامش باد.   


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, یادیاران
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/22 ... 21:48 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

  

دیشب  دلم گرفته بود هر چه غضنفر تلاش کرد مرا از عالم هپروت بیرون بیاورد حریف نشد .

بچه ها پیشنهاد کردند برویم لب دریا تا یک هوایی به این کله کچل  وسر وصورتم ت بخورد شاید حالم  خوب شود.

جایتان خالی چه هوای مشتی داشت لب دریا ی خلیج .زیاد شلوغ نبود اما صدای امواج چنان انرژی مثبتی به من داد که کلی سر حال آمدم .

بچه ها رفتند تو ساحل ومن غضنفر به یاد آبدارخانه داخل خانه قلیانی وقوری چایی سفارش دادیم و دور از چشم دختر حاجی  عجب حالی کردیم .

غضنفر پکی به قلیان می زند دودش را حلقه می کند وبه هوا می فرستد .یک قلوپ از استکان چایش را می نوشد .

آقافضولی نباشد یک پیشنهاد مشت دارم .

چیه غضنفر ؟دو باره فسفر سوزوندی ؟

نه آقا .می گم چه اشکالی داشت که این شهردار جوان روستای ما پیرو می شد و کوچه های قدیمی را با روش من نامگذاری می کرد

چه روشی غضنفر ؟

ببین آقا ما تو هر فامیلی یک بزرگ خاندان داریم .چه اشکال دارد که کوچه هائی  که منازل آن عزیزان در آن کوچه قرار دارد به نام آن عزیزان نامگذاری شود .

کوچه ای به نام پیر غلامان .

کم خدا بیامرز آقای  خرمپور خدمت کرد .چه اشکالی دارد کوچه ای به نام خرم باشد .

کوچه ای به نام  خدا بیامرز استاد محمد که کل سازه های قدیمی حاصل زحمات اوست .

کوچه ای به نام آقای شهریاری شناسنامه زنده وپویای این روستا .

کوچه ای به نام پدر بزرگها .والی آخر

نوش جانت میگوهای دیشب ،حقا که راست می گویند میگو فسفر دارد .

غضنفر فکرت بکر است و خدا کند که  حالا یا شهردار یا شورا ویا هر کی دل می سوزاند برای این روستای شهر شده  پیروت شوند .

همیشه فکرهای بکر از این مخ فرسوده ات تراوش می کند غضنفر.

یادته اولین فکر بکرتت که پیشنهاد دادی بیایید عوارض ماشینهایمان را به حساب شهرداری بافران واریز کنیم چقدر دوستان میل زدند و موافقت کردند که این کار را انجام بدهند .خدایی امسال عید که بافران رفتیم یادت باشد که عوارض ماشینها را به حساب شهرداری واریز کنیم و خدا کند که شهردار برچسبها را تا عید آماده کند که ما تا سیزده بدر بیشتر آنجا نیستیم .

بیایید قبل از آنکه همه چیزمان شهری شود کوچه هامان رابه نام عزیزانمان نامگذاری کنیم .

نامگذاری خیابانهای پنج متری وبالاتر به عهده شهرداری

 حداقل این حق ماست که  نام کوچه های قدیمی  را خود پیشنهاد دهیم

غضنفر یادت باشه برم بازار مگسی ها ویک قلیان هم برای آبدارخانه بخرم که هر وقت قلیانی کشیدی ودیشلمه ای روی آن خوردی این مغز علیلت خوب کار می کند.

پاشو تا دیر نشده است هر چه زودتر برویم خانه وفکر بکرت را بیذاریم تو وبلاگ قبل از این که سفارش پلاک نام کوچه ها را بدهند .

آقا بچه ها ؟ خودشان می آیند   بیا برویم دیر می شود .الان هم شاید دیر شده است .


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, غضنفر
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/21 ... 16:8 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

با سلام
مدتی است وبلاگ رنگ و بوی بافران را کمتر به خود گرفته بود، و برخی خوانندگان هم اعتراضاتی داشتند، در بافران هم برخی دوستان به بنده متذکر شدند که خارج از موضوع کمتر نوشته شود.
البته این دغدغه صحیح است و بی شک در صورتی که دوستان نویسنده وبلاگ دست به نوشتن پیرامون بافران بنمایند، با قلم زیبا و شیوای خود خواهند توانست مطالب شایان توجهی خلق نمایند.
از سوی دیگر خدمت حسین آقای فروزان خوشامد عرض میکنم که مدتی از حضور ایشان بهره مند نبودیم، و همچنین در مورد مطلب خیابان 9 دی هم ...
بهتر بود اسمش را می نوشتید: در بافران کوچه 9 دی نامگذاری شد.
این طور زیبا تر بود... و در خور موضوع تر
البته بگذریم که خود نایین هم سرو تهش یک خیابان که بشود اسمش را خیابان گذاشت ندارد
بگذریم...
 
این هفته مراسم اسفند ملتی در بافران برگزار شد و بنده هم کاملا از سر تصادف در این برهه در بافران حضور داشتم. شب جمعه متوجه شدم که اسفند ملتی است و خوشبختانه افتخار حضور در مراسم دست داد.
امسال هجده تن از عزیزان بافرانی را از دست داده بودیم و شکر خدا نسبت به سالهای قبل آمار کمتر شده بود.
خدا همگیشان را بیامرزد و قرین رحمت نماید.
اما آنچه مرا واداشت یکی دو کلمه بنویسم درمورد تغییراتی است که در این مراسم در این چندسال ایجاد شده است.
بی شک هدف از مراسم اسفند ملتی دو چیز است:
اول عرض تسلیتی به خانواده های داغدار و به عبارتی اعلامی بر پایان عزا و آماده شدن برای عید.
دوم همبستگی و نزدیکی بیشتر مردم که با حرکت به اقصی نقاط روستا(شهر) و گشت و گذار در کوچه پس کوچه ها به دست می آید.
اینجانب چندین سال است که در حوزه سیاستگذاری های فرهنگی ... همکاری کرده ام، و آنچه شاهد بوده ام آن است که برای ایجاد همبستگی و وفاق و شور و نشاط (که یکی از اهداف برنامه های فرهنگی است) هرساله مبالغ بسیار هنگفتی هزینه می گردد.
حال در بافران وجود چنین مراسمی که ایجاد شور و نشاط بسیار نموده و جنبش و حرکتی در سراسر روستا روی می دهد و ایجاد وفاق و اتحاد و همدلی می نماید، رو به نابودی گذارده است.
نابودی؟
بله نابودی، تعجب نکنید، نابودی
امسال تنها سه مراسم از هجده مراسم در منازل برگزار شد و باقی آنها (مردانه) در مساجد بود.
اینجانب به همراه ابوی و جمع چند نفره ای از همشهریان خود در مراسم حضور داشتم، یکی از منازل که رفتیم ، اکثر این افراد می گفتند که در طی چهل یا پنجاه سال عمرشان تا کنون به آن کوچه سری نزده اند.
یا در خانه ای دیگر، چندین نفر از معماری سنتی و زیبای این منزل انگشت به دهان بودند، و حیران...
آری، این شور و نشاط درونی و وصف ناپذیر، و از سوی دیگر آن عرض تسلا به بازماندگان و بیان اینکه ما هنوز هم شما را دریاد داریم، آرام آرام از روستا رخت بر می بندد
مراسم در مساجد برگزار می شود، خشک و بی روح
می نشینید، فاتحه ای می خوانید و می روید.
هیچ اتفاق جدید و خاصی روی نداده است
هیچ شور و نشاطی در میان نخواهد بود
دیگر قرار نیست به منازل و کوچه ها بزنید، دیگر قرار نیست در همه روستا آبپاشی شده باشد کوچه های قدیمی، در کوچه هایی که در تمام عمرتان به آنجا نرفته اید سر بزنید، به کوچه پس کوچه های دجله بروید، سقره، محله بالا، دروازه، همه جا، دیگر هیچ قراری نیست، تنها قرار آن است که باید هفت هشت مسجد بروید
 
و این است آینده ی این مراسم
یکی دوسال دیگر وقتی اسم اسفند ملتی می آید رفتن به همین مسجد در ذهنمان تداعی می شود.
دیگر مهم نیست ده نفر یا صد نفر باشند در گذشتگان
چون همه در مساجدند، همان هفت هشت مسجد همیشگی
دیگر مهم نیست منزل افراد کجاست، چون همه در مساجدند، همان هفت هشت مسجد همیشگی
و آهی از سر افسوس
که چه آسان سنتهای اصیلمان بر باد می رود
و کمی دورتر را هم ببینیم
شاید ده دوازده سال دیگر، یک برنامه ریز فرهنگی، در بافران، میلیونها تومان هزینه کند برای ایجاد وفاق و همدلی و شور و نشاط
فارق از آنکه روزی روزگاری در همین بافران مراسمی بود که...
بگذریم که سخن به درازا کشیده است
 
هدف از این نوشته شاید درد دل بود، و شاید هم این بود که بد نیست هریک به سهم خود تلاشی بکنیم برای حفظ رسوم اصیل دیرینه مان
 
التماس دعا
عید بر شما مبارک
یاحق


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, مناسبت ها
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/2/21 ... 11:53 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

میلاد پیامبر نور ورحمت. بر همگان مبارک باد.


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, مناسبت ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/20 ... 13:25 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
مدتهابود که چند تا دوست صمیمی و یاران دیرینه حسابی گیر دادند که آقا این نوشته هایت را کتابی کن .انتشار بده و من زیر بار نرفتم که نرفتم تا مرا مجاب کردند که حداقل یک پرینت آن را به ما بده و من نتوانستم که در برابر این خواسته حداقل مقاومت کنم .اما از آنجایی که نوشته هایم نیاز به ویر استاری داشت و در خانه نیز لیسانس ادبیات موجود بود اما یکی از دوستان صمیمی و دوست داشتنی ام در تهران بدون اینکه من بدانم  از پرینتی که از وبلاگ گرفته بود این زحمت را به خود داده بود و صحافی نموده وبرایم پست کرد که بسیار شرمنده او شدم وتنها کاری که می توانستم بکنم نوشتن یک نامه تشکر که در ایتدای مطالب کتابی که مرثیه ودردهای کویر نام نهاده بودم گذاشتم .مجددا از این یار با وفا وصمیمی و عاشق وطن هزاران بار تشکر وقدردانی می کنم و خدا می داند که لسانم قاصر است که چگونه و با چه زبانی از او تشکر کنم .در هر حال دست گلش درد نکند  

تشکری واجب

 

محمدم :

سلام  

سلامی از خلیج همیشه فارس به پایتخت جمهوری اسلامی، و شهرک غرب آن  . و بر روستایی شهر نشین در محله مرفهین بی درد ،که امیدوارم تو جزء آنان نباشی که می دانم نیستی وخدای را از این بابت  سپاس.

شاید تعجب کنید که من چرا با واژه محمدم مخاطبت ساخته ام .

نمی دانم سالها پیش که سریال در پناه تو از سیما پخش می شد، را دیدی ؟

در آن سریال، خانم ثریا قاسمی ، در سکانسی کنار دریای مازندران، به حسن جوهرچی ،که نقش محمد منصوری را بازی می کرد، با این واژه ، با تمام خلوص او را محمدم صدا زد . وازآن  زمان این واژه صمیمانه بر قلب من نشست، وهنوز که هنوز است خانم قاسمی را مادر محمد منصوری می دانم، و حسن جوهرچی را محمد منصوری ، و این واژه برایم مقدس می باشد . 

آشنایی ما از خلیج بود ،وشما هجرت کردید وما ماندگار .شما رفتید، به رشد نشستید، به پیشرفت وتعالی

وما ماندیم، وفسیل شدیم ،.ساکن و راکد، .شاید همچون آب مردابی .نمی دانم شاید .....

نام روزهای خدا را زندگی نهادیم ،وگذران آن را زندگی کردن ،و یک وقت  متوجه شدیم که:

ای که پنجاه رفت ودر خوابی

مگر این پنج روزه در یابی

عمر برفست وآفتاب تموز

اندکی ماند وخواجه غره هنوز

نشستیم ، از ضرب بیکاری وشاید هم بی عاری ، وشاید هم از خستگی وفشار کار روزانه، دلمان را به خاطرات خوش کردیم .

ما که نتوانستیم برج میلاد را بخریم .سعادت آباد و زعفرانیه و محمودیه وشهرک غرب و دربند ودرکه را تصاحب کنیم .

ریاضیمان را قوی کنیم، تا بفهمیم ،که یک میلیاردچند تا صفر دارد .

حداقل بیست ،سی متری زمین در جنوب شهر .سرپل امامزاده معصوم .سه راه آذری .قلعه مرغی .شوش .کرک را بخریم،که بگوییم ما هم پایتخت نشینیم .

آری نشستیم از ضرب بیکاری ، سفری دیگر ودر جستجوی پدر را با  فارسی وان رصد کردیم .

عاشق شدیم .اما نه عاشقی که در پی دلدار باشد.که به دلدارمان سالها پیش رسیده بودیم. عاشق ولایت و زادگاهمان

ودلمان را به این خوش کردیم .

نشستیم و نوشتیم ونگاشتیم .

برای دل وامانده خودمان ، نه به قصد تکثیر وانتشار

و بر حسب اتفاق ، یک روز در اداره، از سر تفنن لغت بافران را در گوگل سرچ کردم، و کلی وبلاگ  به این نام یافتم .

خواندم وخوشحال هم شدم ،که دریافتم ،کسانی هستند ،که همت دارند .

و از روی تعصب ، برای یک مطلب نظری گذاشتم .

روز بعد متوجه شدم ،که کامنتم کار خودش را کرده، وکلی تعریف وتعارف ،که بابا ترا به خدا بیا و برای ما هم بنویس

اما از بخت بد حتی یک نفر نه  حرف قرارداد را زد و نه دستمزد را.

بابا ما هم خرج داریم. نوشته های ما اگر  ارزش ریالی ندارد ، شاید ارزش آن به دلار و یورو  و پوند باشد کسی چه می داند ؟!

واز این طریق شما نیز با من ونوشته هایم و این دل وامانده آشنایی پیدا کردید .

وعجیب ،که فرزندی که در دورها ودور از وطن رشد کرده است ،اینگونه علاقه به روستایش دارد .

نوشتم وخواندید .و در نهایت برای جمع آوری وتنظیم وویرایش و....زحمات زیادی را متحمل شدید .که از این بابت جز شرمندگی واژه ای ندارم که تقدیمت کنم .

ومن به پاس زحمات بی دریغت . زحمتهای بیشمارت .زمانهایی که صرف کردی ، به جای پول ودلار وپوند ،یک دنیا عاطفه نثارت می کنم .

یک مشت پر از قطره های باران دوست داشتن ، و یک دشت عاطفه .

به پاس همه زحمتها وبی خوابی هایت ، وقت گذاشتنهایت، بی نهایت ممنونم.

یک شب در کویر، در پشت بام خانه پدری، آن هنگام که در کهکشان عشق دنبال ستاره دوست داشتن هستم، ستاره ای را نیز به نام تو نامگذاری خواهم کرد .

این تنها کاری است که می توانم انجام دهم .

آری این تنها ......

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/2/20 ... 13:9 |