X
تبلیغات
بافران
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 نوشته وعکسی را که ممد رضا گذاشت تو وبلاگ  یاد این شعر افتادم که

مدینه گفتی و کردی کوبابوم

و برای آدم بیکار الاف دنبال سوزه بهانه خوبی جور شد تا دوری بزنم و عقب گرد کنم

راهنمای سمت چپ را بزنم و پارک کنم و برم تو آبدارخانه ودیشلمه ای گرم بریزم کف حلقم و به غضنفر هم بگم ملاقات به هیچ کس مده که سخت گرفتارم

- آقا جواب ارباب رجوع و تلفن را چی بدم ؟

چه میدونم .هر چه دلت می خواهد سر هم کن و بیذارشون  سر کار .اصلا بگو جلسه دارد.

یادش به خیر وقتی خیلی کوچک بودم و هنوز دستگاه قالی و ....برقرار نبود تابستون می رفتم کنار خانه آقای شهریاری و قلع گری می کردم و اصلا شاگرد استاد قلع گری بودم اهل محمدیه  با صورتی تپل و در ازای کار روزانه ده شاهی حقوق می گرفتم

هر روز دهشاهی را می دادم مادر و اون خدا بیامرز می ریخت تو یک پیلچوی جولی (پارچه ای )و به قولی بانک ما و سپرده کوتاه مدت و پس انداز ما بود .

آخر شهریور یک روز که کارم تمام شده بود و مشغول آماده شدن به مدرسه بودم آمدم سراغ مادر و سراغ پس اندازم را گرفتم .

مادر گفت پیلجو افتاد تو تنور وسوخت .

ومن بچه ساده لوح باور کردم .تا سالهای بعد که بزرگ شدم و عقلم سر جایش آمد که ای دل غافل

خوب پیلچو سوخت .دهشاهی ها که نمی سوزد و اگر این فکر بکر روز بعد از درخواست پول به ذهنم رسیده بودم حتما می رفتم و خل تنور را سرند می کردم و بانکم را پیدا می کردم .

گذشت .وگذشت .اما امروز هوس کردم که کاش اون دهشاهی هارا که ماحصل سه ماه عرق ریختنم بود و برچسب شعر

حسین به دم تندی به دم  پولت میدم

را هم تو بچگی یدک نمی کشیدم را می داشتم تا عکسی از آن بگیرم و بیذارم داخل عکسهای این آقا وبهش بگم کجای کاری ؟

آره با دهشاهی شروع کردم .اما برادر عزیز من اتوبوس دو ریالی سوار شده ام

سوار ماشین اینترناش خدابیامرز حاج علی ملاحسین شده ام از بافران تا نایین به پنج ریال

گوشت کیلویی  پنچ تومان رامادرم می خرید

سیب خاکی من شاهی (شش کیلو ).......ریال

و.........................................

اما امروز در سر پیری هوس دیگری دارم .کاش متجدد نشده بودیم .کاش توسعه نیافته بودیم

چه اشکال داشت دست از تلوزیون و ریموت و یخچال و جارو برقی و کولر و ......می کشیدیم

چراغ لامپا با سه پایه آهنی روشنایی اتاقمان را تامین می کرد و دیزوی آبگوشتمان روی آن در حال قل زدن .

جاروی دستی (خوری) دست دختران و آب وجاروب کردن خانه وکوچه

نخواستیم آثار تجددرا .چراغ گردان ماشین زباله عباس درو پیش کش شهرداری

می رفتیم صبح زود دم دکون خدا بیامرز جعفر و (بیست وپنج) گوشت تازه بره می خریدیم و پول هم نمی دادیم و خدا بیامرز برایمان( چوقت) می کشید .

هورونوهای طوخانه ها از دود نانوایی خبر می داد و بوی گرم نان زرده دیوانه امان می کرد

سیب و پرتقال چینی پیشکس اقتصاد مدرن .می چسبیدیم به کمزه سفته و مادر مردی و بو کرده بومی خودمان .

چایی یک کیلویی  گلستان با حلب را از بازارچه نایین می خریدیم و چایی منقلی می خوردیم

آشپزخانه اوپن را نمی خواستیم و می چسبیدیم به طوخانه خودمان

و این قدروقت صرف نمی کردیم .هزینه نمی کردیم .تحول اقتصادی نداشتیم .کوپن نداشتیم

چشم انتظار نبودیم که آقای روبانیان آخر برج سهمیه بنزین برایمان اعلام کند .

و.........................

غضنفر درب می زند .آقا اجازه هست بیام داخل

بیا تو

اقا  دیشلمه داغ لب سوزبرایتان آورده ام  

دستت درد نکند .کاغذهای توی اون دستت چیه ؟

آقا با اجازه .قبض آب وبرق و تلفن این ماهه

نگاهی به قبضها می کنم

آه از نهادم بلند می شود

 چایی را بر می دارم .به جای اینکه لبم بسوزد یک جای دیگرم ..........

کارت سپهرم را میدم دست غضنفر و میگم برو عابر بانک بغل خونه و....

و زیر لب می گویم

ای کاش متجدد نشده بودیم .ای کاش توسعه نیافته بودیم .ای کاش نفت نداشتیم

ای کاش در طفولیت خویش زندگی می کردیم

ای کاش ...........................  

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/20 ... 13:34 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
مجتبی رجبی نیا در وبلاگ خود درباره روند تحولات سكه و اسكناس در كشورمان چنین نوشت:

یادش به خیر...
اون قدیما میرفتم مغازه یه كیك با یه نوشابه می‌خوردم بعد یه پنج تومنی زرد می‌دادم ...

روزها تند و تند می‌گذشت. وضع اقتصاد خراب بود. خرااااب. تورم بی داد می‌كرد. تا اینكه یه كیك با نوشابه شد هفت تومان یعنی یه دوتومانی هم باید به پنج تومانم اضافه میكردم....

یادمه با یه ده تومانی سوار تاكسی می‌شدم و ....

بعد كه یه تحول عظیم اقتصادی رخ داد كه من بچه بودم و حالیم نبود. فهمیدم باید به جای ده تومان كرایه بیست تومان بدم...

وقتی رفتم سر كار حقوقمو با پنجاه تومانی می‌دادن و حس می‌كردم دیگه مرد شدم....

یك سال بعد حقوق با اسكناس پنجاه تومانی كمتر و به جاش صد تومانی دادن ولی پنجاه تومان شده بود كرایه تاكسی همون مسیر همیشگی...

دویس تومانی كه اومد هنوز كرایه همون پنجاه تومنی بود ولی عیدی نفری پنج تا دویستی نوی نو گرفتیم...

پانصدی كه اومد كرایه‌ها هفتاد و پنج تومن شد. برای همون مسیر. نوشابه شیشه‌ای هم جاشو داده بود به نوشابه خانواده و حالا با خانواده دور هم كیك و نوشابه میخوردیم.

بعدش سر و كله هزارتومنی پیدا شد و ...

تا اینجای كار مشكلی نبود چون قبل از اینا هم اون اسكناسایی كه گفتم بود ولی نه به این شدت ولی یه اسكناس جدید اومد كه شد نقل محافل. میگفتن وضعیت پولی وخیمه...

پنج هزار تومانی كه اومد دیگه آب پاكی رو دست همه ریخته شد.... وضع اقتصاد خراب بود. كیك و نوشابه و كرایه تاكسی اذیت می‌كرد آدمو...

بعد از درگذشت جانسوز اقتصاد ایران با اسكناس قبلی و كلی سكه كه تا صد تومانی هم پیشروی كرده بود برای شب چهلم اقتصاد یك سورپرایز دیگر رو شد. ده هزار تومانی....

هنوز این اسكناس یا شاید تراول چك بین مردم عزیز و بهت زده جا باز نكرده بود كه .....

دو برادر جدید وارد پول كشور شدند كه دیشب یكیشان به دستم رسید و آه از نهادم بر آورد و به یاد تمام كیك و نوشابه های پنج تومانی كه خورده بودم افتادم. و آرزو كردم یك بار دیگر و فقط یك بار دیگر بتوانم سوار بر تاكسی شوم .....

این دو پول عزیز چیزی نبود جر دو سكه دویست تومانی و پانصد تومانی!!!!!!!!! یعنی ۲۰۰۰ ریال ۵۰۰۰ ریال....

مشارکت:

نویسنده: سس

سلام برادر اگر شما با کیک ونوشابه 5 تومانی شروع کردی ما با نوشابه پنج ریالی هم شروع کردیم وخیلی بیش از اینها چیز دیدیدیم شما وقتی که قرار بود بنزین چهار تومانی بشه شش تومان آن هم با کوپن ومردم صف کشیده بودند از پمپ بنزین وسط شهر تا اول جاده اصفهان را یاد می دی


نویسنده: حسین فروزان

سلام .یادته باشه چی می گم .به خاطر مبارک بسپار
تا یک مدت دیگه اگر وضع به این منوال بگذرد وقتی می ریم دم دکون نانوایی درب مسجد آینه برای عیدعلی برای هزینه نانش دسته چک باید ببریم 
اگر دسته چک نداری برو هر چه زودتر به بانک وتهیه کن 
یادش بخیر نوشابه دو ریال و ده شاهی دکان حب ا...بستنی دم فلکه پایین و یادش به خیر بستنی سنتی دو ریالی سر فلکه بالا 
یادش به خیر 
ویاد همه چیز به خیر


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, متفرقه
+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/1/19 ... 23:57 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

جایتان خالی  از دیروز تا اکنون  باران می آید .مدتهاست که چشم انتظار بارانیم .

شاید کسانی برای آمدنش نماز باران هم خواندند.و شاید دعایشان مستجاب شد و باران آمد .

اینجا به دلیل نزدیکی به خط استوا دز روزهای بارانی نیز هوا سرد نیست .روزهای بارانی نیز کلی از آدمها با تک پوش و یک پیراهن بیرون می آیند .

باران می آید اما باران اینجا با باران کویر زمین تا آسمان فرق دارد .به قول خودمان وش بافران کجا و وش بندر عباس کجا

رعد وبرق و به قول خودمان آسمان قرمبه اش چنان وحشتناک است که اگر به آن عادت نداشته باشی فکر می کنی الان آسمان به زمین می خورد و رگبارهای بارانش آنچنان است که در هنگام رانندگی برف پاکن ماشینت حریف نیست و باید کنار بزنی .

به محض آمدن باران برق قطع می شود و چند ساعتی بی برقی را باید تحمل کنی .

و منتظر که کی باران بند بیاید .اما بدبختی آن بعد از باران است .ظرف چند دقیقه آب سراسر خیابان را می گیرد و دیگر پیاده رو و چوق کنار خیابان و دست اندازهای خیابان و کنده کاری مخابرات وسازمان آب و شرکت توزیع و.. را نمی دانی در کجاست و سر از کجا در بیاوری با کرام الکاتبین است .

اینجا باران که می آید چتر بدرد نمی خورد .خودت را باید به مغازه ای برسانی و یا زیر پوشش سقفی معطل کنی .

و بعد با اجازه پاچه شلوارت را بالا بزنی و از میان سیلاب  با کفش پر از آب خودت را به خانه برسانی .

اگر ماشینت شاسی بلند نباشد حسابی وسط خیابان گیر افتاده ای .ماشین های  پراید و زانتیا و........ مکافات دارند و کسی نیز نیست که به دادت برسد

ماشینهای شاسی بلند در میان آبها جولان می دهند وبه ریش صاحبان ماشینهای شاسی کوتاه می خندند

اینجا کسی به کسی نیست اگر ماشینت خاموش شد هیچ کس به دادت نمی رسد .

نه از تراکتور  رحمت فتح ا...خبری هست ونه از وانت انترناش حاج علی ملاحسین که به دادت برسند.

خودت باید به داد خودت برسی

اینجا باران می آید اما با باران کویر زمین تا آسمان فرق دارد

اینجا از پشت بام کاه گلی خبری نیست .

ئُسرهای پشت بامهای اینجا ترنم باران ندارند

ازبوی نم کاه گل پشت بام و دیوار خانه ها خبری نیست

اینجا این همه آب بی نتیجه به دریا می ریزد ویا بخار می شود

لاُجره ای ندارد که یک زمستان آب را برایت ذخیره کند و یخچالی که آب درون آن بریزد

و چوقی گل آلود و پر آب در روزهای بارانی همچون جوق کشوان وچیت و....

اینجا باران می آید اما این باران کجا وآن باران کویری روستای من کجا .ا

من عاشق بارش باران (وش )در سرزمین مادری ام هستم

من عاشق وش کویرم هستم که بر زمینهای تشنه می بارد و دل روستاییان عاشق را خوشحال می کند

دعا کنید باران ببارد .در همه جا ودر همه مکانها خصوصا در روستای من که کُرت های آن شدیدا به باران وبرف نیاز دارند .

اگر باران نبارد دیگر نه از جو خبری هست و نه از شلغم و نه از پروار بندی گوسفندان 

دعا کنید که باران ببارد تا آش جو وشلغم و هشکمبه بومی من از روستایم  تامین باشد

دعا کنید تا گندم داشته باشیم .تا نان گندم زرده، تا ساج روغنی تنور داغ خانه مادری و نان روغنی برشته برقرار باشد.

دعا کنید شما که به خدا نزدیک ترید .شما که با خدا خودمانی هستید

آری دعا کنید .باران خلیج به درد ما نمی خورد ما به بارش باران و وش کویرُخصوصا روستایمان  بیشتر نیازمندتریم 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/19 ... 19:59 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, طنز
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/19 ... 19:48 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.


متن ذیل را یکی از یاران برایم میل کرده و نمی دانم از کیست .و با اجازه آن یار و نویسنده اش تقدیم می کنم به بهترین دوستانم

 

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

اگر اين اي‌ميل را دريافت كردي بدان كه از نيك ترين دوستان من هستي پس تو هم  آن را براي نيك ترين دوستانت بفرست ...

 شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت میشود

+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/19 ... 19:43 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

مشارکت:

نویسنده: alisam

salam alliii boooodd 
nemidonam chi begam 
ham az salighat 
ham az entekhab matlabat 
vasat arezooye movafaghiat daram 
SAM(سم)

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/1/19 ... 12:46 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.


امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام می فرمودند:

 

هر کس پیوسته یا در وقت هر نماز به طرف مسجد روان باشد، یکی از هشت چیز را بهره خواهد برد:

برادری که در راه خدا مورد استفاده او باشد؛

یا طرفه دانشی که از زبده های علم باشد؛

یانشانه محکمی که در راه حق او را استوار سازد؛

یا رحمتی از طرف حق که در انتظارش بوده؛

یا کلمه و سخنی که او را از بدی باز دارد؛

یا شنیدن جمله ای که او را به راه خیر و نجات راهنمایی کند؛

یا گناهی را از ترس خدا ترک نماید؛

و یا آن که از سر شرم و حیا گناهی را رها کند.

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/1/19 ... 11:25 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, طنز
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/18 ... 18:14 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

مدتی است که تصمیم گرفته ام کرکره آبدارخانه را پایین بکشم و دیشلمه وغضنفر ویار ودیار را به خدا بسپارم و عطایش را به لقایش

قفل  آبدارخانه را لاک ومهر نمایم و بروم دنبال  دنیای خودم

چقدر بنویسم .به قول آن صمیمی یار" تو بچه خسته نمی شوی .روزها که نیستی .شبها که یا میلهایت را چک می کنی و یا خاطره وداستان و طنز می نویسی برای این وبلاگی که ماکزیمم روزی شصت هفتاد تایی خواننده دارد ."

همه می روند دنبال دلار و مال دنیا یا حداقل سر پیری می روند سراع نماز و روزه قضا و دعای کمیل وندبه  واین جور کارها .

تو مومن نشستی و قلم فرسایی می کنی ؟

کم تو کمد و کتابخانه ات یادداشت هست .چقدر سپردی به سطل بازیافت شهرداری ناحیه دو

کم .....................

دیدم راست می گوید .و اصلا همیشه راست می گوید .این منم که یا کر بوده ام یا خود را به کری زده ام .مادر زاد لجباز و حرف نشنو  بوده ام .

این بار مثل یک بچه آدم سرم را پایین می اندازم و پیرو می شوم .

می شوم یک آدم مثبت و چه می گویم یک پیر مرد مثبت .که صبح زود برود نان تازه یارانه ای از نانوایی بخرد .بساط چایی را علم کند میز صبحانه را بچیند . خرید روزانه .سری به آشپزخانه بزند و......

......................................

اینا که بدی  منا نمی خواهند .خوبیم را می خواهند .پیرو شو حاج حسین .

تصمیم قطعی را گرفته ام کرکره را پایین می کشم پریز سماور را از برق می کشم  .دیشلمه بی دیشلمه

کارمندان آبدارخانه را نیز تسویه حساب می کنم

و اعلام که دیگر نمی نویسم .قول می دهم .مردانه مردانه .

دختر حاجی که اوضاع را چنین می بیند پوزخندی می زند و می گوید فطرت کسی را نمی شود عوض کرد .محال است .

پسرم می گوید بابای مردم صبح تا شب دنبال رفاه خانواده و تغییر ماشین و..................هستند وبابای ما ....................

جو بدی حاکم می شود زیر سبیلی متلک ها را رد می کنم

عیال با تندی به پسرش میگه ما یک چیزی گفتیم تو بچه دیگر از آب گل آلود ماهی نگیر

بلا نسبت پدرت هست .حیا کجا رفته ؟

اون یکی بچه که از ماجرا خبر دار می شود میل می زند که اگر یک شب بابا برای من ننویسد ومیل نکند من دیوانه می شوم .عشق من خواندن نامه های باباست .

من مانده ام که چه کنم

دوستی زنگ می زند که کلی حال کردم .خاطرات کودکیم را زنده کردی

عزیزی کامنت می گذارد که کشتی ما را با این خاطراتت و شیطنتهای بچگیت

دلبری اعلام  می کند که بنویس که دور از وطنم و دور از ایران .و چه می چسبد یاد دیار ویاران از کلام تو آنهم در دورها

دردانه ای می نگارد مردم از دست تعلقات خاطرت به روستای شهر شده

دوستی می گوید عاشق نوشته های عامیانه آنهم به زبان مادری هستم

وباز یارانی شاید خسته و دلزده ................از این نوشته ها

و من مانده ام .کرکره  آبدارخانه را دو باره بالا بکشم ؟ .دیشلمه را علم کنم یا نه ؟

چپقی چاق کنم و قلمی و کاغذی و بنویسم و محصور کنم در بلاگفای که نام دیارم را یدک می کشد؟ .

در دلم بلوایی بر پاست .گرفته ام .غمگین و مغموم و افسرده .گوشه گیر به کنج عزلتم خزیده ام

.....

دختر حاجی که وضع وروزم را اینچنین می بیند می گوید .حاجی نخواستیم .پاشو و بنویس

تو پیری برا خودت عالمی داشته باش .

برو به جوانیت .به جوانی سوخته ات .به دیارت .بافران .نایین .دبیرستان طبا .مرحوم رادی .آقای عالمی .آقای صادق زاده .آقای عابدین نزاد .باغ شاهی .محله های هفت گانه .خانه استیجاری محله کلوان با حسین خاله وبچه های حاج امینی و حسن حسین جواد

با دوستهای صمیمی ات حسین خاله .ممد آقا حاج حسین .خسرو اکبری .حسین عمو حاج جواد .جابر ممد رضا .

برو هر جا دلت خواست .برو به کشوان .چیت .لاجره .یخچال .گورآباد .حسین آباد .بوداغ ........

برو زیر باران دیارت

زیر َُُسر کنار دیفال خانه پدری که باران ُسر به سرت بریزد و شاید گناهانت پاک شود

برو تو انبار بیکسی و دهانت را بیذار زیر شیر آب سرد وگواری کوهستان نایین

برو کین شوگه و فوتبال بازی کن

برو دنبال پیراهن چوقیت .پیلچوی تخم کمزه ات .قالییوچو شصد تاییت

نمی دونم هر جا دلت خواست برو

اما  ترا به خدا این قیافه گدای سامره را به خودت نگیر .

ما نخواستیم .و ای کاش از اول ...............

تو که از اول آزاد بودی .هر کاری دلت خواست کردی .اصلا آزاده به دنیا آمدی

من نمی دونم ممدآقا خدا بیامرز چی خورد و ترا .....انداخت که آخر عمری شدی مکافات برای خودت وما و روستا و ببخشید شهر بافران

آره آزادی .آزاد آزاد .بلند شو قنبرگ نزن که خوب بلدی فیلم بازی کنی .عجب هنرپیشه ای هستی تو بچه و ما خبر نداشتیم .

نه به خدا اینطور هم که فکر می کنید نیست .میدانم شوخی می کنند اما به دل نمی گیرم

................................................................................

ماشین را تو پارکینگ مجتمع پارک می کنم با آسانسور خودم را دم درب خانه می رسانم کلید را می چرخانم .

سلام .سلام

عیال وپسرم مشغول خواندن آخرین نامه ام هستند

مگه قرار نبود کرکره پایین بیاد شما که نشستید و دارید ................

شما که بدتر از من هستید

اشک در چشمان دختر حاجی حلقه زده است

چی شده حاج خانم ؟

من که قول دادم دیگه ننویسم

نه مسئله این نیست

پس چی شده ؟

مسیچی از ..... داشتیم که آخرین نامه بابا را که برای من نوشته حتما  بخوانید

دستت درد نکند حاجی

برای چی حاج خانم ؟

برای  نامه هایت و برای آخرین نامه ات .برای احساسات پاکت .برای یک دنیا عشق وعلاقه ات برای ...........

ممنونم ولی این آخرین نامه من می باشد .

نه حاجی کرکره آبدارخانه را بالا بکش .اینبار خودم هم کمکت می کنم .حداقل می توانم برایت ویراستاری کنم .قواعد دستوری را در نوشته هایت مرتب کنم و...........

باشه خانم .هر چه شما بفرمایید .ما که یک عمری گفتیم چشم .حالا هم روی چشم

.............................

چایی نبات را با قاشق هم می زنم دیشلمه زودتر از باز شدن آبدارخانه آماده شده است

قلپی از آنرا می خورم  .چه طعم شیرینی دارد

بچه ها  لب تاپ بابا را بیاورید .آبدارخانه دو باره دایر می شود

به غضنفر و دیگر اقربا  نیز خبر دهید برگردند سر کارشان


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/17 ... 22:29 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
نگاه مثبت به مشکلات
خدا را شكر...خدا را شكر...خدا را شكر 

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكارنيستم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم، این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم


مشارکت:

نویسنده: یک شهروند

سلام سرکار خانم امامی خسته نباشید مطالب عالی بود در موقع خواندن ذوق 
شاعری حقیر هم گل کرد خدا را شکر که بعد از هر میهمانی مهمانان ظرفها را میشویند خدا را شکر که این همه شستم و اتو کردم یعنی من ماشین لباسشویی و اتو ..... دارم خدا را شکر که سر و صداهای همسایه را می شنوم ولی نمی توانم اعتراض کنم خدا را شکر که ماشینم توی خانه پارک می شود وگر نه دزد می برد خدا را شکر که برای دوستان هدیه می خرم یعنی کارمند و پولدار هستم واقعا خدا را شکر شکر شکر شککککککککککککککککککککر

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/17 ... 11:25 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ،

یادمان باشد: که  دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, متفرقه
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/17 ... 11:11 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

                  

  گاهی وقتا تو بچگی کاری می کنی که وقتی  بعدا  یادت میاد خاطره است اما مایه شرمساری

گفتم که تو بچگی .وآنهم بچه های روستایی که هیچ گونه امکانات امروزی را نداشتند و دلشون به مسائلی خوش بود که امروزه …….  .در هرحال خدا ما را هدایت کند

جوق کشوان پر از آب .سیدر ی هم مثل الان وجود نداشت .آنقدر آب داشت که شبانه روز کرتها آبیاری می شد.

باغ حاج ممد و ممد رضا و حبیب و باغ دیره در کشوان از سرسبزی و خرمی  به  نام اند.

درختان سر به فلک کشیده سنجد که در بهار بو و عطر  شکوفه هایش دیوانه ات می کند در دو طرف کوچه منتهی به کشوان تا نز دیکیهای کنبزجو(1) در کنار جوی آب قرار دارند

همه جا  سرسبز .تا جشمت کار می کند سبزی  .درست تا پای یخچال

چه زیباست گذران نسیم از لابه لای گندم زارها و چه رقص شاعرانه ای دارند این ساقه ها  و خوشه ها

کنار مسجد حاج باقی تنورچو قرار دارد و در پشت  آن آسیابان نابینایی که از قضا شوهر عمه من است مشغول آسیابانی ، وچقدر اذیت این پیر مرد می کنیم  .با عصایی که در هوا جولان می د هد و فحش های چهار واداری و ما جا خالی می د هیم  .

هر روز بساط اذیت کردن این و اون .و جدیدا یک فکر بکر دیگر که همه بدون تامل موافقت کردیم .

بچه ها فردا می ریم سراغ کمبزجو............

جواد حاج اسماعیل دشوان کشوان است و مسئول تقسیم آب برای زمینهای کشاورزی آنهم با کاسه ای برنجی که سوراخ ریزی در کف آن تعبیه شده و روی آب بادیه ای قرار می گیرد وبه مرور زمان آب از زیر به داخل کاسه  رفته تا پر گردد واین کیل را یک تاس می نامند .حال سهم هر کس نسبت به وسعت زمینهایش چند تاس می گردد  مسائلی است که جواد می داند و صاحب زمین و بقیه کشاورزان

…..

با رفقا راهی شدیم .درخت توت سیا ه  باغ حاج ممد بغل خونه ممد رضا با توتهای درشت آبدار ما را به داخل باغ می کشاند .ترس از حاج ممد و اینکه شاید کشیک بکشد وبیاد سراغمان  فراموش می شود  .

عین .........تو شاخه های درخت از این شاخه به اون شاخه می پریم

لب و لوچه ها سرخ  .پیراهن و تمبان(2)  همه لای رنگ توت سیاه .

خدا را شکر ازحاج ممد خبری نشد . زدیم بیرون و این بار سراغ باغ حبیب قاسم .پسته نرسیده جسبناک سقف  دهانمان را به هم می کشد اما دست بردار نیستیم .یکی از بچه ها میگه زیاد نخورید دلتون درد میاد اما کی گوش میده

حسین ظهراب و جواد داخل گنبزجو روی یک زیلو روبروی بادیه آب نشسته اند .دود چپق حسین ظهراب تمام فضا را انباشته کرده است .

بچه ها بد آوردیم .چی شده ؟

- دیا گو اندین (اینا که اینجا هستند )

--چو کار گی رم (جکار کنیم )

می ریم یخچال و بعد تو برگشتن .....

از کنار کرتها راه باریکی بود که به یخچال ختم می شد اما نمی دانم این چه مرضی است  که دلمون می خوا هد  پا داخل هریم(3) و پسار (4)کرتها بزاریم و علفها را له کنیم .

چه کیفی می ده پای برهنه از پایین یخچال دور زدن و به بالا آمدن آنهم نه یک دور و نه دو  دور

وچه تبحری می خواهد و چقدر ما در این کار استادیم

عرقه که از سر و کولمان می ریزد با دستهای قرمز و تیره شده از رنگ توت سیاه، عرق  صورتمان را پاک می کنیم.. تشنگی فشار می آورد

- وچوا اید تا اشیم او وخوریم (بچه ها بیایید بریم آب بخوریم )

و کجا بهتر ونزدیکتر  از کجو

آب لب شور قنات کجو را چنان با ولع می خوریم که انگار شربت سکنجبین است

وزیر لب این شعر را زمزمه که :

بی نمازت نخورد آب خیابان کجو

گر بخوردی و نگفتی بسم ا له 

دسته بیلت می زند حاج ........

صدای فوت ملاجواد از بلندگو بلند می شه .بچه ها ظهره ، باید برگردیم

راه رفته را دو باره بر می گردیم اما این بار میان بر می زنیم درست از وسط کرتها تا به کنبزچو می رسیم

یکی از بچه ها سرکی می کشه

- وچوا هیچکی نیو الان وقتوشو (بچه ها کسی نیست .الان وقتشه )

و مثل برق می پریم داخل و ظرف برنجی را که تقریبا پر است را خالی می کنیم تو بادیه و الفرار

حدود یک کاسه به نفع کسی که الان نوبت آبشه و یک کاسه به ضرر اونی که بعدا نوبتشه از نظر زمانی

دم درب مسجد حاج باقی از هم می پاشیم .هر کدوم به طرف یکی از کوچه های  دارشکون .

................

ماما داره چایی درست می کند .سر و وضعم را که می  بیند دو باره حرف همیشگیش را تکرار می کند

ماما تو .........................

سرم را پایین می اندازم حرفی برای گفتن ندارم

……………………………………………………………………………………………………………………………

1-گمبزچو (اتاقکی بود در وسی کشوان که دشوان در آن مسقر بود وحساب وکتاب آب را داشت   درست همین جایی که در عکس می بینید و اکنون بازسازی شده است )

2-تومان (زیر شلواری )

3- هریم (ابتدای کرت )

4- پسار (انتهای کرت )


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/16 ... 11:3 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

رازموفقیت درزندگی

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/15 ... 14:55 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
شکل خدائی

آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. او سالها با علاقه کار کرد و به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند.

یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد و به او گفت واقعا عجیب است درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده!? نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم ولی با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده است.

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است. اما نمی خواست حرف دوستش را نیز بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت.

دفعه بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را که می خواهم بگیرد. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم .

آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد و حرارت با پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد.? و من می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .

اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن "

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/15 ... 12:3 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

نامه بدون نقطه» یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه

نوشته اي كه ذيلا از نظر خواننده گرامي مي گذرد نامه اي است كه مرحوم ميرزا محمد الويري به مرحوم احمدخان امير حسيني سيف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمي داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بي نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهاي ادب زبان پارسي به شمار مي آيد.

انگيزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگي معيشت بوده است. اين نامه در زمان ناصرالدين شاه بوده.

بسمه تعالي

سر سلسله امرا را كردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در كلك و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملك الملوك كلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در كل ممالك محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در كلك عماد دومم درعالم، درعلم وحكم مسلم كل امم سرسلسله اهل كمالم اما كوطالع كامكار و كو مرد كرم؟

دلمرده آلام دهرم. كوه كوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علي الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس كه مداح که گردم و كرا واسطه كار آرم كه مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مكرر داد كمال دادم و در هر مورد مدح معركه ها كردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مكالمه و كررا سامعه و كور را مطالعه آمد.

همه را طلا سوده در محك ادراك آورده احساس مس كردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام كالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال كه كارهاي همه عكس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد كل معركه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و كرام، صالح و طالح، صادر و وارد، كودك و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر كس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و كاك، سركه و ساك، كره و عسل، سمك و حمل، گرمك و كاهو، دلمه و كوكو، امرود و آلو، الي كلم كدو، همه در راه، مكر دعاگو كه در كل محرومم و در حكم كاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر كرم سر كار اعلي كه سرالولد و سرالوالد در او طلوع كرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و كامها روا گردد.

له طول عمر كطول المطر سواء له الدرهم، و كه المدر دهد مرد را كام دل كردگار همه عمر آسوده و كامكار دل آرا همه كار و كردار او ملك در سما مادح كار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلك اعدائه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/15 ... 11:51 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

مدتها ست  که قرار گذاشته ایم  یعد از این همه سال دوری یک توری دو سه روزه برای کویر بذاریم و موفق نمی شویم تا امسال عید مردانه همه قول دادند که پایه ایم و می ریم برای کویر

قوام مسول تدارکات می شود وخانمها لیست مایحتاج را می دند دستش و با سعید ظرف سه صوت ترتیب همه کارها را میدهند .جون می دهند برای این کارها .دستشون درد نکند

 من از کلاس دوم دبستان تا اول دبیرستان همراه اخوی که معلم بود، چوپانان وخور و جندق بودم و  خیلی دلم می خواست یکبار دیگر سری به آن دیاران  بزنم و تجدید خاطره ای هماهنگی های لازم برای جا ومکان انجام شد و راهی شدیم بعد از حدود چهل واندی   سال

................

انارک با بافت قدمیش تغییر چندانی نداشت اما چیزی که برای همه جالب بود موزه انارک بود که الحق زیبا بود.سری به کوچه پس کوچه ها ،خانه پدر زن اخوی با آن بافت قدیمی .چاه آب  .امامزاده و مسجد

و راهی  چوپانان  شدیم ده خاطرات من .همه چیز همانند قدیم با این تفاوت که دو خیابان به موازات خیابان قدیمی کشیده شده بود و خانه ای که  در آن زندگی می کردیم همچنان پا برجا اما خالی از سکنه

امامزاده گسترش یافته بود و مدرن .بالای کوه مشرف به امامزاده  به یاد قدیم چند عکس از دشت گرفتیم  .نهار را در حیاط امامزاده با بو و برنگی که به راه انداختیم صرف کردیم و قلیانی روشن که چه می چسبید در هوای خنک بهاری .

از فرصتی استفاده کردم و یکبار دیگر سراغ خانه ای که در آن زندگی می کردیم رفتم .با در ودیوارش نجوا داشتم و چقدر حسرت که ای کاش کلید آن می بود تا داخل شوم و در اتاقهای تو در توی طبقه دوم خرد سالیم را بیابم .کتاب فارسی سال دومم را .بلدرچین و برزگرم را .کتاب حساب با جلد کاهی و......

در هیزم دان داخل حیاط دنبال منقلی بگردم که برای زمستانمان زغال روشن می کردیم و زیر کرسی می گذاشتیم

چراغ زنبوری با کلاه قرمز رنگ روی آن

اما افسوس که درب بسته بود و آزآن  سالها  سالها  گذشته بود .به خانه ای که در سال بعد در آن اقامت گزیدیم .بغل جوی آب و آسیاب

به خیابان و کوچه های مشرف به آن که به صورت موازی در آن سالها با معماری قشنگ کشیده بودند .

همکلاسیهایم .افضل .مصطفی مستقیمی .مرتضی بلوچی .یزدانی و.....همه را به یاد آوردم

آخ که چقدر زود گذشت حدود پنجاه سال  

هنوز چشمه آب جوشان .نهرهای کنار خیابان پر آب .دشت خرم و سبز .درختان خرما درختان انار، باغ های میوه ....

برگشتم با کوهی از خاطرات قدیمی

اخوی می پرسد کجا بودی ؟

جوابی ندارم که به او  بدهم

چه بگویم

بگویم دنبال جوانیم .به من نمی خندد.

راهی می شویم .گدار زنجیر گاه را نیز پشت سر می گذاریم .

نزدیکیهای غروب است .سه راه جندق توقف می کنیم .جندق بریم یا بذاریم برای  فردا

نه جندق باید برویم  

راهنمای سمت چپ را می زنیم

جندق برای خودش شهری شده است

گورستانی که من از آن خاطره بدی دارم  و بعدا داستانش را برایتان خواهم گفت  با قبرهای دو طبقه

کاریز آب

مدرسه آقا

خانه تیمور

و خانه ای در حاشیه گورستان نزدیک مدرسه که خانه ما بود .همچنان قرص و محکم

قلعه قدیمی و منزل آقای دانش که دوست صمیمی اخوی بود

فرصت کم است من دلم می خواهد به خانه قدیمی خودمان سر بزنم اما اخوی می گوید دیر شده می ریم خور ودو باره تو برگشت می آییم جندق و تو هر چه دلت می خواهد بکن .

چاره ای  ندارم .باید پیرو شد .

خانه معلم خور برایمان رزو شده است ..خانه ای ویلایی . هوا سرد است  بخاری را روشن می کنیم .خانه جان می گیرد

قوام می خواهد  تلوزیون را روشن می کند .روشن نمی شود .دستی به روی آن می کوبد .روشن نمی شود

سعید می گوید باید روشن شود

- سعید خسته ایم .تلوزیون می خواهیم چیکار

نه دایی .باید روشن شود

در عرض چند دقیقه دل و روده آن را بیرون می ریزد و بلاخره روشنش می کند

نگفتم باید روشن شود

حالا بگید لج گوی بد است

اگر لج نکرده بودم حالا تلوزیون نداشتید  .

نمی دانم کی خوابم برد

صبح بعد از صرف صبحانه می زنیم بیرون .همه جا برایم غریبه است .گم شده ای می مانم در شهری غریب .

همه چیز عوض شده است .از ابتدا تا انتها ی شهر .سر فلکه به اخوی می گم من پاک گیچ شده ام .خانه قدیمی ما کجاست .

میگه بیا بریم

سمت چپ میدان کوچه ای را دنبال می کند که یواش یواش برایم آشنا می گردد

یکهو فریاد می زنم .اخوی همون خونه ای که در آن زندگی می کردیم .

همه چیز مثل قبل .فقط درب چوبی آن به درب آهنی تبدیل شده و برقی و زنگ اخباری

میگم من در می زنم .اجازه از صاحبخانه می گیرم تا اندرون آنرا برای یکبار دیگر ببینم

زنگ درب را فشار می دهم چندین بار .خبری نمی شود .اخوی می گوید بیا برویم .

مسجد نزدیک خانه که تعمیر شده .پایابها .خونه فرهاد مدنی .

بر می گردیم به فلکه کنار امامزاده .امامزاده ای باشکوه .زیارتی و طبق معمول استفاده از سرویسهای مجانی ......

تلفن قوام به صدا در می آید .از قرار معمول امشب عروسی یکی از بستگان عیالش هست و میگه دایی باید برای شب بر گردیم

دایی قرار بود دو باره جندق بر گردیم .خور را که کامل ندیدیم

چاره ای نیست .راهی می شویم .سر سه راه جندق با تاسف نگاهی به جاده می کنم

گاز ماشینها را می گیریم حدود ساعت دو بعد از ظهر انارک می رسیم

برای نهار قبلا پیش بینی کرده ایم

اخوی از جاده خاکی هدایتمان می کند به کنار سد کوچکی که از بارندگی زمستان پر شده است .کنار سد حصیرها را پهن می کنیم

سعید آتش را علم می کند

اخوی جوجه ها را به سیخ

بهار عکس می گیرد و مهدی طبق معمول با حسام بازیگوشی

نزدیکیهای غروب در دارشکون پارک می کنیم

اما هنوز حسرت مجدد دیدار جندق را دارم

اخوی خوش گذشت اما مردانه بیایید سال دیگه عید دو باره بریم وگرنه من تنها می رم

حالا باشه تا سال دیگه .خدا بزرگه

اگه دو باره فامیلهای ..... عقد وعروسی نداشته باشند

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, متفرقه
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/15 ... 11:10 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

سلام

عذرمیخوام کم به کم میام و مطلب میذارم، علتش این است که چهار پنج جا مشغولم و مشغله شدید مانع از اون شده که بتونم به اینجا برسم

خدا را شکر که سایر بزرگواران هستند و با مطالب خوبشون به وبلاگ می رسند، من واقعا اینقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت چک میل هم بهم دیر به دیر دست میده...

بگذریم

امروز با یه مطلب جالب اومدم، که برای کسانی که خارج از بافران و نایین زندگی می کنند جالب باید باشه، و البته ...

یکی از دوستان بنده جغرافیا می خونه و تونست عکسهای هوایی و ماهواره ای بافران را برام پیدا کنه، البته عکس را قبلا در گوگل مپ هم دیده بودم، اما به ذهنم رسید اینجا بعضیش را بیارم شاید جالب باشه دیدنش، روی بعضی از عکس ها توضیحات مربوطه را قرار دادم تا دوستان متوجه بشوند که موقعیت عکس چگونه است.

نمای کلی نایین و مناطق اطراف آن:

 نمای کلی از بافران

نمای کلی بافران و روستاها و شهرهای(!) بخش مرکزی نایین از بالا:

نمای کلی شهر بافران:

نمایی از یخچال بافران:

نمایی از اماکن مهم بافران:

در صورتی که بر روی عکس ها کلیک راست کرده و آنها را در یک صفحه جدید باز نمایید می توانید آن هارا در سایز بزرگتر هم ملاحظه کنید.

موفق و پیروز باشید. یاحق

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/1/14 ... 20:54 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري،

پیروزی آن است كه بعد از هر زمين خوردني مجدداً

 برخيزي

+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/14 ... 12:33 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

ماما: چادرشو را وردار و برو باغ باقر و کمزه بیار.

انگار منتظر این حرف بودم.

 دلم می خواست  هر کاری بکنم جز قالی بافی اما چاره ای نبود تابستان برنامه قالی بافی برقرار است  و نمی شود از زیرآن در رفت .عین فنر از رو تخت قالی پریدم  

ماما من می رم طوله و خوی خر میرم .

ماما صداش  را بلند می کنه .

بچه "چهار تا کمزه گو کرایه نم کند گو خر در کنی" .رو کولت بگیر و بیا

چادرشو سفید رنگ را از بغل توخانه بر میدارم و پای برهنه  می زنم به کوچه .

دم دارشکون بساط یک پیله ور یزدی به پاست که کلی خرت وپرت را روی زمین پهن کرده  و زنها و دخترها مشغول خریدن و چانه زدن .

حسین عمو هم نزدیک این بساط پرسه می زند .چادرشو را که می بینه ازم سوال می کند

 می خواهی کجا بری ؟

می خوام چیت بیرم  .

منهم همرات  میام

مگر امروز قالی نمی بافی؟

.نه . نقشه ی مان تومام شده و پیرم  رفته نقشه ی  بعدی را از نایین بیگیرد.

همراه من بیا اما به یک شرط .تو برگشتن کمکم کن و یک مقداری از راه چادرشو را کول کن  .قبول می کند اما اون هم یک شرط دارد.یک کمزه سفته وا می کنی و با هم می خوریم .قبول . قبول

باغ باقر را می شه از دو راه رفت از کوچه حاج امینی و از کوچه داود

اما ما عادت کرده ایم از کوچه حاج امینی بریم .

کرت ما در باغ باقر درست لب جاده است .حدود یک متر از سطح جاده بلندتر ، روبروی درخت توت بلندی که گاهی اوقات عزیز و .........  دیگر کشاورزان زیر سایه آن خستگی در می کنند.

کرتی بزرگ  که اوایل بهار بابا کمزه کاشته و حالا محصولش عمل داده .

چادر شو را تو هریم (1)کرت پهن می کنیم .با حسین عمو بوته های کمزه را ورانداز  می کنیم

یکی( مادر مرده) .یکی (کرمولی) .یکی( دستم بو) یکی( سفته) .ویکی ...........

من یادم نمی یاد که یکبار بابا و بقیه از کمزه کاری راضی باشند .اما باز هر سال دو باره می کارند و باز می نالند .

چند تا طال و کمزه باز می کنیم و می ذاریم تو چادرشو.

.....

دسته تیغ قالی بافی را سوراخ کرده ام و نخی از آن گذرانیده و به گردنم آویزان کرده ام .و انداخته ام داخل پیراهنم

یک پیراهن سایز بزرگ دست دوم اخوی که هیکل نحیف و مردنی ام توش زار می زند و یک پیلجو پر از تخمه کمزه خشک شده  نیز به  گردنم .

اینقدر آب کمزه زمان کمزه خوردنم رفته روش که عین چوب خشک شده است و اسمش را گذاشته اند پیراهن چوقی .

کارد قالی بافی را می کشم به جان یک کمزه سفته .بوی شیرینی آن به دماغم می خورد .

نصف کمزه را می دهم حسین عمو .می برد نزدیک دماغش .بومی کند و میگه عجب کمزه ای

داخل کمزه را که می خوریم آخرش را به دندان می کشیم .آب از دهانمان سرازیر می شود .پیراهن چوقی خیس می گردد.می خواهد دو نم شود .

و چادرشو را جمع کرده وگره می زنم .

حسین عمو می گه :-  من گو سیر نشدم یک کمزه دیگه بیکن تا بوخوریم .

نمی شه .پیروم کمزه ها را هوشمار کرده

کمکش می کنم و چادر شو را می زارم کولش  .نزدیک انبار بیکسی میگه حالا نوبت توست .میگم تا سر لکو بیبر بقیه اش را خودم می برم .اما بنده خدا تا دارشکون می  یارد. .

زنها هنوز پیرامون بساط دست فروش یزدی هستند .یکی از آنها که از نزدیکان است .میگه چطوری پیراهن چوقی؟

کارد و پیلچوت را داری ؟

میگم:ها،  همش را دارم

چادرشو را کنار توخانه به زمین می ذارم .خواهرم میگه حسین بدو بیا راه را نقشه کردم .توپری کن .

نگاه چپ چپی بهش می کنم .بیذار اقلا عرقم بوچاد بعد دستور بده

ماما میگه راست میگه بچه م .اینقدر اذیتوش نکنید .

...........................................................

ماما   پیراهنوت را در بیار تا بوشورم

نه ماما .این پیراهن تا آخر تابستان باید همین چوری  بوماند.

---------------------------------------------------------------------

هریم =ابتدای کرت که آب بیشتری می خورد


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/13 ... 13:15 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

پیمانی را که در طوفان با خدا می بندی در آرامش فراموش مکن

+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/12 ... 21:11 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 قالیچه ششصد تایی را با کمک مادر با هر جان کندنی بودتمام کردیم .رسم است که قالی که تمام می شود روی سرآدمی که آرزویی دارد برش می دهند

ماما این دفعه نوبت خودم هست هزار تا آرزو دارم قالی را رو سر خودم برش بدهید

باشه ماما همین کار را می کنیم

همشیره قیچی را به دست می گیرد .حسین برو زیر قالی

چه عشقی دارد راحت بشی از شر قالی بافتن تو تابستون و چند روزی آدم خودت باشی آنهم درست نه روز مانده به اول مهر که مدرسه باز شود .

صفحه گرام را روی گرامافون می گذارم چند دوری می زند تا صدایش در بیاید

آهنگی از منوچهر

غروبا که میشه روشن چراغا

میان از ...............

آهنگ را همراه خواننده مرور می کنم .حفظم .آنقدر تو این سه ماه این صفحه ها را گوش داده ام که همه را از بّرم . و مرتب زیر لب زمزمه می کنم

حتی وقتی تو کوچه می روم یا خونه همشیره .همه صدای مرا می شناسند

ماما میگه آرواره تو بچه درد نمی گیره که اینقدر آواز می خونی

.............

فردا صبح حسابی می خوابم .هیچکس مزاحم خوابم نمی شه .نه مادر غری می زند ونه بابا

ساعت ده از صدای جواد اسمال (اسماعیل )بیدار می شوم

ممد آقا پورت تا اسمه هوفته (محمد آقا پسرت تا حالا خوابیده )

سرم را از زیر لحاف بیرون می آورم

نه جواد مه بیاری ( نه جواد ،من بیدارم )

- چوکارت کرته تو انگار روناس کنی وبی یی (کار کردی تو که انگار رناس کنی بوده ای که اینقدر خسته ای )

یا سرگز وبی (یا سرگز بوده ای )

نه جواد سه ماهه قالیچوم توموم که (نه جواد سه ماهه قالیچه راتموم کردم والان وقت استراحتمه )

بابا با تعارف کردن چای بحث را عوض می کند

جواد چایی را می خورد و لنگ قرمز را تو گردن بابا راست وریست می کند .سر بابا و صورتش را ماشین می کند .

حسین ورو تا کلت ماشین کیری مه موا مشهد شی و تا اول گو مدرسه تاک ایه په نایی   (پاشو تا سرت را ماشین کنم من می خواهم مشهد برم و تا اول مدرسه برنمی گردم)

با بی میلی بلند می شوم .موهایی که با اجازه اخوی تو این سه ماهه تابستان بلند گذاشته ام وتا بنا گوشم را گرفته و تمام دلخوشیم بوده را می سپارم دست دلاک چیره دست .

اول یک چهار راهی می ذاره وسط کله ام که بیا وببین و بعد خلوتش می کند .

ماما بقچه ام را آماده کرده که برم حمامجو و سرم را بشورم

از حمام که برگشتم به ماما می گم ماما گشنمه یک چیزی بده بخوریم

الان سفره را پهن می کنم بیذار بابا بیاد

سفره آبی پارچه ای ورزنه ای را مادر پهن می کند  بوی دیزوی آبگوشت فضا را پر می کند .نان را تلیت می کنم و بابا گوشت کوبیده می زاره تو کاسه ام .

چقدر آبگوشت با گوشت بره بومی خوشمزه است خصوصا اگر با پیاز بخوری

بعد از نهار ماما می گه حسین این دستگاه قالیچو را ازهم بوپاشان (بازکن )و بیبر خانه حاج محمود حاج حسین حاجی ،دیگه گو کاریش نداریم

باشه ماما .الان می رم

درب خانه حاج محمود باز است ویکی از بچه هاش  منا از داخل حیاط می بیند و به مادرش میگه ماما حسین خاله دستگاجو را آورده .

بیا تو خاله .مادرت چطوره

خوبه خاله سلام می رساند .خاله دست شما درد نکند دستگاجو را آوردم

 ماشاا....خاله قالیچوت تومام شد

آره دیگروز (دیروز) پایین افتاد خاله

قربون دسوت بیذار کنار حصار

خاله کاری نداری .نه خاله سلام مادروت را بیرسان .باشه

 ماما که می بینه پیروش می شم خوشحاله .یک چای داغ می ذاره جلوم ومیگه

- ماما یک کمی هم کمک پیروت(پدرت کن .

چوکار کنم ماما

فردا برو کمکوش گورآباد گندم چینی

ماما من سه ماه تابستان نه روز داشتم و نه شب حالا این چند روزم ما را ول نمی کی  .

بابا می گه ولش کن .خودم می رم

و جمله معروفش که بدتر از صد تا فحشه (....روی صندلی گذاشته شد دیگه کار کن نیست )

متلک بابا را زیر سبیلی رد می کنم .اما بنده خدا دیگه ادامه نمی دهد

طرف های غروب می زنم به کوچه .تا خودم را به  زمین فوتبال کین شوگه برسانم

بچه های هم سن وسالم هر روز بعد از ظهر بعد از قالی بافی می آیند تو این زمین خاکی وبا چه عشقی فوتبال بازی می کنند .

اما من هیچوقت علاقه ای به فوتبال نداشته ام ونه فرصت آنرا .

گرد وخاکی به پاست .همه به دنبال توپ

یکی میگه پاس بده

یکی میگه شوت کن

یکی میگه: ایمیر خوی شوتوت چرا پاس هنا تی ( ...با شوتت چرا پاس نمی دهی )

کنار دیرک دروازه می نشینم وسیل  (تماشا) می کنم 

خسرو اکبری –حسین مول – حسین  کلانی (حاج یعقوب )- اصغر حسین ظهراب –حسین عمو – ممد حاج حسین –حبیب میرزاحسن – علی چموش  از بچه هایی هستند که خوب فوتبال بازی می کنند و تو اینا حسین کلانی و حسین مول و علی چموش  و حبیب میرزاحسن ستاره هستند

و چند تا بچه های  محله بالا

حسین مول با تمام قوا دم دروازه یک شوت می زنه و دروازه بان تمام تلاشش را می کند که توپ را بگیرد اما از قضای روزگار توپ می خورد به یک جایی از دروازه بان که نمی شه نوشت ونمی شه گفت و نقش زمین می گردد.

بچه ها می ریزند رو سرش .آبی به سر وصورتش می زنند تا به حال بیاد اما دیگه نمی تواند ادامه بدهدو از بازی بیرون میاد

یکی از بچه های محله بالا که احساس خستگی می کند میاد تو دروازه و جای دروازه بان را پر می کند .

حبیب میرزاحسن به من میگه حسین بیا تو یک نفر کم داریم

من که فوتبال بلد نیستم

- بیا یک پا که به توپ می زنی

من که کفش ندارم

- پابرهنه بیا

دمپایی را کنار دروازه می ذازم و می روم داخل زمین نزدیکی های دروازه

چند تا پاس بهم می دهند که همه را خراب  می کنم  و یا از زیر پام در میارند اما از تکاپو

 نمی ا فتم

اما از رو نمی روم . تو دلم میگم که اینکاره نبوده ونیستم

تو همین افکارم که یک پاس دم دروازه حبیب بهم می دهد. یک برگردون می زنم  که با .....به زمین  می خوردم اما بر حسب اتفاق گل  می شود .

همه رو سرم می ریزند وبه به وچه چه

ای ول  حسین تا حالا حسین مول وحسین کلانی هم همچین برگردونی نزدند که گل بشه .

یک تابستون بازی کردیم و همچون گلی نزدیم

.......

تو راه برگشت به خونه سرم را نزدیک گوش حبیب می برم و می گم حبیب به خدا شانسی بود

فکر نکنید که من فوتبال بلدم

واین اولین وآخرین گل فوتبال زندگیم بود و نرفتم سراغ فوتبال که نرفتم

هنوز هم سر پیری حبیب وقتی مرا می بیند میگه:

 حسین یادته برگردونه را که زدی ؟

آره یادمه ..یادش به خیر  ...............


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/12 ... 10:8 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

 7 صفر، خجسته زادروز هفتمین پیشوای مشعل فروز هدایت، حضرت امام موسی كاظم (ع) مبارك باد.

آفتاب: دل را به دسته گل های انتظار آذین می بندیم و چشم در راه مولود فضیلت ها و سرمشق عارفان و سالكان، امام موسی كاظم (ع) می نشینیم و ندا سر می دهیم: سلام ما بر تو ای كه سجاده شب، غمناك از مناجات شب و نیمه شبت و میله های سرد و زندان شرمنده از این همه استقامت تو. ای سرمشق مقاومت و صبوری! ای اسطوره پرشكوه و هارون شكن!

ابوالحسن موسی بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثنی عشر (ع) و نهمین معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلی میان مكه و مدینه) به روز یكشنبه هفتم صفر سال 128 یا 129 ق واقع شد.


چگونگی به امامت رسیدن آن حضرت: در زمان حیات امام صادق (ع) كسانی از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ایشان اسماعیل امام خواهد شد. اما اسماعیل در زمان حیات پدر از دنیا رفت ولی كسانی مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده ای چون از حیات اسماعیل مأیوس شدند پسر او محمد بن اسماعیل را امام دانستند و اسماعیلیه امروز بر این عقیده هستند و پس از او پسر او را امام می دانند و همینطور به ترتیب و به تفضیلی كه در كتب اسماعیلیه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترین فرزند ایشان عبدالله نام داشت كه بعضی او را عبدالله افطحمی دانند این عبدالله مقام و منزلت پسران دیگر حضرت صادق (ع) را نداشت و به قول شیخ مفید در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترین برادرانش از جهت سن و سال بود ادعای امامت كرد و برخی نیز از او پیروی كردند اما چون ضعف دعوی و دانش او را دیدند روی از او برتافتند و فقط عده قلیلی از او پیروی كردند كه فطحیه موسوم هستند.

ـ برادر دیگر امام موسی كاظم (ع) اسحق كه برادر تنی آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسی كاظم (ع) را قبول داشت و حتی از پدرش روایت می كرد كه او تصریح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر دیگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردی سخی و شجاع بود و از زیدیه جارودیه بود و در زمان مامون در خراسان وفات یافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسیع امام موسی كاظم (ع) بقدری بارز و روشن بود كه اكثریت شیعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرویدند و علاوه بر این بسیاری از شیوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفی و معاذین كثیر و صغوان جمال و یعقوب سراج نص صریح امامت حضرت امام موسی الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روایت كردند و بدین ترتیب امامت ایشان در نظر اكثریت شیعه مسجل گردید.

شخصیت اخلاقی:
او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگی ضرب المثل بود. بدان و بداندیشان را با عفو و احسان بیكران خویش تربیت می فرمود. شبها بطور ناشناس در كوچه های مدینه می گشت و به مستمندان كمك می كرد. مبلغ دویست، سیصد و چهارصد دینار در كیسه ها می گذاشت و در مدینه میان نیازمندان قسمت می كرد. صرار (كیسه ها) موسی بن جعفر در مدینه معروف بود. و اگر به كسی صره ای می رسید بی نیاز می گشت معذلك در اطاقی كه نماز می گذارد جز بوریا و مصحف و شمشیر چیزی نبود.


برخورد حاكمان سیاسی معاصر با امام: مهدی خلیفه عباسی امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابی كه دید و نیز تحت تأثیر شخصیت امام از او عذرخواهی كرد و به مدینه اش بازگرداند گویند كه مهدی از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قیام نكند این روایت نشان می دهد كه امام كاظم (ع) قیام را در آن زمان صلاح و شایسته نمی دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدری در انظار مردم مقامی والا و ارجمند داشته است كه او را شایسته مقام خلافت و امامت ظاهری نیز می دانستند و همین امر موجب تشویش و اضطراب دستگاه خلافت گردیده و مهدی به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشری در (ربیع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدی در یكی از ملاقاتها به امام پیشنهاد نمود فدك را تحویل بگیرد و حضرت نپذیرفت. وقتی اصرار زیاد كرد فرمود می پذیرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودی كه تعیین می كنم به من واگذاری، هارون گفت حدود آن چیست؟ امام فرمود یك حد آن به عدن است حد دیگرش به سمرقند و حد سومش به افریقیه (آفریقا) و حد چهارمش كناره دریای خزر است. هارون از شنیدن این سخن سخت برآشفت و گفت: پس برای ما چه چیز باقی می ماند؟ امام فرمود:
می دانستم اگر حدود فدك را تعیین كنم آن را به مامسترد نخواهی كرد (یعنی خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسی بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدینه

” او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگی ضرب المثل بود.... “



هنگام زیارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قریش و روسای قبایل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام علیك یا رسول الله، السلام علیك یا بن عم و این را از روی فخر فروشی به دیگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام علیك یا رسول الله، السلام علیك یا ابت (یعنی سلام بر تو ای پدر من). می گویند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گردید.


زندان نمودن امام و چگونگی شهادت:
درباره حبس امام موسی (ع) به دست هارون الرشید شیخ مفید در ارشاد روایت می كند كه علت گرفتاری و زندانی شدن امام، یحیی بن خالد بن بر مك بوده است زیرا هارون فرزند خود امین را به یكی از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتی هم والی خراسان بوده است سپرده بود و یحیی بن خالد بیم آن را داشت كه اگر خلافت به امین برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و یحیی و بر مكیان از مقام خود بیفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شیعه بود و قایل به امامت موسی (ع) و یحیی این معنی را به هارون اعلام می داشت. سرانجام یحیی پسر برادر امام را به نام علی بن اسماعیل بن جعفر از مدینه خواست تا به وسیله او از امام و جعفر نزد هارون بدگویی كند. گویند امام هنگام حركت علی بن اسماعیل از مدینه او را احضار كرد و از او خواست كه از این سفر منصرف شود. و اگر ناچار می خواهد برود از او سعایت نكند. علی قبول نكرد و نزد یحیی رفت و بوسیله او پیش هارون بار یافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامی مال به او می دهند تا آنجا كه ملكی را توانست به هزار دینار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدینه امام و جمعی از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت یا رسول الله از تو پوزش می خواهم كه می خواهم موسی بن جعفر را به زندان افكنم زیرا او می خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بریزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بیرون بردند و او را پوشیده به بصره نزدوالی آن عیسی بن جعفربن منصور بردند.

عیسی پس از مدتی نامه ای به هارون نوشت وگفت كه موسی بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاری ندارد یا كسی بفرست كه او را تحویل بگیرد یا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربیع سپرد و پس از مدتی از او خواست كه امام را آزاری برساند اما فضل نپذیرفت و هارون او را به فضل بن یحیی بن خالد برمكی سپرد. چون امام در خانه فضل نیز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنیدن این خبر در خشم شد و آخر الامر یحیی امام را به سندی بن شاهك سپرد و سندی آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات یافت سندی جسد آن حضرت را به فقها و اعیان بغداد نشان داد كه ببیند در بدن او اثر زخم یا خفگی نیست. بعد او را در باب التبن در موضعی به نام مقابر قریش دفن كردند. تاریخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال 183 ق در 55 سالگی گفته اند.

نجمه همسر امام:
نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مؤمنه، پارسا، نجیب و پاكیزه بود. حمیده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنیزى از اهالى مغرب بود، خرید و به منزل برد.
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حمیده خاتون را بسیار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هیچ گاه نزدش نمى نشست! روزى حمیده در عالم رویا، رسول گرامى اسلام (ص) را دید كه به او فرمودند: اى حمیده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زیرا از او فرزندى به دنیا خواهد آمد كه بهترین فرد روى زمین باشد. پس از این پیام، حمیده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانویى است كه من هرگز بهتر از او را ندیده ام، زیرا در زیركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد. من او را به تو مى بخشم، تو نیز در حق او نیكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبیح و تهلیل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگینى نمى كرد وچون به دنیا آمد، دست ها را بر زمین گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گویا با خدایش راز و نیاز مى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، این بانوى مكرمه با تربیت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر یافت.

فرزندان امام: بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسی كاظم (ع) سی و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هیجده تن از آنها پسر بودند و علی بن موسی الرضا (ع) امام هشتم افضل ایشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسی و محمد بن موسی و ابراهیم بن موسی بودند. یكی از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله علیها است كه قبرش در قم مزار شیعیان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بیشتر نیز گفته اند.

تأثیر علمی آن بزرگوار:
امام هفتم (ع) با جمع روایات و احادیث و احكام و احیای سنن پدر گرامی و تعلیم و ارشاد شیعیان، اسلام راستین را كه با تعالیم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام یافته بود حفظ و تقویت كرد و علی رغم موانع بسیار در راه انجام وظایف الهی تا آنجا پایداری كرد كه جان خود را فدا ساخت

 


مشارکت:

نویسنده: یک دوست

مطالبتون عالی بودممنون

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/12 ... 8:43 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

چون این روزها اکثر مدارس در تکاپوی برگزاری جشن عبادت هستند جهت یادآوری خاطرات خوانندگان نامه ای را که یک پدر به مناسبت جشن تکلیف دخترش به او نوشته واز اوخواسته که تاپایان عمر این نامه را نزد خود نگه دارد در ذیل می خوانید :

بسمه تعالی

تقدیم به دختر دلبندم  

                         خداوند بزرگ را شاکرم از این که نه سال پیش لطف وعنایت خود را شامل حال ما  نمود وگلی از گلهای بهشت را که همانا فرزند صالح می باشد به من وهمسرم ارزانی داشت واکنون بسیار خوشحالیم که این گل در باغ توحید رشد ونمو کرده وبه مرحله ای از زندگی خود رسیده است که می تواند به تکالیف  الهی عمل کند .

دختر عزیزم :

 اگر دنیارا با چشم خرد بنگری در می یابی که ما انسان ها همواره مورد لطف وعنایت خداوند مهربان بوده وهستیم وآن قدر نعمت ها وعنایات پروردگار در حق ما فراوان است که نمی توانیم شکر نعمت هایش را آن گونه که شایسته است بجا آوریم به عنوان مثال به وجود کوچک ونازنین خودت نگاه کن که خداوند چگونه کارهمه ی اعضای بدنت را هماهنگ ومنظم ساخته است : مغز را با آن همه پیچیدگی وتوانایی هایش مرکز فرماندهی بدن قرار داده ، قلب کوچک ومهربان تو خون را که همان هم حاصل لطف الهی ورزق حلال است به تمام اعضای بدنت می رساند ،چشم وگوش وزبان وسایر اعضایت به تو کمک می نمایند تا بتوانی زندگی کنی ، تصمیم بگیری ورشد وپیشرفت نمایی .

نورچشم عزیزم :

                 همان طور که گفتم زبان ما از گفتن شکر وثنای پروردگار متعال قاصر است وبهترین راه شکر گزاری انسان مومن وموحد نماز خواندن می باشد ، خداوند مهربان آن قدر خوب وعزیز است که اگر سر تعظیم در قبال خوبی هایش فرود بیاوری ونعمتش را شکر بگویی ،الطاف بیکرانش را درحق تو وسیع تر نموده ورحمتش را به تو بیشتر ارزانی می دارد .پس بیا تا به قصد نزدیکی به پروردگار مهربان وضو گرفته وبه نماز بایستیم و درکنار هم  از  زلال معنویت سیراب شویم وگل های سجاده مان فضای خانه را معطر سازد ودر محضر خدا چنین سوگند یاد کنی که:

ای خدای بزرگ !

دراین لحظه ی با شکوه وبه یاد ماندنی با تو پیمان می بندم ،که همیشه به فرمانت عمل کنم ،و از راه نورانی تو منحرف  نشوم.

ای خدای مهربان !

تورا سپاس می گویم ، که دعوتم کردی وبا تو پیمان می بندم که بنده ی خوبی برایت باشم .

 سزاوارچنین است که روزتشرف به تکلیف را از بزرگترین اعیاد قرار دهی زیرا که آن اصل تمام اعیاد است، هم در دنیا وهم در آخرت

پس باید تاریخ این روز را حفظ نموده ووقت وساعت تشرف به تکلیف را ضبط نمایی که در هر سال در چنین روزی به شکر خدا وند متعال قیام نمایی وبه وظیفه بندگی بپردازی و به اهل حاجت وبینوایان کمک نمایی چنان که شایسته سایر ایام سرور واعیاد است .

 درپایان این شعر را تقدیم به تو وهمه ی دوستانت می کنم :

                                                       با چادر سفیدش                           پروانه می زند پر

                                                       خوش حال می نشیند                    بر جانمازمادر

                                                        مادرخریده امروز                             چادر نماز او را

                                                         چادر   نماز او هست                      زیبا مثل گل ها

                                                          با شمع ودسته ی   گل                  بابا خریده قرآن

                                                           بوی گلاب دارد                              جلد طلایی آن

                                                            تا آسمان آبی                             پروانه می پرد شاد

                                                            جشن عبادت اوست                    به به مبارکش باد         

 

آرزومند سعادت وبهروزی تو وهمه ی مومنان ((پدرت))

20/10/89


مشارکت:


نویسنده: آشنای غریبه
دمتون گرم! نسبت به پارسال وبلاگ خیلی فعال تره.مطالبتون هم جالبه.خدا قوت!ادامه بدین!خیلی خوبه!
+ به قلم غ.عرب بافرانی در 2011/1/11 ... 12:16 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

دلم گرفته ازین لحظه های بارانی

نشسته در نفسم موج صد پریشانی

هوای غربت مارا کسی نمی داند

هوای غربت مارا تویی که می دانی 

ببین که پر ز سکوتم در این هوای غریب

ببین سکوت درونم . سکوت طوفانی

به آسمان تو دیگر نمی رسد دستم

بگیر دست مرا ای خدای نورانی 

اگر چه دست تهی آمدم به درگاهت

دلم پر است. پر از ربنای عرفانی
برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, متفرقه
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/11 ... 10:41 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

خودت را باور کن

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس
بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش
همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد

جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند

جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم
..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان

و از همه مهم تر اعتماد به نفس
خودت را باور داشته باش

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/11 ... 10:4 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

دنبال خدا نگرد !!!! ...

 دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد

زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
 فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/11 ... 8:9 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

داستانی زیبا ولی واقعی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

مشارکت:

نویسنده: تربیت

سلام بسیار این داستان واقعی آموزنده بود قابل توجه کلیه معلمین کشور عزیز مان ایران . خوب است بدانید که توماس ادیسون قبلا تلگراف چی بوده لینرون جانسون (رئیس جمهور امریکا) قبلا واکسی بوده و یعقوب لیث قبلا رویگر بوده و جک لندن(نویسنده) قبلا کارگر کشتی بوده و امیر کبیر قبلا خدمت کار بوده است

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/11 ... 7:40 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

  

( طنز ذیل حکایت دلتنگی هاست و فقط برای رفع خستگی  شما .وخدا می داند نه هدفی در کار است و نه مرضی که خود واقفید که من از دیارم که به آن و مردمش عشق می ورزم خیلی دورم .

 شاید قصه آرزوها باشد وشاید غصه دلتنگی ها - شما به دل نگیرید .به قول آن صمیمی یار  شما که غریبه نیستید )

تابلو شهرداری را با جرثقیل بغل تابلو شورا نصب کردند .علی جوشکار آخرین اتصالات را نیز جوش داده .شهردار معرفی شده .طرح حرم تا حرم کلید خورد ه

نماینده محترم  با آب وتاب از اجرایی شدن طرح داد سخن داد .

شورا تو پوست خودش جاش نیست که چنین طرح عظیمی را کلید زده است

آمبولانس بهداری آزیر می کشد .انواع متخصص پوست وآلرزی و ارتوپد وقلب وعروق و کلیه ومجاری ....در بهداری شبانه روز آماده خدمت وسرویس

ماشین حمل زباله با ملودی دل نشینش و چراغ گردانش شبها برای خودش عالمی دارد

عباس درو گاری را به تاریخ سپرده  و بغل دست حسین فتح الی علی برای خودش عشقی می کند که مپرس

فاز دو طرح هادی به زودی آغاز می شود .کوچه های تنگ خاطره تبدیل به بلواری می گرددکه در دو طرف آن درختهای زبان گنجشک و بلوط صف آرایی می کنند .در قسمت وسط بلوار گلهای داوودی واقاقیا و اطلسی و خرزهره و سنبل  توسط آبیاری قطره ای سیراب می شوند .

شعبه نفت قدرت دو باره با کوپنهای نفت رایانه ای و یارانه ای جان می گیرد

مغازه حسین فتح ا..تبدیل به سوپر مارکت بزرگی می شود با دستگاه کارت خوان و دستگاه بارکد و دیلی وری مجانی که با یک تلفن و سر سه صوت مایحتاج درخواستی را تحویل می  دهد.

طبقه دوم حمام قدیمی گسترش می یابد و تبدیل می گردد به سونای خشک و تر

فروشگاهای زنجیره ای مگ دونالد و چیز برگر و.....از هر گوشه دو نبش بلوار قد علم می کند

ساختمانهای یک طبقه به یمن فروش تراکم تبدیل به آسمانخراش با نمای کامپوزیت می گردد آنهم با معماری اصیل اروپایی

در لاجره رقص آب فشانها با موزیک دیدنی است

شعبه 37رستوران پدیده شاندیز با سر قفلی میلیاردی در بلوار کنج واز افتتاح می گردد

دامداری مدرن

کشاورزی مکانیزه

و..........

همه اینها دست به هم می دهد که بافران دبی گردد.و چه می گویم دبی به گرد آن هم نمی رسد

پس ای برادران مهاجر غربت نشین بشتابید .تا دیر نشده بشتابید .

از دود ودم و..     شهرهای بزرگ خسته شده اید بشتابید به شهر رویایی

اینجا بافران بود سرزمین دلاوران

اما اکنون به همت دلیر مردان دیروز و تلاش فرزندان امروز تبدیل به شهر افسانه ای شده است که شهر بابل وسمرقند وبخارا در برابر آن هیچ اند .

برادران .بار وبندیل خود را هر چه سریعتر ببندید .مهاجرت بس است .به قول اون خانمه و یا نمی دانم آقاهه (آخه غریبی چند سال )

پاشید وشال و کلاه کنید و بر گردید به دیار خودتان به ویطن خودتان

تا مسئله ویزا مد نشده

تا ورودی برای آن تعین نشده

تا تورم مسکن دامنگیر نشده و  تا مغازه های مشاور املاک دایر نگردیده

تا تورم دو رقمی نشده

بشتابید که غفلت مایه پشیمانی است

فرصت را از دست ندهید که تاسف مایه ....... است

من به مهدی سفارش کردم تا به فکر کارتن باشد تا خرت وپرتها را بریزیم داخلش وراهی شویم

شما خود می دانید

ما گفتیم

دیر شد گله نکنید  

 آری دیر شد............

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, طنز, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/10 ... 18:0 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, عکس, طنز
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/10 ... 17:3 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ این شاعر دیدم  ) بخونید :


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/10 ... 16:55 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 

 

امتحان فولاد یک

 همه هم وغمم را گذاشتم رو درس فولاد .از درس فولاد خیلی خوشم میاد از اون درسهایی است که بر خلاف استاتیک و دینامیک ومقاومت مصالح وتحلیل زیاد نمی شه  آنرا پیچاند و برای دانشجو سوالهای مشکل طرح کرد واستادی گل بنام دکتر سلاجقه که الهی قربونش برم قد داره حدود دو متر و دریغ از اینکه  یک دقیقه وقت کلاس را هدر بده.

حاج خانم صاحبخانه ام در محله خورشید خیابان منتظری کرمان پیرزنی بود دوست داشتنی .

(نمی دانم هنوز زنده است یا نه اگر زنده هست خدا نگه دارش باشد و اگر به رحمت خدا رفته خدایش بیامرزد که در حق من وفرشید پسر خواهرم و علی انتظاری هم اتاقیم مادری کرد .).

بنده خدا برامون غذا درست می کند .لباسهایمان را می شوید . اتاقمان را جارو می کند

امشب با یک سینی که داخلش یک قوری چای ویک شیشه قوتوست به سراغمان آمده .

ازم می خواد استکانهارا بیاورم .

-  می خوام چایی با قوتو(1) بهتون بدم  .شما هم که همش سرتون  تو کتابه .آخرش یا کور می شید یا دیوونه

حاج خانم اگر نخونیم می افتیم

- خوب بیفتید .پاشید دوباره وایسید

نه حاج خانم این جوری که نیست ، این افتادن با افتادن معمولی فرق می کند . رفوزه می شیم .

بدبخت می شیم .بیچاره می شیم

چه جوری حالی این پیرزن کنیم که در دانشگاه افتادن یعنی چه .

حاج خانم با دکتر آشنا نیستی سفارش ما را بکنی ؟

- نه مادر من سلاجقه را از کجا می شناسم

حاج خانم برامون دعا کن .فردا امتحان فولاد داریم . ترا خدا دعاکن

-  باشه مادر، آخر شب که نماز می خونم  براتون دعا می کنم ،اما به یک شرط

چه شرطی حاج خانم ؟

 -  فرشید برام روضه انار را بخونه

فرشید نگاهی تو چشمای من می اندازه و با چشماش میگه عجب گیری افتادیم دایی .

امان از این زبون لقت دایی .

چکار داشتی بگی که من روضه انار کافی را بلدم ..

فرشید چشمهایش را  روی هم  می ذاره  .

 قصه دختر ارمنی مریض سرطانی را شروع میکنه به خوندن که پیرزن می زنه  زیر گریه .

علی د رگوشی میگه به فرشید که زود تمامش کن . ما فردا امتحان داریم

فرشید زمین و زمان را به هم می دوزه وتحویل میده برای گوش  مشتاق  حاج خانم

ومن وعلی با  هزار بدبختی  جلو خنده مان را می گیریم . تا روضه فرشید تمام بشه .

حاج خانم خداحافظی می کنه و دعا میکنه فردا امتحانمان خوب بشه .

........

طبق معمول دکتر خودش سر جلسه امتحان حاضره . بچه های آموزش ورقه ها را پخش می کنند

نگاهی به سوالات  امتحانی می کنم .ساده است .دعای حاج خانم کار خودش را کرده .

هر چهار تا را جواب دادم و کلی خوشحال که  نمره این سه واحد می شه کمک معدلم .

پیش خودم میگم نمرم میشه بیست .اما چون دکتر تصیح می کنه می گیریم 18 بازم عشقه

................

بچه ها نمره های فولاد را زده اند تو برد این را نظام زمان زاده گفت و دور شد  .

این بار بر خلاف زمانی که نمره استاتیک و مقاومت را می زدند مثل یک مرد رفتم طرف برد

تا چشمام به نمره ام افتاد باور کنید پس افتادم

حسین فروزان   صفر

یعنی چه ؟ امتحان اوپن . همه سوالها درست .تقلبی هم که در کار نبوده .صفر چه معنا دارد

دنیا برام تیره و تار شد .حالا با چه درسی  جبران کنم .

رفتم تو بخش .وایسادم تا کلاس دکتر تموم شد .

سلام کردم .

جواب سلامم را می دهد

دکتر مگه میشه ما صفر بشیم ؟

-  حالا که شده

دکتر به خدا ما همه را درست نوشتیم

- آره .درست درست .

دکتر ترا خدا ما زن وبچه داریم .با هزار بدبختی و آوارگی تو کرمون داریم درس می خونیم .بدبخت شدیم .پدر معدلمون در اومد .حد اقل ورقه را نشونمون بدید ببینیم چه کار  کردیم .

- چون متاهلی به یک شرط

به خدا هر شرطی باشه قبول دارم .به جون تنها دخترم قول می دم

- به هیچکی نگی ورقه ات را دیدی و گر نه همه می خواند ورقه ببیند

باشه .قول می دم .مردانه هم قول می دهم

دوشنبه بیا دفتر من .ساعت نه صبح

............

چه کشیدم تا دوشنبه .جای دشمنتان خالی

رفتم و آقای دکتر ورقه ام را از لای پوشه قرمز رنگی در آورد

سرم سوت کشید .

دکتر جسارتا .این ورق که تصیح نشده ؟

- ما که ورق تصیح نمی کنیم

پس چطوری ما صفر شدیم ؟

- ماشین حسابت همراهت هست ؟

بله آقای دکتر

بزن .ممان اینرسی یک مقطع مستطیل bh3/12 را با ماشین حساب  4تا عدد بذاری تو ماشین حساب برای یک فرمول بلد نیستی حساب کنی بعد طلب کاری ؟

ودریافتم که چه خاکی به سرم شده .با ماشین حساب ممان اینرسی مسئله دو را اشتباهی محاسبه کرده ام .

دکتر سه تا مسئله دیگر .

سه تا مسئله دیگه وجود ندارد .کسی که بلد نیست چند تا عدد به ماسین حساب بدهد که نباید فولاد پاس کنه  .

هر چه التماس کردم بی فایده بود فقط تونستم راضیش کنم که 9 بهم بده که وضعیت معدلم زیاد به هم نخوره .

.......

دایی چته پکری ؟

تا چشمت کور بشه .با این روضه خوندنت که هر چه خواستی سر هم کردی .و اشک های  این پیرزن را در آوردی .

حاج خانم با سینی چای داره میاد طرف اتاق ما .

سلامی بهش می کنم

با لهجه غلیظ کرمانی میگه .امتحانت خوب شد مادر .من برات دعا کردم .

اشک تو چشمام حلقه می زنه .

آره حاج خانم .خوب خوب .دمت گرم با دعاهات 

.........

اول ترم دوباره فولاد را میارم جز انتخاب واحدهایم .جلسه اول می رم سر کلاس دکتر .جزوه نمی نویسم .مثل گدای کتک خورده تو چشمای دکتر نگاه می کنم .دکتر به روی خود نمی آورد

آخر ساعت میگه بچه ها فولاد درس سختی نیست اما اگر می خواهید به سرنوشت فروزان مبتلا نشوید از خودش بپرسید که چه باید کرد .ضمنا فروزان  دیگه نمی خواد کلاس بیایی .فقط سر جلسه  امتحان حاضر شو

تو ساعت تفریح بچه ها مرا محاصره می کنند .........

می رم سر امتحان فولاد و فقط حاضری می زنم

نمره فولاد را اعلام می کنند حسین فروزان 20

دمت گرم دکتر نمی شد به جای این 20گلابی  یک ده ناپلئونی ترم قبل به ما میدادی ومعدلم را خراب نمی کردی .

- نه کسی که می خواهد مهندس بشه باید بلد باشه  با ماشین حساب  دقیق کار کند

آره  دکتر . باید بلد باشه .........

 --------------------------------------------------------------------------------------------

(۱)    قوتو =  ترکیبی از قهوه و شکر و هل و دارچین و مغز تخمه آفتاب گردان و....که در کرمان زیاد درست می کنند  

..................................................................................................................

  


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/9 ... 20:5 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

برای حفظ فرهنگ عقل گرای قرآن و پاسداری از آموزه‌هی خردورزانه امامان این تنها کافی نیست که مراجع دینی در حوزه علمیه حوزه داشته باشند. مهم آن است که بدانیم سازمان و ساختار فکری جامعه بویژه توده های مردم از چه آبشخورهایی تغذیه فکری می‌شود و این مراجع دینی چه نقشی در آن دارند.


از قدیم الایام تاکنون چند گانگی در تغذیه فکری و تأمین نیازهای دینی مردم وجود داشته است. روزگاری بود که فقیهان در تنگنای فکری قرار گرفتند و های و هوی صوفیان به رقابت با آنان پرداخت و با ایجاد خانقاه در هر کوی و برزن، مردم را از مسجد و مدرسه بیرون بردند و وارد خانقاه کردند و فرهنگ صوفیانه را در جامعه غالب و حاکم کردند.


در روزگاری دیگر، قصه خوانان و معرکه گیران در کوچه و بازار منبع دیگر تغذیه فکری مردم در دورانی بودند و در غیاب فقیهان با حمایت توده های مردم که شیفته شنیدن قصه و داستانسرایی بودند ـ چون حس عادی بشر به این سمت رغبت بیشتری دارد ـ مغز و روح مردم را به اسم دین و ایمان از آنچه خواب و خیالهای داستانیشان بود پر می کردند.


این داستانسرایان، انواع و اقسام داشتند و گاه در لباس دین و گاه درویش و کشکول به دست، بافته‌ها و یافته‌های خود را که متشکل از انبوه دروغ پردازیها بود، در قالب داستان و ادب و شعر و حکایت و غزل و قصیده و جز آن به مردم عرضه می کردند. در این میان تنها اندکی تابع فقیهان بودند.


حکومت صفوی به خصوص در نیمه اول در اختیار فقیهان قرار گرفت و داستانسرایی و تصوف را به کنار نهاد. اما چیزی نگذشت که عقل گرایی و فقه خواهی اصیل، جای خود را به اخباری گری داد و بار دیگر اجتهاد و عقل گرایی در ایران محدود شد. فشارهای سیاسی و آشفتگی ها ناشی از حملات افغانها و سقوط صوفیه و آسیب‌های روانی شدید به جامعه ایرانی، بار دیگر مردم را از فقیهانی که به عراق رفته بودند جدا کرد. مردمی که فرهنگ پررونق دوره صفوی را از دست داده بودند و در شرایطی قرار گرفته بودند که مدارس غالبا رو به نابودی رفته بود، مشغول نگره های صوفیانه و داستانهای عامیانه و تکیه دولت شدند. تعزیه این دوره هزار برابر دوره صفوی شد. می‌دانیم که قاجارها به رغم توجه به فقیهان، اسیر نگرشهای صوفیانه و عوامانه هم بودند. البته از دوره ناصری که اندکی پیشرفت فکری حاصل شد، بار دیگر فقاهت قدرتی یافت، اما به دلیل بیسوادی مردم و نفوذ مشتی داستانسرا و آثار سبک با گفتمانهای رایج میان عوام در این دوره، اجازه بروز و ظهور تفکرات اصیل دینی را جز در حوزه های فکری خاص نمی داد.


بگذریم که با گذشت دویست سیصد سال از برقراری دولت شیعی، به تدریج آداب و رسوم خاصی که صورت زندگی مذهبی عمومی را شکل داده و اساس دینی درستی نداشت، چنان قدرتی به دست آورده بود که مخالفت با آن حتی از سوی علما و فقیهان نیز ممکن نبود.


از مشروطه به این طرف، رقیب دیگری هم برای رویه های فکری عوامانه پدید آمد و این کمک شایسته ای برای علمای عاقل و اهل اجتهاد بود که دین را با سمت و سوی بهتری میان مردم تقویت کنند. بازسازی باورهای دینی به ویژه در میان نسل جدید، بخشی هم نتیجه تأثیراتی بود که ما در فضای فکری جدید پیدا کردیم.


حالا بعد از صد سال تحول خواهی، همچنان این سوال مطرح است که منبع تغذیه فکری مردم از کجاست؟ مراجع دینی قم و تهران یا مداحان تهران؟ مدرسه فیضیه یا مسجد ارک؟‌ انتشارات سازمان تبلیغات و جامعه مدرسین و سایت تبیان و راسخون یا انتشارات مسجد جمکران و کتابچه‌های کوچک فضائل و مناقب و پیشگویی و... منتشره در پاساژ قدس قم؟

یک مثال بزنم

امروز کتابچه‌ای را دیدم با عنوان «سفره‌های آسمانی» با زیر عنوان «سفره‌های نذری ایرانیان». پیداست که نذر کردن امری مقبول و مشروع است. کتاب نوشتن برای آشپزی هم کاری سودمند است، اما این که در حال حاضر، مساجد نوساخته ایرانی، بخش قابل توجهی از مساحت خود را به آشپزخانه اختصاص می دهند، مسأله قابل توجهی است که می‌تواند موضوع یک پژوهش جدی باشد. نویسنده بحثی در باره نذر ندارد که در تمام متون فقه باب ویژه خود را دارد، اما این کتابچه که چاپ سوم خود را با تیراژ 5000 هزار عدد پشت سر می گذراند و لابد مجوز نشر هم گرفته است، بسیار شیرین است. فهرست سفره‌های نذری که به اسم برخی از شخصیت های دینی مزین شده چنین است:


سفره امام زمان (ع): ترکیب: نان، پنیر با سبزی، شیربرنج، حلوا که در سفره ابوالفضل گفته شد. شمع از اجزای سفره است.


سفره پنج تن: مواد لازم سر سفره: شمع، آش رشته
سفره حضرت فاطمه (س): دعای توسل و شمع، عدم حضور مردان، پسران و زنان حامله، پختن کاچی با این مواد: زعفران آبگرفته نصف پیمانه، گلاب، بیدمشک نصف پیمانه و......
سفره حضرت زینب (س): آش به همراه شمع. برای آش از این مواد استفاده شود: کره 170 گرم، آب سه لیوان، شکر 2 پیمانه، خلال پسته و....
سفره حضرت خضر ......
سفره حضرت ابراهیم ....
سفره بی بی سه شنبه....
سفره امام حسن .....
باقالی پلو برای سفره امام حسن (ع)....
کوکو اسفناج برای سفره امام حسن (ع)....
ماست و خیار برای سفره امام حسن ... مواد لازم: خیار رنده شده 12 عدد متوسط، آویشن یک قاشق چایخوری پر و.....
شله زرد سفره امام حسن (ع).... مواد لازم .....
... حلوای تنترانی برای سفره حضرت ابوالفضل (ع)....
عدس پلو سفره حضرت ابوالفضل (ع)....
آجیل مشکل گشا برای سفره حضرت ابوالفضل (ع) مواد لازم: کشمش سبز، پسته، بادام، فندق، نقلف شکلات، نخود بو داده. توت خشک، بادام هندی، بادام زمینی، و انجیر خشک
همین خط را ادامه بدهید، و ببینید که چگونه باورهای دینی و رشادت های حضرت ابوالفضل در حمایت از امام حسین (ع)‌ و فریادهای افشاگرانه زینب و رشادت‌های آن بانو، با آشپزی گره خورده و باورهای مردم را شکل می‌دهد.

البته می‌پذیریم که غالب مردم عاقل‌تر از آن هستند که اینها را همه دین بدانند، اما تأسف از آن است که به خاطر تساهلی که در گسترش نفوذ انحراف در سطوح بالایی از جامعه رخ داده، و صدای برخی از معترضین هم به جایی نمی رسد، این قبیل باورها، حیات دینی معقول و معنوی را از صورت قرانی و حدیثی اصیل آن به سمت و سوی ادعاها و باورهای شگفت انگیز غیر قابل دفاع کشانده است.گویندگان این مطالب مشتریان خود را، مثل همیشه میان مردم دارند و ضعف دستگاه تصمیم گیری کمک می کند که این افکار به لایه های بیشتری از جامعه نفوذ کرده و روی تصمیم گیری های کلان تر به ویژه در وقت نزاع و اختلاف نظرهای فکری، تاثیر بگذارد.

(منتشر شده در خبرآنلاین)

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2011/1/8 ... 21:44 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 

 بالاخره پستجی نامه را آورد .مهدی با خوشحالی تمام خبررا داد .

بابا نامه عمو مسعود خان از آلمان رسید .نامه را باز می کنم یک چاق سلامتی با زبان فارسی شکسته وبسته و یک ویزا برای من وخانواده .

دمت گرم داداش .

بچه ها بار وبندیل را ببندید که عازمیم .خودم دنبال بلیط را می گیرم از یک دفتر هواپیمایی  آشنا

....

عیال به شدت در تکاپوست .هر روز بازار .

چکار می کنی خانم ؟

-  دارم سور وسات سفر را آماده می کنم

یک پلاستیک پراز شاخه نبات یزدی، قطاب، پشمک ،زعفران ،پسته .و جالبتر از همه تخم سبزیجات مثل تره وریحان و گشنیز وشنبلیله و شوید ومرزه و....

یک پلاستیک دیگه  ..............................

خانم مگه اینا تو آلمان نیست که از اینجا می خواهی  بار کنی ؟

-  ممکنه باشه ولی هر چیزی وطنیش خوبه .

به همشیره هم زنگ می زنه و شلغم وچغندر وجو ترش سفارش می دهد .

خانم دست بردار

-  دست بردار چیه . یک آشی جو وشلغمی  براشون بپزم که بوش کل محله را برداره

خانم اونها که این چیزها را نمی خورند

 - تو چکار داری صبر کن

خانم بارت را سنگین نکن .اضافه بار کیلویی خدا دلاره

- بازم گدا بازی درآوردی .می خواهی بری دیدن برادرت آنهم بعد از چهل سال

کوتاه می آیم .هر جوری صلاح می دانی .من تسلیم

بچه ها برای خودشان عالمی دارند .تمام آلبوم ها را زیر ورو می کنند وعکسهای بدرد بخور را اسکن می کنند و می ریزند تو سی دی برا عمو و بچه ها .

- بابا عکسهایی که از بافرون گرفتی کجاست ؟

تو قفسه دوم کتابخانه

همه اینا برای عمو خاطره است

 بابا یک قاب خاتم قشنگ داریم.عکسهای بابایی و مامایی را بذارید داخلش

- بابا پرواز مستقیم است ؟

آره بابا، اما از تهران

ساعت سه بعد از ظهر یکشنبه، فرودگاه امام

.......

آقا وحید پاشو دیر می شه، باید حرکت کنیم

- حاجی جوش نزن .سه سوته می ذارمت فرودگاه .

نه آقا وحید ، پرواز خارجی باید یکی دو ساعت زودتر فرودگاه باشی .

- حاجی ساعت چهار صبح است ،هنوز زود است

نه پاشو پسر خوب ،خیلی کار داریم

با اهل و بیت حاجی خداحافظی می کنیم .حاج خانم از زیر قرآن ردمان می کند و کاسه آب را پشت سرمان می ریزد و فوتی می کند وزیر لب وردی می خواند .

وحید گاز ماشین را می گیرد .

زیاد تند نرو، جریمه ات می کنند .

سالن فرودگاه شلوغ است .خود را به  ازدحام جمعیت می سپاریم .

اثاثها را می ذاریم روی باسکول .مهدی میگه ماما وردت را بخون

خانم 18کیلو اضافه بار دارید

نمی شه کاریش کرد

نه خانم .پرواز خارجی دقیق است .

 حالا نمی شه یک کاریش کرد ؟

- آقا من معلمم اقلا یک تخفیفی ؟

نگاهی می کند وتک را می زند و میگه  به سلامت

ازش تشکر می کنیم

مهدی میگه نگفتم وردهای ماما کار خودش را می کند

خوب نمی خواهد اینقدر بلبل زبانی بکنی ، برو و هزینه خروج را تو بانک پرداخت کن

وحید حالا برگرد .از اینجا به بعد نمی ذارند داخل بیایی

سالن گمرگ وگذرنامه را طی می کنیم و وارد سالن انتظار می شویم

بهار دیکشنری آلمانی فارسیش را در می آورد ولغت های مورد نیازش را مرور می کند

- بابا چهار تا لغت یاد بگیر که آبرو ریزی نکنی

نه دخترم خیالت راحت باشد من یک زبان بین المللی بلدم که مشکلم را حل می کند

بچه ها می زنند زیر خنده

عیال هنوز دلواپس است .تعداد ساکها را که به قسمت بار تحویل داده با کیف و پلاستیکهای دم دستی را دو باره شماره می کنه که مبادا چیزی یادش رفته باشد.

یک دفعه یادش میاد حاجی :دفترچه های بیمه را یادم رفت ، نایین جا گذاشتیم

- دفترچه بیمه می خواهی چه کنی زن .اونجا که اعتبار نداره

اقلا می گفتیم نسخه اش را مسعود می نوشت و ایران دارویش را می گرفتیم 

خانم ترا خدا دست بردار

غر ولندی می کند ومیره تو نخ یک دختر بچه چشم عسلی با موهای فر که یک سکه را روی سرامیک کف براق سالن غلت  می ده

..............

از مسافرین محترم  پرواز 654به مقصد فرانکفورت  خواهشمندیم از گیت خروجی شماره چهار استفاده کنند

بچه ها بلند شید بریم

-----------------------------------------

حدود ساعت هشت  خانم سر مهماندار اعلام می کند که تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه بین المللی فرانکفورت به زمین خواهیم نشست .درجه حرارت فرانکفورت در حال حاضر11درجه بالای صفر  .......ومیزان رطوبت هوا......

از گیت شماره 34وارد سالن می شویم .سالنی شیک و بزرگ .مملو از مسافر که عازم سراسر دنیایند و یا به این شهر وارد شده اند

بابا عمو را می شناسی ؟تو که چهل ساله او را ندیدی ؟

آره بابا . من که بهتون گفته بودم  چشمای عمو مثل چشمای مامایی است .من که گفته بودم مامایی همه خوشکلیش را به مسعود داده

بابا این همه چشم آبی و سبز تو این مملکته

نگران نباشید

مسعود وخانم و دو تا بچه هاش گوشه سالن منتظر ما هستند با تابلویی که با حروف انگلیسی روی آن نوشته( forouzan )

و یک شاخه گل رز قشنگ دست دخترش

خودم را در آغوش برادر رها می کنم

آنچنان فشار که می خواهد استخوانهایمان خرد شود و اشک از دیدگانمان سرازیر .الهی داداش قربونت برم .فدات بشم .دورت بگردم .آخر این هم شد کار که تو ولایت غربت بمونی و مارا ......

اخوی سراغ همه را می گیرد و عجبا که فارسی را با یک کمی لهجه شیرین حرف می زند و جالبتر اینکه هنوز چند کلمه گویش عجمی را نیز بلد است ومیگه (خاش یومی )

زن داداش و بچه ها روبوسی گرم وصمیمی دارند

بارها را تحویل می گیریم و از سالن می ریم تو پارکینگ .سوار ماشین اخوی می شیم و رهسپار خونه .

عجب خیابونهایی .عجب ساختمانهای شیکی .ماشینهای لوکس .....

در حومه شهر کنار یک ویلا  اخوی پارک می کند

اخوی این خونه ماست .خیلی خوش آمدید .صفا آوردید

تو حیاط خونه اخوی یک باغچه است پر از گلهای قشنگ و یک گوشه آن سبزی خوردن

داداش، عیال ما کلی تخم سبزی برات آورده .نمی دونستیم که اینا اینجا گیر میاد .

نه اخوی ، اینا پلاستیکیه فقط به یاد وطن

غصه اش را نخور اخوی خودم ترتیب باغچه وسبزی را می دهم

 

عکس بابایی و مامایی را که داخل یک قاب خاتم جا داده ایم می زارم روی اوپن .اخوی برمیداره و ماچشان می کنه .می بوسدشان .

دانه های اشک روی گونه هایش امان نمی دهد .

من نیز حالی بهتر از او ندارم

.......................................................................................................

 

 

حاجی پاشو .مگر قرار نبود ساعت چهار بری بتن ریزی

خانم حالا وقت بیدار کردن ما بود ؟

پا می شم آبی به سرو صورتم می زنم و می رم سراغ روزمرگی و بدبختیم

استارت ماشین را می زنم

رادیو ماشین را روشن می کنم

اینجا ایران است .صدای ما را از مرکز بندر عباس می شنوید .درجه حرارت 27......

در کارگاه ، تراک میکسرهای بتن پشت سرهم صف  کشیده اند .

آری اینجا بندر عباس است و ای کاش ......................

 -------------------------------------------------------------------------

 همانگونه که در داستان آرزوی ساخت خانه پدری نوشتم  :

مسعود برادر خیالی من است که نقشش را اخوی سالها پیش که من کودکی بیش نبودم در هارد دلم حک کرد و هیچگاه نتوانستم عشق او را از قلبم بیرون کنم و از شما چه پنهان روز به روز دوست داشتنش او در دلم شعله ور شد و می شود

-----------------------------------------------------------------------------------------
برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/8 ... 21:42 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

دسته بندي انسان ها از ديدگاه دكتر شريعتي

- آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم نیستند. حضور عمده آدمها مبتنی بر فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

2- آنانی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان، خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار، هرگز به چشم نمی آیند، مرده و زنده شان یکی است).

3 - آنهایی که وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند (آدم های معتبر و باشخصیت، کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیر خود را می گذارند کسانی که همواره در خاطر ما می مانند، دوستشان داریم و برایشان ارزش قائلیم.

4- آنهایی که وقتی هستند، نیستند وقتی که نیستند، هستند (شگفت انگیز ترین آدم ها.. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم و آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم، گویی قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود. سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/8 ... 9:55 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

تصاویر ویژه ولادت امام باقر ع

  

دل جرعه بنوش از قدح و جام محمد
دیگر شده مرهم همه آلام محمد
بشکفته گل پنجم گلخانه‌ی معشوق
او کیست ؟ لقب باقر و همنام محمّد

– — – — – — – — -

میلاد که باشد این چنین پر آه است
گویا که ز داغِ کربلا آگاه است
او کیست شکافنده‌ی علم عالم
همنام محمد بن عبدالله است

- — – — – -

با آمدنش بهار شد شیدایی
در سینه‌ی انتظار شد غوغایی
از گلشن زین العابدین می‌آید
بر اهلِ جهان کودکی عاشورایی

– — – — – — – — -

شکر است که یاورِ رقیه آمد
فرزند برادرِ رقیه آمد
او همسفر کرب و بلا تا شام است
فرمانده‌ی لشکرِ رقیه آمد

– — – — – — – — -

قلبِ خود را کرده‌ام نیمی و اشکم جاری است
نیمِ آن شاد است و نیمی غرق آه و زاری است
یک طرف از کربلا دارای زخم کاری است
قسمتی از شوق این گل محوِ در دلداری است
این چنین حال و هوایی در وجودم نادر است
عاشقان میلاد زیبای امام باقر است

- — – — – -

پنجمین اخترِ عصمت وارث صبری و حلمی
باقرِ آل رسولی تو شکافنده‌ی علمی
گلرخان پیش رخت می‌میرمند
عالمان از مدد می‌گیرند
مددی  مولا امامِ باقر

- – - — – — – — – -

تصاویر ویژه ولادت امام باقر ع

تصاویر ویژه ولادت امام باقر ع

+ به قلم غ.عرب بافرانی در 2011/1/8 ... 7:17 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

کاش اولین روزدبستان باز گردد

 کودکی ها شاد وخندان بازگردد


 

 بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن  ماناترند

 درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وخروس

 روبه مکارو دزد وچاپلوس

 

 روز مهمانی کوکب خانم است

 سفره پر از بوی نان  گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

 جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

  ای معلم نام وهم یادت بخیر

  یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

 


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, متفرقه
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/7 ... 21:17 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

شما جوانها یادتان نمی آید .اما آنهایی که هم سن وسال من اند به یاد می آورند زمانی که تلفن  نبود و همشهریهای بافرانی به مشهد مشرف می شدند بعد از رسیدن به مشهد نامه ای می نوشتند وخانواده واقوام را از سلامتی خویش آگاه می ساختند .نامه توسط  نامه نویسهای درب حرم در کاغذی  که بالای آن عکس گنبد امام رضا (ع )نقش بسته بود و ابیات ذیل در آن درج شده بود نوشته می شد به یاد آن ایام نامه ای دارم .ضمنا کلیه اسامی مستعار می باشد و واقعی نیست ..

......................................................................................................................................................

 

اول خوانیم خدا را ،رسول انبیا را ،علی مرتضی را،

صلی علی محمد صلوات بر محمد

صلوات را خدا گفت جبرئیل بارها گفت در شان مصطفی گفت

صلی علی محمد صلوات بر محمد

شاه نجف علی است سر ور دین علی است شیر خدا علی است

صلی علی محمدصلوات بر محمد

یارب به حق زهرا شفیع روز جزا یعنی که خیر النساء

صلی علی محمد صلوات بر محمد

بعد از علی حسن بود چون غنچه در چمن بود ،نور دو چشم من بود

صلی علی محمد صلوات برمحمد

بوی حسین شنیدیم چون گل شکفته دیدیم به مدعا رسیدیم

صلی علی محمد صلوات برمحمد

زین العباد بیمار ،سجاد است وتبدار یعنی که شاه کبار

صلی علی محمد صلوات برمحمد

باقر امام دین است نور خدا یقین است فرزند عابدین است

صلی علی محمد صلوات بر محمد

جعفر صبح صادق ،هم نور وهم موافق ،تاج سر خلا یق

صلی علی محمد صلوات برمحمد

موسای با سعادت با ذکر و با عبادت سر دار با جلالت

صلی علی محمد صلوات برمحمد

هشتم رضا امام است از ضامنی تمام است شاه غریب بنام است

صلی علی محمد صلوات برمحمد

ما شیعه تقی ایم خاک ره نقی ایم محتاج عسکری ایم

صلی علی محمد صلوات بر محمد

مهدی به تاج و نورش با احمد ورسولش نزدیک شد ظهورش

صلی علی محمد صلوات برمحمد

 

خدمت پدر و مادر بهتر از جانم 

ای نامه چو می روی به سویش                  از جانب من ببوس رویش

سلام ما وخانواده را از کنار گنبد هشتمین امام پذیرا باشید .ا

اگر از احوالات اینجانب و رقیه و محمد وفاطمه و.... را بخواهید الحمد ال....نعمت سلامتی بر قرار است و فقط دوری شما و دلتنگیی شما مایه کدورت خاطر ماست که امیدواریم هر چه زودتر دیدارها تازه گردد.

ما خدا را شکر در تاریخ پنجشنبه صبح زود ساعت پنج سر نماز صبح به مشهد رسیدیم .نماز را درگاراز خواندیم و از آنجا به  مهمان خانه ای که نزدیک حرم است رفتیم واثاث و اثاثیه خود را پهن کردیم .

رقیه کماجدان آبگوشت را با گوشتی که من ازقصابی سر کوچه خریدم بار گذاشت (برای آبگوشت ظهر) و زیر چراغ والور را کم کرده تا آبگوشت نسوزد

 و جایتان خالی عازم حرم شدیم .

حرم نگو .بهشت بگو، اینقدر بزرگ و قشنگ که نمی دانم استاد وبنایش چه کسی  بوده است

.ای کاش این بنا به بافران هم می آمد و خانه ما را درست می کرد .جایتان خالی است درشکه ها اطراف حرم خانواده ها را سوار می کنند و یک دور می چرخانند و یک ریال می گیرند .بچه های ما هم هوس سوار شدن  درشکه را دارند .

اینجا به برکت امام رضا همه چیز ارزان است و فراوان (وفور نعمت )یک ریال که بدهی یک بغل تره می دهند .یک هشکمبه بزرگ گوسفند را می شود به 2ریال خرید

در هر حال جایتان خالیست .امید که قسمت شما هم بشود .

زیاده عرضی نیست .اخویها و خواهرها را دعا برسانید .

عمه فاطمه وخاله و دایی حسن را سلام برسانید .

عمو علی وخانواده را سلام برسانید .دوستان آشنایان .بلاخص همسایه های سمت راست وچپ را سلام برسانید .

در ضمن هر چه شما کرده علف گاو وگوسفندان و....فراموش نشود .آبیاری کرتها هفته آینده است فراموش نگردد . 

حسین


برچسب‌ها: جامعه مجازی بافرانیان, بافران, دل نوشته ها
+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/5 ... 12:57 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

گذری کوتاه بر زندگانی پیام آور عاشورا، حضرت زینب کبری(س)

بنابر گفته اکثر مورخان و دانشمندان اسلامی، حضرت زینب(س) در سال ۵ هجری دیده به جهان گشود. اما در این مورد اختلاف زیادی است به طوری که بعضی آن را سال ۶ و بعضی هم در سال ۷ هجری در پنجم ماه جمادیالاول یا اوایل شعبان ذکر کرده اند.

هنگامی که حضرت زینب(س) متولد شدند، حضرت فاطمه(س) از حضرت علی(ع) تقاضا کردند که نامی را برای وی انتخاب نمایند. حضرت در پاسخ فرمودند: من بر پیغمبر سبقت نمیگیرم.

زیرا در آن هنگام پیامبر(ص)در مسافرت بودند و به علت عدم حضورشان در مدینه، حضرت علی(ع) منتظر تشریف فرمایی رسول خدا(ص) شدند تا بیایند و مانندامام حسن و امام حسین علیهم السلام نامی برای طفل تازه به دنیا آمده بگذارند.

وقتی که رسول خدا(ص) تشریف آوردند، حضرت زینب(س) را به دستشان دادند. پیغمبر(ص) منتظر نزول وحی بودند که جبرئیل نازل شد و به رسول خدا(ص) سلام کرد و فرمود: “نام این مولود را زینب بگذار و این نامی است که خدای تبارک و تعالی اختیار فرموده . آنگاه پیامبر را از مصائبی که بر حضرت زینب(س) وارد میآید، آگاه نمود.

آمده است که رسول خدا(ص) او را بوسید و صورت بر صورتش گذاشت. سپس اشک از چشمان مبارکش جاری گردید و فرمود: “هرکس بر زینب گریه کند اجر و ثوابش مانند کسی است که بر برادرانش حسن و حسین(علیهماالسلام) گریه نموده باشد. آنگاه سفارش کرد که حاضرین به غایبین برسانند و رعایت حال این دختر را که نمونه خدیجه کبری(س) است، بنمایند.

حضرت زینب(س) دارای القابی بودند که در زمان حیات و چه پس از رحلتشان مورداستفاده قرار میگرفته است. از معروفترین آنها میتوان به عقیله بنی هاشم اشاره نمود که به معنای زنی است که در میان خویشان و خاندان خود دارای علم و منزلتی باشد.

از دیگر القاب آن حضرت میتوان به “موثقه، عارفه، عالمه غیرمعلمه، فاضله، کامله، عابده آل علی، ام المصائب و... اشاره کرد.

در باب معنای کلمه زینب نیز آورده اند که: “زینب در لغت عربی، درخت بارآور، پرطراوت و پرمنفعت میباشد. همچنین از ترکیب دو واژه “زین” و “اب” یعنی زینت پدر گرفته شده است.

حضرت زینب(س)در کانونی پرورش یافت که مربیان این کانون از شخصیتهای بارز جهان اسلام بوده و هستند. ایشان از سرچشمه ابلاغ وحی سیراب شده بودو در پیشگاه پدری به مقامات والای انسانی رسیده بود که اسوه انسانهای باتقوا محسوب میشود و نیز در محضر مادری پرورش یافت که شاخص عالیه زن مسلمان بوده و هست. پس بدین ترتیب حضرت زینب(س) باید به “عقیله بنی هاشم” معروف می شد.

هنگامی که پیامبر(ص) از دنیا رفتند، حضرت زینب(س) که سن شریفشان بین ۴ تا ۵ سال بود، همراه مادرشان به مسجد آمدند و خطبه با فصاحت وبلاغت فاطمه زهرا(س) را در آن کوچکی سن در حافظه شان ضبط و ثبت نمودند. همچنین “حدیث معروف “ام ایمن” که طی آن پیامبراسلام(ص)، شهادت امام حسین(ع) را پیشگویی کرده بودند از حضرت زینب(س) نقل شده است.

● صفات نیک

از صفات بارز این بانوی بزرگوار میتوان به عصمت و طهارت، عفاف، جلال، یقین، صبر، شجاعت و... اشاره نمود.

اکثر صفات ذکر شده فوق در واقعه کربلا عینیت بیشتری مییابد به طوری که اگر خواننده پا به پای حوادث بیاید و اقدامات حضرت زینب(س) را بنگرد، خواهد دید که چگونه این بانوی رنج کشیده حوادث را ارزیابی میکند و در هر حادثهای موضع خاص خودش را میگیرد و در مقابل بنی امیه می ایستد.

به یقین شهادت امام حسین(ع) با اسارت حضرت زینب(س) تکمیل شد و اگر همکاری و اسارت ایشان از کربلا تا کوفه و شام و مراجعت وی به مدینه نبود، سیاست امویان جریان کربلا را خاموش و اسم و هدف حسینی را محو میکردند.

منابع گوناگون مطالب قابل توجهی را در مورد منزلت حضرت زینب(س) در نزد برادرانش ذکر کرده اند که جای بسی تعمق دارد. چنانچه آورده اند:

“حضرت حسین(ع) نسبت به خواهرش بسیار احترام میگذاشت به نحوی که هرگاه زینب(س) به زیارت برادر میرفت، پیش پای او قیام میکرد و او را جای خود می نشاند. همچنین گفته اند:

“حضرت زینب(س) از همان کوچکی به واسطه اتصال روحانی به قدری به امام حسین(ع) علاقمند بود که یک شب هم بدون برادر آرام نداشت.

● ازدواج

پس از آنکه حضرت زینب(س) به سن رشد و بلوغ رسیدند، حضرت علی(ع) با توجه به توصیه هایی که پیامبر(ص) فرموده بود آن حضرت را با دو شرط و با همان مهریه مادرشان فاطمه زهرا(س) به عقد عبدالله  بن جعفر طیار پسر برادر خویش درآورد. این دو شرط را نیز حضرت امیر(ع) بر اثر علاقه ای که حضرت زینب(س) به برادرش امام حسین(ع) داشت جزء عقد قرار داد.

شرط اول این بود که عبدالله در شبانه روز یک مرتبه اجازه دیدن امام حسین(ع)را به حضرت زینب(س) بدهد و شرط دوم اینکه هرگاه امام حسین(ع) بخواهد مسافرتی کند و حضرت زینب(س) را با خود ببرد، مانع او نگردد و اذن بدهد. به خاطر همین بود که هنگام حرکت امام حسین(ع) به سوی کربلا، عبدالله از حرکت حضرت زینب(س) جلوگیری نکرد.هرچند خودش در کربلا حضور نیافت اما دو فرزندش، یعنی “عون و محمد” به همراه حضرت زینب(س) در کربلا حضور پیدا کرده و در نهایت به شهادت رسیدند. بیشتر منابع علت عدم حضور همسر حضرت زینب(س) را این چنین مینویسند که از آنجایی که عبدالله به امر تجارت میپرداخت و ثروت بسیاری نیز به دست آورده بود، در میان اقوام مختلف دارای مقام و منزلتی بود و با وجود این نفوذ، تلاش کرد که امام حسین(ع) را از رفتن به کوفه برحذر دارد که البته موفق نشد ولی سعی بسیار نمود تا بتواند در امر بیعت گرفتن یزید از امام حسین(ع) راههای مسالمت آمیزی راپیدا کند و اگر این طور نشد به کربلا برود. بعضی از منابع هم اشاره کرده اند که قصد داشت به امام حسین(ع) بپیوندد اما به علت چش مدرد در بصره ماند و به کربلا نرسید. شایان ذکر است که عبدالله در تمام جنگهای دوران امام علی(ع) و امام حسن(ع) حضور فعال داشته اند.

● ام المصائب

چرا به حضرت زینب(س) لقب ام المصائب داده اند؟ شاید به این خاطر که:

۱) حضرت زینب(س) ۴ یا ۵ ساله بودند که غاصبان ولایت به خانه شان هجوم آوردند و به پدر و مادر بزرگوارشان جسارتها کرده که پس از مدت کوتاهی منجر به شهادت حضرت فاطمه(س) گردید.

۲) شاهد بودند که چگونه ۲۵ سال حضرت امیر(ع) خون دل خوردند تا بتوانند از انحرافات به وجود آمده در جامعه مسلمین تا بالاترین حد ممکن جلوگیری نمایند، چنانکه طبق فرمایش ایشان این سالها را در حالی پشت سر گذاشتند که گویی “استخوانی در گلو” داشته اند.

۳) شاهد بودند که در دوران خلافت ۵ ساله پدر ارجمندشان، توطئه گران و دسیسه چینان چگونه باعث ناآرامیها و ناملایماتی شدند که سه جنگ داخلی صفین و نهروان را رقم زدند.

۴) همچنین شاهد بودند که چگونه جهل و نادانی عوام و حرص و آز دنیاطلبان، شمشیری شد بر فرق مبارک حضرت علی(ع) که حتی مجبور شدند شبانه و مخفی مانند مادر بزرگوارشان حضرت فاطمه(س) پدر را نیز به خاک سپارند.

۵) شاهد بودند که پس از شهادت پدر، چگونه کوفیان با برادر ارجمندشان امام حسن(ع) بیعت کردند، اما دیری نپایید که پیمان شکنان امام خویش را تنها گذاشته و به اردوگاه معاویه رفتند و حتی کار تا جایی پیش رفت که قصد جان امام نموده که موفق نشدند اما در نهایت ایشان را به پذیرش پیمان صلح با معاویه مجبور ساختند.

۶) شاهد بودند که دشمنان پس از مراجعت امام حسن(ع) به مدینه باز نایستادند و حتی در خلوت خانه ایشان رخنه کرده و توسط خبیث ترین انسان یعنی جعده (همسر امام حسن(ع)) موفق شدند به ایشان زهر بدهند و حضرت زینب(س) نیز شاهد پاره های جگر برادر بود و تیرباران شدن تابوت تا اینکه غربت بقیع امام(ع) را در بر گرفت.

۷) و اما حضرت زینب(س)شاهد بودند که چگونه کوفیان امام حسین(ع)را نزد خویش فرا خواندند که یاریاش کنند اما دیدیم که در کربلا به وعده هایشان عمل نکردند و حضرت زینب(س) دیدند که هفتاد و دو تن از شریفترین انسانها چگونه از صبح تا عصر روز عاشورا سال ۶۱ هـ.ق با خون خویش زمین کربلا را سیراب کردند، اما آب به خیمه ها نرسید.

۸) و اینک حضرت زینب(س) دگر تنها شاهد کاروان اسیران کوفه و شام نیست بلکه سپهسالار کاروان و حامی امامت امام سجاد(ع) و پیام آور نهضت حسینی است و همچنین افشاکننده و رسواکننده چهره واقعی حکومت بنی امیه.

● روایت کربلا

حضرت زینب(س) از همان شب ۲۸ رجب سال ۶۰ هجری که امام حسین(ع)با خانواده شان از مدینه خارج و به سمت مکه حرکت نمودند، با ایشان همراه شدند.

پس از ۴ ماه و پنج روز اقامت در مکه با امام حسین(ع) در ۸ ذیحجه سال ۶۰ هـ . ق به سوی عراق رهسپار شده و در روز دوم محرم سال ۶۱ وارد کربلا شدند.

زمانی که کاروان نور در سرزمین کربلا از حرکت باز ایستاده شد و در مقابل خویش فرستادگان عبیدالله بن زیاد را دید، بر امام(ع) یقین حاصل شد که جز جنگ نابرابر چیزی دیگر در انتظارشان نیست و کوفیان به عهد خویش وفادار نمانده اند.

بدین ترتیب روایت کربلا از دوم تا پایان غروب روز دهم (عاشورا) محرم سال ۶۱ هجری رقم خورد و نقش شگرف و تاثیرگذار حضرت زینب(س) را میتوان در لحظه به لحظه آن مشاهده نمود. فردای عاشورا، عمربن سعد بر اجساد مقتولین لشکر خود نماز گذارد و آنان را دفن نمود و بعدازظهر آن روز، کاروان اسرا را به سوی کوفه حرکت داد و به درخواست حضرت زینب (س) آنان را برای آخرین وداع از کنار قتلگاه شهدای کربلا عبور دادند. حضرت زینب(س) که بدن مطهر و پاره پاره برادرش حسین(ع) را دید، بی اختیار شروع به گریستن نمود و فریاد برآورد: “یا محمد(ص!) این حسین توست که با اعضای پاره در خون خویش آغشته است و اینها دختران تو هستند که آنها را اسیر کردهاند. یا محمد(ص!) این جسد حسین تو میباشد که بر روی خاک افتاده و باد صبا بر بدن او خاک و غبار میپاشد

حضرت زینب(س) این بانوی داغدیده و اسیر در حالی کربلا را ترک میکرد که عزیزترین کسانش را در آن خفته در خاک و خون میدید، اما اجازه تدفین آنها را نداشت. نکته اینجاست که سالها از آنواقعه میگذرد و کسانی که در طول تاریخ آمدند و رفتند و تلاش کردند که واقعه کربلا و این اجساد مطهر را به هر نحوی محو نمایند که نشد و همیشه جاویدان ماند و می ماند.

● حضرت زینب (س) در کوفه

عبیدالله بن زیاد حاکم بصره و کوفه شایع کرده بود کاروانی از اسرای خارجی به کوفه میآیند.( درآن زمان خارجی به کسانی گفته میشد که بر علیه حکومت قیام کنند.) مردم زیادی برای دیدن آنها آمده بودند. کاروان وارد شهر شد. کوفیان که اسراء را دیدند به شادی و پایکوبی پرداختند.

حضرت زینب(س) میخواست حق را آشکار کند. در آن ازدحام وشلوغی که سروصدای لشکر وهیاهوی تماشاچیان نمیگذاشت صدا به کسی برسد باصدایی رسا و توفنده فرمود: ” ساکت شوید”. ناگهان همه صداها خاموش شد.آن حضرت در یک سکوت محض خطاب به کوفیان فرمودند:

“ ای اهل کوفه وای اهل عذر ومکر وحیله آیا شما بر ما میگریید؟ هنوز آب دیده ما از جور شما نایستاده وناله ما از ستم شما ساکت نگردیده . مثل شما مثل آن زنی است که رشته خود را محکم میتابید و باز می گشود .شما نیز رشته های ایمان خود را گسستید و به کفر خود برگشتید ... بد توشه ای برای خود به آخرت فرستادید وخود را مستحق جهنم گردانیدید . آیا شما بر ما گریه میکنید و ناله مینمایید؟ خود ما را کشته اید حال بر ما میگریید! بله به خدا که باید بسیار بگرییدوکم خنده کنید .عیب و عار ابدی برای خود خریدید... لعنت بر شما باد که بدگناهی کردید و خود را از رحمت خدا نا امید گردانیدید. زیانکار دنیا و آخرت شدید و مستحق عذاب الهی گردیدید... بریده باد دستهای شما. وای بر شما ای اهل کوفه چه جگر گوشه ها از حضرت رسالت پاره پاره کردید. چه خونها از فرزندان برگزیده او ریختند و چه حرمتها از او ضایع کردید.

بعد از ایراد این سخنان جذاب و کوبنده صدای گریه وزاری مردمی که تازه دریافته بودند چه مصیبتی پیش آمده به گوش رسید وهرکدام با سخنی ندامت خویش را ابراز میکردند وسپس حضرت زینب(س) ودیگر اسیران را به دارالاماره کوفه نزد عبیدالله بن زیاد بردند.عبیدالله خطاب به حضرت زینب (س) گفت:”سپاس خدایی را که شما را رسوا کرد ومردانتان را کشت و دروغ شما را آشکار ساخت.” آن حضرت در جواب فرمودند:” سپاس خدای را که ما راگرامی داشت به حبیبش محمد (ص) و ما را ازهر پلیدی پاک ساخت. فاسق است که رسوا میشود و فاجر است که دروغ میگوید واو غیر ما است وحمد برای خدا است

عبیدالله که در پاسخ دادن به آن حضرت عاجز مانده بود مجددا سخن دیگری را به میان آورد.گفت: “معامله خدا را با برادرت حسین (ع) و خاندانت چطور دیدی ؟” حضرت زینب(س) فرمود :” از خدا جز خوبی ندیدیم . کشته شدنشان به قلم رفته بود وبه آرامگاه خویش رفتند، خدا تو را هم باآنها فراهم میکند تا در پیشگاه وی حجت گویید واز او داوری خواهید.

در این اثنا عبیدالله که خود را شایسته مناظره با حضرت زینب (س) نم یدید و از همه جا درمانده بود قصد شهادت امام سجاد، علیبن حسین(ع) را نمود. دراین لحظه حضرت زینب(س) خود را واسطه فرزند برادر کرد واز این امر ممانعت به عمل آورد وخطاب به عبیدالله فرمودند:” ای ابن زیاد از ما دست بردار. مگر از خونهای ما سیر نشده ای ومگر کسی از ما به جا نهاده ای .اگر او را میکشی مرا نیز با وی بکش

پس از این مشاجرات ابن زیاد از این کار صرف نظر کرد ودستور داد زنهای داغدیده، اطفال و بیماران را به شام و نزد یزدبن معاویه بفرستند.

حضرت زینب (س) به همراه بانوان ماتم زده و کودکان یتیم رهسپار شام شدند. یزید نیز دراین زمان کاری را که عبیدالله بن زیاد انجام داده بود تکرار کرد و در میان مردم شام اعلام کرد که اسرای خارجی را به دمشق میآورند . مردم شادمان ومسرور در انتظار اسراء بودند تا اینکه کاروان نور از دروازه ساعت که یکی از معروفترین دروازههای دمشق میباشد وارد این شهر شدند واز میان جمعیت بیشماری که دراطراف آنان جمع شده بودند به دارالخلافه یزدبن معاویه وارد شدند.

● احقاق حق

حضرت زینب(س) با ایراد خطبه تاریخی خود لرزه بر اندام ظلمت نشین شام میاندازد . همانا که تنها او میتوانست سلطنت بنی امیه را رسوا کندو عزت و شرافت امام حسین (ع) و هدف عالی او را اعلام نماید.

حضرت زینب(س) فرمودند:” سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است ودرود خداوند بر پیغمبر وهمه خاندان او باد. خدای سبحان راست گفت، سزای آنها که کار زشت کردند آن باشد که آیات خدا را تکذیب کردند و به آنها استهزاء نمودند. ای یزید! آیا پنداری که چنین اطراف زمین را بر ما بستی و راه چاره بر ما مسدود ساختی؟ مانزد خدا خواریم وتو گرامی بودی؟ و این غلبه تو بر ما از آبروی تو است نزد خدا. پس تکبر نمودی و به خود بالیدی.آیا قول خدای تعالی را فراموش کردی؟کافران نپندارند که چون مهلت دادیم به آنها، خوبی ایشان خواستیم. ما آنها را مهلت دادیم تا گناه خود را بیشتر کنندو آنها را عذابی باشد خوار کننده... از روی بغض و عداوت به سوی اهل بیت رسالت نظر میکنی واز کشتن ایشان هیچ پروا نداری. با نهایت فرح و سرور چوب میزنی بر لب ودندان سید جوانان بهشت که بوسه گاه حضرت رسالت بود و تحسین می طلبی از کافران گذشته خود که در جهنم اند وتقرب می جویی به سوی ایشان ... که درهمین زودی نزد آنان رو

 

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/4 ... 10:37 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

القاب امام حسین (ع)

عطشان

از القاب سید الشهدا که تشنه در کربلا به شهادت رسید . این تعبیر در روایات ، تواریخ و زیارتنامه ‌ها درباره آن امام آمده است .

مظلوم

ستمدیده ؛ از لقب ‌های سید الشهدا است که اغلب با نام او همراه است . ( یا حسین مظلوم ) . در زیارتنامه ها و احادیث ، تکیه بر روی این لقب ، ظالم بودن حکومت اموی و سپاهی که در کربلا آن حضرت را به شهادت رساند .

قتیل العبرات

کشته ‌ی اشک ها ؛ شهیدی که هم نامش گریه آور است و هم اشک ریختن در سوگ او ثواب دارد و موجب احیای عاشورا است .
سید الشهدا

به معنی سرور و سالار شهیدان . حماسه و ایثار ابا عبدلله چنان بود که او را بر همه ‌ی شهیدان برتری و سروری داد و شهدای کربلا را نیز بر دیگر شهیدان فضیلت بخشید و این سیادت و برتری در عرصه ‌ی ‌قیامت هم مشهود خواهد بود .
ثار الله

یعنی خون خدا . شدت همبستگی و پیوند سید الشهدا با خدا به نحوی است که شهادتش همچون ریخته شدن خونی از قبیله‌ ی خدا می ماند که جز با انتقام گیری ‌و خونخواهی او‌لیاء خدا تقاص نخواهد شد .
قتیل الله

کشته شده ای از قبیله ‌ی ‌خداوند که جز با انتقام گیری و خونخواهی اولیاء خدا تقاص نخواهد شد .
وتر الله

دارای معنی ثار الله و قتیل الله است .
خامس اصحاب کسا

پنجمین نفر از اصحاب کسا . رسول خدا بنا به دستور خداوند ، فاطمه ، علی ، حسن و حسین را جمع کرد و همه را در زیر عبایی قرار داد و آن ها را اهل بیت خود خواند .

وارث

وارث برنده ؛ وراثت حسین بن علی (ع) از انبیا و اوصیا برای آن است که خط جهاد در راه و مبارزه با باطل و ستم و طاغوت ، سرلوحه ‌ی دعوت همه‌ ی انبیا بوده است ‌و کربلا تجلی این خط ممتد درگیری حق و باطل است .

موضع سرّالله

یکی دیگر از لقب های‌ ‌سید الشهدا (ع) که اشاره به این دارد که ایشان محل نگهداری راز های خداوند است .

لدلیل علی ‌الله

حسین (ع) دلالت کننده بر وجود خداوند است .
مجاهد

یکی از لقب های سید الشهدا است که اشاره به کارزار کردن امام با کافران برای آزادی دارد .
شهید

شاهد ، شهادت دهنده ، همچنین به معنی کشته شدن در راه خدا و دین است که یکی از لقب های سید الشهداست .
رشید

خوش قد و قامت ، رستگار ، دلیر و شجاع . یکی دیگر از لقب ها سید الشهدا است .
غریب الغرباء

تنها و بی یاور ؛ چون امام حسین (ع) در کربلا بی یار و یاور بود و لشکر یزید او را بسیار آزار و اذیت کردند ، ایشان به غریب الغربا ، یعنی غریب ترین غریبان ملقب شده اند .

شاهد

گواه ، حاضر ، مرد خدای تعالی ؛ اثریست که مشاهده در قلب ایجاد می کند و آن مطابق است با حقیقت آنچه در صورت مشهود بر قلب‌ ظاهر می شود . یکی دیگر از لقب ها سید الشهدا است .
حجت الله

حجت به معنای دلیل و برهان است و امام حسین (ع) برهان خداوند بر روی زمین است .
خازن الکتاب المسطور

خزانه دار قرآن ، یکی دیگر از لقب ها سید الشهدا است .
سفیر الله

فرستاده ‌ی خداوند . یکی دیگر از لقب ها سید الشهدا ست .
عابد

عبادت کننده و یکی دیگر از لقب ها سید الشهدا . از نمونه های بارز اهمیت ایشان به عبادت ، می توان به برپا داشتن نماز ظهر عاشورا توسط ایشان اشاره کرد .
سید شباب اهل جنه

سرور جوانان بهشت . امام حسین (ع) به همراه برادرشان ، این لقب را از حضرت محمد (ص) دریافت کردند .
سفینه النجات

امام حسین (ع) به عنوان کشتی نجات آدمیان معرفی شده است که هر کس به آن پناه بیاورد در امان است .
امام

به معنی پیشوا ، شیعیان اثنی عشری به دوازده امام اعتقاد دارند که امام حسین (ع) سومین آن هاست .


مقتول

کشته شده ؛ یکی دیگر از لقب ها سید الشهداست .

زکی

پاکیزه ، پارسا ، یکی دیگر از لقب های سیدالشهدا است .

عبدالله

بنده خاص خدا را گویند ،‌ شهیدی که عبد خداوند و مطیع اوامر الهی بود .
وصی الله

قضاء ، مقامی است که در آن نمی ‌نشیند ،‌ مگر وحی ،‌ یعنی امام یا کسی که امام او را معین کرده باشد ، وحی ‌الله به معنی تعیین شده از طرف خداوند است .
قتیل الکفره

شهید به دست کفر ، در زمانی که کفر بر حق و عدل حکومت می ‌کند و امام حسین (ع) خود را ملزم بر قیام بر علیه کفر می‌ داند .
ولی الله

ولی به معنی قرار گرفتن چیزی در کنار چیز دیگر است ، به نحوی که فاصله ‌ای در کار نباشد ؛ یعنی اگر دو چیز آن چنان به هم متصل باشند که هیچ چیز دیگر در میان آن‌ ها نباشد ،‌ ماده ولی استعمال می ‌شد ، این که در مورد قرب و نزدیکی به کار رفته است ، ولی‌الله ، به معنی قرب و نزدیکی معنوی به خداوند .

سبط پیامبر

سبط به معنی نواده است . از لقب های امام حسین (ع) ، سبط محمد النبی و سبط النبی است . امام حسین (ع ) سبط اصغر پیامبر و امام مجتبی (ع) سبط اکبر نامیده می ‌شوند .

آل الله

مقصود از آل الله و خاندان خدا ، اهل بیت پیامبر (ص) اند . امام حسین (ع) خود و دودمان پیامبر را آل الله دانسته است ، آن جا که می فرماید " نحنُ آل الله و و‏‎َرثَه رسوله "

ابوالشهداء

پدر شهیدان ، کنیه ‌ای که بر شهیدان اطلاق می ‌شود . از آن جا که امام حسین (ع) الهام بخش شهیدان راه حق بود و کربلا یش دانشگاه شهادت محسوب می ‌شد و می ‌شود ، به آن حضرت این عنوان را داده ‌اند .
ابوالاحرار

حسین (ع)‌ هم چنین لقب ابوالمجاهدین را دارد از آن جا که حسین (ع)‌ الهام بخش احرار و آزادگان است و کربلایش محل رجوع آزادگان و شیفتگان طریق هدایت است .

ابوالمجاهدین

حسین (ع)‌ هم چنین لقب ابوالمجاهدین را دارد از آن جا که حسین (ع)‌ الهام بخش مجاهدین و شهدا است و کربلایش محل رجوع مجاهدین و شیفتگان طریق هدایت است .

خامس آل عبا

از لقب ‌های سید الشهدا است که پنجمین نفر از " اصحاب کسا " است .
خون خدا

لقب سید الشهدا (ع) است و به معنی ثارالله می ‌باشد .
سلطان کربلا

از القاب سید الشهدا است به معنی بزرگ شهید کربلا
وترالموتور

یکی از القاب سیدالشهداء (ع) تنهایی اوست .
سریع العبره

یکی از القاب امام حسین (ع) به معنی این است که یادش به سرعت اشک ‌ها را جاری می ‌سازد.
قتیل اشقیاء

یکی از القاب حسین بن (ع) است . او که از خاندان خداوندی برابر دست شقی ترین مردمان به شهادت رسید و این لقب را گرفته است .


مشارکت:

نویسنده: یک بیننده

سلام برلب تشنه ات یاحسین 

گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن 

گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن 

گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد 

گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن

گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد 

گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن

گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم 

گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن

گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش 

گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن

گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم 

گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن

گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم 

گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن

گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم 

گفتازاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن

گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي 

گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن

گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم 

گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن

گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم 

گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/2 ... 14:14 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
متن های زیبا و تصاویر آرامش بخش
+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/2 ... 13:31 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

دیشب تو میل های جدیدم به این میل برخوردم که یکی از عزیزان برایم فرستاده بود وحیفم آمد نخوانید (با اجازه از نویسنده اش که نمی دانم کیست )

 

 

 خدا :بنده من  نمازشب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده :خدایا خسته ام .نمی توانم

خدا: بنده ی من دو رکعت نماز شفع ویک رکعت نماز وتر بخوان

بنده :خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا:بنده من، قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده :خدایا سه رکعت زیاد است

خدا:بنده ی من، فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده :خدایا، امروز خیلی خسته ام راه دیگری وجود ندارد

خدا:بنده ی من، قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا اله

بنده :خدایا، من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد

خدا:بنده ی من، همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا اله

بنده :خدایا ،هوا خیلی سرد است .نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا:بنده ی من، در دلت بگو یا اله .ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند ومی خوابد

خدا:ملائکه من .بنده مرا ببینید .من اینقدر ساده گرفتم اما او خوابیده است .چیزی به اذان صبح نمانده است .او را بیدار کنید .دلم برایش تنگ شده است .امشب با من حرف نزده است

ملائکه :خداوندا.دوباره او را بیدار کردیم .اما باز خوابید

خدا:ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه :پروردگارا ،باز بیدار نمی شود

خدا:اذان صبح را بگویید .هنگام طلوع آفتاب است .

ای بنده من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

ملائکه :خداوندا ،نمی خواهی با او قهر کنی

خدا:او جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند

بنده من، تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرامی دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو آنچنان غافلی که گویا صدها خدا داری

+ به قلم حسین فروزان در 2011/1/2 ... 13:14 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

تا تو بودی خیمه ها آرام بود          دشمنم در کربلا ناکام بود

تا تو بودی من پناهی داشتم        با وجود تو سپاهی داشتم

تا تو بودی خیمه ها پاینده بود       اصغر ششماهه ی من زنده بود

تا تو بودی خیمه ها غارت نشد     بعد تو کس حافظ یارت نشد

تا تو بودی چهره ها نیلی نبود      دست ها آماده ی سیلی نبود

تا که مشکت پاره و بی آب شد     دشمن پر کینه ات شاداب شد

 

+ به قلم غ.عرب بافرانی در 2011/1/2 ... 10:56 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست .

ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 


مشارکت:

نویسنده: باران

همراه با باران با تب تنهائي جانكاه خويش

زير باران مي سپارم راه خويش 

شرمسار ازمهرباني هاي او

مي روم همراه باران كو به كو 

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است 

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :


در فضا

همچو من در چاه تنهائي رها

مي زند در موج حيرت دست و پا

خود نمي داند كه مي افتد كجا !


در زمين

همزباناني ظريف و نازنين

مي دهند از مهرباني جا به هم

تا بپيوندند چون دريا به هم !


قطره ها چشم انتظاران هم اند

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند 

هر حبابي، ديده اي در جستجوست

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !


با تب تنهائي جانكاه خويش

زير باران مي سپارم راه خويش

سيل غم در سينه غوغا مي كند

قطره دل ميل دريا مي كند

قطره تنها كجا، دريا كجا

دور ماندم از رفيقان تا كجا !


همدلي كو ؟ تا شوم همراه او

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم 

ره به سوي روشنائي ها بريم 

مي روم، شايد كسي پيدا شود

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

+ به قلم فاطمه امامی در 2011/1/1 ... 12:0 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

                                               

 

دومین نامه  به برادرم  هوشنگ مرادی کرمانی

  سلام استادم ،پیرم ، مرادم ، مرشدم

اینبار سلام گرم مرا از حاشیه روستایی که تازه شهر شده پذیرا باش

سلامی گرم از روستا زاده ای که هیچوقت نخواست و نمی خواهد روستایش شهر شوداما چه کند که به مدد........نباید می شد آنچه شد .

راستش را بخواهی دلم می خواست روستای ما هم مثل سریچ شما همچنان روستا بماند .

اما همانگونه که در خبر هشت وسی کامران نجف زاده دیدی و یا صدای صادق صبا از بی  بی سی  شنیدی روستای ما شهر شد .

قبل از شهر شدنش خانه پدری را سپردیم دم تیغ جفای لودر زندوانی و خاکش را هم تو باغچه خاطره درب خانه مدفون و زمین مسطحش را وقف مسجد حاج باقی .

پدر ومادر کوچ رحلت گزیدند و یتیم هایشان  هجرت

واز دورها آنهم خیلی دور پنجره ای به خانه پدری گشودند و هر ازگاهی مرثیه ای .سرودی .نوایی .گلبانگی .تصویری .شبحی

صدای نی نی چویان دهمان به گوش نمی رسد .او نیز بازنشسته شد و مستمری بگیر تامین اجتماعی

بزرگترها که امین مردم بودند و حرفشان برای مردم سند بود وحجت ، همه رفتند .خدا بیامرز خرم پور .عباسعلی .حاج حسین جواد.استاد محمد .......

همه وهمه رفتند

چند تایی هم که باقی ماندند  همچون آقای شهریاری و پدرزنم میدان را دادند دست جوانترها که هر کاری می خواهند بکنند.

و کدخدا تبدیل شد به شورا و جدیدا شهردار

کوچه اصلی ده  به یمن طرح هادی در فاز یک  تبدیل به شاهراه کنج واز- لاجره شد و خدا میداند در فاز دو کوچه های خاطره چه بر سرشان می آید.

نماهای کاه گلی سنتی تبدیل به آجر لفتون و سه سانتی وشسته و از این زهر مارها گردید.

در کوچه ما صبح ها نه از گرد وخاک وغبار گوسفندان خبری هست ونه از صدای زنگوله های آن .و رمضان هم آنکادر کرده جلو درب  ماشین رو خانه اش برای خودش عالمی دارد .

نمی دانم بگویم یا نگویم جایت نه خالی .تو مزارع بی آبی بیداد می کند خشک ولم یزرع .سطح آب زیر زمینی به حداقل خود رسیده است .

زمینهای حاشیه چیت به یمن خشکسالی تبدیل به ویلاهای یک طبقه شده است

از لاجره نیز نگذشتند وقسمتی از آنرا تبدیل به خانه کردند.

شعبه نفت به  دلیل رسیدن گاز تعطیل شد .هیزم بارها خانه نشین و چهار پایان هیزم کش رهسپار رودخانه عروس پران یا تپه های کنج واز.

علمک های گاز در کنار درب هر خانه خود نمایی می کند

آنتن های تلویزیون و بشقابهای ماهواره معماری  پشت بامها را به هم زده  و کاه گلها تبدیل به ایزوگام

مردانی که قدرت آنرا داشتند تا با لاکو (1) کاه گل را به پشت بام ببرند در زیر خاک آرمیدند. ولاکوهای آنها در موزه میراث فرهنگی آرزوی دیدار توریست را دارد.

مرکبهای خوشکل بندری به سمند و پرشیا و آزارو و.....تبدیل شد .

خروسها نیز از قوقولی قو قو افتادند انگار که ...... را کشیده اند.

از باغهای انار وپسته و توت سیاه خبری نیست .حتی دیوارهای آنها نیز زیر طوفان حوادث فرو افتادند.

نه از باران خبری هست ونه از تی قرس (2)و نه از برف شب چله

هنوز لاشه وانت حاج علی ملاحسین در مزرعه هست .اما در گوشه های مختلف ده ایستگاه اتوبوس خود نمایی می کند .

همه وهمه رفتند و یا همه چیز قهر کردند .مانده ام که چرا؟

از آفتاب نشینهای روزهای آفتابی زمستان دارشکوه خبری نیست که از هر دری سخن برانند.و اصحاب آفتاب نشین دروازه اکنون جوانها هستند که تا پاسی از شب کنار انبار بیکسی ولو هستند .

خوشا به حالت  که سیریچ شما هنوز روستاست و آثار تمدن جدید در آن رخنه نکرده است

به خدا قسم هر جوری شده برنامه ریزی می کنم و یک روز میام سیریچ .مهمان تو .داخل باغ انگوری بی بی

کنار مش قاسم . با آدم‌های خودمانی بی‌بی، مجید، عمو قاسم، عمواسدا...، پسر عمو ابرام، نه‌نه، آق‌بابا، سرهنگ کاظمی، ‌آقای رئوفی، کل ابرام، آقای دوانی، مش ربابه، اوس‌علی رحمان

در نامه قبلیم ازت خواهش کرده بودم تا سری به روستای ما بزنی .اما نمی دانم این بار این خواهش را دو باره تکرار کنم .دهی که تابلو شهرداری دارد که دیگر ده نیست .روستا نیست .

دهی که همه خواستنها در آن کم رنگ شده که دیگر ده نیست .

اما نه .هنوز جاهایی داریم که بکر است و آبستن حوادث تمدن جدید نگردیده است .

اگر این سعادت را داشته باشم که میزبان تو باشم برای یک تور برایت برنامه ریزی می کنم .

هنوز کوچه خاطره کودکی من هست هر چند کف آنرا اسفالت کرده اند واز دخترانی که کوچه را آب و جاروب می کردند خبری نیست .

هنوز صدای موذن از بلندگوی مسجد آدینه به گوش می رسد

هنوز آثار خانه پدری هست .اگر رمضان را سرحال بیاوری برایت نی می زند و آواز می خواند

هنوز مراسم عزادرای پر شور هست .

هنوز فرزند آقای خرمپور وآقای شهریاری و ....... هستند

وکویری که در آن قصه های سراچه دل را برایش بگویی وبنویسی

و پشت بامی آنهم از همسایه که اجازه بگیریم ویک شب خدا را در تابستان با شمردن ستاره هایش حال کنیم و دنبال ستاره کودکی من وتو در کهکشان عشق باشیم

آری زودتر بیا .دست از پایتخت بکش .هوای اینجا آلاینده ندارد .ترافیک آن هنوز به فرد وزوج نرسیده است

خودم میزبانت خواهم شد .با تمام وجود .برایت غذای محلی درست می کنم اما نه از آن غذاهای محلی که قرار است در رستورانهای سنتی طرح سرو شود .

آش جو و شلغمی و هشکمبه ای (3) بهت می دهم که عمری در مقابل سرما خوردگی بیمه باشی

قول می دهم .

هوشنگ جان عجله کن .قبل از اینکه روستایم کاملا شهر گردد.سری به ما بزن

زیاده عرضی نیست

همه را سلام برسان                       حاشیه کویر روستای (شهر )بافران      حسین فروزان  

 1-       لاکو(ظرفی چوبی که کاه گل را درون آن می ریختند وسر شانه می گذاشتند واز پله کان راهی سقف می شدند )

2-       تی قرس (باران شدید همراه با تگرگ )

3-       هشکمبه (شکمبه گوسفند )

   

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/31 ... 16:4 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

این مطلب در تاریخ 22 دی ماه ویرایش شده است، مطلب قدیم فاقد اعتبار است:

* این مطلب نقد نیست، صرفا یک درددل با ادبیات عامیانه ودربرخی موارد طنز گونه است، آن را به دید یک نقد نخوانید، خود واقفم که نقد دارای اصولی است که در این نوشته رعایت نشده است:

از وقتی که بنده در خاطرم است در بافران روز عاشورا ناهار حضرتی طبخ می شد. یعنی نذورات و قصابیهایی که روز تاسوعا انجام می شد به پادرخت (شما بخوانید قدمگاه) منتقل شده و در اونجا دیگهای غذای عاشورا علم می شد...

و البته بازهم تا خاطرم است همیشه عصر تاسوعا مردم می رفتند به گلزار شهدا(به صورت دسته روی) و در این مکان سالگرد شهدا بود(که البته سالگرد شهدا هم خانواده به خانواده بود، یادم است که از ظهر تاسوعا مادربزرگم و عمه ها و زن عموها و مادرم و غیره در تدارک طبخ حلوا و آماده کردن مقدمات این سالگرد بودند) و بعد از سالگرد هم مردم که از مزار برمی گشتند به سمت خونه هاشون سری می زدند به پادرخت و نظارتی می کردند (یا شاید کمکی) به آشپزها و تیم طبخ غذا...

حالا غرض از گفتن این ها این بود که بهونه ای بشه برای صحبت روی یه موضوع مهم، و اون هم موضوع مجتمع بقیه الله است که در بافران (و تصادفا در محله ی پدری ما) احداث شده. به این خاطر تاکید کردم در محله پدری ما که برخی از دوستان کاسه داغتر از آش نشوند...

از حدود پنج شش سال قبل (یا بیشتر یا کمتر) یه سنتی در بافران پایه گذاری شد و اون هم طبخ غذای ظهر تاسوعا بود. این سنت که خیلی هم سنت پسندیده ای بود با تلاش جمعی از بزرگان و دست اندرکاران مسجد سیدالشهدا پایه گذاری شد و اگه درست در یادم باشه در سال اول 6000 غذا طبخ شد.

حتما دوستانی که در این سالها به عزاداری تشریف می آوردند می دیدند که فرشهای مسجد سیدالشهدا جمع می شد و بساط غذاپزی اونجا پهن بود. خوب در نوع خودش تجربه خیلی خوبی بود و البته خیلی هم سخت بود با اون امکانات محدود

از طرف دیگه همون تیم آشپزی که قرار بود فردا شب در پادرخت کار کنند امشب را می اومدند مسجد سید الشهدا و در حقیقت کار طبخ غذا تماما در هر دو روز توسط یه تیم واحد انجام می شد. خلاصه یه مدت گذشت و یکی از عزیزانی که در جمع این سقره ای ها(هم محلی های محترم بنده) بود تصمیم می گیرند تا برای مسجد سیدالشهدا تکه زمینی را خریداری کرده و اونجا آشپزخانه ای ایجاد کنند یا حداقل اونجا را مسقف کنند تا مشکل طبخ غذا حل بشه و راحت تر باشه. اصلا هم قرار نبود مجتمع خاصی باشه ، صرفا قرار بود یه تکه زمین خریداری بشه فوق هفت هشت میلیون تومن، و بیست سی میلیون هم خرج بشه تا یه فضای خوبی برای طبخ این غذا فراهم بشه.(یکی از بزرگواران می فرمودند این مطلب صحیح نیست و اصلا قرار نبوده آشپزخانه در مسجد سیدالشهدا باشد، که بنده در صورتی که چنین بوده می پذیرم، و بر اشتباه خود معترف خواهم بود)

اما بعضی مسائل دست به دست هم داد، تا اینکه اجازه نداد این امر محقق بشه، اون بنده خدا که صاحب زمین بود زمینش را نداد، از طرف دیگه خوب زمینی هم اون دور و بر نبود، در نتیجه تصمیم گرفته شد یه جای دیگه این آشپزخانه ایجاد بشه.

گشتند و گشتند، و البته نمی دونم در این میون با شورا هم صحبتی کردند یا نه، اما اونچه که مشخصه در اون زمان نه طرح ساخت آشپزخانه به این مجهزی وجود داشت و نه روی زمین تصمیم گیری شده بود. البته دوستی میگفت که همون موقع در مورد پادرخت و ساخت آشپزخانه در اونجا هم صحبت شده بود که خوب چون اون موقع اونجا هم کسی زمینی را در اختیار این تیم نگذاشت و (هنوز آب نیفتاده بود زیر خونه مردم که خونه ها خالی بشه و محیای تخریب) در نتیجه از اونجا هم گذشتند و بنا شد در نقطه سومی آشپزخانه بنا بشه.(یکی از بزرگواران می فرمودند شورای وقت همین تیم هیئت امنای مجتمع بوده اند، که از ایشان به دلیل ناآگاهی از این مسئله پوزش می طلبم. قبلا تصور می کردم شاید برخی از عزیزان مخالف مجتمع که اینقدر اصرار دارند چرا مجتمع در پادرخت ساخته نشد، شاید دلیل اصرارشان عدم هماهنگی با شورای وقت و عدم وجود نظر کارشناسی ایشان بوده، ولی با این توضیح مشخص شد که آن شورا همان تیم دست اندرکار بوده اند.)

قرعه این کار افتاد به همین جایی که الآن محل استقرار مجتمع بقیه الله است، یعنی به یکی از مرکزی ترین نقاط روستا و در حقیقت در راستای خیابان موسوم به رودخانه.

....

این بخش از مطلب به دلیل آنکه به شخصیت حقیقی افراد نقد کرده بود و کلمه ای ناشایست به کار  برده بودم، حذف گردید، از ایشان حلالیت می طلبم

...


بگذریم

خلاصه این آشپزخانه ساخته شد، بعد گفتند کنار این آشپزخانه یه سالن هم باشه تا توش غذا به مهمانان داده بشه، این هم ساخته شد. خوب چقد خرج شد؟ یه چیزی تو مایه های 500 میلیون تومان را خود دوستان آمار می دهند.

حالا این همه هزینه شده و چنین امکانات ایده آلی فراهم اومده اونجا، نکته مهم اینجاست که این امکانات می تونه در موارد دیگه هم استفاده بشه،مثلا برای مراسمات دیگه، عروسی ها و غیره، کلا قرار بود یه آشپزخانه حرفه ای باشه.

حالا چه اتفاقی افتاده که بنده این نوشته را می نویسم، 

1- اولا اینکه فکر میکنم همه دوستان با من اتفاق نظر دارند که مزه برنج آتیشی یه چیز دیگه است

2- دوما اینکه حالا که این قضیه داره اینطور باعث اختلاف نظر میشه و باعث شده این همه غذا طبخ (وشاید اسراف) بشه، چه اصراری دارند که حتما عاشورا هم در مجتمع غذا طبخ بشه؟ خوب صرفا تاسوعا در این مکان غذا بپزند و عاشورا را در پادرخت بسازند، اگه این طرح حرم تا حرم ایجاد شد، که دیگه در پادرخت محلی برای طبخ غذا نمی مونه و چاره ای جز انتقال به اینجا نخواهد بود، اگر هم اجرا نشد خوب عاشورا در آنجا با همان روش سنتی غذا طبخ بشه، فوقش یه کم خاک هم می خوریم کنار غذامون، چلوخورش قیمه با خاک خیلی خوشمزه است، مگه نه؟

من در بافران در این دو روز گشتم، باور کنید به جز همان چند نفر، هیچ کسی را ندیدم که این دوستان مجتمع را مقصر ندونند در این قضیه، نمی دونم چرا همچنان لجاجت می شه بر این کار، حتی خود دست اندرکاران و اصل کارهای طبخ غذا در مجتمع هم در صحبتهای گوشه و کنار از این کار  و طبخ این حجم غذای اضافه در عاشورا انتقاد می کردند. نمی دونم چرا این همه اعتراض باعث نمیشه گوش دوستان اندکی بدهکار بشه؟ یعنی چندنفر(شما بخونید چهار پنج نفر) خیلی راحت دارن اینطور با پول و امکانات مردم و مهمتر از همه با اتحاد و وحدت مردم بازی میکنند؟(این سوال بسیاری از مردم بافران است و خوشحال می شود دوستان پاسخی در این خصوص ارائه فرمایند)

3- سوما، چرا اینقد همه جا اسم این بنده خدا خیر بیچاره تو بوق و کرناست؟ امسال با یه واسطه از خود ایشون شنیدم که اینقدر اسمشون را همه جا نبرید، خود این حاج آقا.. هم ناراحت هستند از اینکه اسمشون همه جا برده میشه، خوب هرچیزی هم حدی داره دیگه، ده بار اینجا افتتاح شده و هر بار ده تا بنر زدند، سه تا تابلو زدند و توش ده جا اسم این خیر را آوردند، و واقعا برام عجیبه که آخه این کار به چه دردی میخوره؟ نه جنبه تبلیغی داره برای ایشون، نه جنبه تشویقی داره برای دیگران، حقیقتا به چه درد می خوره؟؟(فرمودند این چندمراسم هیچ یک افتتاح رسمی نبوده است و این نیز بی اطلاعی بنده بوده است، اما به هر حال سوال بنده در مورد چرایی نصب تعداد زیادی بنر و تابلو بود، تصادفا مثل اینکه نظر من هم نظر با شخص دیگری در بافران شده است، قویا هرگونه ارتباطی را تکذیب می نمایم.

4- چهارما، چرا این مجتمع داره همه کاره و هیچ کاره می شه؟ شنیدیم در اونجا دعای ندبه برگزارمیشه،خوب خیلی خوبه، پس یعنی این مجتمع مسجد هم است، بعد شنیدیم که توی عروسی ها غذا طبخ میشه، خوب پس این مجتمع آشپزخونه عروسی ها هم است، بعد می گفتند صحبت بوده که حتی عروسی هم (بدون مطرب و خواننده) در اونجا برگزار بشه، خوب پس این مجتمع تالار عروسی هم است.

خوب من از دوستان محترم سوال میکنم، چرا اجازه ندادند این پول به این هنگفتی خرج بشه با یه درصد خیلی کمتری، ولی در ازاش یکی از این سه تا اقلا درست ساخته بشه، یا یه مسجد خوب، (بازسازی سیدالشهدا) یا یه تالار پذیرایی خوب، یا یه آشپزخونه خوب

این آش شله قلمکار چه حکمتی داره؟


5- پنجما ، روی سخنم با اون یکی دو برادر بزرگواری است که دست اندرکار اصلی این امر و ساخت مجتمع بودند و من هم دستشون را می بوسم، و صمیمانه می فشارم، ولی سوال میکنم آیا واقعا اگه به حای ساخت این آشپزخانه، این پول توسط این خیر محترم هدایت میشد تا با کمی سرمایه گذاری های دیگه ، با مبلغی در حدود یک میلیارد تومان یک کارخانه و واحد تولیدی کوچک در بافران ساخته بشه، خیلی خیلی خیلی بهتر نبود؟ جلوی گناه و بزهکاری و بیکاری جوانان درجامعه گرفته نمی شد؟ (حداقل در حوزه پلیمر که مطمئنم طرحهایی با این هزینه با به کار گیری اقلا شصت، هفتاد نفر نیروی کار خیلی وجود داره)

خوب هفتاد نیروی کار یعنی صد و چهل نفر از این راه نون می خوردند، زندگیشون می گشت، به تولید در کشور کمک میشد، به رشد بافران کمک میشد، هزار درد بی درمون حل میشد، تازه با سود سه چهار سالش هم می تونستید یه مجتمع در همین قد و قامت در بافران ایجاد کنید

...


*** و از همه اینها مهمتر

همشهری ها و همروستایی های عزیز

حالا که این هزینه شده، دیگه باید خوب یا بد اون را پذیرفت، خبرهایی میرسه که بعضی از دوستان در صددند تا یک مجتمع آشپزخانه جداگانه با همین امکانات در پادرخت بسازند.

آخه این دوستان چرا اینطور با بیت المال (یا با پول خیرین) بازی میکنند؟ آیا واقعا نمی بینند که چقدر مشکل وجود داره که منتظر همین پول ها است؟ این لجاجت چه معنایی داره که می خواهند دوباره در بافران آشپزخانه ای احداث کنند؟ خوب هنوز همین مجتمع کامل نشده، اگه خیلی دوست دارند پول خرج کنند بیایند و همین مجتمع را کامل کنند، اگه خیلی دوست دارند بیایند و درمدیریت همین مجموعه به دوستان کمک بکنند...

بنده این همه یادداشت را نوشتم و تموم اون هم نقد کار دوستان دست اندرکار مجتمع بود، و همه این حرفا را زدم تا کسی مرا متهم به جانبداری نکنه، ولی خیلی جدی عرض می کنم، اگه دوستان بخوان مجتمع دیگه ای در بافران احداث کنند، اگه قرار باشه در پادرخت هم آشپزخانه دیگه ای احداث بشه، و اگه قرار باشه این قصه دو دستگی همینطور دنبال بشه، مقصر اصلی این وقایع لجاجت این دوستانی خواهند بود که روی بازسازی پادرخت به اون شکل اصرار می کنند. شاید بهترین حلال این مشکلات اجرا شدن همین طرح ده میلیاردی(!!!) حرم تا حرم باشه تا مشکل حل بشه و هم اونجا به سامان برسد و هم این اتحاد سرجاش بمونه.

تقاضای برادرانه دارم که روی ساخت آشپزخانه در پادرخت اصرار نشه، بنده خودم واقف به همه مشکلات فوق الذکر برای مجتمع هستم و معترف به اونها، ولی همه این ها در یک طرف و این ساخت آشپزخانه در پادرخت هم در طرف دیگه، اصلا این کار قابل مقایسه با این موارد نیست و ساخت این آشپزخانه جداگانه حکایتی می شه که همیشه در کارنامه برخی از دوستان جزو نقاط سیاه باقی خواهد ماند.

بگذریم

می خواستم برای حسن ختام صحبتم یه آیه ای از قرآن بیارم، اما منصرف شدم. صرفا درددل بود. حتی نقد هم نمی شه گذاشت اسمش را، به همین خاطر عامیانه نوشتم و خودمونی

موفق و موید باشید

م.ع.بافرانی


مشارکت:

نویسنده:دوست قدیمی

آقای عرب
عالی بود، خیلی خوب همه مسائل را گفته بودید، کاش دل مسوولان می سوخت

ضمنا این مطلب پله های مسجد جامع هم حرف نداشت
وبلاگ خیلی خوبه


نویسنده: یه نفر

یادداشتتون یک طرفه بود
به نظر من این همه ایراد در کار مجتمع وجود نداشتاین فردی که در مجتمع کار ساخت را داشت همونی است که تو میدون هم داشت؟؟


نویسنده: امید

سلام مشتی مطلبت درمورد مجتمع وپادرخت خوب بود وقت کردی بیا باهم بریم پله های مسجد جامع راببینیم همون جوری که موفق شدیم مسجد بابا عبدا... توبازارچه نایین راببینیم راستی توهم با تعریف کردن از بافرون ماراکشتی بای


نویسنده: امین

واذاخاطبهم الجا هلون قالو سلاما .بهترین پاسخ برای شما وامثال شماست.


نویسنده: امید

حیف ازتحصیلات شما بگوییدشمابرای بافران چه کردید.تحت تاثیربه به وچه چه دیگران قرارنگیرید.بهتربودقبل ازنوشتن ازحبیب علی اکبرسوال می کردید.


نویسنده: احسان حق گو

خوش بود گرمحک تجربه ایدبه میان تا سیه روی شودهرکه دراوغش باشد.خوب شدکه مهندسی خواندیدوحقوق نخواندیدوالاجهل شمارابه قعرجهنم می فرستاد.ازوسعت دیدوانصاف شمامتاسفم.مطالب شایسته خیرمحترم وهیت امنای مجتمع نبود.دروغ از گناهان کبیره ومطالب شما کذب محض است.


پاسخ م.ع.بافرانی

سلام

بنده در مورد این مطلب با چندتن صحبت کرده ام، و نظرشان این بود که اندکی زهر مطلب تند بوده است، در یک مورد نیز در مورد شخصیت حقیقی فرد صحبت شده بود، ضمن پوزش از خداوند منان و بینندگان گرانقدر، به زودی مطلب مفصلی در این خصوص منتشر می نمایم. اصولا این مطلب همانگونه که نوشته ام، به هیچ وجه نقد نیست، صرفا درددل است... دراین خصوص لازم به توضیح می دانم:

 حدود دو ماه قبل در این وبلاگ مطلبی منتشر شد و در آن مطلب یک فراخوان عمومی از همه همشهریان گرانقدر برای دادن اطلاعات پیرامون موضوع مجتمع بقیه الله و آشپزخانه پادرخت دعوت به عمل آمد.

به رغم اینکه آن مطلب را حدود یک ماه در صدر نگاه داشتم اما جوابی از دوستان همشهری نرسید، من هم تصمیم نداشتم در این مورد چیزی بنویسم و کلا از نوشتن یادداشتی در این خصوص منصرف شدم.

امسال که برای عزاداری به بافران رفته بودیم، خبررسید که قرار است هردوجا غذا طبخ شود، بنده هم از آنجا که صرفا یک دانشجوی ساده هستم که شش سال است در بافران ونایین حضور جدی ندارم، تنها نظاره گر قضایا بودم. شب تاسوعا و شب عاشورا سری هم به مجتمع زدم و تلاش دوستان را در طبخ غذا دیدم. راستش را بخواهید دلم سوخت، وقتی دیدم این تلاش خستگی ناپذیر صورت میگیرد، اما برخی مشکلات باعث سختی هایی در کار دوستان شده است، البته این سختی ها به هیچ وجه با مشکلات عدیده طبخ غذای آتشی سابق قابل مقایسه نیست ولی به هر حال این مشکلات وجود داشت، هرچند اندک...

عصر روز عاشورا، تا شب گشتی در بافران و آشناها و دیگران زدم تا ببینم مردم درباره این طبخ غذای دوگانه چه نظری دارند؟ و نظرات ایشان مرا متعجب می کرد که بسیاری از ایشان در این طبخ دوگانه عزیزان مجتمع را مقصر می دیدند. وقتی بیشتر جویا شدم از جلسه ای که قبل از مراسم در محل شهرداری(اگر اشتباه نکنم) اطلاع یافتم که درباره این موضوع به اجماع نظر نرسیده بودند.

بگذریم

بعد از مراجعت از بافران تصمیم گرفتم یادداشتی در خصوص مجتمع و پادرخت بنگارم، در حقیقت تصمیم جدی تری داشته و دارم که این موضوع را در این وبلاگ کاملا واشکافی و تحلیل نماییم تا بسیاری از خوانندگان وبلاگ که نخبگان بافرانی داخل بافران یا خارج آن می باشند،  در این مورد نظرات خود را بیان نمایند. در این راه هم نه سود مادی نصیب اینجانب می گردد و نه معنوی، به جز چند نفر هم شخص دیگری بنده را نمی شناسد که بگویم به دنبال چیزی بوده ام...

به هر حال

اینجانب یادداشتی آماده نمودم که در آن هم سیرتاریخی و هم نظرات خود را بیان کرده بودم و البته، مسلم است که شاید اشتباهی هم در اطلاعات من وجود داشته است و بر جهل خود در برخی موارد معترفم که خداوند نیز انسان را جهول خوانده است...

در آن یادداشت مواردی را اشاره کرده بودم، بعد از انتشار یادداشت هم از دوستان پادرخت و هم از دوستان مجتمع با بنده تماس هایی گرفتند، البته برخی از دوستان در حق این برادر کوچکتر خود تا حدی جفا هم نمودند و تعابیری دور از ذهن را بکار بردند که ...

به هر حال، اینجانب عمدی در ذکر مطالب نداشته ام و اگر در برخی موارد اشتباهی مرتکب شده ام، پوزش می طلبم. آنقدر دغدغه و مشغله ذهنی ناشی از کار دارم که در مواردی شاید حتی فرصت بازخوانی مطالب را هم نداشته باشم، لذا پوزش مرا پذیرا باشید...

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2010/12/30 ... 17:22 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

به هم رسیدن شروع است

باهم ماندن پیشرفت است

با هم کارکردن موفقیت است

-------------------------------------------------------------

هرکس بد ما به خلق گوید

 ما چهره زغم نمی خراشیم

مانیکی او به خلق گوییم

تا هردو دروغ گفته باشیم

--------------------------------------------------

لطفا در مورد دو مطلب  بالا نظر بدهید

+ به قلم غ.عرب بافرانی در 2010/12/30 ... 8:50 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

 

 

می دانید مونار مسجد آینه چند تا پله دارد ؟

 

قرار گذاشتیم هر جوری شده کلید راه پله منار مسجد را گیر بیاوریم

مدتها بود که هوس کرده بودیم  بدانیم  منار مسجد آدینه چند تا پله دارد .

این خاصیت بچگی است .با حسین عمو وحسین خاله و محمد آقای حاج حسین و خسرو اکبری .

چند روزی این ور واون ور زدیم  ببینیم می شود کلیدی برای این قفل قدیمی پیدا کرد .

کلیدهای زیادی را آزمایش کردیم هیچ کدامشان به این قفل نمی خورد .با وجودیکه قفل مشابه اش را در خانه داشتیم اما کلید آن هم به قفل مورد نظر نمی خورد .

....................................................

هر جوری شده باید این قفل را باز کنیم تا معمای تعداد پله ها  حل شود

بعد از مدتی به این نتیجه رسیدیم که دل را به دریا بزنیم و قفل را بکشیم

نمی دانم کدام یک از بچه ها بود که گفت .نه .از خدا نمی ترسید ؟

اما پیروش نشدیم .

تصمیم گرفتیم که حدود ساعت نه که مسجد خالی است و فقط گلم گلم (1) در مسجد می باشد بریم سراغ قفل

قرار گذاشتیم من سر گلم گلم را گرم کنم وخسرو قفل را بشکند و پس از باز شدن درب  حسین عمو بیاد سراغ من و همگی از پله ها بریم بالا .

-  قرارمان فردا ساعت هشت .یادتان نرود.

.............

چه شبی بود آن شب

مگر خواب می رفتم .ماما می گفت بگیر بخواب بچه ."چقدر وول می خوری .چت مرگه امشو"

عشق شمردن پله ها مگر خواب برای چشمهایم باقی می گذاشت .

نمی دانم کی خوابم برد.

صبح طبق قرار خودم را درب مسجد رساندم .بچه ها هم آمده بودند .

کوچه دم درب مسجد خلوت بود .حسین حمامی فقط دم درب حمام بود که او هم پس از چند دقیقه  رفت داخل حمام .

درب مسجد باز بود .رفتیم داخل .

گلم گلم تو حیاط با یک چوب برای خودش در حال شبیه (2)  درآوردن بود .سلامش کردم .

با لهجه غلیظ یزدی جواب سلامم را داد .(سید مرا کاملا می شناخت چون بابا مرتب او را برای نهار ویا شام به خانه می آورد).

سید چوکار می کنی ؟

دارم با پسر سعد می جنگم .

سید پسر سعد کی بود؟

حسین عمو آمد پیش من .

-  بیا بریم بالا

چکار کردید ؟قفل را کشیدید؟

 -  نه .در قفل  نبود

تعجب کردم .دیروز خودم درب را کنترل کردم .درب قفل بود .

-  اما حالا که قفل نداره .

- بهتر تو چکار داری  ؟  بودو بیریم گو عقب نمانیم .(بدو بریم که عقب نمانیم )

خسرو اکبری هیکلی نحیفتر از ما داشت راحت داخل پله های گردان بالا می رفت وشماره می کرد

یک .دو .سه .چهار .پنج ........................................

و همینجوری می شمرد و بالا می رفتیم  ،که یک هو خسرو خشکش زد

خسروو چت گرتا (خسرو چی شده ؟)

چنان پیچی به خود داد و به طرف پایین برگشت که من کنار دیوار مناره مچاله شدم

-  ای وی زیت وتگ ایت (بدوید وپایین بیایید ).

نمی دانم چطوری و با چه وضعی پایین آمدیم ، و خودمان را به  دارشکون رساندیم .

-   خسروو اسمه اوواج گو چی تی دی (خسرو حالا بگو چی دیدی )

خسرو هنوز رنگ به چهره نداشت . قلبش به شدت می زد .

حسین عمو رفت یک لیوان آب از توی هشتی در خانه شان برایش آورد.

آب را که خورد آرام گرفت

-    ممد حاج ملاحسین بالا او وبی (م ......بالای آنجا بود)

همه چیز دستگیرمان شد . حاج محمد برای نگهبانی باغ انار چیتش ازدست بچه محصلها  بالای منار کشیک میداد .

-   خسروو اوواج تا ای وی نم گو چن تا هره هشماروت که (خسرو بگو ببینیم چند تا پله شمردی )

- از ترس ویرم وشی چند تا م هشمار ک   (از ترس یادم رفت چند تا پله شماره کرده بودم  ).

همه زدیم زیر خنده .طوریش نیست بلاخره روزهای خدا زیاده ........................

 ............................................................................................

و هنوز که هنوز است حسرت دانستن  اینکه منار مسجد جامع چند تا پله دارد بر دلم مانده

 ---------------------------------------------------------------- …………………..  

1-  گلم گلم سید ی بود که در سال چندین ماه از عقدای یزد به بافران می آمد ودر مسجد آدینه در محلی که اکنون چایخانه است سکنی می گزید و مردم برای نهار ویا شام و افطار وسحری او را به خانه می بردند .

 2-شبیه = تعزیه (سید با چوبی در دست در حیاط مسجد با حالتی تند قدم می زد در حالی که چوب را با دست خود در هوا تکان می داد برای خود شعر و وردهایی می خواند . به قول ما بچه ها با جن ها داره می جنگه )

 خسرو خدا بیامرز از دوستان صمیمی و یاران نزدیک و همکلاسی  من بود .هم او که در داستان تنورچو از او یاد کردم .ودر بسیاری دیگر از داستانهایم حضور دارد و خدا میداند هنوز که هنوز است مرگ زود هنگام آن یار دیرینه با وفا و دوست داشتنی را نمی توانم باور کنم .خدایش بیامرزد و هزار باررحمت بی پایان خدا به روح بزرگ و متعالیش

………………………………………………………………………………………………………

 (این خاطره واقعی  است که در چندین صفحه نوشته ام وبرای وب لاگ  مجبور شدم خلاصه اش کنم .اینهم از مشکلات وب نویسی است که بعضی  خوانندگان  حوصله خواندن  مطلب طولانی را ندارند )

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/29 ... 21:35 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

خدا بیامرزد مرحوم ابوی را

بنده خدا اگر می دانست نبوغ آخرین فرزند پسرش تو پیری گل می کنه حالا حالاها زنده می موند )100سال که عمری نبود که اون بنده خدا داشت (

در هر حال جاش خالیه که ببینه ترواشهای فکری یتیمش چه ها که نمی کنه

این همه فسفر شاید از میگو هایی که خورده وحالا سر پیری اثرش را نشون می ده

و شاید مخش هنگ کرده و زمان را قاطی

در هر حال این نخبه را باید ازش محافظت کرد .

براش گارد محافظت گذاشت .

نمی دونم کلاه ضد گلوله سرش گذاشت که این مخ مبادا آسیبی ببیند

که خدای نکرده  memory  آن  delete نشه که اون وقت وا مصیبتا .

آخه این هم شد کار که به جای اینکه بری دنبال دلار و درآمد

بری دنبال رفاه برای زن وبچه ات .بشینی و خاطره بنویسی

یاد قدیما  کنی و حسرت خونه پدری و کوچه خاطره را داشته باشی

یاد باران وبرف و کاه گل و نمی دونم چیت و کشوان و بوداغ و حسین آباد و گور آبا د ویخچال وتنورچو و سیدر و کمزه و درخت قاپوق و باغ سمنانی وباقر وبالا، آ ش جو و شلغم و    .....

آخر مرد حسابی این هم شد کار سر  پیری و معرکه گیری

پاشو و پاسپورتت را تمدید کن .برو اون ور آب .

ممالک دیگه  .کم جای  دیدنی تو این دنیا هست  و جای توریستی که تو دلت را به این روستا خوش کرده ای  و به هربهانه ای براش قلم فرسایی می کنی

پاشو برو .دل بکن .دست از این دریچه بردار.............

این دلبستگی ها آب ونون برات نمی شه بچه

وشاید هم برات دردسر

...............................................................................

اما چه کنم ؟با این دل دیوانه زنجیری عاشق

با این مخ طغیانگر و متلاطم   

گفتم که باید از این مخ محافظت کرد .

این مخ منجمد شده در فریزر دل تنگی ها

این مغز معیوب اندیشه های قدیمی

این نخبه را باید خیلی مواظبش بود

نمی دانم این چه وابستگی است که این بچه سر پیری هم آدم نمی شه و دست بردار نیست

 به خدا دست خودم نیست  

دست دلمه وبا دل نمی شه شوخی کرد .

خصوصا دلی که لج گوی هم داشته باشد که دیگر وامصیبتا و واحیرتا

قسمت من هم شد سر پیری  نوشتن در دل نوشته ای که شاید خواننده صمیمی آن خودم باشم و راوی و بازگوی آن خودم

اما چه می شود کرد

سرنوشت ما هم اینگونه رقم خورد .و با سرنوشت نمی شه جنگید

اگر هم جنگیدی چنان می زندت به زمین گرم که هیچ استخوان سالمی نداشته باشی وندانی از کدام طرف به زمین خورده ای  

ومن که خدا را شکر دلم نمی خواهد سر پیری ومعرکه گیری استخوانهایم بشکند این است که با روزگار و چرخ بی وفایش کنار می آیم

می نشینم  تو تنهایی و کنج عزلتم و هر از گاهی می سرایم .می نگارم .مقداری را به وبلاگ می سپارم و مقداری  را برای خواننده های خودی و قدری را فقط و فقط برای خودم .و مقداری را هم  روانه سطل بازیافت شهرداری  .

که جز این چاره ای ندارم

اما بازم می گم حیف این نخبه

اگر ترورش کردند اونوقت میگید ای داد وبیداد

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/28 ... 20:2 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
تو بگشا گوش دل،پروردگارت با تو می گوید
تو را در بی کران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه می جویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا،من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را،بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم،تویی والاترین مهمان زیبایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی،ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که می ترساندت از من؟رها کن آن خدای دور
آن نا مهربان معبود،آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت ! خالقت!اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی
به پیش او دست خالی خود را....با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام!آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمی فهمد،به نجوایی صدایم کن،بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن،تکیه کن بر من
قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم،شروع کن،یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من
تو بگشا دل پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بی کران دنیای تنهایان،رهایت من نخواهم کرد


سهراب سپهری

مشارکت

نویسنده: نایینی

موفق باشید . از شعراهای قدیمی هم شعر بیارید. 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
شاعر:حزین لاهیجی 


آرامگاه حزین لاهیجی در شهر بنارس هند

+ به قلم فاطمه امامی در 2010/12/28 ... 12:4 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

 

 بافران دوستت دارم نه به خاطرشهرشدنت

به خاطرنام زیبایت که نشات گرفته ازفرو شادی است

به خاطر کوچه پس کوچه های لبریزازخاطراتت 

به خاطر پیرزنان معصومی که  با نگاه برچین وچروک صورتشون پی به صداقت وسادگیشون می بری

وقتی خوب دراعماق افکارشون  فرو رفتی قصه گوی شادیهای به تاراج رفته ایام اند

که برپیشونیشون حک شده

به دریای آبی زلال چشمانشان که زلالیت وشفافیتی چون آینه دارند

به گیسوان پریشانی که ازغم ایام سپید گشته وتارتارشان حکایتی ازبودنهاونبودنهاست

ونگاه معصومشان که خودقصه رنج ودرد ایامند چون لب به سخن گشایند ازکلامشان دُر صداقت وپاکی می افشانند وچون ازدل برآیدلاجرم بردل نشیند  

بافران دوستت دارم

به خاطرپیرمردان سپیدموی وعصابه دست ِپشت خمیده ای که چین وچروک دستهاشون گویای زمستانی سرد وطولانید،

 دستانی که سخت کوشیدندتانوازشگرسرهای طفلکان معصوم دیروزکه افتخارآفرینان امروزند باشند.

کوشیدند تا ازتاروپود وجودشون با داروندارشون شاخ شمشادی چون تورابیارایند

بافران دوستت دارم

چراکه جای جای کوچه هایت ردپای پدران ومادران ونیاکان مایند

 که آرزویشان نگاهی معصومانه برقدوقامت فرزندانشان بوده وامروزجای همگیشان خالی خالی است .اشک حسرت ما نثارقدمهایشان

خاک پایشان توتیای  چشم ما ، می بوسم این توتیا را

بافران  دوستت دارم

به خاطرآسمان آبی ات که چه بسا آه وحسرت گذشتگانمان رابه تماشانشسته است ونظاره گرشادیها وغمهاشان بوده

ودرنهایت بافران ازابتدای بودن تاانتهای هستی دوستت دارم وبه توعشق می ورزم

پاینده باشی

 


مشارکت:

نویسنده: reyhane

entehaye ebraze hese vatan dustio eradat bud be khake pedari...pakie ehsaso zolalie vafayetan sotudanist...ba arezuye sarbolndio payedarytan

+ به قلم فاطمه امامی در 2010/12/28 ... 11:28 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

  

موی سپید را فلکم رایگان نداد     این رشته را به نقد جوانی خریده ام

روزهای نظارت بتن ریزی سوای دردسرهای خاص خودش و کل کل کردن با پیمانکار و کارفرما وبرادران افاغنه و.....فرصتی هم هست که با خودت باشی .

امروز تصادفا چشمم به موهای پشت دستم افتاد تا حالا دقت نکرده بودم .کلی موی سفید پشت دستم دارم و از آن غافلم .

از شما چه پنهان چند تایی را کندم اما یکهو به خود نهیب زدم که مرد مومن کی را فریب می خواهی بدهی  ؟

پیر شدی ورفت .و هر لحظه زمان غزل خداحافظی است

چشم به هم بزنی می بینی ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد

چقدر زود پیر شدیم و قدر جوانی را ندانستیم .اما واقعیت این است که پرشتاب یه پایان راه نزدیک می شویم

و چقدر زود دیر شد .

یک عمری نشستم لب جوی و گذران عمر را شاهد بودم

انگار دیروز بود که اخوی هوس آمدنم را داشت و لحظه ای که رقیه خبر آمدنم را داد تو پوستش نمی گنجید که برادر دارد.

فکر نمی کرد که این تحفه اینقدر هم آمدنش اشتیاق نداشت .

اما خصلت ما آدما اینه که هر چه را کم داریم آرزویش را داریم .شاید اگر اخوی می دانست که با آمدن من سهمیه خوردنی های داخل چیل اتاق دم درب خانه کمتر خواهد شد و خانواده ممکن است به ته تغاری بیشتر برسند هوس داشتن برادر را نمی کرد .

اما شد آنچه نمی باید می شد

آمدیم .بزرگ شدیم .رشد کردیم .به نمو نشستیم .چهل چلی را رد کردیم .بهارها و خزانها را پشت سر گذاشتیم .با زمستانهای زیادی خداحافظی کردیم .

و اکنون در سرازیری پیری .دو برادر محکوم به خلیچ با ریشهای سپید نظاره گر هم هستیم .

او ماند و من و من ماندم و او

همه رفتند .غزل خداحافظی را عاشقانه خواندند

و نجوای تنهایی و یتیمی و غربت را برای ما سرودند .

پیر شدیم .پیر و پیر

بی هیچ ره توشه ای نه برای این دنیا و نه برای آن دنیا

آخرت ما چی می شه خدا می داند

وبقولی" امروز بد و از آن بتر فردامان"

نمی دانم دلمان را به چی خوش کردیم ؟

عشقمون چی بود که که دوست داشتن را به پایش قربانی کردیم ؟

هوسمون چی بود که هستیمون را براش مایه گذاشتیم ؟

آره پیر شدیم

خیلی ها با رنگ با پیری مبارزه می کنند .با کرم ضد چروک و تیغ جراحی فلان جراح حاذق و کرم دور چشم و گونه و ....

اما همه می دونیم که اینها همه فریبه

با روزگار وسرنوشت نمی توان جنگید .باید بسازیم .با پیری و بازنشستگی آنهم وردل دختر حاجی .و خدا را شکر که هنوز کارمان به پوشاک بزرگسالان و این جور مسائل کشیده نشده وگرنه تو این اوضاع و وضعیت حذف یارانه ها و ما قشر آسیب پذیر بازنشسته ماهی سی صنار حقوق بگیر خدا میدونه چی به روزمان می آمد .

وباز خدا راشکر که اگه این را هم نگیم چی بگیم .

موی سفید هم نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند

آره اینجوری فکر کردن بهتره

که چاره ای جز این نداریم

بگذشت چون نسیم بهاری ، جوانی ام

طی شد چو عمر لاله و گل ، زندگانی ام

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/27 ... 22:28 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

فرزندم

ازقلم بیاموزچگونه زیستن را، رهروی را

ازقلم بیاموزصبوری، شکیبانی ، توسل وتوکل را

ازقلم بیاموزعابدی وزاهدی را

تحرک وفرسوده شدن برای دیگران را، او می نویسد سخت بکوش تاالگوواسوه شوی

نایست، حرکت کن ، مهم نیست آسمان چقدربلندباشد مهم اینست که چقدربتوانی پروازکنی مبادادرگرداب زندگی بوی تعفن بگیری

ازقلم بیاموزکه سیرت زیبا به ازصورت زیباست

اشک رشک برزرق وبرق دنیا مریز

به قلم خیره شووبنگرکه چگونه خردو خردترمی شود تابیاموزدت بزرگی را وبا زبان  بی زبانی بافریادی ازسکوت ندامی دهد (افتادگی آموزاگرطالب فیضی)

فرزندم اقیانوس بیکران زندگی مواج وپرتلاطم است گاه سنگریزه ها آزارت می دهندوگاه نسیم بهاری نوازش

گاه خورشید سوزان صورت زیبایت را می سوزاند

گهی امواج بلند برپرتگاهت می بردوگاه ایام آرام آرام وبروفق مراد

بامهربانی وصفاوازروی اخلاص دریچه قلبت را به سرزمین پاکیها بگشاوباعروس یکرنگی وصفا هم آغوش شوچراکه ترا رفیق شفیقی به یکرنگی وصداقت نیست

بیهوده لب به سخن مگشاوبه قولی کم گوی وگزیده گوی

فرزندم به خاطر بسپاراراده ای محکم والهی داری. اتصالت باآن یگانه را مبران، سوی چشمانت سوی اوباشدحلقه اتصالت بااوحلقه ای باشدناگسستنی

آرزو دارم همیشه ایام آرامش نوازشگرجسم وروحت باشد

 

ایام بکام ، جاودان وپاینده باشی -  آرزومند آرزوهایت مادرت

 ***************************************************

واینگ گوش فراده قصه پسرک وپدربزرگش را

پسرک از پدر بزرگش پرسید : - پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

 


مشارکت:

نویسنده: همش هری

سلام همشهری
خانم امامی اگر بافرانی هستید بیوگرافی کوچکی از خودتان هم بنویسید
خانم عرب هم همچنین
بااحترامات مخصوص

+ به قلم فاطمه امامی در 2010/12/27 ... 11:18 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

هفت سال از آن حادثه وحشتناک گذشت .حادثه ای که دل همه را به درد آورد .زلزله بم . و مرگ مظلومانه ایرج  بسطامی در خانه پدری  آتش به وجودمان زد .

ایرج را همه می شناسید نیازی به معرفی ندارد .به یاد او ترانه گل پونه هایش را زمزمه می کنیم

 

 

گل پونه های وحشی  دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها

گل پونه ها نا مهربانی
 آتشم زد آتشم زد

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام  دیوانه ام  آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها

 

 

 

 

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/26 ... 22:50 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

امشب یک فکری به سرم زد .با خود گفتم شهرداری که بودجه نداره

تا بخواهند بودجه هم بهش بدند شاید به عمر ما نخوره پس بیایید و روی پیشنهاد من فکر کنید .

عددی نمی شه اما کاجی بهتر از هیچی

بیایید عوارض سالیانه ماشینهایمان رابه شهرداری  روستایمان بدهیم

ما که دلمون نمی خواست روستامون شهر بشه حالا که شد اقلا هر جوری می شه کمک کنیم

رو این پیشنهاد فکر کنید .ضرر ندارد

اون وقت در سالیان دور تصویر یک تبدیل می شه به تصویر دو

بعد بگید بچه های بافرون نخبه نیستند .

عکس شماره یک .کوچه خاطره  من در حال حاضر

عکس شماره دو .روستایم پس  از شهر شدن

صرف نظر از طنز عکسها بد نیست این کار را انجام دهیم .شما هم این مخ را به کار بیندازید و روی این پیشنهاد فکر کنید .یک ذزه فسفر بسوزونید بد نیست

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/26 ... 20:43 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.


يک مسئله عجيب به نام تصوير ذهني

شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را که روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين «باور» که استاد آنرا به عنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند. اما طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه ازمسايل غير قابل حل رياضي داده بود .

در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري از وي خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. پس از او خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي برنيامده بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به ميزان 5 کيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مي دانست.

هر فردي خود را ارزيابي ميکند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد که باور داريد«هستيد». ‏اما بيش از آنچه باور داريد«مي توانيد» انجام دهيد

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/26 ... 19:55 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
۱- امام حسین(ع)تشنه لبیک بود،نه تشنه ی آب

۲-امام حسین برسردرزمانه حک شد زیرانخواست که سرخم کند وخود را به ندیدن ونشنیدن بزند.

۳- امام حسین ای مظلوم عالم ،من دستهای کوچکم را بطرف تو وخدای تو دراز می کنم واز تو می خواهم پدر ومادرمرا در قیامت شفاعت کنی

۴-یا مهدی ،روزعاشوراوروزتاسوعا بیش از هر وقت دیگر به  تو فکر می کردم ،کی می آیی تا حق خون ریخته شده توی اون روزها را بگیری .

۵-کاشکی می شد منم کربلای با صفات را می دیدم ازبس تعریفش را شنیدم دلم اب شد

۶-ای اهل بیت ما شما را دوست داریم وبا آمدن اسم هریک از شما عزیزان دلمان به تپش می افتد.

۷-ما راه تو انتخاب کردیم حسین                           وزغیرتواجتناب کردیم حسین

  ما رادگر از حساب پروایی نیست                        روی کرمت حساب کردیم حسین

۸- ارباب بی کفن ،نازدانه ات سرت را بغل گرفت وبا آرامش جان به جان تسلیم کرد -آیا ممکن است سرم را بگیری آن دم آخر تا در امان باشم؟

۹-سرامام حسین را بریدند تا حقیقت را کتمان کنند اما سربریده حقیقت را واسلام را برای ابد فریاد کرد

۱۰-من از امام حسین می خواهم تاپوستم را شفا دهد ،من امام حسین وحضرت اباالفضل را دوست دارم

۱۱-سحرم آمدوآن همدم ومونس کجاست؟ شمع می پرد زپروانه گل نرگس کجاست؟ درعزای جدت یابن الحسن یکدم بیا،تا نپرسند این جماعت بانی مجلس کجاست؟

۱۲- ای آقایم ،مولایم کاش در کربلا بودم ،خود وخانواده ام را فدایت می کردم ویاری خواهرت می کردم .

 

+ به قلم غ.عرب بافرانی در 2010/12/26 ... 10:7 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

 چقدر بهت گفتم ته دیگ نخور شب عروسیت بارون میاد

 .............................................................................................................................

دایی برای عید برو دنبال بلیط .من عید عروسی دارم

این حرف را سعید زد .قرار نبود عید بریم ولایت، اما برای عروسی سعید که نمی شود نرفت .

منتظر ماندم تا پیش فروش بلیط  قطار عید را اعلام کنند ...

با حسام قرار گذاشتیم به نوبت شب را تو صف بمانیم .از ساعت ده تا یک بامداد حسام بمونه و بقیه اش را من .

ساعت موبایلم را کوک کردم ساعت یک بیدار شدم و رفتم و خودم را به حسام رساندم .

عمو تو برو خونه بخواب .من تو صف می مونم مدارکت را بده به من .

ساعت هشت صبح اولین نفری هستم که هم بلیط برای خودمان گرفته ام وهم برای ماشینهای اخوی و وماشین خودم .

فرصت داریم تا رسیدن روز حرکت سری به بازار بزنیم و تدارک لباس و....

شب تو قطار با یک کوپه اختصاصی دو تا خانواده کلی حال کردیم و از هر در سخنی تا رسیدیم .

................................................................................

سعید کارهات را کردی ؟

آره دایی . همه برنامه ها جوره

فکر همه چیز را کرده ایم

زنانه منزل مادر زنم و مردانه خانه رحیم حاج ممد .

سعید اگر برق بره اگر بارون بیاد اگر.....

دایی چقدر حساب احتمالات را می کنی .بارون کجاست .اینجا سابقه نداره برق بره

ولی دایی بیا و تدارک همه چیز را ببین .ضرر نداره

این جور کارا حساب وکتابی نداره .

برای کنترل خودم را می رسونم خونه  استا رحیم .همه چیز مرتب است .سقف حیاط را با برزنت کاور کرده اند .

موتور برق اضطراری  را هم از یکی دوستانش گرفته .

وسایل چای و شیرینی و .......همه را

سعید میگه دایی واقعا ناظره . اینجا هم دست از نظارتش بر نمی داره

مهمانها یکی یکی می رسند با اخوی به آنها خوش آمد می گوییم

ناگهان صدایی عظیمی چرت ما را پاره می کنه .

چی شده ؟

آسمان قرمبه

و رعد وبرقی که بیا وببین

وباران بهاری شروع  به باریدن  می کند

خدا را شکر که روی حیاط را پوش زدیم و گرنه چه می کردیم 

شدت باران هر لحظه بیشتر می شد و برزنت همجون قیفی روی حیاط  داره پایین میاد

چند تا چوب گذاشتند  زیر آن

دایی چکار کنیم ؟.

هیچی .مگه  قبلا بهت نگفتم اینقدر ته دیگ نخور که شب عروسیت بارون میاد اینهم نتیچه اش .

تو دلم بلوایی بر پاست .مهمانهایی که در حیاط  زیر پوش نشسته بودند را به داخل خانه راهنمایی می کنیم.

کرسی چوبی قدیمی را میذارند وسط هال یک پتو روش پهن می کنند .

رسم لباس پوشیدن داماد

یکی یکی لباساش را سعید می پوشه که  ناگهان برق قطع می شه .

عجب داستانی داریم امشب .می ریم سراغ موتور برق .

روشن نمی شه .لعنتی این دیگه چشه ؟

استا رحیم موتور برق را  کنترل می کنه

این که روغن ندارد ..

سعید ای ول دایی اینجوری همه چیز اوکی هست

چراغ زنبوری را روشن می کنیم

و به قول یکی از بچه ها محفل سنتی شده حالش را ببرید

سعید کتش را مرتب می کنه

هر کسی شعری براش می گه و بقیه ایوا...می گند

تو  گفتن شعر  دوستان سعید  کم می یارند

حاج ممد میاد کمکشون اما با فریاد به سر یچه ها داد می زنه  "

.......خوی سوادتان .یک عمری تو مدرسه چه .....می کردید "

وشروع می کنه به خواندن شعر برای داماد

شاهزاده پسر عجب هنرمندی تو                 ایوا....

در پشت پدر یگانه فرزندی تو                    ایوا.... 

هر وقت که شوی سوار اسب عربی            ایوا....

دینت به محمد است و عشقت به علی          ایوا....

.....

ای ماه برو تو پشت دیوار امشب                ایوا....

تا من بروم به دیدن یار امشب                   ایوا....

..........

داماد آماده راهی شدن برای دستبوسی پدر زن می گردد

باران همچنان می بارد

پوش حیاط هر لحظه ممکن است به دلیل سنگینی پایین بیفتد

سعید وبچه ها  از خم کوچه دور می شوند

باران همچنان می بارد

یقه کتم را بالا  می یارم.می رم تو کوچه .زیر باران قدم می زنم تا خود را به خانه همشیره برسانم 

زیر لب زمزمه  می کنم

باز باران با ترانه . 

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آید روز دیرین

روز شیرین

..............

بغل بخاری بدن خیسم را گرم می کنم .عجب بارانی

و در ذهن من این جمله نقش می بندد

 سعید ،دایی ،چقدر ته دیگ خوردی

چقدر بهت گفتیم اینقدر ته دیگ نخور  و پیرو نشدی

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/25 ... 19:18 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
چارلی را همه می شناسید .نابغه هنرپیشگی در نقش  طنز

چارلی نامه ای دارد برای دخترش که خواندن دارد

جرالدین دخترم،

از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است

 

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/25 ... 11:37 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

به نام الله

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بر آن مردم دیده ی روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان
بر آن شمع خلوتگه پارسایی

چه زیباست نگارش ، نه نگارشی چون قلم زدن دراقلیم نویسندگی ونه متنی لبریز ازآرایه های ادبی وپیراسته ازنقایص ونواقص دستوری،  نگارشی دوستانه وخودمونی ، ازخاطره ها ، شادیها، جدائیها بلاخص جدایی ازکانون گرم خانواده که همیشه وهرحال درحسرت اون روزها می سوزیم وجزصبر چه چاره شاید،

جدائی ازوطن ، قصه وطن وغربت، قصه راکه می دونی؟  نه قصه نیست .حکایت تقدیراست که برپیشونیمون نوشته اند. تقدیروسرنوشت هریک ازما رابه دیاری دوریانزدیک روانه کردشایداینجوری بیشترقدرهمدیگه را بدونیم ورایحه خوش وطن برامون گواراترباشه ویاشایدهمین دوری باعث شده به یادوطنمون دلنوشته هامونا باقلم اندیشه بربرگی ازدفترزندگیمون که سرشارازاحساساتمونه درکتیبه ای به نام وبلاگ به همدیگرتقدیم کنیم

 شایدهمین بهانه ای باشدبرای رفع دلتنگیهاوتسلای دلمون به یاد عزیزان ازدست رفته مون

وچه زیباست که نوشته هامون آموزنده ومثمرثمرباشه

سلام برقلم وسلام براهل قلم برهمه دوستان وهم ولایتی های عزیزم بلاخص حاج آقای فروزان که وقتی خاطره هاشونامی خونیم انگارتوکوچه پس کوچه های  بافرون قدم می زنیم

بنده حقیرفاطمه امامی ازاهالی بافران وساکن شهرستان طبس ، سلامی گرم وصمیمی خدمت همه نویسندگان وبلاگ بلاخص خانم عرب بافرانی وهمه بافرانیهای عزیزدارم ازاینکه توفیق یافتم درجمع شماباشم بسیارمسرورم ازابراز لطفی که آقای محمدرضا عرب درحق اینجانب نمودندومرا قابل دونستند که از نویسندگان وبلاگ باشم کمال تشکر را دارم امیدوارم بتونم مطالب مفیدی دروبلاگ قراربدم

شادوپیروز وسرافراز باشید

 

 


مشارکت:

نویسنده: خانم عرب بافرانی

سلام عرض می کنم خانم امامی
پیوستن خوش یمنتان را با سلام بدان زیبایی به وبلاگ بافران تبریک عرض می کنم. انشاالله موفق باشید. بنده شخصا منتظر حضور پررنگ شما خانم ایرانی- بافرانی در صحنه وبلاگ نویسی بافرانی ها هستم. بخصوص اگر قرار باشد افتخار کار کردن با آقای فروزان را با این قلم شیوایشان داشت باشید


نویسنده: سمیرا مرادی

با عرض سلام و خسته نباشید.وبلاگ بسیار زیبایی دارید.تبریک میگم.


+ به قلم فاطمه امامی در 2010/12/25 ... 9:44 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

 

 

 

خدا وکیلی یک بار با خود نشسته اید فکر کنید حیف نیست که این یخچال قدیمی   اینگونه در معرض حوادث روزگار باشد . اسیر تند باد حوادث .سیلی خور باد وطوفان و باران

دلتون میاد .عرق ملیتان کجاست

نمی دانم شورا .شهرداری،نماینده مجلس .خیرینی که نامشان روی بنرها ی رنگی خود نمایی می کند

میراث فرهنگی و هر که خود را مسئول می داند .

بیایید نگذاریم این یخچال قدیمی  از بین برود

مگر چقدر هزینه دارد . جز مقداری خشت و کاه گل

همت کنید یاران

 


مشارکت:

 نویسنده: حالا

سلام 
باید بگم که ما آدم ها رسممون شده که حتما چیزی را از دست بدهیم و اونوقت سر مزارش شروع به ناله کنیم و آه حسرت بکشیم.
کاش شعار امسال به جای (همت مضاعف کار مضاعف) این بود:
پیشگیری نه درمان
راستی به همه نویسندگان این وبلاگ به خاطر داشتن چنین همکاری با چنین قلم زیبا تبریک عرض می کنم. کمی هم یاد ما دهید

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/23 ... 20:5 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

زمستان آمد .با همه مشکلاتش به زمستان سلامی دوباره خواهیم داد

این شعررا نیز از مهدی اخوان ثالث برای زمستان امسالتان با عکسهایی از زمستان سرد امسال در بلاد کفر

...................................................................................................... 

 سلامت را نمی خواهند پاسخ داد

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


h


 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/23 ... 19:43 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

در کوچه باد می آید

واین ابتدای ویرانی است

آنروز هم که دستهای تو ویران شدند

در کوچه باد می آمد

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

باید برای روزنامه تسلیتی بنویسم

...........................................................................................................

من آنروز که طرح هادی روستایم به کمسیون رفت همه چیز را فهمیدم .و دریافتم که چه طوفانی در راه است و چه خواهد شد

در سمینار بعد از ظهر عاشورا که مهندس معمار با  پاور پوینت و لپ تاب و با آب و تاب تعریف می کرد فهمیدم که فاتحه کوچه خاطره  من خوانده خواهدشد .

حقیقتش روز بعد ،علیرغم اینکه دوربین عکاسیم را نداشتم ، دل را به دریا زدم و چند تا عکس با موبایل  از روستایی  گرفتم که میدانم بعد از اجرای طرح هادی باید دلم را به این عکسها خوش کنم و بنشینم و نگاه کنم که جز این چاره ای ندارم .

 

 

 

 

می گویند در طرحهای جدید اگر کوچه ای گسترش یافت زمین معوض می دهند .پول ودلار می دهند .

طرحها که اجرا شد دیگه بافران این بافران نیست .کوچه ها گشاد می گردد .درختهای سرو و کاج دو طرف کوچه قد می کشند .در میادین گل های یاس ومحمدی وشقایق عطر افشانی می کنند و.......

اما من ، دلم را به کوچه ای خوش می کنم و کرده ام که در آن رشد کردم وبه نمو نشستم .و عکس آنرا نیز دارم

بوی کاه گلهای باران خورده اش هوش را از سرم می برد

من اینجا در خلیج لج می کنم اگر کوچه خاطراتم تخریب شد .دیگر نمی آیم .

با عکسها حال می کنم  

که میدانید لج ........در رگهایم جریان دارد واز آن تیره وتبارم از طرف مادری

من اگر کوچه خاطره را از دست دادم اگر بافران دبی هم بشود نمی آیم                                               

در هتلها و مهمانسراهای طرح .........نیز سکنی نمی گزینم

و غذاهای سنتی رسورانهای مجلل چندین ستاره با غذاهایی همچون  چیربا و اشکنه و آردبیو را  نمی خورم .

خریدهایم را نیز از مجتمع های تجاری طرح نمی کنم  . دلارهایم را می برم اون ور آب نمی دانم یک جای دیگر خرج می کنم  ...

چه زیبا بود خرید گوشت از دکان جعفر قصاب  بغل آهنگری میرزاحسن آنهم با چوب خط (چوقت ) وخرید حلوای تک تکو از دکان حاج میرزاحسن و خرید مداد وقلم وکاغذ کاهی با تخم مرغ خانگی باربند بابایی

و خرامیدن در کوچه ای که بوی خاک میداد و.....

و عزاداری در محرمی که عشق حسینی داشت و همه یکدل

و رمضانی که درآن هر شب آبگوشت داشتیم .

ومادری که برایمان حدیث عشق می خواند

وپدری که از آرامش طوفان می گفت

...........................................................................................................................................................................................................

من می خواهم کوچه خاطره ام باقی بماند. هزینه آنرا نیز پرداخت می کنم .بگذارید یک کوچه سنتی باشد .هزینه مرمت ونگهداری آنهم به عهده من

بگذارید من هم در جغرافیای خاطراتم ، روستایی داشته باشم

اگر نگران تابلو شهرداریش هستید ، تابلو هم نصب می کنم، اما حداقل اجازه دهید در جغرافیایم این تابلو خود نمایی کند .(شهرداری روستای بافران )

من به این تابلو نیز دلم خوش است .اذیت بچه مردم نکنید .

که اذیت بچه دوتیم کردن هم ظلم به روستاست وهم به شهر

هم جفا به خود است وهم به من

ترا خدا اذیت نکنید................

 

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/23 ... 14:54 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.

برای دیدن تصاویر بزرگتر روی هر تصویر کلیک کنید. از آنجا که خودم عکس مناسبی از مراسم نگرفته بودم، با اجازه مسئولین وبگاه کانون فرهنگی باقرالعلوم مسجد جامع، از تصاویر ایشان استفاده کردم.

التماس دعا

یادواره شهدای بافران 1389 یادواره شهدای بافران 1389

یادواره شهدای بافران 1389 یادواره شهدای بافران 1389
عاشورای بافران 1389 عاشورای بافران 1389
عاشورای بافران 1389 عاشورای بافران 1389

منبع : نسیم بافران


مشارکت:

نویسنده: همش هری
با سلام خدمت حاج حسین پسر ممد آقا
در مورد این قسمت از مطلب شما که: در سمینار بعد از ظهر عاشورا که مهندس معمار با پاور پوینت و لپ تاب و با آب و تاب تعریف می کرد فهمیدم که فاتحه کوچه خاطره من خوانده خواهدشد .

باید بگویم شتر در خواب بیند 
و این طرح به عمر من و شما نمی خورد


+ به قلم م.ع.بافرانی در 2010/12/22 ... 16:40 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
سلام

مختصر و کوتاه عرض میکنم. اولا امروز اولین روز زمستان 89 خورشیدی است. کوتاه ترین روز سال. به قول آقای فروزان، یلدا یعنی ...


بعد از اینکه خانم عرب بافرانی به جمع ما اضافه شدند، باعث افتخارم است که حضور خانم امامی بافرانی را در جمع خودمون اعلام کنم. ایشون افتخار دادند به ما و قبول زحمت کردند که درباره بافران و بافرانیان بنویسند و ازشون کمال تشکر را دارم. ایشون از خانم های تحصیلکرده بافرانی مقیم طبس هستند که من توضیح بیشتری نمیدم و اگه بخوان خودشون بیشتر معرفی میکنند.

ضمنا از سایر دوستانی هم که تمایل دارند به این جامعه مجازی بپیوندند دعوت به همکاری میکنم.

برای سایر نویسندگان محترم وبلاگ هم بالاخص آقای فروزان و خانمها عرب بافرانی و امامی آرزوی توفیق و سعادت روز افزون دارم.

یه خبر هم می دم:

امسال شب عاشورا موفق شدم آقای غلامرضا عرب بافرانی را زیارت کنم و چند دقیقه ای در خدمتشون بودم. خدا را شکر که تونستم ایشون را از نزدیک بشناسم، انسانی وارسته و فهمیده بودند. البته گفتن به دلیل کار زیاد و مشغله این مدت یه کم کمتر فرصت کردند بیان به وبلاگ اما به زودی به جمع ما بر میگردند.


خبر دوم و مهمتر هم اینکه بالاخره موفق شدم در همایش بافرانیهای مقیم ایران، آقای فروزان را زیارت کنم. ایشون را قبلا چندسال قبل در عاشورا برای ده ثانیه دیده بودم، اما توی این مراسم مفصل تر توفیق دیدار حاصل شد. ایشون و باجناق محترمشون را زیارت کردیم و اتفاقا همونجا صحبت "بافران دبی می شود" هم بود.

برای ایشون هم آرزوی سعادت روزافزون دارم.

توی مراسم امسال افراد زیادی از آشنا و غیر آشنا از نوشته های ایشون تشکر می کردند، و البته خیلی هاشون هم حتی ایشون را نمی شناختند. حضور ایشون را در جمع خودمون در کنار سایر نویسندگان محترم غنیمت می شمریم.

در پایان یه بار دیگه خدمت خانم امامی هم خوشامد عرض می کنم.

التماس دعا

یاحق


مشارکت:

نویسنده:یلدا

سلام من هم دوست دارم به این جمع اضافه بشم اگه اشکالی نداره.
لطفا بگید جه جوری می تونم عضو بشم.
مرسی

+ به قلم م.ع.بافرانی در 2010/12/22 ... 13:57 |
جهت ملاحظه آخرین مطالب پیرامون بافران از منوی سمت راست استفاده نمایید.
 

شب یلدا نیز تمام شد

همچون همه شبهای خدا . اما چند دقیقه ای بیشتر

وسلام بر زمستان و خداحافظ پاییز .

راستش را بخواهید ما در اینجا دو فصل بیشتر نداریم .یا هوا بهاری است یا تابستانی

از پاییز زیبا و برگ ریزان خبری نیست .

برف وسرما وکولاک در زمستان اینجا معنا ندارد.

در هر حال زمستان با یارانه آمد و خدا کند که جیب ما یخ نزند که گرفتاری خواهد داشت .

دیشب را نیز چون همیشه با هم بودن را معنی کردیم .

در پشت کرسی مصنوعی ُبا سماوری زغالی  روی آن و وسایل  پذیرایی  شب چله

من بودم واخوی و اخوی بود و من

پارسال شب چله جمعمان جور بود .کلیه بافرانیهای مقیم بند ر عباس منزل آقا سعید بودیم

اما امسال سعید رفت .قوام رفت .سید رفت ..............

 همه رفتند وعلی ماند وحوضش

من بودم واخوی .با هم تفالی به حضرت حافظ زدیم .زبان حالمان را دقیقا فرمود

جایتان خالی به یاد ویطن آش جو وشلغمی ساخته بود عیال آنهم با جو ترش محلی وشلغم محلی ونان محلی که کلی حال کردیم

درست مزه آش جو و شلغم مادر را می داد با این تفاوت که مادر در دیزوی گلی درست می کرد وبا لاکو (قاشق چوبی بزرگ )به هم می زد و برایمان می کشید .

روی کرسی داخل سینی مسی با ضخامت کم و چه بخاری از آن بلند می شد و چه خوشمزه بود روغن وچربی روی آن .در داخل توخانه (آشپزخانه ) که گرم گرم بود .

آری آش جو را زدیم تو رگ اما خدا می داند دلمان آنجا بود و جای همه همشهریهایی  که هجرت کردند خالی بود .

و به قول اخوی یلدایی به این تنهایی تا حالا نداشته بودیم

نشستیم تا پاسی از شب . واز هر دری سخنی و از هر مکانی یادی .خاطره ای .

نشستیم و گذران عمر را نشانه رفتیم که روزهای خدا چه زود می گذرند و معطل هیچ کس نمی گردند .

راستی روزها چقدر نامردند

 

+ به قلم حسین فروزان در 2010/12/22 ... 12:8 |