تبليغاتX
بافران
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 10:53
 

 شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه خوان دل دیوانه .......

اگر می نویسم .اگر می نگارم . عصاره و تراوش مرثیه ها ودردهایی است که در خلیج بر دل فرزند کویر مانده .

اگر ترنم باران دارم .وهوس باران بر دیوارهای کاهگلی کوچه های دیارم .و بوی خوش کاه گل باران خورده

اگر عاشق خوابیدن برپشت بام خانه در تابستان و شمردن ستاره ها هستم

اگر عاشق شعر و ادبیاتم

اگر هوس تور چند روزه ولایتم را دارم و هزاران اگر دیگر

به این دلیل است که ریشه ام را نمی توانم فراموش کنم . درست است که ساقه و برگم و نداری میوه ام در غربت رشد کرده است اما مگر می شود ریشه را فراموش کرد

اگر ساق و برگ را بزنی و وجین کنی به رشد کمک خواهی کرد .اما اگر ریشه را بزنی .خشک خواهی شد .فسیل خواهی شد .

و خدا را شکر که اگر ساق و برگی و میوه ای نداریم .هنوز از ریشه جدا نشده ام  .

هنوز به اصالت خویش عشق می ورزیم و با افتخار اعلام که از کجاییم .و از کدامین دیار 

از دیاری آشنا .از مردمی سخت کوش .از ولایت قناتها وکاریزها 

از سرزمین خواستن و سادگی و بی آلایشی و متانت وصبر 

از کویر تفدیده . از مجاورت کوهجه .از میان گز و طاقهای  مقاوم در برابر باد

از وادی شنهای روان .از موطن بادهای صد روزه

در گذرگاه کنج واز - از دارالشکوه . جنب مسجد جاج باقی و.....

روزمرگی و شهر زدگی نمی تواند ما را از بودن حقیقی خود جدا کند .گول طواهر افیونی شهر زدگی را نیز

 نخواهیم خورد  . به هیچکدام از ظواهر قرن آجر وفولاد نیز دل نبسته و نخواهیم بست

ساده وصمیمی .خودمانی .همچون طفولیت ساده وبکر سرمان را بالا میگیریم

گاه از سر تفنن یادداشتی .شعری .مرثیه ای .نجوایی .لبخندی .نگاه گرم دست دوست مانندی 

و گشتی در باغ خاطرات  .بدون هیچ گونه هزینه ویزایی .پاسپورتی 

می رویم تا عمق هیچستان .تا عمق کویر .تا نهایت عشق .تا نهایت دلتنگی

تا سرانجام عمر از دست رفته و مقدار باقی مانده .

می رویم حتی اگر این رفتن مجازی باشد و بقولی به همت (بلگ فا)

می رویم که اگر نرویم فسیل خواهیم شد .و فسیل شدن برای کویری ......

 

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 10:19
 

این شعر نیز از فروغ  خواندن دارد

اندوه

کارون چو گیسوان پریشان دختری
بر شانه های لخت زمین تاب می خورد
خورشید رفته است و نفس های داغ شب
بر سینه های پر تپش آب می خورد
دور از نگاه خیره من ساحل جنوب
افتاد مست عشق در آغوش نور ماه
شب با هزار چشم درخشان و پر زخون
سر می کشد به بستر عشاق بی گناه
نیزار خفته خامش و یک مرغ ناشناس
هر دم ز عمق تیره آن ضجه می کشد
مهتاب می دود که ببیند در این میان
مرغک میان پنجه وحشت چه می کشد
بر آبهای ساحل شط سایه های نخل
می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب
 آوای گنگ همهمه قورباغه ها
پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب
در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است
رویای دور دست تو نزدیک می شود
بوی تو موج می زند آنجا بروی آب
 چشم تو می درخشد و تاریک می شود
بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق
بشکست و شد به دست تو زندان عشق من
در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار
ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:47
 

عزیزانم

در صورتیکه میلی از دکتر امامی دارید مرا نیز مطلع نمایید .طبق معمول کهولت سن و فراموشی و روزمرگی و... میلها را نیز گم می کنم

 

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:43

 

 جناب عرب

در مورد مطلبی که راجع به امیر خان می خواهید آقای حسین شهریاری کمک زیادی می تواند به شما بکنند

که ایشان در حقیقت شناسنامه بافران هستند .با آرزوی توفیق و طول عمر برای آقای شهریاری حتما از

ایشان کمک بگیرید

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:11
 

مدتها بود که در کتابخانه شخصی ام  دنبال این شعر از حمیدی شیرازی  بودم که متاسفانه طبق معمول کتاب را به رسم امانت داده ام و طرف طبق معمول سالهاست فراموش کرده بیاورد .

در نتیجه موتور جستجو گر گوگل به دادم رسید و پیداش کردم .همچون ارشمیدس که فریاد زد یافتم یافتم

این شعر را بسیار دوست میدارم و بیشتر آنرا حفظم اما دنبال کامل آن می گشتم .در هر حال شما نیز اگر دوست داشتید نیم نگاهی ...

گل ناز

از برون آمد صدای باغبان

گفت :کو ارباب ؟کارش داشتم

از درون گفتم که :اینجایم بگو

گفت :هرجا .هر چه باید کاشتم

گفتم :آخر بود در گلهای تو؟

ناز دلخواهی که گفتم داشتی ؟

 

گفت :در واکن .بیا بیرون .ببین

هر گز این گلها که کشتم .کاشتی ؟

رفتم ودیدم که سحر باغبان

معنی ناسازگاری سوخته

آتشی از شمعدانیهای سرخ

در حریر سبزه ها افروخته

جعد شبنم دار سنبل خورده تاب

در هوا پاشیده مشک وزعفران

چشم مست نرگس بیدادگر

باز گشته تازه از خواب گران

وان بنفشه زرد ومشکین و کبود

غرق گل .چسبیده در آغوش هم

تا رهد از محبس شمشادها

رفته بالا از سر واز دوش هم

زیر ناز گیسوی افشان بید

سوسن و مینا وناز افتاده مست

هر زمان در سینه ی گلهای سرخ

برگ لرزان چناری برده دست

 

لحظه ای برهر گلی کردم نگاه

زیر لب گفتم که :پس آن ناز کو؟

باغبان بر شاخه ای انگشت زد

یعنی این ناز ست .چشم باز کو ؟۱

گفتم این را دیده بودم پیش از این

این کجا ناز ست ؟این ناز شماست

خشمگین شد .گفت :جز این  ناز نیست 

یا اگر باشد به شیراز شماست

******

باغبان گر این سخن بی طعنه گفت

راستی را چشم جانش باز بود

کان گل نازی که دلخواه من است

یک گل نازست ودر شیراز بود 

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

دست مریزاد چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 15:33
برادر ارجمندم
جناب آقای فروزان
از اینکه بالاخره دعوت این حقیر را پذیرفتید صمیمانه سپاسگذارم.
ضمنا نوشتن شما در وبلاگ آرزوی هرکسی که با قلمتان آشنا باشد بود.امیدوارم لایق قلم زیبایتان باشیم.
این گلهای زیبا تقدیم به همه بافرانی های سراسر ایران بالاخص جناب آقای فروزان
راستی هر یک از دوستان که راجع به امیرخان عرب بافرانی اطلاعاتی دارد لطفا از طریق قسمت نظرات در اختیار این وبلاگ قرار دهد.ان شاءالله به زودی مقاله ای تفصیلی راجع به ایشان بنویسیم.
باتشکر


 

نوشته شده توسط محمدرضا عرب بافرانی  | لینک ثابت |

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 14:11
برادرم -هم ریشم - با جناقم -جمالم

 

سلام - حاج آقایم . نمی دانم اکنون در کدام نقطعه از سرزمین وحی هستی . در مدینه .در مکه .در شعب ابی طالب .در بقیع .در بین الحرمین .در هتل .در بعثه . ویا در پشت میز نهار و صرف نوش جان کردن چلوکباب ایرانی در آن سرزمینی .هر کجا هستی باش .هر چه می خواهی بکن .اما ما را فراموش نکن .

وقتی برای بار دوم به مکه مشرف شدم .ظریفی در سالن فرودگاه گفت وقتی به مکه رسیدی و گربه ای دیدی مرا فراموش مکن .ومن تا رسیدن به مکه در پرواز مانده بودم که یعنی چه .

اما وقتی به آنجا رسیدم و دیدم که همه جا گربه وول می خورد در یافتم که آن ظریف چرا آنگونه التماس دعا داشت .ومن می بایستی در هر حال نایب الزیاره او می بودم .

برای این است که ازت خواهش داریم از جانب خود و همه آرزومندان که به یاد همه باشی

حج را ابراهیم گونه بجای آور . هاجر وار

اسماعیلت را قربانی کن وچمدانت خالی که اگر با چمدان پر آمدی ..........خالی شده است

برشیطان که سنگ می زنی یادی از باجناقهایت بکن .آخصوصا با جناق بزرگت (من )

گله ای نمی کنیم .

حج را آنگونه به جای آر که حج گذاران واقعی به جای می اورند

امید که زیازت خانه دوست و بقیع (مظلوم همیشه تاریخ )و.....به کامت شیرین آید.

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:55
آیا هستند کسانی که همت کنند

وقتی در غربت باشی  هر یادی از ولایت برایت خاطره است .

وقتی در غربت به شب نشینی هم ولایتی می روی عشقی دارد که با زبان مادری صحبت کنی هر چند بعضی از واژه هایش به دل نمی نشیند .

چقدر هال میدهد در شب نشینهای خلیچ در جمع حدودا ۲۰نفری کوچک وبزرگ بافرانیهای مقیم خلیچ واژه قدیمی زبان مادری را معنا کردن تا نسل مرفه جوان بی خبر را حداقل به گویش محلی آشنا کردن آنهم با بیان شیرین اخوی .

وای کاش کسانی همت میکردند و این لغتها را که متاسفانه با گذشت زمان کار برد آنها کمتر شده را در جایی به تبت می رساندند .کتابی می کردند .همانطور که انارکیها این کار را کردند .

اگر کسی همت کند ما نیز به او در حد توان کمک می کنیم .

بسیاری از واژها به دلیل اینکه درحال حاضر اصل آن وجود ندارد .رو به فراموشیند و نسل جدید که هیچ چیز از آن نمی داند.

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:28
جوانی سوخته ام

مثل دیروز بود که مادر از شیرم گرفت .آنروزها شیر خشک وسرلاک معنا نداشت . روغن دنبه وتلیت نان ما را به رشد می رساند .کارمان ولو شدن در کوچه بود و اذیت وآزار خدا بیامرز برات  وحاج حسین همسایه .

اانبار دارشکون هنوز پر نشده بود و کارما این بود که با پیراهنی با سایز بزرگ که از اخوی به ما  رسیده بود با حسین عمو ومحمد حاج حسین و حسین آقا خاله  خاک در دامن پیراهنمان می ریختیم و با در آوردن صدای انترناش علی ملاحسین بارمان را به سطح زمین می آوردیم و دپو می کردیم و ظهر خاک آلود کتک اخوی و یا پدر را نوش جان می کردیم .

و چه می چسبید چایی را که مادر با منقل درست میکرد و بامهمان همیشگی پدر گلم گلم که برای ماه محرم به بافران می امد را با نان داغ تنور توخانه نوش جان کردن .

و چه صفایی داشت انار باغ مردم را کندن هر چند که باغ خودمان پر از درخت انار بود  اما امان از حس عجیب خوشمزه بودن مال مردم .

وکتک خوردن از محمد گویی و محمد رحمان .

و تابستانها .بدن خود را به سیدر (استخر چیت )رساندن و در آخر شعار همیشگی غسل می کنم غسل پشه   می خاد بشه می خاد نشه و غسل می کنم غسل آخر ..........

و اولین روز مدرسه همراه با محمد حاج حسین پای برهنه که مدرسه مان خانه جواد علی اکبر بود و زنگ ورزش خاک ریختن در قنات چیت و کتک مفصل خوردن از ناظم

و بزرگ شدیم .به رشد نشستیم چگونه و چطور بماند که اگر بنویسم مشکلات را شاید جوانان امروزی نفهمند و بگویند مگر می شود .آنان که با مابودند می دانند و همین کافی است .

وناگهان یک روز که جهت کپی شناسنامه گرفتنم سال تولدم را مرور کردم دیدم که ای دل غافل

ای که پنجاه رفت ودر خوابی

مگر این چند روزه دریابی

عمرم رفت وهمچون برف زمستان برلب بام نشته ام و آفتاب تموز را نشانه گرفته ام .

۳۰سال است که حسرت پاییز بر دلم مانده  

۳۰سال است که در حسرت زمستان و برف دلم لک زده است

حالم دیگه از شرجی و رطوبت بهم می خورد.چقدر دوری .چقدر هجران .

سخت است در میان جمع تنهایی .و جالب اینست که به قول آن یار

نه در غربت دلم شادو نه رویی در وطن دارم .اگر همه مردم یتیم هستند من فلک زده دوتیم هستم .

و خدارا شکر که برادرم این همیشه یاورم در کنارم هست وگرنه .....

شاید روزی بیایم .خیلی دلم می خاد.اگه روز مرگی بذاره .

اگه بیام یک تور چند ماهه برای خودم درست می کنم .شهر خودمه نیاز به ویزا هم که نداره .هتل سه ستاره وپنچ ستاره هم نمی خام .یک چادر مسافرتی تو زمین ۷۰متری پدری .پشت بام یک آشنا . همسایه .

رفتن به کشوان و یخچال و گورآباد و حسین آباد و قادری وچیت .

یک چایی آتشی با کتری دود زده چه هالی میده .دیدن  باغ بی برگ چیت پدر که به یمن گسترش مسیر آب بتنی تکه پاره شده . باغ محمد گوی .سیدر چیت و.......

آخ که آدم که پیر میشه حسرت چه چیزهایی که نداره .

همه دنبال تور ترکیه و تایلندند ومن دهاتی عشق رفتن به چیت و گور آباد و حسین آباد بر دلم

هوس چرخیدن دور داخلی یخچال با پای برهنه و زیر شن رفتن در کورتهای چیت نزدیک خانه حاج امینی بر دلم

وقتی جوانیت سوخته باشه

اونوقت در پیری هوس جونی می کنی . 

 

نوشته شده توسط حسین فروزان  | لینک ثابت |

خوش آمد گویی دوشنبه دهم تیر 1387 12:24
سلام
بالاخره توانستم این آقای فروزان را بیابم و از ایشان خواستم در وبلاگ بنویسد.
"این هم اولین مطلب آقای فروزان"
عزیز مرکز نشین .غریب اشنا بقول اونور آبی ها غریب آشنا دوستت دارم بیا
بیا به کویر یک سری هم از کاخ بیرون بیا و سری به کوخ بزن .
هوای نیستان ما هم دست کمی از شمیران شما ندارد
اگر می آمدی و نسیم خنکی که از جنب شورخانه گوش را نوازش می دهد . و در هنگام شب درپشت بام های کویر ستاره ها را می دیدی که با هیچ ماشین حساب کاسیوی 3600توان شمارش آنرا نداشتی .و سمفونی زیبای گله روستا را که غروبها از صحرا به آشیانه یشان بر می گردند وبدون هیچگونه راهنمایی به خانه خودشان می روند و......................را می دیدی به خدا دل از آن دیار و خوش نشینی می کندی .اما افسوس که همچون من و ماها احتمالا گرفتار روزمرگی و... هستی
نوشته شده توسط محمدرضا عرب بافرانی  | لینک ثابت |